تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

 

با اینکه می دانم همه ی ما درون بازی سیاهی قرار داریم و راست و دروغ این روزها عین هم شده اند و سیاست بیش از همیشه کثیف است و می دانم که نمی دانم اما چیزی ست ته دلم که می گوید بگو ؛ بگو : تولدت مبارک مهندس ...

 

+   سه شنبه 7 مهر1388 / 4:35  / مجتبا | 

برای آذر و دلتنگی هایش

 

این روزها کمی کلافه ام . دلم برای نوشتن تنگ شده . برای خواندن . بلند بلند خواندن : " ماهی ها چقدر اشتباه می کنند ؛ قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند ؟! " مهرماه است دیگر . ماه آغاز نوشتن . آغاز درس و کلاس و مدرسه و معلم و مبصر و هم شاگردی و رفیق . زنگ انشا و زنگ ورزش . همیشه این دو زنگ را دوست داشتم .

آن قدیم ها دلم برای کاغذ و قلم تنگ می شد و این جدیدها برای صفحه ی سیاه کیبورد . حروف سفیدی که همیشه گرسنگی ام را سیر می کنند . گرسنگی ای که در پاییز بیشتر هم می شود .

پاییز!

آه ، که چه فصلی هستی .

دوست دارم روی شانه هایت دست بگذارم و کنارت قدم بزنم . چند قدم که رفتیم بزنم پشتت تا همه ی خاطراتت را بتکانم . خاطراتی که از مهرت شروع می شود و در آذرت ناتمام می ماند .

همیشه بی معرفت بوده ای . همیشه آخر داستان رهایم کرده ای . همیشه همینطور بوده ای . بلاتکلیف . سردرگم . گاهی گرم و گاهی سرد . گاهی غمگین و گاهی خندان . با همه ی این ها دوستت دارم .

بیا کمی دیگر راه برویم . در عصر خلوت یک روز بارانی از چهار راه ولی عصر تا پل ستارخان . برویم از کنار میدان ولی عصر رد بشویم . از کنار گالری صبا ، از کنار فرهنگسرای هنر ، از کنار نشر ثالث و نشر چشمه . از زیر پل و بوی قهوه ای که می آید .

پاییز ، من تو را خیلی دوست دارم . بیش از تمامی فصل ها .

پاییز ، تو بوی برگ می دهی . بوی برگ باران زده . بوی عصرهای دلتنگی ام . بوی قدم زدن . بوی تنهایی های دوست داشتنی ام . بوی از پشت عینک خیس مردم خیس را تماشا کردن . بوی خنده های مردم شادمان . بوی کودکی و میزهای چوبی کلاس . بوی نیمکت های خیس و خالی پارک ساعی . بوی نم . بوی شمال . بوی پیپ . بوی سیگار . بوی مژه های خیس می دهی . بوی باران .

آخ باران . این روزها زیاد می بینمت . از پشت شیشه ی ماشین تا پشت پلک هایم . دلم گاهی میگیرد . من تو را هم دوست دارم . اصلن پاییز بدون تو چیزی کم دارد . راستی ، تا به حال نشسته ای ببینی آدم ها همینطور بی تفاوت از زیرت رد می شوند ؟ می دانی می توانی معجزه کنی ؟ می توانی دو نفر را بی اراده بکشانی کافه نادری ؟ بکشانی خیابان ؟ ببریشان به مهمانی چای و قهوه ؟ بکشانی شان به خاطرات و گذشته ها ؟ ای کاش قدر معجزاتت را می دانستند . باران ، من و دوست هایم قدیم ها با تو فامیل بودیم . یادش بخیر .

پاییز جان ، بگذار به تو برگردم . طراوتت طعم انار می دهد . انار دانه شده ی قرمز سر کوچه های شمرون . بوی طالبی هم می دهد . طالبی های جاده ساوه . بوی بلال هم می دهد . بلال در شب های تهران . بوی امامزاده صالح . تجریش . بازارچه ی تجریش . بوی باغ فردوس . بوی ظهیرالدوله . بوی فروغ . بوی فین . بوی نیاسر و مشهد قالی .

راستی ، این را هم بگویم و بروم ؛ بوی یک چیز خاص هم می دهی : بوی جدایی و قدم زدن در حاشیه ی اتوبان حقانی و حلقه ی اشکی که هیچ سواره ای نمی فهمد ... 

 

+   یکشنبه 5 مهر1388 / 1:31  / مجتبا | 

چند وقتی ست به سبک و سیاق گذشته روزنوشت ننوشته بودم . تا امروز عصر ؛ همین چند لحظه پیش . خودتان که حساب دستتان است : جمعه و عصر دلتنگی های مدام ...

 

1 – فکر کن 85 متر فضا بهت دادن . با فرش و موکت و پشتی و میز و صندلی و کتابخونه و کامپیوتر و ضبط و ... .

می گن بعد از 5 سال که شب و روز با این و اون اینور و اونور بودی ، دیگه باید تنها زندگی کنی . اونم تو یه شهر دیگه . گرچه خونت اینجاست اما غریبی . دیگه نمی تونی خیلی کارها رو بکنی . دیگه از خاطره ماطره خبری نیست . همینه که هست !

 

2 – بعضی موقع ها ، تو بعضی روزا ، یاد بعضی آدما بدجوری میریزدت بهم . مثل آنفولانزای بی نوعی میمونه که هنوز کشف نشده . آب از همه جات می زنه بیرون . ده تا جعبه دستمال کاغذی هم افاقه نمی کنه . از دکتر و آمپولم کاری ساخته نیست . گذشته ها رو نمی شه درمون کرد . گذشته ها بدخیمن ...

 

3 –      کاش این شب ها که دل ها بوی صفین می دهند

                 یک نفر زنگار را از ذوالفقارت می زدود

 

4 – دیشب واسه همه دعا کردم ؛ برای خودم از همه بیشتر .

 

5 – این روزها خیلی چیزها می نویسم اما چه فایده !

 

6 – باید یه فکری بکنم ...

 

7 – من دلم می خواد یه حرفایی رو به یکی بگم .

 

8 – بوی پیازداغ و آش رشته میاد .

 

9 – همه چیز مرتبه .

 

10 – این روزها "فاضل نظری" می خونم :

 

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند  یک روز گل ها را !

 

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم ؟

((خودم)) پرورده بودم در حواریون یهودا را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را !

 

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را ؟!

 

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را !

 

چه خواهد کرد با ما عشق ؟! پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

 

11 – سه – چهار روزی هست وارد 25 سالگی م شدم .

 

12 – همین .

 

 

 

+   جمعه 20 شهریور1388 / 19:4  / مجتبا | 

e6suf7jzvkplyqiaz0e2.jpg

 

چیز زیادی نمی توانم بگویم ؛ جمعه ای که گذشت پس از روزهای زیادی "خانه"امان را گذاشتیم پشت سر و آمدیم ...

یک روزی مفصل روایت خواهم کرد .

دفتر فروغ را که باز کردم "جمعه" آمد :

 

جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز

جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار

جمعه ی خمیازه های موذی کشدار

جمعه ی بی انتظار

جمعه ی تسلیم

 

خانه ی خالی

خانه ی دلگیر

خانه ی دربسته بر هجوم جوانی

خانه ی تاریکی و تصور خورشید

خانه ی تنهایی و تفال و تردید

خانه ی پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر

 

آه ، چه آرام و پرغرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه ، چه آرام و پرغرور گذر داشت ...

