![]() |
![]() |
|
| ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر! |
|
برای آذر و دلتنگی هایش این روزها کمی کلافه ام . دلم برای نوشتن تنگ شده . برای خواندن . بلند بلند خواندن : " ماهی ها چقدر اشتباه می کنند ؛ قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند ؟! " مهرماه است دیگر . ماه آغاز نوشتن . آغاز درس و کلاس و مدرسه و معلم و مبصر و هم شاگردی و رفیق . زنگ انشا و زنگ ورزش . همیشه این دو زنگ را دوست داشتم . آن قدیم ها دلم برای کاغذ و قلم تنگ می شد و این جدیدها برای صفحه ی سیاه کیبورد . حروف سفیدی که همیشه گرسنگی ام را سیر می کنند . گرسنگی ای که در پاییز بیشتر هم می شود . پاییز! آه ، که چه فصلی هستی . دوست دارم روی شانه هایت دست بگذارم و کنارت قدم بزنم . چند قدم که رفتیم بزنم پشتت تا همه ی خاطراتت را بتکانم . خاطراتی که از مهرت شروع می شود و در آذرت ناتمام می ماند . همیشه بی معرفت بوده ای . همیشه آخر داستان رهایم کرده ای . همیشه همینطور بوده ای . بلاتکلیف . سردرگم . گاهی گرم و گاهی سرد . گاهی غمگین و گاهی خندان . با همه ی این ها دوستت دارم . بیا کمی دیگر راه برویم . در عصر خلوت یک روز بارانی از چهار راه ولی عصر تا پل ستارخان . برویم از کنار میدان ولی عصر رد بشویم . از کنار گالری صبا ، از کنار فرهنگسرای هنر ، از کنار نشر ثالث و نشر چشمه . از زیر پل و بوی قهوه ای که می آید . پاییز ، من تو را خیلی دوست دارم . بیش از تمامی فصل ها . پاییز ، تو بوی برگ می دهی . بوی برگ باران زده . بوی عصرهای دلتنگی ام . بوی قدم زدن . بوی تنهایی های دوست داشتنی ام . بوی از پشت عینک خیس مردم خیس را تماشا کردن . بوی خنده های مردم شادمان . بوی کودکی و میزهای چوبی کلاس . بوی نیمکت های خیس و خالی پارک ساعی . بوی نم . بوی شمال . بوی پیپ . بوی سیگار . بوی مژه های خیس می دهی . بوی باران . آخ باران . این روزها زیاد می بینمت . از پشت شیشه ی ماشین تا پشت پلک هایم . دلم گاهی میگیرد . من تو را هم دوست دارم . اصلن پاییز بدون تو چیزی کم دارد . راستی ، تا به حال نشسته ای ببینی آدم ها همینطور بی تفاوت از زیرت رد می شوند ؟ می دانی می توانی معجزه کنی ؟ می توانی دو نفر را بی اراده بکشانی کافه نادری ؟ بکشانی خیابان ؟ ببریشان به مهمانی چای و قهوه ؟ بکشانی شان به خاطرات و گذشته ها ؟ ای کاش قدر معجزاتت را می دانستند . باران ، من و دوست هایم قدیم ها با تو فامیل بودیم . یادش بخیر . پاییز جان ، بگذار به تو برگردم . طراوتت طعم انار می دهد . انار دانه شده ی قرمز سر کوچه های شمرون . بوی طالبی هم می دهد . طالبی های جاده ساوه . بوی بلال هم می دهد . بلال در شب های تهران . بوی امامزاده صالح . تجریش . بازارچه ی تجریش . بوی باغ فردوس . بوی ظهیرالدوله . بوی فروغ . بوی فین . بوی نیاسر و مشهد قالی . راستی ، این را هم بگویم و بروم ؛ بوی یک چیز خاص هم می دهی : بوی جدایی و قدم زدن در حاشیه ی اتوبان حقانی و حلقه ی اشکی که هیچ سواره ای نمی فهمد ...
