تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

ما خیلی چیزها می دانیم!

 

می دانید ، یک مقدار شرح این اطلاعیه که در بردهای دانشگاه نصب شده سخت است!

می دانید ، فقط از من چهار نشریه طی سه سال توقیف شده است!

می دانید ، دارند التماس می کنند!

می دانید ، 8 هزار دانشجو حتا یک نشریه ی دانشجویی هم ندارند!

می دانید ، نشریات همسو با تفکرات آقایان امتیازات ویژه ای دارند!

می دانید ، داشتن نشریات بیشتر برای هر دانشگاهی امتیاز و بودجه ی بیشتر به همراه دارد!

می دانید ، ما جای عجیبی زندگی می کنیم!

می دانید ، این روزها پایه های میزهای قدرت شل شده اند!

می دانید ، ما هیچی نمی دانیم! فقط بعضی ها هستند که می دانند!

می دانید ، نه ، شما هیچی نمی دانید!

 

+   شنبه 12 اردیبهشت1388 / 15:43  / مجتبا | 

 

چاپ شده در دوماه نامه ی "حدیث زندگی"  * ، پرونده ی ویژه ی عشق  – شماره ی 45                                                              

 

 

عشق در هزاره ی سوم پس از میلاد!

 

 

انگار كه درد بي دوا آمده است               واگير نگاه تا كجا آمده است

با تيتر درشت در حوادث خواندم              در كشور عشق هم وبا آمده است!    1    

 

آن قدیم ها که ما هنوز در دوران گذار از طفولیت به جوانیت بودیم و پشت لبمان چمن زاری شده بود و عینکی از فرط دوربینی بر چشم زده بودیم و زلفی مرتب کرده بودیم که در خیابان اگر بانویی ما را دید ، دیده باشد! ، مادر بزرگ ما کنار سماور ذغالی خویش لب می گزید و از زمانه می نالید که چه بر سرمان آمده! ما را در حال میزامپیلی دیده بود . می گفتیم که عزیزجان هر دوره ای رسم و رسومات خودش را دارد و الان دیگر خبری از پشت پرده نشینی و دستمال قرمز نیست و عصر عصر انفجار است و ما ساکنان این کره ی آبکی مشغول منفجر کردن عشقیم! دستی به گیسوان سپیدش کشید و آهی کشید و گفت : عشق هم ، عشق های قدیم! و ما از آن روز فهمیدیم که عشق هم قدیم و جدید دارد! حتا بعدا فهمیدیم که زوج و فرد هم دارد! حتا بعدترها فهمیدیم که ای بابا عشق تک سرنشین و چند سرنشین هم دارد! خلاصه اینکه ... بگذریم که :

 

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه                    تموم زندگی پر از دروغه

این روزا دخترا فراری می شن                            بنز نشد ، سوار گاری می شن

دختره تازه اول بلوغه                                        دلش شبیه ترمینال شلوغه

خلاصه عاشق شدن آسون شده                        دلبرکا فت و فراوون شده

عشق شده اینترنتی ، ایمیلی                           مجنون نشسته چت کنه با لیلی

چت می کنن ، چت می کنن می خندن               یه ریز برای همدیگه می بندن

...

با کسب رخصت از جناب مجری                         بریم به قرن پنج و شیش هجری

به روزگاری که پر از جنونه                                چشای عاشقا دو دبه خونه

به روزگار قیس یک لا قبا                                 همون که اصلا نمی خوابید شبا

همون که پیغمبر عاشقا بود                             تو عشق و عاشقی یه پا خدا بود

بچه مزلف و زپرتی نبود                                   اهل ادا اصول و قرتی نبود

نه اهل کافه و عرق سگی بود                         نه اهل شلوار مدل بگی بود

فقط تو فکر لیلی خودش بود                            دیوونه بازی تنها موردش بود      2

...