.........................................

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+   یکشنبه 8 شهریور1388 / 13:6  / مجتبا | 

ریاست جمهوری دکتر محمود احمدی نژاد را به پیشگاه امام

 

 

 

 

زمان(عج) ، مقام معظم رهبری و

 

 

 

 

 

 

ملت فرهیخته و انقلابی ایران تبریک و تهنیت

 

 

 

 

 

 

 

 

عرض می کنم و از خداوند منان برای ایشان در راه خدمت به مردم و اعتلای نام جمهوری

 

 

 

 

 

 

 

اسلامی ایران طلب موفقیت دارم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 این یک پیام کاملن جدیست

 

+   پنجشنبه 15 مرداد1388 / 1:8  / مجتبا | 

کسی نمی داند من این روزها به چه چیزی فکر می کنم ؟!

لطفن مرا راهنمایی کنید !

به یابنده مژدگانی هدیه می کنم.

 

 

 

+   دوشنبه 15 تیر1388 / 16:45  / مجتبا | 

 

آخرین امتحانم هم تموم شد ...

می خوام برم یه جایی ...

به کمی استراحت کنم.

جایی همین نزدیکی هاااااااااااااا

 

 

+   دوشنبه 8 تیر1388 / 18:13  / مجتبا | 

فکر کن ؛ این ساعت شب برای خودم چایی دم کرده ام تا بلکه کمی آرام شوم . از طرفی هم سکسه ام گرفته ! سهیل هم در رختخوابش به سکسه های من می خندد و باز فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند . می خوابد . می گوید دیشب نخوابیده و تا صبح کابوس می دیده . تمام سرم درد می کند . دیگر دارم بالا می آورم . دیگر نمی توانم این پیرامون کثیف را تحمل کنم . آن از انتخابات و دو ماه تلاش شبانه روزی ام و تلاش هم نسلانم که با یکی از بزرگترین فریبکاری های تاریخ بر باد رفت و نیش و کنایه ی بعضی ها بلندتر از قبل پتک شد سرمان ، این هم از امتحانات ترم آخرم که یکی پس از دیگری قهوه ای از آب در می آید! به همه ی این ها اضافه کنید آینده ای تیره و تار برای خودم و هم سن و سالانم ، ریاست جمهوری م – الف ، دروغ و تزویر و ریا در جامعه ، بی اعتمادی مردم به هم ، احساس فریب خوردگی و ذلت ، خس و خاشاک بودن ، نگرانی بابت آینده ی خواهر و برادرم ، نگرانی برای دغدغه ها و آرمان های از دست رفته ی پدرم ، نگرانی برای از دست رفتن امید و آمال و آرزوهای هزاران نفر مثل خودم ، سربازی ، آزمون کارشناسی ارشد و تغییر رشته ، زندگی دوستانم ، وضعیت سهیل ، محمدها ، بهنام ، خاطره ، سعیده ، زهرا ، پریا و ... ، دو ماه کارآموزی ، زندگی پس از دوران دانشجویی ، اثاث کشی و رفتن از کاشان برای همیشه ، آینده ی شغلی نامعلوم ، ازدواج و انتخاب همسر ، بازنشستگی پدرم ، بیماری های مادرم ، مشکلات اقوام و فامیل ، فکر به گذشته و مرور ایام و خاطره ها ، عکس ها و فیلم ها و تصاویر و حرف هایی که از دیگران در گوشه گوشه ی ذهنم دارم ، پیاده روهای خلوت و تاریک دلم و خیلی چیزهای دیگر .

خیلی خسته ام . فکر می کنم تا دوشنبه – این امتحان آخری – نتوانم دوام بیاورم . یک ماهی هست که خانه نرفته ام . کرخت شدم . تقریبن از همه چیز بدم می آید .

بی خیال . دیروقت شده . قبل از خواب ، یک چایی همراه با چند ورق شعر از دوستم – محمد مهدی نجفی – می چسبد :

 

اگر دنیا دست من بود

راه های پیراهنت را

                           آسفالت می کردم

 

***

 

چه بوی غریبی گرفته ای

بوی غریبه گرفته ای

بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند

 

***

 

هنوز نمی دانم

اگر ببوسمت

               تو می روی جهنم

                                    یا من؟

 

***

 

لبخند که می زنی

حفره ی قلبم

                چند برابر دهانت

                                      باز می شود

 

***

 

کاش می شد تو را

بین آدم ها

                   قسمت کرد

حتمن

        یک مژه ات

                      سهم من می شد

 

***

 

...

شب بخیر . شاید مژه ای در خواب سهم من باشد! این را قاصدک خیال می گوید ...

 

+   شنبه 6 تیر1388 / 0:22  / مجتبا | 

 

ببینید! بیخودی گیر ندهید ؛ تقصیر شما نیست . تقصیر من است . یعنی می توانم اینگونه بگویم که تقریبن اغلب اوقات تقصیر من است . اگر شما گیج می شوید یا چیز زیادی از این نوشته ی بی سر و ته نمی فهمید تقصیر شما نیست ؛ باز هم می گویم که تقصیر من است . نویسنده ی این مطلب – که اغلب مقصر و گناه کار است – این روزها هیچ حالش خوب نیست . می دانم الان حالتان دارد به هم می خورد که این دیوانه دوباره دارد شر و ور می نویسد و حالش بد شده و همیشه ی خدا که حالش بد بوده و پس کی حالش خوب می شود و از این دست جمله ها . درست می گویید . شما همیشه درست گفته اید . خودم که اول این مطلب اعتراف کرده ام مشکل از من است . تقصیرکار من هستم . لطفن دست به گیرنده هایتان نزنید!

اصلن چی داشتم می گفتم ؟! کجای کار بودم ؟! کار ؟! من که عمری سر کار بوده ام و حالا بعد از نزدیک به یک ربع قرن زنده بودن فقط – فقط! – فهمیده ام که سر کار بوده ام . باز جای شکرش باقی ست که لااقل فهمیده ام . عده ای قلیل – در حد انگشتان دست – در دنیا وجود دارند که نمی فهمند که فهمیده اند! چی را ؟! همین یک عمر نفهمیدن را ! یک عمر بازیچه بودن را ! یک عمر اعتماد و اطمینان داشتن را ! یک عمر حرمت نگه داشتن را ! و یک عمر ... هر جمله و کلمه ای خواستی بگذار ...را ! گفتم کلمه ، یاد بعضی کلمات افتادم . بعضی کلمات هستند که هر کاری که می کنی از یاد نمی روند . کلماتی که بوی مردار ازشان بلند می شود . کلماتی که آبروی هر چه کلمه را هست برده اند . نفرت ! آه ! چه حجم سنگینی از اندوه پشت این کلمه است . کلمه ای که پشت کلمات دیگر پنهان می شود و از دهان بعضی جانوران انسان گونه چنان پتک می شود که مغزت می خواهد از همه جا بپکد . جانورانی که عمری محبت ارزانیشان داشتی و می توانستی چون چهارپایان وحشی با آن ها رفتار کنی و به بردگی و خفت بکشانیشان اما ... حیف ... که ... همیشه ... می بینید ! لغات جاری نمی شوند تا عصبانیت و خشمت را روی سرش بریزی و بگی بی انصاف ، این بود جواب آن همه محبت ؟! این بود پاداش دوست داشتن ؟! این بود ثمره ی انسان بودن ؟! انسان !؟ ه ِ ... چه کلمه ی عظیمی! چه مفهوم با عظمتی! چه تمبر خوش نامی!

