![]() |
![]() |
|
| ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر! |
|
ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش یا عشق در پستویی کثیف! وقتی که برای استقبال از آقای دال . بال فروش به فرودگاه امام رفته بودم با صحنه ای متوجه شدم که باورش سخت بود . آقای بال فروش مرا نمی شناخت! محمد مستقیمی که در طول اقامت بال فروش در انگلستان با دکترهایش در تماس بود دیرتر از من به فرودگاه رسید . همان طور که هاج و واج از نشناختن خودم توسط بال فروش بودم مستقیمی سر رسید و توضیح داد که در اثر عمل حافظه ی بال فروش دچار اشکال شده و بعضی چیزها را به خاطر نمی آورد یا دیر به خاطر می آورد! در طول مسیر فرودگاه تا منزلش آن قدر با او حرف زدم تا اعتراف کرد که یک چیزهایی از من در خاطرش مانده . برایش گفتم که قبل از تصادفش داشت داستان عجیب زندگی اش را برایم تعریف می کرد و گفتم تا کجایش را تعریف کرده . البته او نکته ای گفت جالب مبنی بر این که از گذشته ای که تعریف کرده چیزی یادش نیست و هر چه در ذهنش مانده مربوط به مهمانی آن شب در منزل آقای احمد الفیان و حوادث بعدی بوجود آمده است . حالا من درمانده ام ؛ چرا که قسمت مهم و حیاتی زندگی دوستم را از دست داده ام و نمی توانم آن را برای شما تعریف کنم . از محمد مستقیمی خواستم اگر چیزی یادش آمد که احیانن بال فروش فراموش کرده بگوید – چون او هم در آن مهمانی شرکت داشته و از ریز وقایع با خبر است – خب ، برایتان تعریف کرده بودم که همه ی حضار در حال گپ زدن در مهمانی بودند و احمد الفیان هم بعد از دریافت آن پاکت عجیب به حالت عادی در آمده بود و با مهمانان خوش و بش می کرد . آن شب مهمانی بی هیچ اتفاق عجیبی برای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش تمام شد و آن دو خسته و مست به خانه باز گشتند اما مهمانی برای احمد الفیان و مینا بهروزی انگار نمی خواست تمام شود . در حالی که آن ها گیج و پاتیل در رختخواب شخصی اشان به قله ها و دره های خیالشان دست می بردند ، بیرون منزلشان حوادثی نه چندان خوشایند رقم می خورد . نگهبان منزل آن ها به طرز مشکوکی بیهوش شده و درب های منزل کاملن باز رها شده بود . عده ای مشکوک وارد خانه ی بزرگ آقای الفیان شده و پس از مدتی به سرعت متواری شده بودند . آقای الفیان و خانم بهروزی نیمه های روز متوجه داستان دیشب شدند و بلافاصله با پلیس منطقه ی نیاوران تماس گرفتند . حدس پلیس دزدی مشکوک اما ناموفق اعلام شد . تقریبن ظهر بود که آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش خودشان را برای قرار گرفتن از چند و چون ماجرا به منزل آقای الفیان رساندند ... ادامه دارد |
|
+
جمعه 18 اردیبهشت1388 / 23:59 / مجتبا |
|
|
نگین حلقه - صفحه نخست ارتباط خاک خورده ها |
| یا رفیق |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| دوست داشتنی ها |
|
کلمه روزنامه خبر موسیقی ما ++ کافه داستان ++ روزنامه اعتماد سینمای ما |
| دیدگاه |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس و طرح |
| قطره |
|
مجتبا |