 

اصولن و طبعتن عشق در مملکت ما با ممالک دیگر دنیا فرق های بنیادین و اساسی دارد. طوری که کارشناسان خبره از سراسر دنیا هنوز بر سر نظریه ی تحقیقاتیشان در یک مدت زمان کوتاه به اجماع نرسیده اند که گونه های دیگر و تازه ای از عشق در گلستان قلب های ما ایرانیان شروع به ریشه دوانی می کند و تا آن ها کلاه خود را قاضی کنند ما ته دیگ عشق را هم خورده ایم! حال هی بگوئید ما کشور در حال توسعه ای هستیم ؛ دیگر توسعه از این بیشتر که ما حتی عشق هایمان را هم صادر می کنیم! همین بغل دست خودمان در سواحل زیبای خلیج فارس و در آغوش اعراب ثروتمند!

البته عشق در سرزمین پهناور ایران خیلی پهناورتر از ابعاد وجودی لغت نامه ای عشق است! هر خیابان و هر کوچه و هر محله برای خودش آداب و رسوم عشق پردازی(!) دارد . مثلا در مناطق جنوبی شهری عشق ها به خیلی چیزها ربط دارد به غیر از عاشق و معشوق! در این مناطق هنوز سیستم موتور کراس و تک چرخ و دور بازو و مرد و مردونگی و قیصر و فردین کارکرد دارد و آباجی خانم های محترم عاشقان سینه چاک موفرفری زیادی دارند! وسیله ی قالب حمل عشق در این مناطق خط یازده است اما با کلاس ها و متمولان این مناطق هرروز در فکر چرم و تودوزی و ضبط پیکان جوانان گوجه ای خود هستند! اصطلاحات عاشقانه ی این مناطق هم در نوع خود جالب انگیز(!) و گاهی اوقات ترسناک است و بوی خون و تیزی و بناگوش می دهد!

 

عاشق :      کشته ی شلوار جیرت شدم                  نونمو بردی نمک گیرت شدم

                 اون نگاه با صفات نیشم زده                  به جونت قسم که آتیشم زده      3

 

معشوق :    من فدای صورت خلاف تو                        من فدای ترمز و تیک آف تو

                 نکن اینجا انقده عقب جلو                      مامانم داره می آد زودی برو!    4

 

چون دود خور مناطق جنوب شهری به خاطر شیب زیاد خوب است و فرض محال اگر عاشق مذکور از نوع خیالپردازان اهل دود و بافور و ... باشد و از آن بالاها کفتر بیاید و ذغال خوب پیدا شود و باقی قضایا ، فکر می کنید برون ریزی عشق چگونه است ؟

 

ناژ ناژی وقتی که تو ناژ می کنی               بچه ی حسمو کورتاژ می کنی!     5

 

البته اگر سر سوزن ذوقی از ایام جوانی در ذهن های خسته ی بعضی ها در این مناطق مانده باشد ، مخصوصن اهالی بیابان و اگزوز و تنهایی ، و آن بعضی ها خاورشان یاد هندوستان افتاده باشد ، نتیجه چیزی جز این نخواهد شد :

روزی به تهیه ی رطب خواهم رفت                این راه به روز یا به شب خواهم رفت

آن یار عزیز اگر بخواهد تا بم                        با خاور خود دنده عقب خواهم رفت!    6            

 

حال بهتر است کمی از مناطق جنوب شهری برویم بالا ، البته اگر تنگی نفس بگذارد . در مناطق میانی شهری یا طبقه ی متوسط یا وسط یا بین یا همان لاماها(!) با وسیع ترین منطقه ی عشقی مواجه ایم . همان طور که در نمودارهای تفکیک عشقی در رساله ی مطبوعه ی کارشاناسان عشق درمانی وجود دارد ، نوسانات عشق گیر در این نواحی بسیار متنوع است و گاه از حد بالای شهر بالاتر و گاه از مناطق جنوب شهر پایین تر می رود . از آن جایی که  

روز و شب را یار تعیین می کند           کام او را تلخ و شیرین می کند     7

تلخی و شیرینی عشق های این مناطق وابستگی مستقیم به عنصر یار دارد! این ارتباط در وهله ی اول به چگونگی شکل گیری رابطه و نحوه ی اتصال آن مربوط می شود . کارشناسان در این زمینه راه های متنوعی را تصور می کنند که خب، فقط تصور می کنند و تصور کردن هم بر کارشناسان عشق یاب عیب نیست! آن ها تصور می کنند که آشنایی های عشقولانه در این طبقه ی بین الهلالین از روابط خانوادگی اقوام ، فامیل ، آشنایان و همسایه ها صورت می گیرد . البته که این ها هم راه هاییست برای رسیدن به آن سرمنزل مقصود اما نکته ی مهم اینجاست که دیگر راه از اینگونه مسیرها منحرف شده است و فعلن همه از راه های خاکی و خلوت رفت و آمد می کنند که هم ترافیکش کمتر است و هم چراغ قرمز ندارد!