من رسمن و علنن اعلام می کنم که دور بعضی از اینگونه ی جانوران پر افاده ، که ماسک شبه روشن فکریشان گندیده و تاریخ مصرفشان برایم به انتها رسیده است و دارم از شدت بوی درونشان که فاضلاب ها و کودهای حیوانی را از رو برده خفه می شوم ، از امشب خطی به پهنای گذشته ام می کشم و عهد می کنم و خدای خویش را – می دانید که هر کسی خدایی دارد! – گواه می گیرم که اگر روزی روزگاری گذارمان به هم خورد – آخر من هم جانوری بیش نیستم! – و کوه به کوه رسید – که می رسد – پشیزی آب دهان صرف تف انداختن نکنم ، چرا که برای خوردن یک لیوان چای داغ در عصر سردی زمستانی نیاز مند بذاقم خواهم شد . از این که تحمل کردید – واقعن ؟! – و تا همین کلمه ی آخر با من پایین آمدید سپاسگذارم .

 

از این دست مطالب زیاد دارم ... ادامه دارد ... 

    

+   سه شنبه 22 اردیبهشت1388 / 0:31  / مجتبا | 

 

عصر – بیرونی – پیاده رویی در هفت تیر

 

سرد است . دست در جیب به فکر زخم هایم هستم . زخم هایی که باز در یک عصر ابری سر باز کرده اند و تا پشت چشمانم آمده اند .

 

 

کمی بیشتر از عصر – بیرونی – پیاده رویی در ولی عصر(عج)

 

نم ِ باران عطر شهر شده . یقه ی پالتوام را بالا می کشم . دوست ندارم ببینم . و دوست ندارم دیده شوم . چشمانم مثل سدی پر از آب شده که دریچه هایش به زور بسته است . کنار دکه ی روزنامه فروشی روبروی سینما آفریقا می ایستم . کلاهم را بالاتر می برم . برای عده ای که راه می روند دوربین شده ام . سیگار می گیرم . همیشه فندک همراهم است . پک که می زنم دریچه ای از گوشه ی سد باز می شود .

 

 

غروب – بیرونی – انتهای ولی عصر(عج)

 

خسته شده ام . پیاده زیاد آمدم . سد خالی شده . تاکسی می گیرم . رادیو می گوید باران امروز کمی آب پشت سدها جمع کرده . راننده می خندد . مسافر کناری می گوید : آقا نگه دارید . به خیابان و پنجره ی خیس تاکسی خیره می شوم . من همیشه کنار پنجره می نشینم .

 

شب – داخلی – اتاق خواب

 

باید بروم دکتر . انگار هوا بیش از حد سرد بوده . فریب خورده ام . زخم هایم احتیاج به پانسمان دارد .

 

 

+   سه شنبه 15 اردیبهشت1388 / 15:46  / مجتبا | 

ما خیلی چیزها می دانیم!

 

می دانید ، یک مقدار شرح این اطلاعیه که در بردهای دانشگاه نصب شده سخت است!

می دانید ، فقط از من چهار نشریه طی سه سال توقیف شده است!

می دانید ، دارند التماس می کنند!

می دانید ، 8 هزار دانشجو حتا یک نشریه ی دانشجویی هم ندارند!

می دانید ، نشریات همسو با تفکرات آقایان امتیازات ویژه ای دارند!

می دانید ، داشتن نشریات بیشتر برای هر دانشگاهی امتیاز و بودجه ی بیشتر به همراه دارد!

می دانید ، ما جای عجیبی زندگی می کنیم!

می دانید ، این روزها پایه های میزهای قدرت شل شده اند!

می دانید ، ما هیچی نمی دانیم! فقط بعضی ها هستند که می دانند!

می دانید ، نه ، شما هیچی نمی دانید!

 

+   شنبه 12 اردیبهشت1388 / 15:43  / مجتبا | 

 

گاهی قصه ها فقط از یک سنجاق سر شروع می شود . به همین راحتی . فکر کن داری گوشه ای از کتابخانه ات را می گردی تا بلکه فیلمی که چند وقتی ست گم شده را بیابی ، آن وقت دو سنجاق سر مشکی که اولش نمی دانی از کی و کجا آن جا آمده حواست را جمع می کند و وقتی کمی – فقط کمی – فکر می کنی یاد خاطره هایی نه چندان دور می افتی و دوباره قصه همان قصه ی تکراری . من دو تا سنجاق سر مشکی خاک گرفته پیدا کرده ام . می دانم از کجا و کی و چه روزگار و چه داستانی می آیند . دیگر خودم هم از این همه تکرار ملال آور خسته شدم . من می خواهم جور دیگری دنیا را ببینم . سنجاق ها را ببینم اما خاطره هایش را نه . کمک می خواهم . سنجاق دارم اما مویی برای سنجاق کردن نیافته ام ...

 

 

+   یکشنبه 23 فروردین1388 / 14:43  / مجتبا | 

 

 

بالاخره برای آرزوهای ناتمامم تصمیم گرفتم!

 

در سال اصلاح الگوی مصرف و در راستای تحقق این شعار تصمیم گرفتم در مصرف همه چیز صرفه جویی کنم! بدین وسیله از کلیه ی مصرف کنندگان عزیز، مصرف شدگان عزیز، خطوط تلفن و اینترنت کشور، جیب های پدران و مادران عزیز، دانشجویان محترم و همه ی اقشار فهیم و زحمت کش روزگار تقاضای بخشش و عفو دارم و تمامی آن ها را به خدایشان می سپارم. دلیل خاصی برای این تصمیمم ندارم و همان طور که روزی تعدادی از دوستانم را دور این فضای مجازی جمع کردم و سعی کردم همراه آن ها گرداگرد بارش باران ِ جوانی حلقه ای درست کنم، امروز احساس می کنم به پایان راه رسیده ام و تا آینده ی نامعلوم تن ها در خدمت خوانندگان هستم و امیدوارم در سطوری که از این به بعد بر جای خواهم گذاشت لحظه ای فروگذار نباشم. برای این که از خاطره ی خوش و ناخوش ایام جوانیم و جوانی دوستانم نامی باقی بماند، نشانی و سردر وبلاگ تغییری نخواهد کرد و همان حلقه ی باران خواهد ماند. این تکه شعر از قیصر هم برای این ایام :

 

انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي
آه
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين باشم
با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است

آه ، اي شباهت دور
اي چشمهاي مغرور
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم
بگذار در خيال تو باشم
بگذار

بگذريم
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است      

 

 

به امید روزهای بهتر.  

 

 

                                                                                                                                        مجتبا آقابابایی

فروردین 1388 خورشیدی

 

+   دوشنبه 17 فروردین1388 / 21:41  / مجتبا | 

80 – سلام.

