![]() |
![]() |
|
| ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر! |
|
صندلی را بکش. گردن من که از موی تو باریکتر نیست!؟
|
|
+
دوشنبه 11 آبان1388 / 22:9 / مجتبا |
|
|
به فتح تو نیازی نیست قبلن از قلل مرتفع زیاد پرت شده ام!
|
|
+
چهارشنبه 6 آبان1388 / 21:40 / مجتبا |
|
|
1 بیمارم! ... وجدانت را دست کاری می کنم که اگر خراب شدی بهانه ای باشد ... 2 زبانم قاطر است بر توصیف زیبایی هایت!
|
|
+
پنجشنبه 30 مهر1388 / 15:13 / مجتبا |
|
|
از فیثاغورث بپرس! "خر" در قضیه ی "او" وقتی مسیر بسته است و سه ضلع همیشه به هم می رسند کشف شد ...
|
|
+
چهارشنبه 15 مهر1388 / 22:38 / مجتبا |
|
|
من تو را ارجاع می دهم به سطرهای سپید پس از این که روزگاری برایت نوشته ام :
|
|
+
یکشنبه 12 مهر1388 / 22:11 / مجتبا |
|
|
فقط سر خط چند خبر : تکذیب گفتگوی صبح شبکه ی خبر تشکیل دادگاه مجرمان و اعتراف چند بی پدر از نسل مردم خردمند اما زودباور شایعه های همه از اصل راست و چپ تخم پدربزرگ از کار افتاده و بی هدر تصادف بزرگ در اتوبان صدر با سخنان مهم رئیس جمهور و کمک به محرومان با چند بیل نه تبر! مخمل و عنکبوت اصل برای چند دسته خر تولید مجرم با کمترین خطر!!! "بیا جنس اصل چینی ببر" داد می زد کارگری در تجاوز به اجناس زیر کمر "بخر کبریت اصل توکلی بی خطر" ای با خبر ای بی خبر |
|
+
جمعه 13 شهریور1388 / 15:6 / مجتبا |
|
|
چای به دست باز می کنم پنجره را باد با ولعی تمام بوسه می خواهد چه کنم؟! این لیوان لعنتی با دسته ی انگشتان نازک و لاغرت طعم لب هایت را می دهد ... بادا باد من به تو خیانت نخواهم کرد ... چای که می نوشم داغ تر از همه ی مذاب های دنیا پرت می روم لب جاده چالوس یک لیوان برای دو نفر یک سبد میوه و ریحان دو جفت لب خندان و چرخ روی ماسه های خنک شب رها در باد روان در آب باز می شوم از دستت خرده هایت را جمع می کنم از روی زمین و از سطح ساده ی صداقت ساطع می شوم سمت سفره آسمان پنجره را می بندم باد با التماس به شیشه می کوبد و من به فکر جدایی خورشیدم ز ماه!
|
|
+
سه شنبه 27 مرداد1388 / 16:33 / مجتبا |
|
|
ترمز! صلات ظهر اذان با جیغ هم خورد جوش خون روی آسفالت کنار جدول ترسوی خیابان رنگ پریده و حیران ترازوی دخترک شهر عدالت وجدان های خاموش شده بود با عقربه های در رفته وزن آدمکان رهگذر از خروارها آهن قراضه بیشتر بود عابران عصر رژیم ها مثال مترسکانی آهنین خیره به رد خون تاسفی کوچک و آخ! من سیگاری کشیدم بیست و سه کیلو معصومیت روی زمین دود شد ... بخواب دخترک! وزن این شهر زیاد است و جا برای ترازویت |
|
+
جمعه 23 مرداد1388 / 19:33 / مجتبا |
|
|
- آرام باش! چاره ای نیست زخم که نباشد مرهم هم ... - به یادت شمع روشن کنم؟! اینجا نور سوسو می زند - فانوس که شدی دریا را نشانه بزن مثل سنجاقی بر شب ِ موهایت! - آرام بیا ... پاورچین پاورچین شهر خواب است! - دلم! ه ِ ... دلم برای نبودنت سخت گرفته بانوی خیال های من... |
|
+
جمعه 25 اردیبهشت1388 / 17:0 / مجتبا |
|
|
دوباره مثل آن روزهام مثل آن ساعت ها تخیل و تنفر - بگویم؟! نمی دانم چه می خواهم بعد از روزها بغضم گرفته گُر که چرا دیگر نیستم مثل گذشته تو و همه ی آن دوردست ها که فتح کردیمشان با نوک انگشتان یخ زده زیر دست کش های تیره ی لطافت و شرم که حاضر نبودی عریان شود مبادا دیوارمان فرو ریزد فرو افتاد و دیواری کشیدی به بلندای آسمان که دیگر امواجم هم نمی رسد به تو به همه ی آن هایی که حل کردیم مثل ضرب و تقسیم ساده بود آن روزها سخت است گریستن در نبودن یا بوئیدن با تنگی نفس که قلبم می گیرد باز برای هزارمین بار برای خندیدن هایت چند سال گذشت و چند سال دیگر هم می گذرد ...