|
|
+
یکشنبه 5 مهر1388 / 1:31 / مجتبا |
|
|
چند وقتی ست به سبک و سیاق گذشته روزنوشت ننوشته بودم . تا امروز عصر ؛ همین چند لحظه پیش . خودتان که حساب دستتان است : جمعه و عصر دلتنگی های مدام ... 1 – فکر کن 85 متر فضا بهت دادن . با فرش و موکت و پشتی و میز و صندلی و کتابخونه و کامپیوتر و ضبط و ... . می گن بعد از 5 سال که شب و روز با این و اون اینور و اونور بودی ، دیگه باید تنها زندگی کنی . اونم تو یه شهر دیگه . گرچه خونت اینجاست اما غریبی . دیگه نمی تونی خیلی کارها رو بکنی . دیگه از خاطره ماطره خبری نیست . همینه که هست ! 2 – بعضی موقع ها ، تو بعضی روزا ، یاد بعضی آدما بدجوری میریزدت بهم . مثل آنفولانزای بی نوعی میمونه که هنوز کشف نشده . آب از همه جات می زنه بیرون . ده تا جعبه دستمال کاغذی هم افاقه نمی کنه . از دکتر و آمپولم کاری ساخته نیست . گذشته ها رو نمی شه درمون کرد . گذشته ها بدخیمن ... 3 – کاش این شب ها که دل ها بوی صفین می دهند یک نفر زنگار را از ذوالفقارت می زدود 4 – دیشب واسه همه دعا کردم ؛ برای خودم از همه بیشتر . 5 – این روزها خیلی چیزها می نویسم اما چه فایده ! 6 – باید یه فکری بکنم ... 7 – من دلم می خواد یه حرفایی رو به یکی بگم . 8 – بوی پیازداغ و آش رشته میاد . 9 – همه چیز مرتبه . 10 – این روزها "فاضل نظری" می خونم : مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را ! خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم ؟ ((خودم)) پرورده بودم در حواریون یهودا را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را ! کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را ؟! نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را ! چه خواهد کرد با ما عشق ؟! پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را 11 – سه – چهار روزی هست وارد 25 سالگی م شدم . 12 – همین .
|
|
+
جمعه 20 شهریور1388 / 19:4 / مجتبا |
|
|
کسی نمی داند من این روزها به چه چیزی فکر می کنم ؟! لطفن مرا راهنمایی کنید ! به یابنده مژدگانی هدیه می کنم.
|
|
+
دوشنبه 15 تیر1388 / 16:45 / مجتبا |
|
|
فکر کن ؛ این ساعت شب برای خودم چایی دم کرده ام تا بلکه کمی آرام شوم . از طرفی هم سکسه ام گرفته ! سهیل هم در رختخوابش به سکسه های من می خندد و باز فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند . می خوابد . می گوید دیشب نخوابیده و تا صبح کابوس می دیده . تمام سرم درد می کند . دیگر دارم بالا می آورم . دیگر نمی توانم این پیرامون کثیف را تحمل کنم . آن از انتخابات و دو ماه تلاش شبانه روزی ام و تلاش هم نسلانم که با یکی از بزرگترین فریبکاری های تاریخ بر باد رفت و نیش و کنایه ی بعضی ها بلندتر از قبل پتک شد سرمان ، این هم از امتحانات ترم آخرم که یکی پس از دیگری قهوه ای از آب در می آید! به همه ی این ها اضافه کنید آینده ای تیره و تار برای خودم و هم سن و سالانم ، ریاست جمهوری م – الف ، دروغ و تزویر و ریا در جامعه ، بی اعتمادی مردم به هم ، احساس فریب خوردگی و ذلت ، خس و خاشاک بودن ، نگرانی بابت آینده ی خواهر و برادرم ، نگرانی برای دغدغه ها و آرمان های از دست رفته ی پدرم ، نگرانی برای از دست رفتن امید و آمال و آرزوهای هزاران نفر مثل خودم ، سربازی ، آزمون کارشناسی ارشد و تغییر رشته ، زندگی دوستانم ، وضعیت سهیل ، محمدها ، بهنام ، خاطره ، سعیده ، زهرا ، پریا و ... ، دو ماه کارآموزی ، زندگی پس از دوران دانشجویی ، اثاث کشی و رفتن از کاشان برای همیشه ، آینده ی شغلی نامعلوم ، ازدواج و انتخاب همسر ، بازنشستگی پدرم ، بیماری های مادرم ، مشکلات اقوام و فامیل ، فکر به گذشته و مرور ایام و خاطره ها ، عکس ها و فیلم ها و تصاویر و حرف هایی که از دیگران در گوشه گوشه ی ذهنم دارم ، پیاده روهای خلوت و تاریک دلم و خیلی چیزهای دیگر . خیلی خسته ام . فکر می کنم تا دوشنبه – این امتحان آخری – نتوانم دوام بیاورم . یک ماهی هست که خانه نرفته ام . کرخت شدم . تقریبن از همه چیز بدم می آید . بی خیال . دیروقت شده . قبل از خواب ، یک چایی همراه با چند ورق شعر از دوستم – محمد مهدی نجفی – می چسبد : اگر دنیا دست من بود راه های پیراهنت را آسفالت می کردم *** چه بوی غریبی گرفته ای بوی غریبه گرفته ای بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند *** هنوز نمی دانم اگر ببوسمت تو می روی جهنم یا من؟ *** لبخند که می زنی حفره ی قلبم چند برابر دهانت باز می شود *** کاش می شد تو را بین آدم ها قسمت کرد حتمن یک مژه ات سهم من می شد *** ... شب بخیر . شاید مژه ای در خواب سهم من باشد! این را قاصدک خیال می گوید ...