81 – این هم رسمی شده در ساختارهای نوشتاری این چند ساله که هر کسی به نوبه ی خودش و ابزار و امکاناتی که در اختیار دارد، بهاریه یا بهارانه می نویسد. خب، ما هم می نویسیم؛ چون چیزی از بقیه کم نداریم!البته شاید چون مثل بقیه هستیم می نویسیم!

82 – سال 1387 حده اقل برای من بد بود. البته خوب شروع شد اما بد تمام شد. از فروپاشی فیزیکی و بعدها فرا فیزیکی حلقه ی باران بگیرید – که بچه ها یکی یکی همدیگر را تنها گذاشتند – تا دلسردی و افسردگی و مشکلات شخصی این فصل آخر. البته از نظر درسی چندان بد نبود. 46 واحد پاس کردن در طول دو ترم در مهندسی مکانیک فکر نمی کنم بد باشد!

83 – روابط اجتماعی گاهی اوقات برای شما تجربیاتی رقم می زند که اثراتش شاید تا آخر عمر برایتان باقی بماند. گاهی در این روابط چنان در اوجید که حتا تصور نبودنتان کنار هم هم مشکل است؛ اما وقتی دیگر کنار هم نیستید تصور اینکه روزی در کنار هم بودید قط خاطره هایی می شود و بس! و ما خاطره شده ایم و دیگر قصه ای نداریم که برای هم تعریف کنیم. دیگر مایی وجود ندارد. انزوا را ترجیح می دهیم. من و تو، تن ها، درون ِ مغزهایمان، کنج میز دل هایمان، گذشته را قمار می کنیم. بگذارید این را با بغض بگویم و اِلا می ترکم: شاید روزی به هم برسیم، شاید روزی دلمان برای هم تنگ بشود، شاید روزی در پیاده روهای خلوت و شلوغ این دنیا به هم برخورد کنیم و از کنار هم بگذریم! دست تکان دادن گاهی چقدر تلخ می شود ...

84 – خرداد 88، این بار، شاید از دنده ی چپ بلند شدیم. خدارا چه دیدید، ما آرزوها داریم!

85 – تعدادی از دوستانم – و شاید شما خواننده ی این سطور – به سرزمین های دور و نزدیک عید می گذرانید. فقط در آخرین لحظات هر شب که در تخت خوابتان رویا می بافید من را هم – و ما(!) را هم – گوشه ی پلکتان، ذهن مالی کنید و به یاد داشته باشید.

86 – از آنجایی که "پریا دربانی" اصولن تا کسی سراغش را نگیرد، سراغ احدی را نمی گیرد و ضمنن در این جمع وب گونه چندان محبوب نیست(!) و رفیق صمیمی ایی هم در این جمع ندارد که تولدش را تبریک بگوید، برایش هدیه ای گرفتم که در زیر می بینید! – برای آن هایی که دنبال شوژه کردن و چسب و برچسب می گردند بگویم که ما خودمان سوژه ی عالمیم . – نکته ی کنکوری این هدیه هم این است که فقط خود پریا حق باز کردنش را دارد و بس!

87 – لطفن برای آقای دال . بال فروش هم دعا کنید. وی هنوز در کماست!

88 – آرزوهای گوساله ایتان همیشه گاو باد!

 

+   پنجشنبه 29 اسفند1387 / 16:41  / مجتبا | 

                                                                                                              برای محمد شعبانی

ببین! به من می گن چته! چرا مثل قبل نمی نویسی ...

ببین! من که نمی تونم مدام خودمو فریب بدم ...

ببین! من خسته شدم ...

ببین! همه چیز تکراریه. کتاب، فیلم، موسیقی، نقاشی، گپ، گفت، خنده، گریه، زنده گی ...

ببین! چرا نمی فهمی وقتی نیستی یه چیزی کمه، یه چیزی نیست، یه جای خالی که با هیچ چیزی پر نمی شه ...

ببین! همه بهم می گن قدیما خیلی خوب بودی، اونموقع ها باهات حال می کردیم، الان خیلی مزخرف شدی ...

ببین! من تن هام؛ چرا نمی فهمی؟!

ببین! بیا ... 


پی نوشت:

آقای بال فروش همیشه میگوید: روزگاری نمک و نمکدان یکی نبود! یعنی اگر کسی نمک می خورد نمکدانش را نمی شکست! حتا خیلی قبل تر از آن قدیم قدیم ها نمکدان را روبان می زدند و پس می دادند ...


شعر نوشت:

من

به اندازه ی

این

 

 

 

 

 

 

 

ارتفاع

از تو دورم

و

تو

نمی دانی!


فیلم نوشت:

کسی نمی داند "خانه ی دوست کجاست ؟" یا بالاخره کی "باد ما را خواهد برد"؟ یا "بزرگراه گمشده" از کدام سمت است؟


دیالوگ نوشت:

"راستشم که می گی، کسی باور نمی کنه" (سعید عقیقی،شب های روشن)  


ترانه نوشت:

نه رد می شی، نه می مونی، تبت بد جور واگیره

منو با دست کی کشتی، که پای هر دومون گیره

 

منو کشتی و آزادی، نه زندونی، نه تبعیدی

میونه ما دو تا مجرم، به کی حبس ابد میدی؟

 

...

 

+   سه شنبه 13 اسفند1387 / 12:56  / مجتبا | 

 





 

+   دوشنبه 7 بهمن1387 / 16:25  / مجتبا | 

الآن ده دقیقه ای هست که اشک هایم بند نمی آیند ... تمام تصویر مانیتور تار است ... این بار نه برای خودم یا احساسم که برای تو و احساس تو گریه می کنم ... گریه می کنم بهتر از گریستن است ... صمیمی تر است ... گرم تر است ... آتش زدی من را که چند وقتی بود به خندیدن عادت کرده بودم ... فکر می کردم که احساساتم را کشته ام... بارها و بارها آمد در دهانم که بگویم قبر پدرت کجاست اما ... اما حسی نامفهوم نمی گذاشت بپرسم ... خودت هم هیچ وقت نگفتی ... هیچ وقت ! ... لبانم شور شده ... آستین تیشرت سفید بلندم خیس شده .. . باور می کنی در این شبی که کسی این جا نیست و احساس انزوا دست از سرم بر نمی دارد نمی توانم یک جا بند شوم ... مادرم که زنگ زد خیلی سعی کردم نفهمد گریه می کنم ... نشد ... بغضم نمی گذاشت حرف بزنم ... در زمانه ای که کسی به کسی نیست دارم برای تو می نویسم که با همه ی اشتباهات بزرگ و بزرگ ترت نمی توانم فراموشت کنم ... حالا که این جا نیستی ... هستی ... آب از بینی ام راه افتاده ... در همین زمانه فقط و فقط دارم برای تو می نویسم ... برای پدرت ... مادرت ... زهرا و زهره ... برای ستایش ... پرستش ... آقای دامادی ... دسته چکش ... مادرت که همیشه نگرانت بود ... و ... هست ... برای زیرشلواری راه راهت ... برای ماشین ریش تراشیت ... برای همه ی بدقولی هایت ... شیطنت هایت ... برای کوچه باغ های فین که دلم لک زده برای آن روزا ... برای جلسات حلقه ... برای این بار آخری که آمدی و انگار شکسته بودی ... خیلی .... برای کانون سپهری ... کارگاه داستان ... عینکت ... دست خط کج و ماوجت ... برای موهای فرفری ات ... مگر همیشه باید از معشوق نوشت؟! ... ای لعنت به زمانه ی ما که همه را دچار می کند ... ای لعنت به عشق های کودکانه ...