معمولا جمله ای معروف در این میان در ذهن والدین شکل می گیرد که : پدر و مادر ، ما متخریم!  8

در مهمانی های خانوادگی هنگامی که والدین مشغول بحث های سیاسی و اقتصادی و اوبامایی هستند فرزندان خلفشان با نگاه های دزدکی دل بری می کنند و یار مبارک بادا سر می دهند و شاد و خرامان ته دلشان قنج می رود . البته پس از لحظاتی وقتی یکی از والدین از سر تجربه(!) پی به عمق ماجرا می برد و می خواهد آب رفته را به جوی برگرداند فرزندان محترم و محترمه کلاهشان را در ظاهر قاضی می کنند و رنج می برند در حد تیم ملی "ب"!

 

با اینکه خاطرت خیلی عزیزه              چشات هم واسم عشوه می ریزه

ولی راستش ازت می ترسم آخه           مامانم گفته این جور چیزا جیزه !  9

 

     

بله ، جیزه دیگه ! از بچگی تا پیری همیشه جیز بوده است !!! بگذریم . از مهمانی ها و محافل این چنینی خارج شویم که

 

ز دست دیده و دل هر دو فریاد             که هرچه دیده بیند دل کند یاد    10

 

از دیگر راه های خاکی نسل عشق پرور امروز می توان به ادوات مدرن و مرموزی مثل چت و موبایل و اس ام اس و ام ام اس و هر چیز مخفف و حقیر این چنینی اشاره کرد که اینجا تازه به قولی ، عاشق لپ مطلب را بوسیده است :

 

به مکالمه یه خورده تن بده                       آدرس ایمیلتو به من بده    11

 

و معشوق که جوابی عطرآگین می پراکند :

 

برو من فردا باهات چت می کنم             چت باهات قد دو ساعت می کنم     12

 

البته درست که در این موارد مذکورات(!) همیشه پیش رو و پیش قدم بوده اند اما خب :

 

بانوان دل نازک و کم طاقتند                    با کمی اکراه خنجر می زنند!    13

 

و معمولن هم این بانوان هستند که بعدن بویشان بلند می شود که از اساتید فن بوده و حتا برای دیگر دوستانشان هم گواهینامه پایه دو(!) صادر می کنند :

 

توی کارش آن چنان استاد بود                      گوییا معشوقه ی فرهاد بود!      14

 

بر طبق همین منوال راه های دیگری نیز وجود دارد . خواهش های دوستانه در تعطیلی بعد از مدارس و در انظار عمومی ، در خیابان ها و پارک ها و کوچه ها بدلیل فضای تلطیف گونه(!) و شاعرانه اشان ، در تاکسی به دلیل محدودیت جا و مکان ، در دانشگاه که خود مثنوی هفتاد من است ؛ روی جزوه ، پشت جزوه ، لای جزوه ، خود جزوه ، حمال جزوه ، دوست حمال جزوه ، کپی کننده ی جزوه و هر چیزی که ارتباط اندکی به جزوه پیدا می کند ؛ مثلا داخل شیشه ی خودکاری که با آن جزوه نوشته شده است !

در طی گذار از این مراحل امکان فحش خوری عاشق در ابتدای امر زیاد است که البته به گفته ی همان کارشناسان قبلی زیاد نباید این ناسزاها را مورد توجه قرار داد ! چرا که ابزاری ظاهری هستند برای نشان دادن قدرت و صلابت و سنگینی و مقاومت در برابر متلک های پرانده شده . باز هم همان کارشناسان می گویند که شما پس از خوردن فحش های فراوان به راه خود ادامه دهید و به فکر خوراک های لذیذتر باشید؛ چرا که :

 

گفت مجنون گر همه روی زمین               هر زمان بر من کنندی آفرین

من نخواهم آفرین هیچ کس                    مدح من دشنام لیلی باد و بس    15

 

البته توصیه های ایمنی و اخلاقی را در این زمینه رعایت کنید که خدای نکرده تصادفی عاشق نشوید!