|
|
+
شنبه 6 تیر1388 / 0:22 / مجتبا |
|
|
عصر – بیرونی – پیاده رویی در هفت تیر سرد است . دست در جیب به فکر زخم هایم هستم . زخم هایی که باز در یک عصر ابری سر باز کرده اند و تا پشت چشمانم آمده اند . کمی بیشتر از عصر – بیرونی – پیاده رویی در ولی عصر(عج) نم ِ باران عطر شهر شده . یقه ی پالتوام را بالا می کشم . دوست ندارم ببینم . و دوست ندارم دیده شوم . چشمانم مثل سدی پر از آب شده که دریچه هایش به زور بسته است . کنار دکه ی روزنامه فروشی روبروی سینما آفریقا می ایستم . کلاهم را بالاتر می برم . برای عده ای که راه می روند دوربین شده ام . سیگار می گیرم . همیشه فندک همراهم است . پک که می زنم دریچه ای از گوشه ی سد باز می شود . غروب – بیرونی – انتهای ولی عصر(عج) خسته شده ام . پیاده زیاد آمدم . سد خالی شده . تاکسی می گیرم . رادیو می گوید باران امروز کمی آب پشت سدها جمع کرده . راننده می خندد . مسافر کناری می گوید : آقا نگه دارید . به خیابان و پنجره ی خیس تاکسی خیره می شوم . من همیشه کنار پنجره می نشینم . شب – داخلی – اتاق خواب باید بروم دکتر . انگار هوا بیش از حد سرد بوده . فریب خورده ام . زخم هایم احتیاج به پانسمان دارد . |
|
+
سه شنبه 15 اردیبهشت1388 / 15:46 / مجتبا |
|
|
گاهی قصه ها فقط از یک سنجاق سر شروع می شود . به همین راحتی . فکر کن داری گوشه ای از کتابخانه ات را می گردی تا بلکه فیلمی که چند وقتی ست گم شده را بیابی ، آن وقت دو سنجاق سر مشکی که اولش نمی دانی از کی و کجا آن جا آمده حواست را جمع می کند و وقتی کمی – فقط کمی – فکر می کنی یاد خاطره هایی نه چندان دور می افتی و دوباره قصه همان قصه ی تکراری . من دو تا سنجاق سر مشکی خاک گرفته پیدا کرده ام . می دانم از کجا و کی و چه روزگار و چه داستانی می آیند . دیگر خودم هم از این همه تکرار ملال آور خسته شدم . من می خواهم جور دیگری دنیا را ببینم . سنجاق ها را ببینم اما خاطره هایش را نه . کمک می خواهم . سنجاق دارم اما مویی برای سنجاق کردن نیافته ام ...
|
|
+
یکشنبه 23 فروردین1388 / 14:43 / مجتبا |
|
|
نگاه ها و قصه ها رو ما می سازیم یه روز به قصه هامون نگاه می کنیم می بینیم چقدر به گذشته ها نگاه کردیم و واسشون قصه ساختیم... و حالا موندیم با یه عالمه نگاه که پشت هر کدومشون هزار تا قصه است
|
|
+
شنبه 21 دی1387 / 21:45 / |
|
|
.
