تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

1

زنگ که زدی شیر آب ظرفشویی را بستم و هل هلکی رفتم سمت جالباسی . الان بود که می رسیدی و همه چیز به هم می ریخت . سریع شلوار لی پاچه پاره را کشیدم بالا و زیپ نکشیده پریدم تو راهرو . اول پله های طبقه سوم حس می کردم فقط چند متر دیگر داری تا پای در . در را که باز کردم داشتی دستت را به سمت زنگ می بردی که گفتم : زود بیا تو! به جای جواب این سلامم سریع پاکت سفید بزرگ وسایلت را انداختی تو و در را بستی .

 

 

2

لباست را که در می آوردی از سایه ای که روی دیوار می افتاد دلم هری ریخت پایین . قلبم تند تند شروع کرد به زدن . خدا لعنت کند سازندگان رنگ روغنی را .

 

 

3

چایی آماده س ، بریزم ؟

 

 

4

بعد از دو ساعت بالاخره گفتی : چرا؟ چرا اون کارو کردی؟

نمی دانستم چی باید در جوابت بگویم ! بعد از یک سال که نه به تلفن هایم جواب داده بودی و نه حتا حاضر بودی بشنوی چه می گویم یکدفعه بیست متر مانده به خانه گفتی دارم می آیم من چه می توانم بگویم ؟ بگویم همه اش تقصیر من بود ؟ نبود ؟ بگویم من دروغ گفتم ؟ نگفتم ؟ بگویم چرا هیچ حرفی نزدی ؟ زدی ؟ بگویم پل عابر پیاده یادته ؟ نیست ؟ بگویم مگر چقدر سرعت داشتیم ؟ ترمز که دست تو بود ! نبود ؟ شب بود ؛ درست ؛ غم بود ؛ درست ؛ خندیدی ؛ درست ؛ خندیدم ؛ درست ؛ گرم بودی ؛ درست ؛ داغ شدم ؛ درست ... اما ... اما نگفتی که بسه ! گفتی ؟ نگفتی نه ! ای لعنت به نه ... نه نه نه نه نه نه . همش که نه ! پس کی یه راهی یه مقصدی ! نمی شه که نشد ... همش نمی شه ! اگه بخوای وایسی و دنیا همینطور بگه نمی شه که نمی شه . می شه ؟ تقصیر منم بود . نمی گم نیست اما خودتم نخواستی . یعنی می دونی برداشت من غلط بود . اصلن من کلن همش برداشت غلط می کنم . حتا زمانی که با دست پس می کشیدی و با پا پیش . خب چکار کنم ؟ یعنی چی کار باید می کردم ؟ شب بود . سرد بود . بخاری تا آخر بالا کشیده بود . برف می آمد . رفتی زیر پتو . آمدی کنار پنجره . دیدمت . در انعکاس قرمز لامپ . قهوه ای پوشیده بودی ، با شلوار سورمه ای نخی که گرم گرم بود . دختر همسایه هم پشت پنجره بود . هیچ شبی نبود . اما آن شب بود . بود . مجبور بود باشد . اما من ... نه نه مجبور نبودم . خسته بودی . چشمانت خواب آلود بود . خوابیدی ...

 

5

رفتم که بیایم اما ...

 

6

حالا چه می خواهی ؟ جانم را ؟ مالم را ؟ روحم را ؟ همه اش مال تو ... هر چه می خواهی بردار و بکَن . من زخم هایم از صله گذشته . کار کار خودته . زود باش ...

 

7

دِ حرف بزن لعنتی ... بعد از یه سال اومدی فقط نگاه کنی تو چشمام ؟ من طاقتشو ندارم ... خلاصم کن!

 

8

-  بازگشت به دنیای تو همیشه برام گرون تمام شده ! باور کن . یادت می آد ؟ نمی آد ؟ هنوز که خیلی نگذشته . همین چند وقت پیش بود یادت آوردم . آخه تو که خنگ نبودی قبلنا ! گفتی بسه ... دیگه دارم بالا میارم . گفتم خب باشه . اذیتت نمی کنم . گفتی بی خیال بابا ... ما رو به کشتن می دی آخر ! دیدی نمردی ... دیدی من همیشه هم اشتباه نمی کنم ؟ دیدی نمی تونی این دفعه فرار کنی . یادته گفتم یه محکوم به مرگ همیشه نمی تونه فرار کنه . گفتی بی خیال بابا . حواست نبود . کُشتی ما رو ! گفتم بالاخره میام سراغت . حتا از اونور پیاده رو که تو خواب دیده بودی!

 

9

یادم نمی آید ! هیچ وقت اینجوری حرف نزده بودی ! هیچ وقت .

 

10

دستانش می لرزید . دست کرد در جیب شلوار سرمه ای رنگش و تیغه ی اصلاحش را در آورد . موهایش را از پشت بسته بود . من اینجوری بیشتر دوست داشتم . همیشه . به خصوص در انعکاس قرمز شب خواب ها . از جیب دیگرش چند نرگس وحشی دست چین شده ریخت روی فرش . بغض کرده بود . لبانش می لرزید . لبانش . دیدم که قطره ای از پیشانی اش ریخت روی لبه ی تیغ . اشکم نااختیار از چشمم رها شد . راضی بودم . گفت : مجبورم ... باور کن!

 

 

 

*عنوان  برگرفته از نام فیلمی ست از روبر برسون

 

 

+   شنبه 16 آبان1388 / 1:43  / مجتبا | 

در ردیف منظم درختان خشک پاییزی ، جایی در خیابانی که برای اولین بار با هم قهوه خوردیم ، یادگاری گذاشتیم . مثل همه ی جوان هایی که نمی فهمند روزگارشان چه خوش می گذرد . می گذرد و دیگر نمی آید . بطری آب معدنی دستت بود و کلاهت روی سر من ، مبادا سرما بخورم . نگرانم بودی!

گفتی بیا نزدیک تر ؛ می خواهم چیزی در گوشت بگویم . نزدیک تر که شدم با پنجه های لاغر و بلندت پرتابم کردی روی شمشادهای ترد کنار خیابان . کنار درختی که یادگاری شد برایمان . شمشادها کم طاقت بودند و پرت شدم روی باغچه ی شهرداری . خندیدی ؛ از ته دل . همانطور نشسته و خاک آلود خندیدم ؛ بلند بلند ؛ از ته دل . خوشحال بودیم . هر دو . درونمان چیزی می گفت آدم یکدیگر را پیدا کرده ایم .

 

سال ها می گذرد . من گوشه ای از اتاقم و تو گوشه ای از اتاقت با آن پرده های راه راه آویزان که اگر خانه اتان را عوض نکرده باشی می دانم گاهی کنار می زنیشان تا مهتاب را روی پلک ها و گونه هایت حس کنی ، گاهی همدیگر را مرور می کنیم . مثل آخرین شب که برف می آمد و از پشت پنجره تصویر مرا می دیدی که نگران بودم . نگرانت بودم!

 

نزدیک همان روز یادگاری ام . نمی دانم چند وقت است سری به آن درخت و آن خیابان و آن شمشاد و آن شب ها نزده ام . شاید تا به حال همه اشان را قطع کرده باشند . شاید ...