تمام این شهر جای پای توست ... جای پای ماست ... ما که گاهی در یک قاب می گنجیدیم ...

این بار می خواهم با هم برویم پیش پدرت ... که او زنده است و ما مردگانی متحرک ...

این متن بی در و پیکر را از من قبول کن و بدان هر وقت زنگ می زنی عکس زیر روی صفحه ی گوشی هک می شود تا دلتنگی ام کمی کم شود ...  

 

+   چهارشنبه 22 آبان1387 / 20:59  / مجتبا | 

این مطلب یک روزنوشت کاملن سیاسی ست!!!

 

 

صندلی خالی و نخ تسبیح و شلغم!

 

 

0 – مطالب زیر به هیچ وجه به هم مربوط نمی شوند. بی خودی دنبال نخ تسبیح و ... نگردید. اعداد برای زیبایی آورده شده اند و جنبه ی تزئینی دارند!

 

 

1 - می دانید، همیشه قرار نیست آن گونه که برنامه ریزی کرده ای پیش برود! حتا پیش بینی هایت هم درست از آب در نمی آیند! دوستانت هم اغلب نمی دانند چه بر سرت آمده یا بهتر بگویم اصلن به آن ها مربوط نمی شود که بدانند یا ندانند. وقتی تو ناراحتی و می توانی از پس مشکلاتت بر بیایی، لزومی ندارد که چهره ات را ناراحت نشان دهی. بهتر است بخندی و دیگران را هم بخندانی.

 

2 – من اصولن و ذاتن هنر را دوست دارم. بعضی هنرها را بیشتر. سینما و موسیقی را عمیق تر. موسیقی را درونن(!) دوست دارم و لذت می برم. کمی هم در آن سعی می کنم سخت سلیقه باشم. شاید هر موسیقی را گوش کنم اما از هر ملودی و سبکی خوشم نمی آید. خیلی ها را دوست دارم که یکی از آن ها رضا یزدانی ست. به کسی هم مربوط نیست که چرا او را می پسندم. دوستان نزدیک ام هم از شدت علاقه ام در مورد او می دانند. در تمام این شب هایی که او کنسرت دارد از خدا می خواستم که آن جا باشم. اما نشد. و نمی شود. به هزار و یک دلیل ناخواسته. دیشب تعدادی از دوستانم آن جا بودند و من اینجا. پشت همین عینک بی فریمم که گاهی تار می شد. فکر می کنم آن یک صندلی خالی حق من بود که خالی باشد!

 

3 – دیشب عجیب بود! با پدر و مادر و خواهرم رفته بودیم زیارت اهل قبور و بعد هم سری به حرم حضرت معصومه بزنیم و عصر جمعه ای داشته باشیم کنار هم. تا اینجایش مشکلی نبود؛ اما وقتی بیایی خانه و ببینی در دوساعتی که نبوده ای همه ی خانه به هم ریخته است و قافله را دزد زده ، کمی نگران می شوی! خسارت های مالی اش مهم نیست، مهم فشار روحی و نگرانی های آینده ای ست که در ذهن خواهرم – کوچک ترین فرد خانواده – شکل گرفت و هزار پرسش بی پاسخ که ذهن مرا هم مشغول کرد! که به راستی در مملکت ما دزد کیست؟

 

4 – تنوع خیلی گزینه ی خوبی ست برای ادامه ی زنده گی. دیشب برای ما تنوعی بود در سبک زنده گی کردنمان. نشستیم کنار بخاری و شلغم خوردیم و در مورد زنده گی و سلامتی صحبت کردیم. با گذشت شب بهتر دیدیم به جای غصه خوردن به مسائل دیگری بپردازیم و برای تنوع مثلن نارگیل بخوریم! لازم نیست برای تنوع زیاد سخت بگیریم. عوض کردن جای مبل ها و یا مدل مو و هزاران جزء کوچک زندگی می تواند روحیه بخش باشد. دوستی می گفت: در عشق هم باید تنوع ایجاد کرد! این یکی را نمی دانم.   

 

5 – احمدی نژاد به اوباما تبریک گفت!!! فکر می کنم نام این موجود در کتاب های تاریخ در بخش شگفت انگیزها ثبت شود!

 

6 – چند عکس از وقایع بالا در ادامه می بینید! (عکس های حرم را از شبستان امام خمینی که با معماری مدرن تری ساخته شده گرفته ام)

 

7 – سلام شیخ عیسا ابوزید!

 

8 – میلاد امام رضا (ع) مبارک.


 


 


 


 


 



 


و ...

+   شنبه 18 آبان1387 / 14:25  / مجتبا | 

بعد از روزها نیستی ...

 

 

من به تداوم تن هایی با تو بودن عادت کرده ام !

 

 

12 ) دو استکان چای داغ ، لطفن !

 

11 )  کسی می آید ، کسی که شبیه هیچ کس نیست ...  1

 

 10 )  آن قدیم ها قصه ای بود :

یک روز عاشقی بود و معشوقی . معشوق میانه ی راه عاشق دیگری شد و عاشق قصه ی قدیمی ، دیوانه ! 

بعد از اتمام دوره ی دیوانگی ، او رفت و عاشق کس دیگری شد ! ازدواج کرد و بچه دار شد و بعد در یک روز زیبای پائیزی ، و در یک خیابان خاطره انگیز ، معشوقه ی سابقش ( شاید هم اسبقش ! ) را دید که با دوست صمیمی خودش شانه به شانه از روبروی او می آیند ؛ چشم در چشم که شدند ... جوهر خودکار قصه نویس ما خشکید ! از آن جا بود که این حکایت - از قدیم تا به الان - مدام تکرار می شود و هر کسی بنا به ذوق و سلیقه ی خودش(!) پایان آن را رقم می زند ...

 

9 )  این روزها به همه چیز می خندم . به داستان هایی که می خوانم ، شعرهایی که می شنوم ، انسان هایی که می بینم ، فیلم هایی که نقدشان را می خوانم ، به نقد منتقدها ، به خود منتقدها ، به خواننده ها و موزیسین های سراسر کشور(!) ، مطبوعات چی ها ، فوتبالی ها ، هنرمندان ، فلاسفه ، سیاستمردان ، سیاست ورزان ، متحجرین ، روشن فکران ، مدرن ها ، سنتی ها ، روحانیون ، دانش گاهی ها ، منتقدین جامعه ، منفعلین جامعه ، مصلحین جامعه ، با تقوایان ، کافران ، متدینین ، لائیک ها ، اقوام ، آشنایان ، دوستان و ... خودم !!! به خدا هم می خندم این روزها ... و حتا به خدایان ؛

فکر کنم چون زعفران سهمیه بندی نشده و احتمالن مشمول یارانه ی دولتی هم نمی شود مادر گرام بنده در طرح تنظیم اقتصاد خانواده ی ما دست برده و زیادی در خوراک من می ریزد !