|
|
+
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 / 15:28 / مجتبا |
|
|
نگاه کن! این سیم های لاغر برق چگونه آسمان را گرفته اند . . . رنگ آسمان هم پریده از ترس پروازت تا سیم برق تا آن بالاها تا دور دست ها تا ابرها تا تا ... تا کودکی ِ من! و بادبادکی که هوا می کردم در خال آسمان مثل خال گلویت مثل آن قدیم ها که دیگر نیست ... نگاه نکن! پلک بزن پلک بزن بلکه باران بیاید!
|
|
+
چهارشنبه 2 بهمن1387 / 0:48 / مجتبا |
|
|
این قصه ی من بود - سلام
- خداحافظ . |
|
+
چهارشنبه 25 دی1387 / 22:35 / مجتبا |
|
|
نه ! کار من امشب تمام است بیا قدم بزنیم ...
|
|
+
سه شنبه 24 دی1387 / 23:24 / مجتبا |
|
|
آن روز که رفتی باد دیوانه شد سر به سرم گذاشت .
|
|
+
دوشنبه 23 دی1387 / 21:20 / مجتبا |
|
|
یک فلش بکش به چپ یا راست به من یا به خودت ... بیا یک فنجان چای بخوریم !
|
|
+
یکشنبه 22 دی1387 / 22:14 / مجتبا |
|
|
خفه شدم میکرفون را بردارید دیگر صدایم به بوش نمی رسد! |
|
+
شنبه 21 دی1387 / 21:17 / مجتبا |
|
|
از جمعه که بگذریم تمام هفته را باید نقاشی کرد |
|
+
جمعه 20 دی1387 / 13:1 / مجتبا |
|
|
یک ورق کاغذ سپید یک قلم و بوم سپید یک آسمان صاف و سپید یک غزل شعر سپید یک تار گیسوی سپید همگی با پودر لکه بر سپید .
|
|
+
پنجشنبه 19 دی1387 / 12:17 / مجتبا |
|
|
ز وصفش ناتوان دست و دلم خاک بر فرق من و فرق قلم چه کنم که درد او آب نبود قامتی که خم شده زیر الم
|
|
+
چهارشنبه 18 دی1387 / 14:37 / مجتبا |
|
|
چشم ما مشک پر اشک غم است،باز بیا از سمت فراتی که چنان تشنه تر است،باز بیا ای ماه فرو ریخته از دست دو عالم آبروی آب هم ریخته است ، باز بیا
|
|
+
سه شنبه 17 دی1387 / 12:52 / مجتبا |
|
|
به م.ر که تا آمدم ببینمش دیدم در من حلول کرده
اولش من،من بودم تو،تو بودی و خدا او بود نزدیک که آمدی دست راستت را به طرف من دراز کردی و لابد من هم می بایست دست راستم را دراز میکردم اما من همیشه دوست داشتم دست راستت را با دست چپم بگیرم بالاخره این کار را کردم و ناگاه سنگدانه نگاهم در چاه پیچاپیچ چشمهات افتاد و من به اعماق تو سقوط کردم آن لحظه دیگر نه من،من بودم نه تو،تو بودی شده بودیم "ما" و فقط خدا بود که هم چنان سوم شخص مفرد مانده بود. |
|
+
دوشنبه 16 دی1387 / 14:10 / |
|
|
سیگار ... سیگار ... سیگار ... این دود که در هوا می چرخد از کنده ی من بلند شده !
|
|
+
دوشنبه 16 دی1387 / 10:33 / مجتبا |
|
|
سردکم دستت را به من بده گرم که شدی شعله ام را کم کن !
