![]() |
![]() |
|
| ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر! |
|
فکر کن ؛ این ساعت شب برای خودم چایی دم کرده ام تا بلکه کمی آرام شوم . از طرفی هم سکسه ام گرفته ! سهیل هم در رختخوابش به سکسه های من می خندد و باز فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند . می خوابد . می گوید دیشب نخوابیده و تا صبح کابوس می دیده . تمام سرم درد می کند . دیگر دارم بالا می آورم . دیگر نمی توانم این پیرامون کثیف را تحمل کنم . آن از انتخابات و دو ماه تلاش شبانه روزی ام و تلاش هم نسلانم که با یکی از بزرگترین فریبکاری های تاریخ بر باد رفت و نیش و کنایه ی بعضی ها بلندتر از قبل پتک شد سرمان ، این هم از امتحانات ترم آخرم که یکی پس از دیگری قهوه ای از آب در می آید! به همه ی این ها اضافه کنید آینده ای تیره و تار برای خودم و هم سن و سالانم ، ریاست جمهوری م – الف ، دروغ و تزویر و ریا در جامعه ، بی اعتمادی مردم به هم ، احساس فریب خوردگی و ذلت ، خس و خاشاک بودن ، نگرانی بابت آینده ی خواهر و برادرم ، نگرانی برای دغدغه ها و آرمان های از دست رفته ی پدرم ، نگرانی برای از دست رفتن امید و آمال و آرزوهای هزاران نفر مثل خودم ، سربازی ، آزمون کارشناسی ارشد و تغییر رشته ، زندگی دوستانم ، وضعیت سهیل ، محمدها ، بهنام ، خاطره ، سعیده ، زهرا ، پریا و ... ، دو ماه کارآموزی ، زندگی پس از دوران دانشجویی ، اثاث کشی و رفتن از کاشان برای همیشه ، آینده ی شغلی نامعلوم ، ازدواج و انتخاب همسر ، بازنشستگی پدرم ، بیماری های مادرم ، مشکلات اقوام و فامیل ، فکر به گذشته و مرور ایام و خاطره ها ، عکس ها و فیلم ها و تصاویر و حرف هایی که از دیگران در گوشه گوشه ی ذهنم دارم ، پیاده روهای خلوت و تاریک دلم و خیلی چیزهای دیگر . خیلی خسته ام . فکر می کنم تا دوشنبه – این امتحان آخری – نتوانم دوام بیاورم . یک ماهی هست که خانه نرفته ام . کرخت شدم . تقریبن از همه چیز بدم می آید . بی خیال . دیروقت شده . قبل از خواب ، یک چایی همراه با چند ورق شعر از دوستم – محمد مهدی نجفی – می چسبد : اگر دنیا دست من بود راه های پیراهنت را آسفالت می کردم *** چه بوی غریبی گرفته ای بوی غریبه گرفته ای بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند *** هنوز نمی دانم اگر ببوسمت تو می روی جهنم یا من؟ *** لبخند که می زنی حفره ی قلبم چند برابر دهانت باز می شود *** کاش می شد تو را بین آدم ها قسمت کرد حتمن یک مژه ات سهم من می شد *** ... شب بخیر . شاید مژه ای در خواب سهم من باشد! این را قاصدک خیال می گوید ...
|
|
+
شنبه 6 تیر1388 / 0:22 / مجتبا |
|
|
نگین حلقه - صفحه نخست ارتباط خاک خورده ها |
| یا رفیق |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| دوست داشتنی ها |
|
کلمه روزنامه خبر موسیقی ما ++ کافه داستان ++ روزنامه اعتماد سینمای ما |
| دیدگاه |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس و طرح |
| قطره |
|
مجتبا |