 

8 )  هیچ گاه نیمه ی شعبان ها جمکران نرفته ام . از این همه جمعیت هول برم می دارد . تن هایی ام گم می شود . می ترسم . می ترسم قاطی جماعتی بشوم که ... ؛ بی خیال ! من عاشق سکوتم .

 

7 )  انتظار چیز خوبی نیست ، اما جست و جو خوب است . ماندن خوب نیست ، اما حرکت کردن خوب است . من به جست و جوی آرمان ها و انسان های مطلوبم حرکت می کنم ، منتظر نمی مانم .

 

6 )  اعتقاد و ایمان "چیزها"ی نسبتن خوبی هستند . نه به معنای مذهبی و دینی اشان . به این معنا که انسان به "چیزی"خارج از خودش وصل باشد تا تلاطم های زندگی تعادلش را بر هم نزند . مثلن به اندیشه ای ، شخصی ، مدلی ، شیئی ، برگ کاغذی و ...  . از انسان های بی اعتقاد – اعتقاد به هر چیزی – زیاد خوشم نمی آید . به آدم های حذب باد ، به آدم هایی که طی دو – سه سال به اندازه ی همه ی عمر انسان های دیگر از درون و برون تغییر می کنند شک دارم . اعتمادی ندارم . متاسفانه – از نظر من(!) – این روزها این دسته از آدم ها – و نه انسان ها ! – این حوالی زیاد می پلکند !

 

5 )  مقداری نگرانم . مشکلات دوستانم مقداری عمق پیدا کرده . پیش بینی اش سخت نبود اما می ترسم غرق شوند و این آزارم می دهد . دوست دارم همه ی انسان ها – و نه آدم ها ! – و به ویژه دوستانم بتوانند بر مشکلاتشان چیره شوند .

 

4 )  و رسالت من این خواهد بود / تا دو استکان چای داغ را / از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم / تا در شبی بارانی / آن ها را با خدای خویش / چشم در چشم نوش کنیم . 2

 

3 )  نفسم به سختی در می آید . مقداری خسته ام . جسمم برای حمل زندگی نیاز به استراحت دارد . روحم سرشار از زنده گی ست . شادی درونم قلبم موج می زند . خارج قسمتم که مقسومن علیه بر من چیره گشته ؛ بدون این که مقسومی داشته باشم !

 

2 )  حالا که بعد از مدت ها ننوشتن ، قلم را روی کاغذ می گردانم ، انگار خشک شده است . نمی رقصد . شاید او هم نمی داند چه می خواهد ! شاید دلش نمی خواهد بنویسد ! شاید دوباره دلش گرفته ... بغضش نمی گذارد جوهر روان شود ...

 

1 )  دو استکان چای داغ ، لطفن ! 

 


1 – فروغ فرخ زاد

2 – حسین پناهی

 

 

 

+   یکشنبه 27 مرداد1387 / 16:44  / مجتبا | 

 

روزهایی که گذشت – و سخت و بی حوصله هم گذشت – لیلا آسیابانی در غم از دست دادن مادر نازنینش اندوهگین بود ؛ و ما هم ....

لیلا خانم ، ما را در غم خود – هر چند اندک – شریک بدانید ...

سخن دیگری بر دل های ما و زبان ما نمی آید جز آرزوی صبوری برای شما ...

 

 

دوستانتان در حلقه ی باران

+   سه شنبه 18 تیر1387 / 17:36  / مجتبا | 

 

 

گاه چیزی که ما را به حقیقت می رساند ، خود از آن عاریست .

                                        مارگوت بیکل

 

این هم از سال نو . روز از نو ، روزی از نو . از امشب شروع شد .

عید خوبی نداشتم . روزهای پر فشار و پر استرسی داشتم . گاهی ذهنم چون دیگ آب جوش داغ می شد و گاهی چون کوه یخ سرد .

گاهی اوقات که حوصله ندارم گیج می شوم . می مانم وسط کارهایی که نکرده ، دوستشان ندارم . زود خسته می شوم . مدام می خواهم بخوابم . بغض خفیفی دارم . این روزها از بس فکر کرده ام سرم سنگین شده ؛ موهایم پرشتاب تر شروع کرده اند به ریزش . لبخندهایم مصنوعی شده و گریه هایم در گوشه ی تاریک اتاق می ماسد . نمی دانم جریان چیست ! ماجرا از کجا می خواهد شروع شود !؟ اصلن داستان از چه قرار است ...

می خواهم استراحت کنم ، اما نمی شود . پلک هایم سنگین شده اند اما ... خوابم نمی برد .

به سقف خیره می شوم این روزها .

+   پنجشنبه 15 فروردین1387 / 1:2  / مجتبا | 

 

تا عشق ، تا ترانه و لبخند می روم            عید آمد ، از احوالی اسفند می روم       

آغوش می گشایم و آغاز می شوم            مثل دریچه ای رو به سحر باز می شوم  (1)

 

سال گذشته هم گفتم که یکی از سخت ترین انواع نوشتن ، بهاریه نوشتن است . نمی دانم چرا وقتی می خواهم بهاریه بنویسم نا خودآگاه یاد گذشته می افتم . بی خودی می روم سراغ آلبوم ها و فیلم های گذشته ام . نمی دانم دقیقن دنبال چی می گردم ، اما احساسی که نمی شود گفت از کجا نشات گرفته ، می کشاندم آن جا . عکس به عکس ، فریم به فریم ، خاطره به خاطره . ریز می شوم در خطوط چهره ی آدم های ایستا در عکس ها ؛ به لبخندهایشان ، به اخم هایشان ، به حالت هایشان ، به چشم هایشان ، " چشم ها که هیچ وقت راست نمی گن ! " بعد میام جلو . از اولین عکس تا جدیدترین عکس . آدم ها تغییر می کنند . تغییر کرده اند . قیافه هایشان ، افکارشان ، اخم هایشان ، لبخندهایشان و باز هم ، چشم هایشان ؛ " چشم ها که هیچ وقت راست نمی گن ! " بغض می کنم . خم می شوم روی خاطراتم . چشم هایم را می بندم . این جاست که خاطراتم با آدم هایشان ، فضاهایشان و حس هایشان از روی پرده ی سیاه چشمانم رد می شوند ؛

 

امروز بیا ترانه خوانی بکنیم                           با سبزه و آب همزبانی بکنیم

عید است و غبار گرفته است دلم                   ای اشک بیا خانه تکانی بکنیم  (2)

 

حالا خوب دقت می کنم . می گردم دنبال همان حس لعنتی که باز هم آمده سراغم . باز هم دست از سرم بر نمی دارد . مخصوصن در این روزهای آخر اسفند . روزهای دیوار کشی قدیم و جدید . کنار گذاشتن گذشته ها و چشم انتظار آینده ها . جدایی روزهای کهنه و نو . جدایی روزهای زمستان و باهار ، سردی و گرمی ، عشق و نفرت . روزهای آمدن بوی سیب و عیدی کودکانه .... روزهای عطر یاس و حوض حیاط خانه ی مادر بزرگ . روزهای ماچ و بوسه و دید و بازدید اقوام و دوستان . روزهای ویژه نامه های پایان سال و خرید شب عید و خستگی و ترافیک و ماهی و سبزه و پول .