|
|
+
یکشنبه 15 دی1387 / 12:1 / مجتبا |
|
|
تا چای دم بکشد سری به پنجره می زنم زنی آن طرف خیابان هااااااااااااااا به فکر گرمای خویش دست روی دست گذاشته . می بندم پنجره ی پلکانم را قیژژژژژژژ سر می خورم برای من صدای ترمز کافی ست!
|
|
+
پنجشنبه 28 آذر1387 / 10:29 / مجتبا |
|
|
این روزها میان بود و نبود جایی درست وسط نیستی بر سطح این گوی شناور تب دار به سرگرم شدن سرگرم می شوم تکرار می کنم تکرار می شوم این همه را به اسم ِ استحاله تغییر جوانی تولدی دیگر به اسم زندگی بر خویش تحمیل می کنم...
ادامه مطلب |
|
+
دوشنبه 20 آبان1387 / 13:47 / |
|
|
آن چه به یادگار
مانده تسبیح خاطرات تو و تصویری مبهم از آخرین نگاه
توست وقتی فاتحانه پل میان دل
هامان را نابود می کردی هر دانه که از میان
انگشتانم می لغزد پلکی نمناک بدرقه اش می کنم و خاطره ای را به بایگانی قلبم
وصله بیا بیا و ببین به کوه خورده ام جز پژواک خویش صدایی برایم
نمانده بیا و ببین کمتر از صد دانه تا سقوط فاصله
دارم ماه من مگر روزه سکوت
گرفته ای؟ بید سکوتت نخ این تسبیح را حریصانه می جود لحظه ای سرت را بالا بگیر در آینه چشمانم
بنگر تا ببینی بلال حبشی در چشمان تو
خانه دارد اما بانگ اذانش از التماس چشمان
من به گوش می رسد روزه ات را
افطار کن |
|
+
شنبه 23 شهریور1387 / 12:14 / |
|
|
تقدیم به او که
ناخواسته بر قاب نگاهش ترک انداختم... میان تو و من فاصله به وسعت یک قطره ی باران
بود و تو دریایی
دیدی وندانستی که به
پلک زدنی دریای قطره گون
هیچ می شود اما توخیرگی را
انتخاب کردی زل زدی به نقطه
ای دور و ندیدی که در
همان یک قطره غرق شدم پلک زدی از چشمانت بر
زمین چکیدم ... |
|
+
پنجشنبه 20 تیر1387 / 18:49 / |
|
|
دیر زمانیست به قدر تمام ساعت های خواب مانده دنیا که سکوت پیشه کرده ام و می ترسم که لغت نامه ها تجدید چاپ نشوند و در انبوه آدم های کوتاه این عصر به دنبال لبخند می گردم چه کودکانه ام من! میان این دلالان حتی دروغ ناب نیز نایاب است... و حسرت این فراوان ترین حس این روزهای ما چون فریاد در میان خلاء چون تکاپوی پرنده ای برای رهایی از قفس است و سکوت التیام بخش زخم های کهنه روحی است خسته و آرزوی هر دم من برای بازگشت به خویش رجعت به غار این امن ترین خلوت گاه این پاک ترین منزلگاه انسان من فکر می کنم که تمدن یعنی عشق گر چه این روزها عشق به قیمت سیمان ترازو می شود سردی نفس های به شماره افتاده ام به من می فهماند که گاهی زنده ام کسی حرف مرا می فهمد که نگاهم را بخواند نه زبانم را... 20/3/87- کاشان
|
|
+
دوشنبه 10 تیر1387 / 14:18 / |
|
|
با الهام از روح سرد زمستان ، فروغ فرخزاد و پیشکش به شهرام فرهنگی " و این منم " مردی تن ها در آستانه ی زخمی عمیق در ابتدای درک فرسودگی در سکون سرد سکوت در انجماد افکار مردم زمانه ام مردم پوک مردم پوچ پوک ! پنجره را باز می کنم سرما بوسه ای بی رحمانه بر گونه هایم می زند در کوچه برف می آید من به نمک محتاجم و سوزش زخم هایم نوسان دارد مثل هوای این روزها که تیغ بر استخوان می کشد در کوچه برف می آید و شعله های آتش زوزه می کشند حوالی سقف آرزو که می رسم سایه ام به خیالی سرازیر می شود درست مثل چند سال پیش چند سال پیش که به عشقی گفتم : تارهای موی دختران و سینه های برآمده ی پسران دریچه ی تحول آدمی ست و شعله ی مغز و دلش بر باروت نم زده ی هوس ! چه خیال سردی داشتم ! چه احساس دردی داشتم ! در کوچه برف می آید پنجره را می بندم روزنامه ورق می خورد در صفحه ی حوادث نوشته اند : افسوس ... این روزها احساسی نیست اعتمادی نیست ساده ننگرید ! اعتماد نقطه ی تلاقی احساس است بین مرد و زنی که عشق یا چیزی شبیه به آن را - آگاهانه - بر قلب خود حک می کنند ! روزنامه را می بندم مغزم لیز شده و خاطراتم سراسیمه سر می خورند من اعتماد کرده بودم از سردی واپسین نگاه های نگران اولین روز تا یغمای آبروی رفته به جوی دوست ! " ای یار ، ای یگانه ترین یار " این چنین است روزگار من ! روزگار وهن و تخیل روزگار قصه های نا تمام خط خطی روزگار مسیرهای منفرد بن بست !