 

 

+   چهارشنبه 29 مهر1388 / 23:55  / مجتبا | 

بعضی جملات خیلی ساده اند . به سادگی آب خوردن از لیوانی دهان گشاد . بعضی جملات در عین سادگی به راحتی هضم نمی شوند . زورشان زیاد است . مثل آب خوردن از دهانه ی باریک یک قمقمه ی مسی جنگی که درب و داغون شده و آب با ناله و التماس ازش می چکه .

این ها را گفتم که بگویم علی را حیران و گیج تو پیاده رو پیدا کردم . بعد از این که سیگاری گرفت گفت : (( الهام وقتی می خواست ازم جدا بشه گفت : "دیگه دوستت ندارم" . می دونی یعنی چی ؟ می دونی همین سه کلمه چقدر حرف توش ریخته . مثه این سی دی های mp3 و mp4 می مونه ؛ ظاهرش عین همه ی سی دی هاست اما توش تا خرخره پُره . آره ، تا خرخره تو این کلمه ها حرف ریخته . از اولین کلمه ای که روز اول بهش گفتی تا کلمه هایی که بعد از رفتنش حتا فرصت نکردی بگی . دیگه یعنی هیچ وقت . یعنی هیچ موقع . یعنی از اولش تا آخرش . یعنی تا ابد . یعنی اصلن انگار نبودی . یعنی نیستی . وجود نداری . خری . احمقی . دیوونه ای . یعنی یه رودخونه ی بدون پل . یعنی تا دنیا دنیاست . یعنی تا آخر ... تا آخرت . )) سیگارش رو زیر پا له کرد . نگاهی به آسمان کرد و گفت : (( دوستت که دیگه نگو . یه دنیا حرف تو این کلمه ست . تو هر حرفش . حتا تو نقطه هاش . نقطه هایی که همیشه با همن . جفتن . هر چی بگم کمه به خدا . عین زندگی . عین زنده بودن . ))

به ندارم که رسید بغض کرد و رفت . فکرم مشغول ندارم شد . فقط به خاطر یک نون! عجیب نیست! چرا خیلی فعل ها با نون شروع می شوند ؟ نیستم ، نمی خواستم ، نخواستیم ، نمیشود ، ندارم ، نشد و ... همین نون که آخر قصه ها آجر میشه تو سرمون . مثل : قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونش ... 

+   پنجشنبه 8 مرداد1388 / 1:27  / مجتبا | 

شب بود . راسته ی حسینیه ی ارشاد را گرفته بودیم و کنار هم قدم می زدیم . گفت : "عشق آدم باید اندازه ی آدم باشد . قواره ی آدم باشد . به آدم بیاید و دیگران آدم را مسخره نکنند ." سرم را به نشانه ی فهمیدن تکان می دادم . نمی دانستم یا نمی خواستم بدانم چه می گوید .

 

چند شب است  کنار حسینیه ی ارشاد می ایستم . از وقتی جدا شده ایم مدام دنبال اندازه ام می گردم! گاهی به آدم هم فکر می کنم . به آدم بودن . به اندازه ی آدم بودن .

 

 

+   جمعه 2 مرداد1388 / 17:59  / مجتبا | 

 

تصادف ؛ همیشه به این موضوع فکر می کنم . این که چه قدر تصادف در زندگی ام کم است . چه قدر بی حادثه ام ، یا بهتر بگویم بی حادثه بوده ام . تا دیروز . تا ساعت پنج عصر . تا چهارراه ولی عصر . تا تئاترشهر . تا نیمکت سیمانی گرد جلوی تالار اصلی . زیر سایه ی چناری که تازه آب داده شده بود . و         ناگهان          تصادف .

 

از وقتی یک دیگر را ندیده بودیم چند سال می گذشت . درست نمی دانم چند سال ، اما هم سالش را می دانم و هم چندش را . آخرین بار آخرین جمله ها را گفته بودم : "یه روز هم دیگر رو می بینیم . روزی که کرخت شدیم . روزی که حال پیاده روها رو نمی فهمیم . روزی که همه ی شهر و خیابوناش برامون یه رنگه . روزی که از دو طرف خیابون ، بدون اینکه دست برای هم تکان دهیم ، می گذریم ." گفت : "ندیدن و نگذشتن هم گاهی حادثه است . خودت گفتی! " پلکی زد و رفت . تکیه دادم به همان چنار تازه آب داده شده . سخت تشنه ام بود .

 

 

+   سه شنبه 30 تیر1388 / 14:16  / مجتبا | 

 

ایستادم سر چهارراه . آب گلویم را قورت دادم . دستانم می لرزید . چراغ قرمز بود . سی و هفت ثانیه ، سی و شش ثانیه ، سی و پنج ثانیه ... . پلیس لحظه ای نگاهم کرد . پسرک دعا فروش به راننده ها التماس می کرد . نوزده ثانیه ، هجده ثانیه ... یک آن ترس برم داشت . نکند ... سرم را سمت ماشین ها چرخاندم . تصمیمم را از قبل گرفته بودم . سه ثانیه ، دو ثانیه ، یک ثانیه ؛ ماشین اول نه ، ماشین دوم ...

 

 

+   جمعه 19 تیر1388 / 0:3  / مجتبا | 

 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

وقتی که برای استقبال از آقای دال . بال فروش به فرودگاه امام رفته بودم با صحنه ای متوجه شدم که باورش سخت بود . آقای بال فروش مرا نمی شناخت! محمد مستقیمی که در طول اقامت بال فروش در انگلستان با دکترهایش در تماس بود دیرتر از من به فرودگاه رسید . همان طور که هاج و واج از نشناختن خودم توسط بال فروش بودم مستقیمی سر رسید و توضیح داد که در اثر عمل حافظه ی بال فروش دچار اشکال شده و بعضی چیزها را به خاطر نمی آورد یا دیر به خاطر می آورد! در طول مسیر فرودگاه تا منزلش آن قدر با او حرف زدم تا اعتراف کرد که یک چیزهایی از من در خاطرش مانده . برایش گفتم که قبل از تصادفش داشت داستان عجیب زندگی اش را برایم تعریف می کرد و گفتم تا کجایش را تعریف کرده . البته او نکته ای گفت جالب مبنی بر این که از گذشته ای که تعریف کرده چیزی یادش نیست و هر چه در ذهنش مانده مربوط به مهمانی آن شب در منزل آقای احمد الفیان و حوادث بعدی بوجود آمده است . حالا من درمانده ام ؛ چرا که قسمت مهم و حیاتی زندگی دوستم را از دست داده ام و نمی توانم آن را برای شما تعریف کنم . از محمد مستقیمی خواستم اگر چیزی یادش آمد که احیانن بال فروش فراموش کرده بگوید – چون او هم در آن مهمانی شرکت داشته و از ریز وقایع با خبر است –

خب ، برایتان تعریف کرده بودم که همه ی حضار در حال گپ زدن در مهمانی بودند و احمد الفیان هم بعد از دریافت آن پاکت عجیب به حالت عادی در آمده بود و با مهمانان خوش و بش می کرد . آن شب مهمانی بی هیچ اتفاق عجیبی برای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش تمام شد و آن دو خسته و مست به خانه باز گشتند اما مهمانی برای احمد الفیان و مینا بهروزی انگار نمی خواست تمام شود . در حالی که آن ها گیج و پاتیل در رختخواب شخصی اشان به قله ها و دره های خیالشان دست می بردند ، بیرون منزلشان حوادثی نه چندان خوشایند رقم می خورد . نگهبان منزل آن ها به طرز مشکوکی بیهوش شده و درب های منزل کاملن باز رها شده بود . عده ای مشکوک وارد خانه ی بزرگ آقای الفیان شده و پس از مدتی به سرعت متواری شده بودند . آقای الفیان و خانم بهروزی نیمه های روز متوجه داستان دیشب شدند و بلافاصله با پلیس منطقه ی نیاوران تماس گرفتند . حدس پلیس دزدی مشکوک اما ناموفق اعلام شد . تقریبن ظهر بود که آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش خودشان را برای قرار گرفتن از چند و چون ماجرا به منزل آقای الفیان رساندند ...