 

آن قدر گشتم دنبال لیلی            نگو شب بود ، خوردم به تریلی!     16

 

در عشق مدرن امروز به نسوان هم توصیه هایی کرده اند مثل این که : بهداشت را رعایت کنند و مسواک بزنند! این هم از عجایب مدرنیته است که عشق و بهداشت را مستقیمن به هم مربوط می سازد!!!

 

چه دندان های براق و سفیدی، مرحبا، به به      تو می خندی و در رویای من، دلدار می خندد!     17

 

در این طبقه قضیه ی دو شرطی وجود دارد به نام قالب کردن! به این صورت که طرفین از اشکالات فنی در عشق استفاده کرده و خود را قالب طرف می کنند! البته اصطلاحات هم ردیف آویزان کردن، انداختن و ... هم کاربرد فراوانی دارند . این انداختن ها و آویزان بازی ها هم دلایلی چون پول و موقعیت اجتماعی و زیبایی و خانواده ی اسم و رسم دار و از این قبیل موارد بی اهمیت است که البته اصلن و ابدن در بین جوانان ما دیده نمی شود و برای ممالک خارجی صحت دارد ؛ جاهایی که معنویت مرده است و مردم دچار صناعات دل خوش کنک هستند! این قضیه ی نقاب زدن و قالب کردن گاهی شکل ظاهری اش در یک عینک آفتابی ناقابل سیصد هزار تومانی و رنگ موی و رژ لب و میک آپ و ریمل و فلان مارک و برند معروف مشاهده می شود.

 

تا چشم تو پشت عینک دودی رفت                       عشقم ز دل آمد و به نابودی رفت

 آن زلف پریشان و سیاهت، ای دوست                   در وادی رنگ موی و بیگودی رفت!        18

 

و گاهی هم اینگونه:

 

به او گفتم که تصویر تو ماه است                           به من خندید ، یعنی روبراه است

  ولی وقتی که عینک را زدم، آخ                           یقین کردم که حرفم اشتباه است!        19

 

البته داستان عشق های وسط گونه به همین جاها ختم نمی شود . این قصه چنان سر دراز دارد که یک سرش در انقلاب و جمهوری و سر دیگرش در آزادی ست! گاه هم یک سر در جردن و سر دیگر در ایران زمین! البته گاهی هم از روی مستحبات رخ می دهد که ...

 

دل من عاشق کشک و رطب بود              اگر یکدنده هم ... دنده عقب بود

اگر خطاط ...خطش ، خط لب بود               گمانم کارهایش مستحب بود !           20

 

در این میانه باید نظری هم بیافکنیم به جامعه ی آماری ایران که طبق گفته ی مسئولین هم اکنون تعداد دوشیزگان آماده به ازدواج بیشتر از پسران همین عرصه است! خدا وکیلی غصه از این بیشتر که ما در کنار فقرهای اقتصادی و فرهنگی و ورزشی و تبعیضی ، فقر شوهر هم داشته باشیم! آن هم در شرایطی که کشورهای اروپای شرقی و شرق آسیا به مردان مجرد پذیرش می دهند!!! لااقل باید فکری کرد که علاوه بر فرار مغزها ، فرار نرها صورت نپذیرد! البته همان کارشناسان قبلی می گویند که دختران ایرانی از این منظر مشکلی ندارند و معمولا تعداد زیادی از مردها را زیر سر نگه داشته اند و اعداد آن ها را فقط خودشان می دانند و بس!

 

((عاشقي را شرط تنها ناله و فرياد نيست))               هرچه شيرين مي زنم يا رب يكي فرهاد نيست

عشق هاي بي شماري داشتم در زندگي                   عشق اصلاًَ يا اصولاً تابع اعداد نيست!         21

 

البته در همین بی شوهری هستند عاشقان خل مشنگی که یک طرفه به سمت قلب یار اتوبان باز کرده اند و از گاو شیطان پیاده نمی شوند . چنان که در ادامه می آید اینگونه عشق خود را می ابرازند!