 

... " چشم ها هیچ وقت راست نمی گن ! " حتی حالا که دارد بهار می آید . بدون بو . بدون جار زدن . حالا که می خواهم همه ی خاطراتم را مرور کنم و شاید ... شاید ... دورشان بریزیم . حتی دوست داشتنی ترین هایشان را .

عکس ها ، فیلم ها ، صداها ، اسم ام اسم ها ، خنده ها ، گریه ها ، سکوت ها ، تن هایی ها ، با هم بودن ها ، بغض ها ، نگفتن ها ، گفتن ها ، دعاها ، دست ها ، موها ، ابروها ، چشم ها ؛ " چشم ها که هیچ وقت راست نمی گن ! "

 

نمی دانم چرا بهاریه ها همیشه این گونه می شوند . تلخ می شوند . نشانی از امید و آرزو و آینده ندارند . می روند به گذشته ها . غلط می خورند در خاطره ها .

 

دی رفته ، خیمه در نفس عید می زنیم            عید است ، پنجه بر دف خورشید می زنیم   (3)

 

بگذارید مسیر را عوض کنیم . فردوس می گوید : (( امسال برویم عوض شویم . امیدوار شویم . عاشق شویم . رقیب عشقی خودمان شویم . تن ها نباشیم . بگوییم . بخندیم . افسرده نباشیم . برویم گردش . خوش باشیم . با دوستانمان . سینما ، موزه ، شعر ، داستان ، کوه ، فوتبال ، کتاب ، حلقه ی باران ، فلسفه ، هنر ، تئاتر ، موسیقی ، تاریخ ، فرهنگ و ...

می بینی چقدر سرگرمی و کار نکرده مانده روی دستمان . چقدر می توانیم مشغول باشیم . خودمان را برهانیم از این رخوت ... ))

 

بی بهانه رفتند

تمام خاطرات نرفته ام

از انتهای زمستان

به ابتدای پاییز

با نشانه های زرد و سرخ

و گاهی برف

و گاهی باران

و گاهی اشک !

 

راست می گوید . آلبوم ها را می بندم . چشمان خیسم را باز می کنم . یاد این شعر می افتم :

 

کوچ بنفشه ها

در روزهای آخر اسفند

کوچ بنفشه های مهاجر

زیباست .

در نیمروز روشن اسفند

وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد

در اطلس شمیم بهاران

با خاک و ریشه

- میهن سیارشان -

در جعبه های کوچک چوبی

در گوشه ی خیابان می آورند :

جوی هزار زمزمه در من

می جوشد :

ای کاش ...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

( در جعبه های خاک )

یک روز می توانست

همراه خویش ببرد هر کجا که خواست

در روشنای باران در آفتاب پاک .  (4)

 

مثل این که ما آدم نمی شویم . بگذارید عید را تبریک بگویم و بروم . مثل خاطراتم : عیدتان مبارک ! حالمان خوب است .

.

.

.

ولی ، تو باور نکن : " چشم ها هیچ وقت راست نمی گن ! "

 

 


 

1 و 3 – دکتر محمود اکرامی

2 – ایرج زبردست

4 – دکتر شفیعی کدکنی

 

+   چهارشنبه 29 اسفند1386 / 17:46  / مجتبا | 

 

سلام . اگر چند روز ننوشتم به این دلیل بود که دو- سه روز رفته بودم قم و استراحت می کردم و البته قصد هم ندارم که هر روز بنویسم .

قبل از هر چیز بگم که از بین 4 فیلمی که چند شب قبل قرار بود ببینیم ، " ادوارد دست قیچی " ساخته ی تیم برتون رو دیدیم که خیلی چسبید . فیلمی فانتزی با پس زمینه ی فلسفی – عرفانی که بسیار خلاقانه ساخته شده بود . البته از تیم برتون " کارخانه ی شکلات سازی " و " ماهی بزرگ " رو هم دیده بودم که از بین این سه تا فیلم " ماهی بزرگ " بهترین انتخابه . جشنواره ی فیلم فجر هم که با همه ی حواشی داره پیش می ره . دورادور در جریان جشنواره هستم . خیلی دوست دارم " به همین سادگی " از رضا میرکریمی رو ببینم .

4 تا از نمره هام تا الان اومده که خدارو شکر همش پاس شده .

امروز که با سهیل می رفتیم دانشگاه ، راننده ی تاکسی سر صحبت رو باز کرد و از واقعه ای گفت که غصه ام گرفت . می گفت داییش قصاب بوده و یه گوساله ی حامله رو سر بریده ؛ هرچی هم که گوساله ی بیچاره تقلا می کنه فایده ای نداشته و در آخر صحبت های دیگران هم کار ساز نمی شه . گوساله با یه بچه ی مرده و یه بچه ی نیمه جون کشته می شه تا انسان دوپا شکمش رو پر کنه . البته دنیا دار مکافاته و این آدم تقاص این عملش رو پس داده .

 بگذریم ....

امروز با ریاست دانشگاه ملاقاتی داشتم که نتایج خوبی حاصل شد . سر ظهر هم برقهای خونمون رفت و نتونستیم بازی تیم ملی رو ببینیم . البته انگار چیز زیادی هم از دست ندادیم . این روزا خیلی برهوتم . فقط تازگیا یه داستان نوشتم به نام " زندگی به شرط چاقو ! " که بعدن تقدیمتون می شه . غروبی کلافه زدم تو شهر و بی هدف خیابونا رو طی کردم . تو راه فردوس رو دیدم . می گفت : پیاده رو ها چقدر خلوت شدن . دیدی؟! گفتم : بابا هوا سرده . کسی نمی یاد بیرون . گفت : تو نمی دونی ، این روزا دیگه کسی نمی یاد پیاده رو قدم بزنه ! گفتم : مگه نمی بینی این همه آدم میان و می رن . همه دست در دست هم ، لبخند زنون . شاد و خندون ! گفت : آره ، اما کسی نیست تن هایی بیاد قدم بزنه . همه دنبال بهونن . وقتی هم شب شد می رن خونه هاشون . قدیما پیاده رو ها شلوغ تر بود . آدمای تک نفره ی بیشتری قدم می زدن . قبول نداری ؟ گفتم : چرا ، اما خودت که می دونی ، بهشت رو به بها نمی دن ، به بهونه می دن ! گفت : آره ، ولش کن . هوا سرد شده دیگه . باید بریم خونه هامون . هر کدوم تن هایی !

... و ما رفتیم . هر کدوم به تن هایی . تو راه به این فکر می کردم این همه آدم که شاد و خندون تو پیاده رو ها بالا و پایین می رن آیا واقعن از ته دل شادن ؟ از ته ته دلشون می خندن ؟ پس غصه هاشونو کجا قایم می کنن ؟ اصلن وقتی از هم جدا می شن ، تن ها می شن ، چی کار می کنن ؟ آیا اونموقع هم می خندن ؟ آیا اونموقع هم احساس خوشبختی می کنن ؟ فردوس این جور موقع ها می گه : بی خیال ، این روزا کسی دیگه تن ها نیس ! تازشم ، خوشبختی که تن هایی و با هم بودن نداره . آدم تن هام می تونه خوشبخت باشه ، نمی تونه ؟

آره .... می تونه .... خوووووووووشبخت باشه هر کی که تن هاست ....

بیچاره گوساله حامله ....