بقیه ی شعر در ادامه ی مطلب ... ادامه مطلب |
|
+
پنجشنبه 18 بهمن1386 / 22:15 / مجتبا |
|
|
من اعصابم خورد شده است ! لطفن برای من دام بگذارید ! از شعورتان ! من فیلسوف مادر زادم ! روح من از جایی در بدنم بخار شده ! آن جا که افکارم نشت می کند من نمی فهمم : این هیستی چیست ؟ باور کنید امروز جاده حرف می زد بخار دهانش پیدا بود اناالحق می گفت گویا او آبستن تاریخ بود من حرفی فیلسوفانه به او زدم جاده دهان باز کرد ماشین ما بلعیده شد برف می آمد ما یخ زدیم تاریخ سر زده ورق خورد شعورم سر زا رفت ما مردیم ! زمستان رفت بهار آمد ما شکوفه دادیم . ما سبز شدیم . فاسفه ی هیستی تکمیل شد و خدا خندید ! 24 / 10 / 86 |
|
+
یکشنبه 30 دی1386 / 12:6 / مجتبا |
|
|
با جمله ی رندان جهان هم کیشم خیام ترانه های پر تشو یشم تازگی ها با شاعری آشنا شده ام که بدجوری مغز و دلم را لرزانده و شعله بر درونم می کشد . زبردستی که استادانه و مصرانه رباعی می گوید و چه حیرت وار دهان بر انگشت بزرگان شعر و ادب پارسی گذاشته است . " ایرج زبر دست " این زاده ی خاک رازآلود شیراز متولد 1353 است . از 1374 انتشار آثارش را شروع کرده و چنان قدرتمند به رباعی سرایی می پردازد که بسیاری از بزرگان او را با خیام مقایسه می کنند . بهاءالدین خرمشاهی در این باره می گوید : " استادی به این کم سن و سالی ، آن هم در زمینه ی رباعی ، ندیده یا خبر هنرمندی اش را از کسی نشنیده ام . رباعی هایش مخاطب را غافل گیر می کند و دریا را در حجمی به اندازه شبنم تقطیر . هر رباعی اش دست کم یک شوک استتیک ( زیبایی شناختی ) به خواننده یا شنونده هدیه می کند . " خرمشاهی رباعی ای در وصف زبر دست سروده است : خیام ز پشت پرده سر مست آمد با کوزه ای از ترانه در دست آمد بگذشت هزاره ای و ما چشم به راه تا نوبت ایرج زبر دست آمد مرحوم منوچهر آتشی درباره ی زبردست می گفت : " رباعیات ایرج زبر دست ، با شگردهای تازه ای که در پایان بندهای زیرکانه ای که به آن ها می دهد گاه ما را غافلگیر می کند ... " سیمین بهبهانی و عمران صلاحی نیز استعداد ناب ایرج را به جامعه ی ادبی ایران تبریک گفته اند . پرویز خائفی می گوید : " بدون تعارف بعد از رباعیات خیام ، باید به رباعیات زبردستانه ی ایرج زبر دست تکیه کرد . " امین فقیری در راستای صحبت های دکتر خائفی می گوید : " حالا باید ایرج زبر دست را وارث راستین بزرگانی دانست که رباعی گفته اند ... " " طراوت از رباعیاتش می تراود . " سیمین دانشور این گونه از ایرج تمجید کرده است . منصور اوجی هم این گونه به زبر دست اندیشیده است : " وی چنان رباعی می سراید که از نظر استحکام به رباعیات خیام پهلو می زند . به جرات می گویم که بهترین رباعی سرای امروز ایران ایرج زبر دست است . " از دیگر تحسین کنندگان زبر دست می توان به عطاءا... مهاجرانی ، منصور رستکارفسایی ، کامیار عابدی ، فریدون مشیری و اغلب شاعران و منتقدان حال حاضر ایران اشاره کرد . از