 

با هر نفس ز عشق تو لبریز می شوم                 بر خاطرات زلف تو آویز می شوم

دیگ حلیم هستم و اما از آتشت                         آخر به جوش آمده ، سر ریز می شوم

شیرین من شوی ، مگست می شوم عزیز            پر ویز ویز گشته و پرویز می شوم

گفتی که می روم سفر قندهار ، لیک                    یکهو ز در درآمده سورپریز می شوم

گفتم برو به گور ، ولی از غمت حقیر                      اخراج از اداره و بی میز می شوم

کی کرد توصیه که شوم عاشق و نگفت                 آخر سرش به آتش غم جیز می شوم

با این همه ، دوباره اگر عاشقم شوی                    من نیز چیز... چیز... بله ...چیز می شوم

رویم نمی شود که بگویم ، ولی بدان                    عا...عا...شـ ... عاشق «تو» ی دلریز می شوم

با یاد چشم مست بهار است بی گمان                  کاین گونه خلمشنگ به پاییز می شوم!            22

 

در مناطق بالای شهر اوضاع زیاد متفاوت نیست اما بعضی از المان ها و چشمک زن ها فرق می کند . مثلا کادوی اولین ماه گرد(!) عاشقی اگر کمتر از پرادو باشد متاسفانه تفاهم حاصل نشده است! البته این کمترین حد ممکن است . جنس عاشقیت در عالم بالا کاملن با زمین فرق دارد . آن جا حقوق بشر جهانی نفوذ بسیاری داشته و زنان و مردان از دمکراسی بیشتری برخوردارند . مثلا یک فرد در عین اینکه عاشق کسی است می تواند عاشق دیگری هم باشد و به اصطلاح مهندسی توزیع عشق داشته باشد . این امر در همان اولین مکالمه ذکر می شود تا خدایی نکرده نکته نگفته باقی نماند . در این بین والدین تمامی نقش تربیتی خود را برعهده ی فرزندانشان گذاشته اند تا آن ها مستقل بار بیاییند و بار این زندگی را تنهایی به دوش بکشند!

روز و شب در این نوع عشق ها محلی از اعراب ندارد و در حقیقت از فرط عشق روز و شب عاشق و معشوق یکی ست! دیدارها از پارک و قهوه خانه و کافی شاپ های درجه ی چندم به رستوران ها و باغ های با صفا کشیده می شود که البته صرفه ی اقتصادی و بار فرهنگی زیادی هم دارد. چرا که فرض کنید شما در باغ شخصی اتان قرار گذاشته اید ؛ این گونه دیگر مزاحم مردم در پارک ها و خیابان ها نمی شوید و هم خیال خود را راحت می کنید و هم خیال آن ها را و هم خیال عزیزان زحمت کش نیروی انتظامی را! بار فرهنگی اش هم این است که به هر حال یک آهنگی یا فیلمی این وسط درست می شود که عزیزان بلوتوث باز بی نصیب نمانند و ملتی از غصه رهایی یابند! در این عشق ها چون ازدواج امر خیلی مقدسی است و عزیزان داخل عشق اعتقاد دارند که به آن تقدس هیچ گاه نمی رسند لذا هیچ گاه وصلی اتفاق نمی افتد و عشق و عاشقی جنبه ی تفریح و سرگرمی دارد!

البته فراق حرف اول و آخر را می زند که زیاد نکته ی مهمی هم نیست!