لبهایت چه اناری شده . چند دانه ی درشت هم ریخته روی دامنت . برشان می دارم آرام آرام نخ می کنم، می اندازم گردنت . دختران همسایه اگر پرسیدند ، بگو "درخت باغچه مان، امسال به جای انار سینه ریز داده" . /همینجوری/ |
|
+
دوشنبه 4 شهریور1387 / 20:55 / |
|
|
صدای سوت قطار می آید یا شاید جیغ ریل است که از درد به خود می پیچد *** صدای سوت قطار می آید از دور از دلهره ی ویرانی از هولناک ترین تاریخ بشری *** انتظار می کشم تا ریل های ساکت بی خبر خبر از وقوع قتلم دهند و خون سرخم بر چرخ های واژگون تاریخ بماسد و فریادم در بی کران مکان پخش شود *** من قاتل خویش خواهم شد و هویتم بر سردی آهن هک خواهد شد ولیکن هویت به چه کار آید ؟ در این زمانه ی بی ... " صفحه ی اول شناسنامه ات را دور خواهند ریخت و صفحه ی دومش را - یادگاری – قاب خواهند کرد برای روز مبادا برای روز خطایا " و هر انسان برای هر انسان زجری ست به طول تمام تاریخ و به قامت آلت عشق که این روزها فراوان است - و تقریبن - همه آن را چشیده اند ! *** قطار جیغ می کشد چشمان بسته ام دل دل می کند و انتظار خفه ام . بدرود : من به فرزندان تاریخ می پیوندم و شما ای حسرت های همیشه فرزندان خیال خویش را بپرورانید که این خاک سخت محتاج عشق است ! سخت محتاج عشق است ! سخت محتاج عشق است ! |
|
+
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 / 19:10 / مجتبا |
|
|
1 ) گفتم این بغض آخر شاید کار دستم دهد . . . روزها گذشت و - هنوز - که خالی جایت بغضی دوباره پر کند به یاد توام . . . آخرین نفس های عاشه قانه ام ... . . . به یاد من باش به یاد آن روزها که لیلی وار مجنونت بودم 2 ) گفتم برکه ی دلم محتاج سنگی ست - تا آشفته ات شوم - نه از دل که بر دل لاجرم تا بنشیند کنار بغضی که می خندد و لم داده به گلویم که سخت خشک است و محتاج چکه ی آبی درخشان زیبا و پاک ! 3 ) گفتم ؟ . . . نه ... نگفتم ! |
|
+
جمعه 20 اردیبهشت1387 / 21:40 / مجتبا |
|
|
اگر این جا نبودم ، پس کجا بودم ؟ این پرسشی ست که این روزها در مورد خودم و جای گاهم برایم پیش آمده . این که آیا سر جایم خودم هستم یا نقش دیگران رو – به خوبی یا بدی – ایفا میکنم ؟! بگذریم ... که می دونم حوصله ی این حرف ها رو ندارید . از احوالات این روزها این که مشغول امتحانات میان ترمم و اگر فرصتی باشه کمی هم کتاب می خونم . حدود 70 صفحه از رمان همسایه ها از احمد محمود رو خوندم و کتاب مبانی داستان کوتاه مصطفی مستور رو هم تموم کردم . یه رباعی کار کردم که روی وزنش مشکل داره که رفعش می کنم و یه داستان هم دارم می نویسم که تا نیمه ها پیش رفته . اتاق اندیشه هم یه جلسه ی دیگه در این ترم تموم می شه و خوشحالم که یه حرکت عملی دیگه به طور کامل و منظم انجام دادیم و ایشاا... راهی رو برای بقیه ی دانشجوها باز کرده باشیم . در مورد موضوعاتی گفت و گو کردیم که یکی از مسئولین دانشگاه این گونه در موردشون توضیح داده بود : " ما در خواب هم نمی دیدیم که این موضوعات حتی مطرح شود ! " کارگاه فیلم هم با مدیریت جدید آغاز به کار کرده و با طبقه بندی ژانرها پیش می ریم . 3 هفته ایست که در مورد سینمای فانتزی کار می کنیم و روی این فیلم ها بحث کردیم : سوئینی تاد و ماهی بزرگ هر دو از تیم برتن . به همت بچه های کارگاه جمعه ی این هفته در خدمت آقای سعید عقیقی ، منتقد و فیلم نامه نویس بودیم ( نویسنده ی فیلم نامه های شب های روشن و هفت پرده ) که 5 ساعت ورک شاپی در مورد ساختارهای فنی سینما و شناخت و تحلیل فیلم داشت که خیلی آموزنده بود . وبلاگ کارگاه رو اینجا می تونید ببینید . کارگاه داستان هم یک ماهی از شروع فعالیتش تو سال جدید می گذره . با تحلیل داستان های آقای ساطع و خانم فاطری پیش رفتیم . ضمنن پژوهشی در مورد ساختارهای داستانی اشعار مولانا رو در جلسات می خونم که مورد استقبال واقع شده . نمایش گاه کتاب هم نرفتم و اونقدر اوضاع نشر و کلن