 

ادامه دارد

 

+   جمعه 18 اردیبهشت1388 / 23:59  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

سلام . پس از روزهای تشویش و افسوس ، مژده می دهم که به زودی ادامه ی ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش یا عشق در پستویی کثیف را ادامه دهم ؛ چرا که بحمدالله آقای بال فروش از کما خارج و به بخش عمومی منتقل شدند . همانطور که در تصویر شماره ی 1 می بینید ایشان تخت خود را در بیمارستان ترک کرده اند و این نشانه ی خوبی ست . البته هم اکنون ایشان برای مداوای نهایی و با هزینه ی شخصی به انگلستان و شهر آنفیلد رفته اند و ادامه ی داستان را واگذار کردند به آمدنشان به ایران . در تصویر شماره ی 2 می بینید که پزشکان انگلیسی مشغول کار بر روی مغز آسیب دیده ی وی هستند . برای بهبودی اش دعا می کنم و طلب صبر دارم برای شما دنبال کنندگان داستان ایشان . به زودی در خدمتتان خواهم بود . 

 

+   جمعه 4 اردیبهشت1388 / 22:2  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

نمی دانم چه بگویم! که چرا این سرنوشت همش با لعنتی هم خانواده می شود. نمی خواهم زیاد گیج و منگتان کنم که به اندازه ی کافی این دو – سه روز خودم اینگونه بوده ام. بگذارید یک راست بروم سراغ اصل مطلب و بگویم چه شده است. اذیت کردن دیگران – مخصوصن شما مخاطبان آگاه این زمانه – اصلن خوب نیست؛ گرچه خیلی از دوستانم در همین وب عقیده دارند که شخصن مرض دارم اما مریض نیستم!

شنبه ی همین هفته که گذشت دال . بال فروش عزیز تماس گرفت و گفت می خواهد تعطیلی فردا را به عید نوروز وصل کند و برود شمال تا از شوک این ماجرای عجیب اندکی بکاهد. بعد از اینکه اصرارهایم برای همراهی اش در این سفر راه به جایی نبرد گفتم: لااقل بقیه ی ماجرایت را تعریف کن تا وقفه ای در نوشتنش نیوفتد. آقای دال . بال فروش هم پس از توضیح اندکی که از ادامه ی ماجرایش داد ( که در ادامه می آید ) خداحافظی کرد و گفت از شمال تماس می گیرد. حوالی یازده صبح یکشنبه بود که زنگ زد و گفت به آمل رسیده و دارد تخم مرغ رسمی آب پز با نان محلی زعفرانی خوشمزه ای می خورد و احتمالن تا یکی – دو ساعت دیگر به نور می رسد. حول و حوش ساعت دوازده یا شایدم دوازده و نیم ظهر بود که همراهم با پیش شماره ای غریب زنگ خورد. گوشی را که برداشتم مردی با صدایی خش دار اما بسیار آرام گفت: ببخشید شما شخصی به نام دال . بال فروش می شناسید؟!

 

***

دنیا داشت دور سرم می چرخید! حالم آنقدر بد بود که تا چند ساعت زیر سرم بودم و بستری! مقداری که حالم جا آمد تازه متوجه شدم چه بلایی سرم آمده است! دوست عزیز و شفیقم، رفیق گرمابه و حمام، لولی وش روزهای تن هایی، سنگ صبور دشت بی مجنون، مرهم دلِ زخم خورده، سایه ی بیدار بید نادانی، بال فروش عزیزم در تصادفی مشکوک – به گفته ی افسران آگاهی – بین نور و محمودآباد، درست بعد از تقاطع پارک جنگلی نور، به شدت آسیب دیده و در کماست! تا همین لحظه که این خطوط را با اشک چشمم می نویسم حتا درصدی حال وی بهبود نیافته و علائم هشیاری در او مشاهده نشده است.

حال، من مانده ام و این غم و اندوه تن هایی که دست از سرم بر نمی دارد. نمی دانم دیگر چگونه می توانم شما را در جریان ماجرای عجیب دوستم قرار بدهم. از دیروز عصر که با محمد مستقیمی راهی شمال شده ام مدام با پزشک معالجش صحبت می کنم تا بلکه کورسوی امیدی بتاباند و مرا – و همه ی شماهایی که تازه داشتید در جریان ماجرای او قرار می گرفتید – از نگرانی برهاند. از همه ی شما عزیزان، ملتمسانه خواهش می کنم که دست بر دعا بردارید و این ایام آخر سالی برای بهبودی آقای دال . بال فروش پیش درگاه خداوند متعال سلامتی و بهبودی طلب کنید. من – بنده ی حقیر  ِ داستان گوی شما – سعی می کنم شما را در این ایام و در طول روزهای عید هر از گاهی از حال و روز دوستم – بال فروش عزیز و تن ها – با خبر کنم.

و اما بگذارید آن چند جمله ای که تلفنی از ادامه ی ماجرایش برایم تعریف کرد را برای شما هم بگویم. قبل از آن اجازه می خواهم توضیحی مختصر در مورد نظرات اشخاص مختلف در مورد این ماجرای عجیب بدهم. دوستی – مشخصن عیسا خان! – نکاتی فرموده بودند من باب دخانیات و کلن دودجات(!) و ناآشنایی این حقیر با این قبیل وسیله جات(!!). به استحضار برسانم که بنده در نوع، اسم، سبکی، سنگینی و میزان کشیدن دخانیات توسط آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش بی تقصیرم و عینن از روی مشاهداتم و صحبت های بال فروش نوشتم. از خود آقای بال فروش هم که پرسیدم فرمودند: سبک و سنگین، سفید و طلایی، کمل و وینستون، پایه کوتاه و پایه بلند، قرمز و سفید، شامپاین و ویسکی، کک و هروئین، شیشه و کریستال و .. به گونه ای نشان دهنده ی شخصیت و درونیات هر فرد است و ربطی به تصورات عامه ی ما از افراد ندارد. ایشان ضمنن تصریح فرمودند که – از آنجایی که قبلن داستان نویس بودند    - برای شخصیت پردازی و برهم ساختن الگوهای ذهنی خواننده های محترم و کاربلد، گاهی لازم است خلاف تصورات او – یعنی مخاطب! – نکته ای بنگاریم که بر ذهن خواننده نشانه ای بیاراید تا در طول داستان نویسنده ی محترم – در اینجا مثلن من! – از آن ها استفاده ی ابزاری و حتا غیر ابزاری کند! تعدادی نظرات دیگر نیز مبنی بر کم یا زیاد بودن هر قسمت، اسم مکان ها و شخصیت ها، زمان ها و ... بود که آن ها هم با فرمول بالا قابل توجیه اند.