 

عاشق اینجا هست دائم در وصال                   عشق بازی می کند در طول سال

دلبران هستند همچون پادشا                          عاشق بیچاره کمتر از گدا

دائما از هجر صحبت می کنند                         الغرض خیلی اذیت می کنند

پیر عاشق تا در آید روز و شب                        وعده ی دیدار می افتد عقب

عاشقان هر چند نرمی می کنند                   دلبران بازار گرمی می کنند

ناگهان یار از میان گم می شود                       می رود معشوق مردم می شود

وصل اینجا اتفاقی نادر است                           گر بیفتد در خیال شاعر است            23

 

خلاصه این عشق در هزاره ی سوم پس از میلاد شده قوز بالا قوز! هر کسی یک تعبیر و تفسیری دارد ! شاعران ، فیلم سازان ، ترانه گویان و اهالی موسیقی هر روز با تولیدات بیشمارشان این نکته را ثابت می کنند . فقط کافی ست با رعایت مسائل اخلاقی گوش بایستید کنار ماشین هایی که در کار حمل عشق هستند و از موسیقی آن ها و حرکات دست و گردن آن ها لذت ببرید :

 

می خوام صدای قلبمو من سایلنت کنم                   می خوام دلمو روی دل تو دایورت کنم!        24

 

راضی نشدید؟ شاهکار عشقی زیر را ملاحظه بفرمائید :

 

انگار که نه انگار یه کسی تو دل تو هستش            پاشو صبح شده منم می خوام که بکنم تو دل تو ورزش!

یه میلیارد و دیویست ملیونو صد وبیست و دو ارتش      اگه جمع بشن بازم نمی تونن منو بگیرن از قلبش!     25

 

باز هم هست ...

 

بیا پیشم بمون عشقم ، آره کار دیگه بسه                 تو چشات خوشگله خودت می دونی خوراکه آتلیه عکسه

وقتی کنارمی انگار جولیا رابرتز پیشم نشسته             من پیر عشقتم و هیچ وقت نمیشم بازنشسته!        26

 

 

البته ما بازماندگان حافظ و سعدی به شاعران این دست از ترانه ها افتخار می کنیم که همچنان چراغ ادبیات ما را روشن نگاه داشته و هر روز بر اعتلای آن می افزایند!

در هر حال اگر گذرتان به عشق خورد و پیچیدید در کوی عشق ورزان مواظب خودتان باشید! ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید که دل عاشقان عجیب دلی ست و فقط :

 

یه چیز می گم ، ایشالا دلخور نشین                  قربون اون دلای تک سرنشین !

این روزا عمر عاشقی دو روزه                            ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق                            که جمعه عاشقند و شنبه فارغ !

گذشت دوره ای که "ما" یکی بود                     "خدا" و "عشق" آدما، یکی بود !        27

 

 

 پانوشت ها :

1، 21 – نسیم عرب امیری

2 – سعید نوری

3 ، 4 ، 5 ، 11 ، 12 – همایون حسینیان

6 ، 7 ، 23- ناصر فیض

8 – متخریم بر وزن متهمیم - خریم - اشاره به عنوان کتابی از دکتر شریعتی

9 ، 18 – مهدی استاد احمد

10 – باباطاهر

13 – مرحوم سید حسن حسینی

14 – راشد انصاری

15 – عطار

16 – کامیون نوشته

17 – اسماعیل امینی

19 ، 20 – زهرا دری

22 – رضا رفیع

24 ، 25 ، 26 – از ترانه(!) های رپ شیش و هشت

27 – ابولفضل زرویی نصرآباد

 

 

 

*   متن چاپ شده در مجله بدون اطلاع  من و طبق قوانین مجموعه دچار حذفیاتی شده است .

 

 

+   دوشنبه 31 فروردین1388 / 23:19  / | 

در راستای فرمایشات رئیس جمهور محترم مبنی بر ایجاد فضاهای شادی آور  و زدودن روح افسرده ناشی از بار تورم و مشکلات عدیده ی مملکت که البته همگی کار اجانب و دشمنان بی شمار و بلکه هم ناشمار ایران اسلامی ست، ما هم بر این شدیم تا در این فضای مجازی و اجاره ای دست به دست خودمان یا دیگران بکوبیم و بعد با لرزش سینه ها و قر و قمیش کمر که نه فنرهای آماده امان به اهداف دولت محترم جامه عمل بپوشانیم! البته جامه عمل این روزها زیاد هم گران نیست و در دسترس اطفال هم هست! در چپرای همین راستا از چنی تند از دوستان و رفقای طناز شاعر کمک که نه دق و دلی گرفتیم تا بر بی نمکی کار بیافزاییم . البته دوستان از ترس شهرت و نام و نشان و امضا نخواستند که نامی ازشان برده شود! انشاءا... که غم شما باعث شادی آن رئیس و این دولت شود!

