تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ... - اعترافات شبانه 1
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

 

ببینید! بیخودی گیر ندهید ؛ تقصیر شما نیست . تقصیر من است . یعنی می توانم اینگونه بگویم که تقریبن اغلب اوقات تقصیر من است . اگر شما گیج می شوید یا چیز زیادی از این نوشته ی بی سر و ته نمی فهمید تقصیر شما نیست ؛ باز هم می گویم که تقصیر من است . نویسنده ی این مطلب – که اغلب مقصر و گناه کار است – این روزها هیچ حالش خوب نیست . می دانم الان حالتان دارد به هم می خورد که این دیوانه دوباره دارد شر و ور می نویسد و حالش بد شده و همیشه ی خدا که حالش بد بوده و پس کی حالش خوب می شود و از این دست جمله ها . درست می گویید . شما همیشه درست گفته اید . خودم که اول این مطلب اعتراف کرده ام مشکل از من است . تقصیرکار من هستم . لطفن دست به گیرنده هایتان نزنید!

اصلن چی داشتم می گفتم ؟! کجای کار بودم ؟! کار ؟! من که عمری سر کار بوده ام و حالا بعد از نزدیک به یک ربع قرن زنده بودن فقط – فقط! – فهمیده ام که سر کار بوده ام . باز جای شکرش باقی ست که لااقل فهمیده ام . عده ای قلیل – در حد انگشتان دست – در دنیا وجود دارند که نمی فهمند که فهمیده اند! چی را ؟! همین یک عمر نفهمیدن را ! یک عمر بازیچه بودن را ! یک عمر اعتماد و اطمینان داشتن را ! یک عمر حرمت نگه داشتن را ! و یک عمر ... هر جمله و کلمه ای خواستی بگذار ...را ! گفتم کلمه ، یاد بعضی کلمات افتادم . بعضی کلمات هستند که هر کاری که می کنی از یاد نمی روند . کلماتی که بوی مردار ازشان بلند می شود . کلماتی که آبروی هر چه کلمه را هست برده اند . نفرت ! آه ! چه حجم سنگینی از اندوه پشت این کلمه است . کلمه ای که پشت کلمات دیگر پنهان می شود و از دهان بعضی جانوران انسان گونه چنان پتک می شود که مغزت می خواهد از همه جا بپکد . جانورانی که عمری محبت ارزانیشان داشتی و می توانستی چون چهارپایان وحشی با آن ها رفتار کنی و به بردگی و خفت بکشانیشان اما ... حیف ... که ... همیشه ... می بینید ! لغات جاری نمی شوند تا عصبانیت و خشمت را روی سرش بریزی و بگی بی انصاف ، این بود جواب آن همه محبت ؟! این بود پاداش دوست داشتن ؟! این بود ثمره ی انسان بودن ؟! انسان !؟ ه ِ ... چه کلمه ی عظیمی! چه مفهوم با عظمتی! چه تمبر خوش نامی!

من رسمن و علنن اعلام می کنم که دور بعضی از اینگونه ی جانوران پر افاده ، که ماسک شبه روشن فکریشان گندیده و تاریخ مصرفشان برایم به انتها رسیده است و دارم از شدت بوی درونشان که فاضلاب ها و کودهای حیوانی را از رو برده خفه می شوم ، از امشب خطی به پهنای گذشته ام می کشم و عهد می کنم و خدای خویش را – می دانید که هر کسی خدایی دارد! – گواه می گیرم که اگر روزی روزگاری گذارمان به هم خورد – آخر من هم جانوری بیش نیستم! – و کوه به کوه رسید – که می رسد – پشیزی آب دهان صرف تف انداختن نکنم ، چرا که برای خوردن یک لیوان چای داغ در عصر سردی زمستانی نیاز مند بذاقم خواهم شد . از این که تحمل کردید – واقعن ؟! – و تا همین کلمه ی آخر با من پایین آمدید سپاسگذارم .

 

از این دست مطالب زیاد دارم ... ادامه دارد ... 

    

+   سه شنبه 22 اردیبهشت1388 / 0:31  / مجتبا | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیست)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی





 

 RSS