و اما ادامه ی ماجرا:

***

آقای بال فروش که از حرکت سریع فرشته اوهام منش جا خورد و در فکرش هزار راه رفت که نکند فکر کند عقیده ی من هم اینگونه بوده یا من از عمد این قسمت ها را خواندم یا می خواستم با این جملات زن ایرانی و بلاخص او را تحقیر کنم یا اینکه گربه را دم حجله بکشم و از دست خیال ها. در همین افکار مشوش بود که فرشته با یک بطری آب معدنی و دو لیوان آمد و گفت:

- فکر می کنم خیلی جاهاش رو درست گفته بود. منم باهاش موافقم!

- جدن!؟

بال فروش دیگر در صندلی اش فرو رفت و در اندیشه ی میزان روشن فکری فرشته خانم غرق شد و هیچ نگفت تا اینکه فرشته مجددن شروع به حرف زدن کرد:

راستی، تو نظرت راجع به زن ایرانی چیه؟

سوال زیرکانه و غافل گیرانه ای بود. بال فروش که از قدرتمند بودن رقیبش مشعوف شده بود دست هایش را روی میز گذاشت و گفت:

- خب، البته...من...می دونی، کلن من نظرم راجع به زن ها مثبته؛ مخصوصن از نوع ایرونیش!

- ه ِ ... دروغ می گی! از چشات معلومه!

بال فروش با خونسردی و لبخند ادامه دارد:

خب، پیش خانمی مثل شما آدم که نمی تونه راستشو بگه! می تونه؟

فرشته بعد از چشمک بال فروش خندید و گفت:

می دونی چیه، حقیقت چیزیه که اتفاق افتاده!

ادامه دارد

+   دوشنبه 26 اسفند1387 / 23:1  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

 

... بعد از آن تذکر جدی بابت تاخیر در سر وقت آمدن، آقای بال فروش و فرشته اوهام منش با فاصله از هم به سمت خیابان گاندی راه افتادند. در چند دقیقه ی ابتدایی و بعد از احوال پرسی سکوتی ناخواسته و عجیب میان آن دو بوجود آمده بود. هر دو حرف های زیادی برای گفتن داشتند اما هیچ کدام توان صحبت کردن در خودشان احساس نمی کردند. حسی غریب بینشان موج می زد. زیر چشمی حواسشان به هم بود و طرز راه رفتن، حرکات دست و گردن و نگاه کردنشان به پیرامون را زیر نظر داشتند تا اینکه دال . بال فروش گفت: ببخشید، شما چه نوع قهوه ای دوست دارید؟ فرشته اوهام منش بلافاصله با لبخندی پاسخ داد: ببین، می شه به من نگی شما؟ بگو تو! این جوری بهتره.

و به این ترتیب یخ سرد میان آن دو آب شد و فاصله ی کنار هم راه رفتنشان هم کمتر.

- دو تا قهوه ترک.

- لطفن زیرسیگاری هم بیارید!

آقای دال . بال فروش که از شنیدن درخواست فرشته اوهام منش تعجب کرده بود و در عین حال می خواست به روی خودش نیاورد و ژست روشن فکری اش را حفظ کند با کمال خونسردی و بی تفاوتی و در حالی که جیب های کتش را بی هدف می گشت گفت:

- چه سیگاری می کشی؟

- کمل آبی! شما چی؟

- شما نه! تو!

و هر دو زدند زیر خنده .

- خب تو!

- من پیپ می کشم. با توتون کاپتان بلک آمریکایی . البته از نوع سفیدش. ایرانیاش آشغاله!

- ا ِ ... چه خوب.

بال فروش با لبخندی موزیانه و ابرویی بالا انداخته گفت:

- چی خوب؟ آمریکایی یا ایرانی؟!

- ا ِ... حاضر جوابم که هستی؟

- پس چی! حالا کجاشو دیدی؟!

- اوه اوه اوه ... پس باید منتظر دیدنی ها باشم!

- تو هم کم نمکی نیستی ها!      ببین فرشته، من همین اول آشناییمون باید یه سری چیزها رو بگم . از خودم، هدفی که از این رابطه می خوام داشته باشم، انتظاراتم از تو، انتظارات تو از من، شرایط اجتماعی و خانوادگیمون ...

- اووووووووووه ... صبر کن بابا! بذار عرقمون خشک بشه. وایسا قهوه هامون رو بخوریم بعد یواش یواش صحبت می کنیم . منم حرف زیاد دارم ...

- باشه، هر طور راحتی . راستی، دیروز تو کتابفروشی همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها رو بالاخره خریدم. ایناهاش.

بال فروش کتاب را از کیفش در آورد و گذاشت روی میز.

- ا ِ  چه جالب. بده ببینم.

- می خوای تا قهوه ها حاضر می شه یه صفحه ش رو بخونم؟

- باشه؛ اما هر صفحه ای که من باز کردم رو می خونی! Ok؟

- حتمن.

فرشته خانم با ناخن بلند انگشت وسط دست راستش که با لاکی پوست پیازی آرایش شده بود صفحه ی نود را باز کرد و گذاشت کف دستان آقای بال فروش:

" تاریخچه ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه ی اختراع اتوموبیل نیست. با این تفاوت که اتوموبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسب هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود "

آقاب بال فروش بعد از خواندن این قسمت نیم نگاهی به فرشته اوهام منش انداخت و سعی کرد بازتاب این چند خط را در چشمان او ببیند. جدی بودن فرشته را که دید پرسید:

- ادامه بدم یا تا همینجا بسه؟

- نه، بخون.

" این طور بود که هر کس، به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغییراتش، گاه، از چادر بود تا مینی ژوپ "

فرشته گفت: چه جالب!

و بال فروش ابرویی بالا انداخت و ادامه داد: " می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشد اما همه ی مسئولیت ها را از مردش می خواست. می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد. مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی می گفت، از بی چشم ورویی مردم شکایت می کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد. خواستار اظهارنظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوشش نمی کرد. از زندگی زناشویی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می کشید، به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگران حرام شده بود تاسف می خورد ... "

آقای دال . بال فروش که بلافاصله پس از بستن کتاب متوجه لبخند – بهتر است بگویم پوزخند – رضایت وارش شده بود خنده اش را جمع کرد و پرسید: چطور یود؟

در همین حال فرشته اوهام منش ناگهان از صندلی برخاست و ...   

 ادامه دارد

 

   

+   سه شنبه 20 اسفند1387 / 2:42  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

در قسمت قبل نوشتم که اولین لحظه ی برخورد آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش چگونه صورت گرفت . البته از بسیاری از حالات درونی و احساسی و حتا فیزیکی آقای بال فروش مثل تپش قلب زیاد، شل شدن زانوها و پاها، احساس درد در سینه، خشک شدن شدید آب دهان و مسیر گلو، لرزش دستان، گرم شدن ران ها، خیرگی چشم ها، عصبی شدن و ... چشم پوشی کردم. همچنین شرح حالات درونی فرشته خانم را نیز گذاشتم بر عهده ی بانوان عاشق و گرم و سرد چشیده ی مجلس که خودشان واقفند بر آن لحظات؛ که یحتمل دلشان مثل سیر و سرکه می جوشیده است برای پیشنهاد یک قهوه ی فرانسه در کافه ای دنج از طرف مقابل؛ ولی در حرفه ای ترین شکل بازیگری – حتا فراتر از نیکول کیدمن در "داگویل" و "چشمان کاملن بسته" یا سوفیا لورن یا زتاجونز یا همین کیت وینسلت تازه اسکاری – به روی مبارک هم نمی آورند و روانکاوترین متخصصان هم کوچکترین اکشنی را در صورت و چشمان آن ها – که معمولن دروغ نمی گویند - نمی توانند پیدا کنند! و فرشته اوهام منش هم از این قاعده مستثنا نبود!