برای شروع دست ها را با روغن"خر کج"چرب کنید و با شروع اخبارهای تلویزیون(مخصوصن 20:30) و یا مطالعه ی روزنامه های کیهان و ایران و رسالت آن ها را محکم به صورتتان سیلی کنید تا همیشه سرخ و شاداب و بشاش باشید! (لطفن بشاش را درست تلفظ کنید !)

 

حتمن طرح تنظیم خانواده (شاید هم تکریم خانواده ، تقسیم خانواده ، تنفیذ خانواده ، تخمین خانواده ، تندیس خانواده ، تحریم خانواده و شایدهای دیگر) را شنیده اید. این طرح هم در راستای پخش و گسترش شادی از یک مرد به چند زن و در نتیجه شادمانی چندین خانواده تنظیم شده است! البته طرح دو شرطی نیست که اگر بود دیگر حرف نداشت. یعنی یک زن می توانست چند مرد را به طور رسمی و شرعی(!) خوشحال کند! حالا هی بگویید دولت به فکر ما جوان ها نیست! ببروید زن بگیرید و شاد باشید که دنیا به کامتان است...به قول دوستی:

 

خوشا چشمی که در دام تو باشه                   اسیر چشم بادام تو باشه

    شناسنامه ش زمانی کامله که                       تو برگ دومش نام تو باشه!

 

  

در خبرهایsms  ی داشتیم که بنده ی خدایی گفته که از این بعد برق ها نمی رود، فقط گاهی اوقات می آید! :

 

      یک کله خر این حدیث می فرماید:                    صد شکر که ماده گاوتان می زاید

چون برق از این به بعد، جای رفتن                  گه گاه، به دیدن شما می آید!

  

و باز در همین راستا در کنفرانس خبری الهام (آقای الهام!) ایشان در جواب این که آیا این بود دستمریزاد آن همه رای و حمایت، ایشان با لبخندی از روی آرامش که احیانن برای تحویل دادن فرم های اقتصادی خانوار و نیز به فکر تجدید فراش افتادن و هوو آوردن بر سر یکی از معجزات هزاره ی سوم بوده با انگشت اشاره بینی خود را به دو دهک چپ و راست تقسیم کردند که یعنی: هیس!  

 

    گفتیم: چرا کشورمان، خاموشیست؟              از هر طرفی، به هر کران، خاموشیست؟

این است جواب آن همه رای و نظر؟                 گفتند: جواب ابلهان خاموشیست!

 

در راستای باز کردن حلقه ی بسته ی مدیران در دولت نهم، شاعر می فرماید:

 

 آن کس که بداند و بداند که بداند                          باید برود غاز به کنجی بچراند

                   آن کس که بداند و نداند که بداند                         بهتر که رود خویش به گوری بتپاند

       آن کس که نداند و بداند که نداند                          با پارتی و پولش خرک خویش براند

    آن کس که نداند و نداند که نداند                          بر پست ریاست ابدالدهر بماند !

 

از آن جا که موفقیت های دولت مهرورز ما فقط در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و ... خلاصه نمی شود، در ورزش هم – به خصوص المپیک پکن – کارنامه ی پر باری داشتیم که بعد از سه سال این گونه می درخشد!

 

   نه تیمی مطمئن روی چمن رفت                          نه دست پهلوانی سوی فن رفت

   تمام آبروی ورزشی مان                                      چه زیبا در المپیک پکن رفت!

 

در یادداشت های شخصی ام نوشته ام که در روز 3 تیر 83 و هفته ی بعد از آن بنده بدون عینک در انظار حاضر می شده ام. همین!

 

به او گفتم که تصویر تو ماه است                           به من خندید ، یعنی روبراه است

     ولی وقتی که عینک را زدم، آخ                               یقین کردم که حرفم اشتباه است!

 

و در پایان مجلس شادی آور و برای حسن ختام، همان روزها بود که عاشق شدم!

 

تا چشم تو پشت عینک دودی رفت                       عشقم ز دل آمد ، به نابودی رفت

 آن زلف پریشان و سیاهت، ای دوست                   در وادی رنگ موی و بیگودی رفت!