تعاریف که بگذریم باید سری به دنیای زبر دست بزنیم . دنیایی که سخت به دنیای بزرگان عرفان ایران چون حضرت شمس و حضرت مولانا نزدیک است و مخاطب را به دنیای پشت پرده و رازآلود آفرینش رهنمون می سازد . حتا در عاشقانه های او نیز این رنگ آمیزی دیده می شود . در سه کتابی که زبردست به چاپ رسانده سه نوع برخورد وجود دارد : 1) عاشقانه ها : آهم که هزار شعله در بر دارد صد سلسله کوه را ز جا بر دارد من رعدم و می ترسم اگر آه کشم سرتاسر آسمان ترک بر دارد * آن روز هوا هوای بی صبری شد خورشید ، اسیر ظلمتی جبری شد روزی که دلم هوای باریدن داشت تا آه کشیدم آسمان ابری شد * امشب دلم از آمدنت سرشار است فانوس به دست کوچه ی دیدار است آن گونه تو را در انتظارم که اگر این چشم بخوابد آن یکی بیدار است * تا عشق تو داغ بر جبین می ریزد چشمم همه اشک آتشین می ریزد هجران تو را اگر شبی آه کشم خاکستر ماه بر زمین می ریزد * در عشق ، اگر عذاب دنیا بکشی با اشک ، به دیده طرح دریا بکشی تا خلوت من هزار غربت باقی است تنها نشدی که درد تنها بکشی * در خواب چراغ تا سحر دستم بود در خواب کلید هر چه در ، دستم بود زیباتر از این خواب ندیدم خوابی بیدار شدم دست تو در دستم بود 2) عارفانه ها : ما ریشه ی لحظه های بی بنیادیم ما خاک عبور نا کجا آبادیم ما فلسفه ی گذشتن از خویشتنیم بادیم و اسیر هر چه بادابادیم
بقیه ی مطلب در ادامه ... ادامه مطلب |
|
+
یکشنبه 30 دی1386 / 12:5 / مجتبا |
|
|
من سردم است بوی گند نا مشروعی می آید لبان کسی و دستان دیگری دستان کسی و لبان دیگری در کشاکش یک شب تاریک به میهمانی هم رفته اند و دیگران بی خبر از عشقی که خیال می گیرد به تماشای فیلمی بی سر و ته نشسته اند آن چنان که من به تماشای آسمان .
نفس تند پیرمردان استفراغ بچه ای نااهل بزک دختران نوبالغ و عرق مردان هیز میدان نبرد ذرات هواست
اتوبوس بر مسیری پرتلاطم حمله می کند من سردم است همسایه ی من خوابیده و کسی آن طرف تر .
دوباره بو ...بو ...بو ...این بوی لعنتی می آید آمیخته با هوسی نامشروع چه فرقی می کند ؟ مشروع ؛ سرم گیج رفته ... دستان کسی حلقه بر کمر یار در پی بازیگوشی دگمه ی پیراهنی ست که از قبل رام شده
هِ...
بو می آید و من سردم است سردتر از برفی که بر پنجره به گریه نشسته ...
مرا امشب سرمائی ست می دانید ؟ |
|
+
چهارشنبه 12 دی1386 / 18:7 / مجتبا |
|
|
نگین حلقه - صفحه نخست ارتباط خاک خورده ها |
| یا رفیق |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| دوست داشتنی ها |
|
کلمه روزنامه خبر موسیقی ما ++ کافه داستان ++ روزنامه اعتماد سینمای ما |
| دیدگاه |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس و طرح |
| قطره |
|
مجتبا |
| رفقای خوب |
|
پریا دربانی طیبه خاتونی بهنام شریفی زهرا دری عیسا سامان بیگدلی سیب کال محمدصادق امینیان روبان قرمز منا پیشی عباس جمالی میثم خیرخواه متروی متروک حامد صابر آرام قاسمی سید اصغر صالحی |