بله، بعد از پایان مکالمه ی آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش در راهروی انتهایی کتابفروشی و خرید کتاب "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها" توسط آقای بال فروش، طبق پیش بینی ها و الهام الهی بر قلب فرشته خانم، آقای بال فروش که دیگر وعده و وعید خویش را فراموش کرده بود – این گونه مواقع که لقمه کمی چرب است آقایان ایرانی حتا دین و آئین خودشان هم یادشان می رود چه برسد به وفای به عهد! – قراری را ترتیب داد برای آشنایی بیشتر . فرشته اوهام منش هم با دلی سراسر آشوب و هیجان و صورتی سرد و یخ دعوت عصر فردای بال فروش را پذیرفت.

***

ساعت پنج بعد از ظهر هفتم دی ماه، نبش چهار راه جهان کودک آقای بال فروش منتظر بود تا فرشته خانم سر قرار بیاید و با هم تا کافه شوگا در گاندی قدم بزنند. همان جا بود که فرشته اوهام منش با سی و پنج دقیقه تاخیر سر قرار حاضر شد و اینگونه بود که آقای بال فروش اولین تذکر جدی زندگی مشترکش را چاشنی لبخندش کرد و حساسیتش را در وقت و قرار گذاشتن گوشزد نمود.

از این جا به بعد باید شخصیتی را معرفی کنم که در مسیر زندگی آقای بال فروش نقش مهمی ایفا می کند. انسانی متفکر و رفیق شفیق آقای بال فروش جناب آقای محمد مستقیمی. آقای محمد مستقیمی که حکم برادر معنوی و راهنمای مطمئن و کار بلد و آگاه ِ آقای بال فروش را بازی می کند انسانی متواضع، با اطلاع، دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، مجرد، تن ها، با قدی متوسط، اندامی متوازن، وزنی مناسب، پوست روشن، چشمان سبز رنگ، موهای بور و کوتاه، عینکی بی فریم، خوش پوش و همیشه منظم است. تقریبن می شود گفت هیچ روز زندگی بدون ادکلن و آراستگی کامل مشاهده نشده و همیشه جمله ای برای غافل گیری مخاطبش در آستین دارد. ذهنش به سرعت تجزیه و تحلیل مسائل را انجام می دهد و اغلب اوقات با یک جمله دهان طرف مقابلش را می بندد. کم می گوید اما پر مغز. ضمنن او یکبار هم طراح سوالات کنکور ارشد را انجام داده و از این حیث تجربه ی علمی معتبری در چنته دارد. اهل سیاست است اما هنوز کسی نمی داند به کدام طرف گرایش دارد... بگذریم که دارد رشته ی داستان از دستمان می پرد. بقیه ی خصوصیات آقای محمد مستقیمی باشد برای ادامه ی داستان.

صبح روز قرار طبق معمول بال فروش برای مشورت با رفیق صمیمی اش تماس گرفت و به گفتن شرح ماوقع پرداخت. محمد مستقیمی که از تعجب نزدیک بود به سقف اتاقش بچسبد فقط توانست اسم چند کتاب را به همراه آدرس مغازه ی گل فروشی آشنایی که سراغ داشت بدهد و تحلیلش را بگذارد برای بعد از ملاقات آن دو.

آقای بال فروش علارغم تاکید محمد مستقیمی مبنی بر نخریدن کتاب هایی با عنوان عشقی؛ "عشق در سال های وبا" از مارکز و "یک عاشقانه ی آرام" از نادر ابراهیمی (که آن موقع ها هنوز مرحوم نشده بود) را خرید و به همراه دسته گلی که با چند شاخه نرگس وحشی تزئین شده بود سر قرار حاضر شد ...    

 

ادامه دارد

 

 

+   جمعه 16 اسفند1387 / 2:3  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

 

از آن جایی که آقای دال . بال فروش از این چند روز تعطیلی استفاده کرد و به تنهایی مسافرتی کوتاه رفت(چرا تنهایی رفت بعدن مشخص می شود!) نتوانست ماجرایش را برایم ادامه دهد . خب ، حتمن می دانید که آقای بال فروش تقریبن هر عصر ساعت شش و نیم در یکی از کافه ها با من قرار می گذارد و ماجرای عجیبی که برایش اتفاق افتاده است را تعریف می کند . اگر هم موفق به دیدار هم نشدیم اواخر شب تلفنی با هم صحبت می کنیم . لذا از این که چند روز نوشتن این داستان عقب افتاد عذر خواهی می کنم . باور کنید خودم هم نمی دانم که این داستان عجیب چگونه اتفاق می افتد . جا دارد از دوستانی که نظر می گذارند و توصیه هایی را گوش زد می کنند تشکر کنم و بگویم که علائم نگارشی و نکات دستوری را که فرمودند تقصیر بنده نیست و اصرار خود آقای دال . بال فروش است! (خودتان مستحضرید که آقای بال فروش سابقن داستان نویس بوده اند و حتمن چیزهایی می دانند که بر ما پوشیده است!)

بعد از این مقدمه ی کوتاه می رویم سراغ داستان . قبل از اینکه بروم سراغ چگونگی آشنایی و عشق و عاشقی پرمایه و طولانی آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش این نکته را گوشزد کنم که اصولن نگارنده (یعنی بنده!) هیچ دیدگاه و نظری راجع به "عشق" ندارم و هر چه در داستان می آید – حتا از زاویه ی دید نویسنده – تمامن نظرات آقای دال . بال فروش است و هیچ مسئولیتی بر گردن من نیست .

 

***

... در یکی از روزهای سرد زمستان هشتاد و دو – دقیقن شش دی ماه - وقتی که آقای دال . بال فروش برای خرید کتابی به کتابفروشی همیشگی اش در خیابان فرشته رفته بود و داشت قفسه ی مربوط به رمان های خارجی را بازدید می کرد ، پس از برداشتن کتاب "هویت" از میلان کوندرا چشمش به خانمی افتاد که پشت همان قفسه داشت رمان "تهوع" سارتر را ورق می زد. از آن جایی که آقای دال . بال فروش پس از اتمام دوره ی دکترا و بازگشتش به ایران با خودش عهد کرده بود گرفتار هیچ زن ایرانی ای نشود – چون عقیده داشت دختران مدرن ایرانی به هیچ وجه معنای یک عشق واقعی را نمی فهمند – بلافاصله کتاب را سر جایش گذاشت تا چشمش در چشمان آن زن گرفتار نشود ؛ سپس به سمت قفسه ی کتاب های فلسفی حرکت کرد . هنگامی که داشت "اصول فلسفه ی کانت" را تورق می کرد در کمال تعجب دید همان خانم  ِ پشت قفسه در فاصله ی چند متری اش مشغول نگاه کردن به کتاب های قفسه ی فلسفی ست . آقای دال . بال فروش بعد از کمی مکث و پیش از آنکه زن او را ببیند به سمت قفسه ی رمان های ایرانی در قسمت انتهایی کتابفروشی به راه افتاد . پس از چند دقیقه هنگام تورق "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها" نوشته ی رضا قاسمی صدایی لطیف و زنانه نگاه آقای دال . بال فروش را به سمت خودش جلب کرد :