 


+   دوشنبه 18 شهریور1387 / 15:15  / مجتبا | 

+   جمعه 6 اردیبهشت1387 / 8:14  / مجتبا | 
 

 شعار مردم قم به مناسبت ورود رئیس جمهور به این شهر :

 

 

رایحه ی خوش خدمت آید ز قم

سفره های پر ز نفت ، راهمان را کرده  گم !

 

+   چهارشنبه 28 فروردین1387 / 16:44  / مجتبا | 

همه جا رنگ خون داشت . با این که لرزش را درتمام اندامش حس می کرد ولی سعی داشت مثل همیشه محکم گام بردارد . دو مرد درشت هیکل و کچل که لباس های فرم پوشیده بودند با فاصله ی یک قدم پشت سرش حرکت می کردند . از اضطراب لبریز بود . فقط به جلو چشم دوخته بود و اصلا به مردمی که چسبیده به هم در دو طرف مسیر ایستاده بودند و براندازش می کردند ، نگاه نمی کرد . ولی با این حال می توانست جای تک تک اعضای خانواده اش را از میان آنها پیدا کند . او حتی می توانست اشک را در چشمانشان ببیند . هنگام بالا رفتن از پله ها احساس می کرد زانوانش دیگر توان ندارند و به زودی به پایین پرتاب خواهد شد . ولی بالاخره توانست خود را روی جایگاه بیاندازد . دو مرد هم در دو طرفش متوقف شدند . بعد از دور سر و کله ی دو مرد دیگر پیدا شد . در دستان مرد کوتاه تر پارچه ی قرمز رنگی دیده می شد . نزدیک شدند . مرد بلندتر روی پله ی دوم ایستاد ، تاج را از میان پارچه برداشت و روی سر او گذاشت .

 

تمام جمعیت هورا کشیدند .

+   جمعه 19 بهمن1386 / 21:57  / | 

پیرمردی زوار در رفته با چهره ای رنگ پریده و اندامی نحیف  در حالی که یک دست کت و شلوار سورمه ای با راه های سفید که از چند جا نخ نما شده بود به تن داشت با پاکتی حاوی حدود یک کیلوگرم هویج فرنگی در دست وارد اتاق شد و با تردید به مسئولی که آنجا پشت میز نشسته بود نزدیک شد ، کمی دست دست کرد و بالاخره با صدایی ضعیف و رنجور پرسید : " ببخشید آقا ، همینجا سهام عدالت می دن ؟ " آقای مسئول جواب داد : " بله " . چند نفر که اتفاقی از آن حوالی می گذشتند این را شنیدند و یکیشان فریاد زد : " سهام عدالت ، سهام عدالت " و در چشم به هم زدنی جماعت مثل قحطی زده ها ریختند داخل اتاق تا سهام عدالت بگیرند . آقای مسئول به همه فرمی را داد که پر کنند و فرمشان در صف دریافت سهام عدالت قرار بگیرد . یک پسر بچه ی دوره گرد هم آن وسط تا توانست خودکار آبی و لاک غلط گیر فروخت .

-در پای فرم نوشته بودند : " ذکر شماره تلفن برای اطلاع از چگونگی دریافت سهام عدالت الزامیست " - خانم میان سالی با خجالت از آقای مسئول پرسید " آقا ما که تلفن نداریم چه کار کنیم ؟ " آقای مسئول نگاهی به خانم انداخت و آرام جواب داد " خوب شما شماره ی تلفن همراه من را یادداشت بفرمائید و هر از گاهی تماسی بگیرید تا ببینیم چه پیش می آید " یک آقایی از بین جمعیت فریاد زد " ما هم تلفن نداریم " آقای مسئول با ناراحتی گفت " شما دیگر از اخبار مطلع شوید ، نمی بینید ما هم اینجا سرمان شلوغ است " .

خلاصه تا آخر وقت اداری مردم آمدند فرم پر کردند و رفتند . آخر سر هم یک آمبولانس درب و داغان آمد و جنازه ی پیر مرد را از زیر دست و پاها بیرون کشید و برد قبرستان .

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:7  / | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیست)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی





 

 RSS