فرهنگ خر تو خره که بهتره در موردش اصلن صحبت نکنیم . البته کلی موسیقی بی کلام خریدم که آرامش خاصی تو ذهنم ایجاد کردن . از ویوالدی بگیرید تا کارینا کیمیایی . از حلقه باران هم همین بس که فکر کنم از بس بچه ها مطالب قوی نوشتند دیگه این وبلاگ رو در قد و اندازه های خودشون نمی بینند و مطالبشون رو جای دیگه عرضه می کنند ! خوش به حالشون ! ما که فقط همین جا رو داریم ! مثله این که فقط بچه ها سرشون شلوغه و کار دارند . و الا ما که هم بی کاریم و هم بی عار . با این اوضاع و احوال فکر می کنم که انگار زیادی به این جا اهمیت می دادم . انگار زیادی روی بچه ها حساب کردم . انگار برا کسی مهم نیست که شاید اینجا هم راهی رو ، هدفی رو ، داشتیم که کم کم داره فراموش می شه . اصلن یادمون رفته واسه چی دور هم جمع شدیم . انگار ... ولش کن . انگار هیچ . انگار پوچ . کی به این حرف ها توجه می کنه ؟ بذار تفریح کنیم . بذار مال خودمون باشیم . بذار امید داشته باشیم . بذار زندگی مون رو بکنیم . بذار بخندیم ... |
|
+
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 / 23:42 / مجتبا |
|
|
به خانه رسیده بودیم امن تر این جا کجا را می توان در جهان پیدا کرد ؟ کلید را گرفتم و بدو به داخل رفتم چکشی برداشتم و به ایوان بازگشتم.خانواده هنوز در حیاط بودند مرا دیدند در ایوان نشستم چکشی در دست وجلوی رویم هدیه . فریادی از مادر بلند شد که چه می کنی ؟ نگاه کنجکاور من به چشمان مادر دوخته شد. هنوز چکش در دستم بود وبار دیگر مادر ندا برآورد: که چه می کنی ؟ چکش برای چیست ؟مامان مال خودمه مال خوده خودمه ، می خوام ببینم توش چیه و چکش بالا رفت . با هزار خواهش وتمنا مرا منصرف کردند از چشمانشان می فهمیدم که می گفتند : کنجکاوی ات را جای دیگر خرج کن حیف این هدیه نیست ؟ وبه راستی حیف بود سوغاتی که مال خوده خودم بود ، سوغات از سرزمین مقصود و برای محمد کوچولو پسر تپل شیطان وبازیگوش. آن سوغاتی الان کجاست که نگاهش کنم وزار زار بگریم تقدیر است چه کارش می توان کرد. لعنت بر تقدیر که این جمله شده مسکن که هی ناراحت نباش کاری نمی توان کرد تقدیر است ، تقدیر است ، تقدیر است . با برادرم مراوده زیادی دارم تقریباً هر روز او را می بینم یا تلفنی صحبت می کنیم تنها یک بار صدا و رفتارش را اینگونه دیده بودم تابستان بود . چندین سال پیش . حوالی ساعت 12 ظهر بود لباس بر تن کردم و از خانه خارج شدم تا در را بستم برادرم با ماشین جلوی خانه ایستاد این وقت روز ، این جا چه کار می کند ؟ سوال وجوابی کرد ؟ حرفی را نگفته قورتش داد وخداحافظی کرد و وارد خانه شد دلم واویلا شد ولی گفتم خیر است راهی شدم و ساعتی بعد بازگشتم ،آن دم بود که فهمیدم چرا دلم آشوب است ، برادر به برادر دروغ نمی گوید حتی اگر چیزی نگوید برادرم خبر فوت مادربزرگم را داشت . سالها گذشت موبایلم به صدا درآمد برادرم بود ، اوه ، کاری را گفته بود انجام بدم ، که یادم رفته بود صحبت را آغاز کردیم ، سلام واحوال پرسی جویای کارش نشد ، عجیب بود گفت بیا خونه گفتم خونه تو یا خونه خودمان گفت : بیا خونه .تنها چیزی که فهمیدم این بود که پشت ماشینم وتخت گاز به سمت خونه می روم تاب اشک های مادرم را نداشتم ،خاله هم پرواز کرد . کجاست آن سوغاتی که نگاهش کنم وزار زار بگریم
|
|
+
چهارشنبه 12 دی1386 / 18:9 / |
|
|
نگین حلقه - صفحه نخست ارتباط خاک خورده ها |
| یا رفیق |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| دوست داشتنی ها |
|
کلمه روزنامه خبر موسیقی ما ++ کافه داستان ++ روزنامه اعتماد سینمای ما |
| دیدگاه |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس و طرح |
| قطره |
|
مجتبا |
| رفقای خوب |
|
پریا دربانی طیبه خاتونی بهنام شریفی زهرا دری عیسا سامان بیگدلی سیب کال محمدصادق امینیان روبان قرمز منا پیشی عباس جمالی میثم خیرخواه متروی متروک حامد صابر آرام قاسمی سید اصغر صالحی |