- ببخشید، شما نمایشنامه های آقای قاسمی رو مطالعه کردید؟

بال فروش که حتا نمی توانست از شدت تعجب آب گلویش را هم قورت دهد در حالی که احساس می کرد همه ی ذرات هوا ایستاده اند و او را تماشا می کنند با حالت خفگی پاسخ داد :

- نه متاسفانه ! شما چطور ؟

- من دو تا شو خوندم . "معمای ماهیار معمار" و "حرکت با شماست مرکوشیو "

و بعد با هیجان شروع کرد به نظر پراکنی :

- به نظر من نثر خیلی خوبی داره این آقای قاسمی . هم موضوعا رو خوب پرداخت کرده، هم اجزای صحنه رو خوب می شناسه ... راستی شما تئاتر کار می کنید ؟

آقای بال فروش که در تمام این مدت محو زیبایی و حرکات چشم و ابرو و لب و دهان این زن شده بود و تقریبن چیزی از حرف های او را نفهمیده بود ، مستعصل و وامانده گفت :

- ببخشید، متوجه نشدم! سوالتون چی بود؟

- شما حالتون خوبه؟

- فکر می کنم   بله .

- گفتم شما تئاتر کار می کنید ؟

- اوه ... نه نه ... اما تئاتر های زیادی دیدم . هم تو آمریکا و هم تو ایران .

- جدن؟؟؟؟!!! شما آمریکا بودید ؟

- بله ، من پذیرش داشتم از دانشگاه بستون برای دوره ی دکترا .

- وای ، چه جالب ! دکترای چی ؟

- عرفان و ادیان .

- واااااااااااای خیلی خوبه. تبریک می گم .

و بعد از اینکه دست راستش را دراز کرد به سمت آقای بال فروش گفت : خوشبختم آقای ...  

 

ادامه دارد 

 

+   یکشنبه 11 اسفند1387 / 20:44  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

... که ناگهان فردی مشکوک به نگه بان درب ورودی خانه - باغ  ِ آقای الفیان نامه ای داد بی هیچ نشانی و نامی ؛ و چند بار هم سفارش کرد که نامه حتمن به دست آقای الفیان برسد و نه کس دیگری! نگه بان هم از سر وظیفه شناسی بسیار نامه را به آقای احمد الفیان رساند و توضیحات و حالات فرد مشکوک را هم توصیف کرد . آقای الفیان بعد از مرخص کردن نگه بان و در گوشه ای خلوت ، با عجله و دست پاچگی – که نمی دانم چرا(!) – نامه را باز کرد. نامه محتوی یک ورق کاغذ و یک عکس فلو شده از زنی با گیسوان بلند و تیره بود که تشخیصش بسیار دشوار می نمود . روی کاغذ با خطی ثلث نوشته شده بود : "حقیقت چیزی ست که اتفاق افتاده ... " و دیگر هیچ نام و نشان و کلمه ای روی کاغذ و حتا پشت عکس مشاهده نمی شد . به محض اینکه آقای الفیان پاکت نامه را در جیب سمت چپ کت نقره ای رنگش قرار داد صدای خنده های بلند فرشته و مینا را شنید و لبخندی بر لبش نشست . با اینکه فکر این نامه و نوشته ی غیر قابل فهم روی کاغذ ذهنش را کمی آشفته کرده بود اما به آرامی و با اطمینان خاطر گره کراواتش را مرتب کرد و به سمت دوستانش نزدیک شد . فرشته اوهام منش و مینا بهروزی – این دو دوست هم دانشگاهی – حتا اگر یک روز هم همدیگر را نمی دیدند آن چنان در آغوش هم قرار می گرفتند و جیغ و دادشان بالا می رفت که گویی سال هاست به اجبار از هم دور بوده اند. آقای دال . بال فروش که از دیدن صحنه ی مضحک در آغوش گرفتن آن دو خنده اش گرفته بود به دلیل حضور احمد الفیان خنده اش را نمایان نکرد و با همان حالت جدی همیشگی ایستاد تا احمد الفیان به سمتش برود و سلام کند. نکته ی جالب در اینجا این بود که الفیان هم می دانست که بال فروش دل خوشی از وی ندارد اما همیشه با رویی گشاده و آن لبخند سحرآلودش با وی برخورد می کرد . بعد از روبوسی الفیان با اوهام منش و همچنین بال فروش با بهروزی دو زوج به سمت نشیمنگاه تالار پذیرایی راه افتادند . در این جمع فقط آقای دال . بال فروش بود که جزء دسته ی دوستان دانشجویی فلسفه محسوب نمی شد ؛ چرا که وی از بستون آمریکا دکترای عرفان و ادیان داشت و شاید همین امر سبب شده بود که فرشته اوهام منش که به دک و پز روشن فکری خویش اهمیت زیادی می داد و هر نکته ای که باعث می شد اندکی از انسان های اطرافش بالاتر رود را به چنگ می آورد جواب مثبت به بال فروش داده باشد . بگذارید اصلن بگویم که آقای دال . بال فروش و خانم فرشته اوهام منش چگونه با هم آشنا شدند ...  

ادامه دارد

 

 

 

+   پنجشنبه 1 اسفند1387 / 16:31  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

... ولی آقای دال . بال فروش خیلی دوست داشت که فرشته دیر سر قرار بیاید تا بهانه ای داشته باشد برای مهمانی نرفتن. البته آقای دال . بال فروش می دانست که این امر تقریبن محال است اتفاق بیافتد ؛ چرا که نه فرشته اوهام منش کسی بود که از حدت علاقه به همسرش زیر قولش بزند و نه آقای احمد الفیان کسی بود که بشود دعوتش را رد کرد! هر چه بود او از هم کلاسی های فرشته اوهام منش در دانشکده ی فلسفه ی دانشگاه علامه ی طباطبایی محسوب می شد و البته از خواهان های پر و پا قرص او . در همین افکار بود که فرشته درست سر موقع رسید و دیگر بهانه ای برای نرفتن باقی نمانده بود . مثل اغلب مهمانی هایی که آن دو می رفتند میکاپ فرشته خانم آنقدر درست اجرا شده بود که این بار هم او را از سایر مهمانان زن متمایز می کرد و البته این موضوع چندان خوشایند آقای دال . بال فروش نبود ؛ مخصوصن در حضور شخصیتی به نام احمد الفیان !