بیچاره آدم گرسنه ...

+   چهارشنبه 17 بهمن1386 / 22:51  / مجتبا | 

بالاخره امتحانات این ترمم هم تموم شد . دوباره روز از نو ، روزی از نو ! فقط خدا کنه که نمره هام خوب بشن . 6 تا امتحان دادم که 5 تاشو خوب بود . با بچه های هلال احمر برای دور جدید " اتاق اندیشه " به توافق رسیدم . البته چندان مایل به این کار نبودم اما خب ... !!! امروز قرار بود با رئیس دانشگاه هم ملاقاتی داشته باشم که نشد . از پشت پرده ی این ملاقات ها بعدن خواهم گفت . روزنامه ها هم طبق معمول چرت و پرت نوشته بودند ولی خبر مهمشون دستور هاشمی شاهرودی برای عدم اعدام در ملاء عام بود . عصر امروز داستان " خنده " رو هم در کانون اندیشه جوان سپهری خوندم که نقد شد . این داستان رو بعد از این پست می توانید ملاحظه کنید . دیشب هم بحث عمیقی در مورد وبلاگ و ادامه ی فعالیت های حلقه ی باران بین چند تن از اعضا در گرفت که خالی از لطف نبود ! امشب هم قرار بود با چندتا از بچه های حلقه شام بیرون باشیم که بنا به دلایل نامعلومی این قضیه کنسل شد . الان هم احتمالن یک فیلم از بین فیلم های پنهان ، گاو خشمگین ، 21 گرم و ادوارد دست قیچی را خواهیم دید . جای همه تان خالی !!!  

+   پنجشنبه 11 بهمن1386 / 23:54  / مجتبا | 

سلام . امروز خیلی روز خوبی نبود . خیلی حال و حوصله نداشتم ؛ گرچه امتحان خوبی دادم . فردا 8 صبح آخرین امتحان این ترمم برگزار می شه و بعدش خلاص . خبر خیلی خاصی هم نبود جز این که خاتمی دیشب با رهبر در مورد رد صلاحیت های مجلس صحبت کرده . یکی از بچه ها هم می گفت دانشجوها تو تهرون ریختند بیرون و شلوغ شده دوباره . راست و دروغش با خودش . فردا هم با بچه های هلال احمر دانشگاه می خوام در مورد ادامه ی برگزاری " اتاق اندیشه " صحبت کنم . فردا عصری هم می خوام داستان آخرم رو که اسمش هست " خنده " تو کانون سپهری بخونم . دیگه حوصله ندارم . خداحافظ .  

+   چهارشنبه 10 بهمن1386 / 23:20  / مجتبا | 

سلام . از اونجایی که به روز نویسی ( روزنوشت ها ) و وقایع نگاری های روزانه یکی از اولین دلایل شکل گیری وبلاگ هاست ، تصمیم گرفتم از امشب روز نویسی کنم (!) . البته معمولن وقت هایی که کاشان هستم بیشتر این کار را خواهم کرد ، چون کامپیوترم کاشانه !

 

امروز صبح در به در دنبال مترجم بودم تا پروژه ی سیالات 2 رو ترجمه کنم . از اونجایی که من در این پروژه با دو تا از دوستانم همکاری داشتم و مسئولیت پذیری اون ها در حد تیم ملی این روزها بود ، 9 روز بعد از پایان مهلت پروژه به من اطلاع دادند که فقط تا فردا وقت مجدد داده اند ! خب ، طبیعی ست که هیچ مترجمی نمی توانست نصف روزه کار را تحویل دهد . لذا بی خیال 2 نمره ی حیاتی اون شدیم !!! فردا 8 صبح امتحان دارم و کاملن آماده ام . البته از امتحان پس فردا 8 صبحم نگرانم . امروز یه نیگا به روزنامه ها انداختم و هنوزم بحث رد صلاحیت ها داغ داغ بود . شهروند این هفته رو نخریدم چون وقتش رو نداشتم . قسمت آخر سریال ساعت شنی هم خوب تموم شد ؛ مخصوصن اذان آخرش . راستی ، برفا یواش یواش داره آب می شه . یعنی باید خوشحال باشیم ؟ اصلن بی خیال . فقط یاد یه شعر افتادم و تمام :

 

مراعات پر و بالت نکردیم

نظر بر لطف هر سالت نکردیم

 

سلام تازه ات از چیست ای برف

مگر صد سال پا مالت نکردیم !

 

مگر صد سال ...

صد سال ...

سال ...

...

 

شب خوش !!!

 

+   چهارشنبه 10 بهمن1386 / 0:37  / مجتبا | 
 

 دست آویز بیگانه، نا آگاه فریب خورده ، ای مخل امنیت ملی، شرور،جاسوس ، اوباش ، دانشجو روزت مبارک

این متن اس ام اسی بود که امروز 10 نفر برای من فرستادند. شما چه فکر می کند؟

آیا این یک توهین است؟

یا به طنز نوشته شده است؟

یا واقعیت را بیان کرده است؟واقعیت تفکر جماعتی......

باید این روز را به همدیگر تبریک بگوئیم ؟

یا گرامی بداریم

و یا تسلیت عرض کنیم؟

راستی من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟

آهان راست می گوئی برخاستن برای چه؟

اسم روز دانشجو که می آید عده ای که در ذهنشان سیاست بی پدر و مادر است پا پس می کشند.

اسم روز دانشجو که می آید عده ای که حوصله آشوب و بگیر و ببند را ندارند پا پس می کشند

اما من میخواهم بگویم پاس داشتن این روز نه سیاست بازی است که عده ای آنرا کثیف پندارند و نه قرار است شورشی بر پا شود که محصلینی که از دانشجو بودن تنها درس خواندن را فهمیده اند خاطرشان مکدر شود.

پاس داشتن این روز تنها بهانه ای است تا یادمان نرود وجه اشتراکی را که با خیل جوانان این مملکت داریم

بهانه ای است تا یادمان نرود که دانشجو حرمت دارد .

بهانه ای است تا یادمان نرود اگر حرمت یکی را شکستند از او دفاع کنیم

گفتن بهانه ها بی شمار است

درد دلها بی شمار است

دغدغه ها چطور؟

نمی دانم باید به خود بقبولانم این نسل این جماعت دانشجو در حال هبوط است یا بیشتر باور کنم در حال سقوط است؟

این چند سوال را از خود و همکلاسیها بپرسید :

ببینید چه نتیجه ای خواهد گرفت

چه اتفاقی افتاده است که 16 آذر پدید آمد؟

اصلا 16 آذر چه اتفاقی افتاد ه است ؟

چه سالی بوده است؟

کجا بوده است؟

جنبشهای دانشجوئی چه تاثیری در تحولات معاصر داشته است؟

آیا نیاید برای صنف خود کوشا باشیم؟

راستی چه کسی میخواهد ما از هم گسسته باشیم؟

چه کسی می خواهد تنها با سرمان به درس خواندن گرم باشد؟

چه کسی می خواهد نسبت به دور و برمان بی تفاوت باشیم؟

 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:23  / | 
 

کعبه ام را به طواف برده ای

من درمانده ی چرخیدنم

زود تر برگرد ...

تقریبا یک قدم پیش از سکون

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:20  / | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیست)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی





 

 RSS