بعد از بوسه ای در داخل ماشین هر دو به سمت خانه ی آقای الفیان به راه افتادند. بعد از لحظاتی سکوت آقای دال . بال فروش گفت : چقدر خوشگل شدی خانوووم ؟ و فرشته اوهام منش پاسخ داد : مرسی عزیزم! و دیگر کلامی بر لب نیاوردند و همه ی مسیر را به آلبوم The Visit از Loreena Mckennitt  گوش سپردند. لازم است در اینجا طبق یک سری قواعد نانوشته ی داستان پردازی کمی در مورد شخصیت آقای احمد الفیان و البته همسرش مینا بهروزی توضیح بدهم . بعد از عدم پاسخ مثبت از سوی فرشته اوهام منش – که بعدن می گویم چرا – آقای احمد الفیان که پسر ارشد خانواده ی متمول الفیان ها بود به مینا بهروزی دوست صمیمی و همدم فرشته اوهام منش درخواست دوستی داد و آن ها پس از سه سال دوستی مشترک به ازدواج دائم هم در آمدند و این مهمانی ای که در سطور بالا بحثش شد مربوط به دومین سال گشت ازدواج آقای الفیان و خانم بهروزی ست که در منزلشان واقع در کوچه ی روبروی شهر کتاب نیاوران ترتیب داده شده بود. آقای احمد الفیان علاوه بر ثروتمند بودن خصوصیات دیگری هم دارد ؛ از جمله شیک پوشی و آراستگی به معنای واقعی کلمه ، قدی رشید و اندامی متوازن ، موهای پرپشت پر کلاغی ، با ادب و متانتی مثال زدنی ، خوشرو و خوش مشرب ، زبانی چرب و شیرین و لبخندی خاص مخصوص خودش که کمتر موجودی را نمی توانست از پای در آورد! مینا بهروزی گرچه از فرشته اوهام منش زیباتر نبود اما در مقایسه با خیلی از زن های این روزگار زیباتر و شکیل تر بود و البته ناز و عشوه اش از فرشته بیشتر نمود پیدا می کرد . همه چیز آماده ی بر پایی جشنی مفصل بود که ...  

 

ادامه دارد

 

+   سه شنبه 29 بهمن1387 / 12:22  / مجتبا | 

 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

می خواهم هر چند روز یک بار برایتان داستانی بگویم که همین چند وقت پیش برای آقای "دال . بال فروش" اتفاق افتاد! داستانی حیرت انگیز که برای نوشتنش آن چنان دست و قلمم می لرزد که نمی توانم و در حقیقت نمی دانم از کجا باید شروع به تعریف کردنش بکنم! در هر صورت از آن جایی که به اصرار و القای بعضی از دوستان خوبم داستان نویس(!) هستم و از قضا خود همین آقای دال . بال فروش هم در روزگاری نه چندان دور داستان می نوشته است و اتفاقن داستان نویس خوبی هم بوده و بر فرم و محتوا و انواع ادبی هم تسلط بسیاری داشته ، نوشتن این داستان را فرصتی می دانم غنیمت ، برای شناساندن نویسنده ای که خود گرفتار داستان هایش شده است و رهایی اش سخت و البته عجیب به نظر می رسد .

و اما ماجرا ...

درست بیست و شش روز و پنج ساعت و چهل و چهار دقیقه قبل از روی وب قرار گرفتن این داستان ، آقای دال . بال فروش در خیابان شهید احمد قصیر که به میدان آرژانتین راه می یابد و در کنار کیوسک روزنامه فروشی منتظر بود تا خانمش از آرایش گاه بیاید و با هم به مهمانی دوستش آقای احمد الفیان بروند . آقای دال . بال فروش یکی از نکاتی را که در همان ابتدای آشنایی با خانمش – بگذارید همین ابتدای داستان خیالتان را راحت کنم که اسم خانم زیبا و خوش اندام (بعدن این زیبایی و خوش اندامی خیلی مهم می شود و کارکرد داستانی و واقعی بسیار مهم و البته هولناکی ایجاد می کند!) آقای دال . بال فروش فرشته اوهام منش است – گوشزد کرده بود حساسیت فوق العاده ای ست که در تاخیر ، بدقولی و سر موقع نیامدن دارد . از همین رو فرشته خانم اوهام منش در این سه سالی که از ازدواجشان و در کل از پنج سالی که از آشناییشان – آن ها دو سال قبل از ازدواج رسمی با هم دوست اجتماعی و کمی هم غیر اجتماعی بودند – می گذشت هیچ گاه دیر نکرده بود ولی ...

 

ادامه دارد  

 

+   شنبه 26 بهمن1387 / 0:35  / مجتبا | 
 

آن روزکه که الهام با گرمکن آرمان وارد کلاس شد .همه فهمیدند که دیگر کار از کار گذشته...

+   چهارشنبه 29 خرداد1387 / 11:42  / | 

بعد از چند روز نیستی ...

 

باران سیاه

 

 

هر دو خیزیدیم روی فرش . گلوله بود یا باران ، نمی دانم ! فقط می دانم آن قدر زیاد بود که خانه خراب شدیم . کم نفس گردن بند نقره ای رنگم را باز کردم و دادم به زهره . مات مانده بود که این چه وقت این کارهاست ! منگ شده بود . بی رمق گفتم : " خودت گفتی وصیت کن بعد از مرگت بدنش به من ! "

از جواب شوخی سال های پیشش جا خورده بود . وقتی متوجه تیزی یکی از همین باران ها روی سینه ام شد تصویرم در چشمانش رو به تاری رفت . مات شدم . با بغضی نمناک و بریده بریده گفت : " همیشه به مامان دروغ می گفتم زهرا اذیتم می کنه ؛ اما این دفعه اگه بیاد خونه بهش می گم راستی راستی اذیتم می کنی . می گم تو این فلاکت شوخیت گرفته . می گم .... "

...

دنیا شتاب سیاهتری می گرفت . صدای مادر از دور دورتر می شد ...

+   جمعه 3 خرداد1387 / 16:22  / مجتبا | 

داستانک 4

 

ترس

 

دو نفر بودیم . شانه به شانه ی هم دیگر . رفتیم . در سکوت . بن بست بود . تاریک تاریک . اولین بارمان حساب می شد . هر دو . می ترسیدیم . آرام دستش را گرفتم . نبضش به تندی می زد . نگاهش کردم . به لبانم خیره مانده بود .

 

+   سه شنبه 3 اردیبهشت1387 / 23:2  / مجتبا | 

غم کودکی

 

 

 

کودک می گریست . از پسر همسایه باخته بود . مادرش و مادر پسر همسایه به او می خندیدند . یاد کودکی اشان افتاده بودند . کودک اما نمی فهمید که چرا کسی به فکر غم او نیست . شاید غم او زیاد از حد کوچک بود . شاید بزرگ ترها به غم های بزرگتری نمی خندیدند . در اندوه این فکر دلش بیشتر شکست . گریه اش شدیدتر شد ...

مادر رنجید . نگران شد . دیگر نخندید . کمی بیشتر به یاد کودکی اش افتاد . غمش بیشتر شد ...

...

 کودک آرام شد .

+   جمعه 30 فروردین1387 / 22:35  / مجتبا | 

 

زن از پشت ویترین مرد را می دید . مرد به زنی می خندید . مرد زن را دید . زن سراسیمه رفت . حادثه تمام شد . مرد دیگر نخندید .

به شب می اندیشید ...

+   پنجشنبه 22 فروردین1387 / 13:55  / مجتبا | 

 

کویر که رفتم حس کردم جلوی یک تابلوی نقاشی بزرگ هستم که انتها ندارد . زمین اش تا چشم کار می کرد شن زار بود و آسمان اش آبی آبی ، یک لکه ابر هم نداشت. به مرزشان که خیره شدم سرم گیج رفت . عمق شان پیدا نبود . بی اختیار دستم را دراز کردم تا سطح پارچه ی آغشته به رنگی را که روبروی صورتم بود با انگشتانم لمس کنم و مطمئن شوم . دستم بدون اینکه به چیزی برخورد کند رفت داخل تابلو . خنک شد .

باد سردی می آمد ولی این طرف داخل سالن که من بودم همه چیز عادی بود . یک زن و مرد جوان جلوی تابلوی کناری ایستاده بودند و چیپس می خوردند . زن داشت به مرد می گفت که همیشه رنگ های گرم او را برمی انگیزند و مرد از کوبیسم و رئالیسم برایش تعریف کرد .

پایم و نصف بدنم را هم عبور دادم . خنک تر شدم . با تردید به اطرافم نگاه کردم . هیچ کس متوجه من نبود . نگهبان موزه هم آنجا روی صندلی اش داشت چرت می زد . خوب همه جا را زیر نظر گرفتم و مطمئن که شدم در یک لحظه و با همه ی وجود رفتم داخل تابلو . داخل کویر . زیبای زیبای زیبا . می بینم . اینجا آسمان تا همیشه خاک را در آغوش می کشد . می شنوم . اینجا سکوت اش با من حرف می زند و آرام می کند .

 پیش پایم چیزی جنبید . دقت می کنم .  یک مارمولک کوچک خودش را هم رنگ شن ها کرده تا دیده نشود . کویر از خود چیزی برای پنهان کردن ندارد ولی . ولی باید یک رنگ بود تا دید . باید محرم بود . قدم که بر می داری باد جا پایت را هم محو می کند تا به رازداری کویر شک نبری .    

حالا خوب دل داده ام . دست می گشایم و می چرخم و دیگر هیچ نمی فهمم ...

باد مشتی خاک به صورتم می پاشد و بیدار می شوم . چقدر گذشته که اینجا هستم ؟ می ترسم . می ترسم موزه تعطیل شود و جا بمانم . بر می گردم . خیره می مانم . پشت سرم هم تا چشم کار می کند کویر است و گویی پایانی در کارش نیست . من در تابلوی نقاشی گم شده ام .  

کویر

+   جمعه 24 اسفند1386 / 12:51  / | 

 

 

از روز اول ما در منزلمان چاقو نداشتیم ! با این که مادر لیلا قبل از ازدواج گفته بود که دخترش نسبت به چاقو حساسیت دارد و با دیدن آن حالش بد می شود اما قضیه برای من چندان جدی نبود . از آن جایی که من و لیلا در دانشگاه عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم و این دوستی ختم به ازدواج شد ، من این شرط رامثل دیگر شرط های اغلب مسخره ی خانواده ی لیلا قبول کرده بودم . دوستانم همان موقع می گفتند خریت می کنی ؛ اما خب می دانید ، یک سر عاشقی به پالون خر وصل است دیگر !

 

تن ها یک روز بعد از عروسی بود که فهمیدم چقدر بدون چاقو زندگی کردن سخت است . نه می توانستیم بعضی از میوه ها را بخوریم و نه می توانستیم بعضی از غذاها را درست کنیم . دو – سه هفته ی اول با هر بدبختی ای بود بدون چاقو زندگی کردیم ، اما به ماه اول نرسیده از کلافه گی دیوانه شده بودیم . لیلا هم از آن جایی که در خانه ی پدری اش ، مادرش همه چیز را برایش فراهم می کرد بزرگی این مشکلش را درک نکرده بود .

باید چاره ای پیدا می کردم .

از آن جایی که وسعم برای به خدمت گرفتن نوکر و خدمتکار و غلام و آشپز و ... نمی رسید ، به فکر همسایه ی روبرویی امان افتادم . زنی تن ها و در آستانه ی پیری که بچه هایش به خارج رفته بودند . بعده ها بود که پیرزن برایم تعریف کرد که هر دو پسرش وکیل و تن ها دخترش پزشک است و البته مجرد . و همه ی آن ها هم برای تکمیل تحصیلاتشان به خارج کشور رفته اند . با این که همیشه اعتقاد داشتم یک آقای مهندس باید با یک خانم پزشک ازدواج کند تا خانواده از لحاظ علمی متعادل باشد اما لیلا هم برای خودش خانم مهندسی بود و برو بیایی داشت . خلاصه ، واحد پیرزن مهربان دقیقن روبروی واحد ما بود . یک شب به بهانه ی آشنایی بیشتر و طرح پیشنهادم به صرف شام دعوتش کردیم . شام را از بیرون سفارش دادم و میوه هایی را که به چاقو احتیاج چندانی نداشت خریدم .

وقتی ماجرا را برایش تعریف کردیم هم می خندید و هم تعجب کرده بود . بعد از چند لحظه با دهانی کج و لحنی سرد گفت : (( خب ، من چی کار می تونم بکنم براتون ؟ )) در هر صورتی بود راضی اش کردم که تمام کارهای چاقویی ما را انجام دهد و در عوض من تمام خریدهای روزانه ی او را انجام خواهم داد . از آن جایی که زانوانش درد می کرد و مجبور بود هر روز سی و دو تا پله را بالا بیاید قبول کرد . البته بماند که به طرز غریبی احساس خوشایندی نسبت به او داشتم ؛ حتی بیشتر از مادر لیلا !

بعد از آن توافق ، لیلا هر چند شب یکبار به شوخی می گفت : (( معین ، اگه چاقو داشتیم ، یه روزی می کشتمت عزیزم ! )) بعد بوسه ای از لبانم می گرفت و به رخت خوابش می رفت . از بس این شوخی بی مزه اش را تکرار کرده بود دیگر کفری شده بودم .

 

اولین سال گرد ازدواجمان که نزدیک می شد ، بهترین فرصت بود تا شوخی های لیلا را پس بدهم . یک چاقوی دسته نقره ای کار زنجان ، داخل یک بسته بندی قرمز رنگ با نواری صورتی – لیلا عاشق صورتی بود – که به شکل قلب تزئین شده بود آماده کردم . تکه ای کاغذ با پس زمینه ی دو قلب فرو رفته در هم که مثل کاغذهای قدیمی و سوخته درست شده بود خریدم و با خطی خوش رویش نوشتم : (( برای تو که گفته بودی می کشمت عزیزم ! ))

 

روز قبل از سال گرد ، از طریق پست سفارشی و با این هماهنگی که فردا ظهر بسته را به خانه ام می رسانند ، هدیه ام را پست کردم . از آن جایی که دو شیفت کار بودم ، مطمئنن چاقو قبل از آمدنم به خانه به دست لیلا می رسید . تن ها آرزویی که داشتم این بود که ای کاش می توانستم قیافه ی لیلا را هنگام دیدن چاقو ببینم !

 

شب که برگشتم خانه ، همه ی چراغ ها خاموش بودند . فقط چراغ قرمز رنگ اتاق خواب فضای خانه را کمی قابل دیدن کرده بود . بعد از اندکی مکث ، شصتم خبردار شد که احتمالن لیلا سورپیریزی برایم دارد . البته نه از آن سورپیریزها که هر زن و مرد جوانی هر شب برای هم رو می کنند . حتمن چیز متفاوتی بود که به هیجانش می ارزید ! یعنی حس عجیبی این را می گفت . آرام آرام و بدون این که پایم به گوشه ی صندلی ها و یا میز برخورد کند به ورودی اتاق خواب رسیدم . در نگاه اول کسی درون اتاق نبود . نه هدیه ای و نه سورپیریزی ! به آرامی وارد اتاق شدم . (( لیلا ! لیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ! لیلا جان ، عزیزم ، کجایی !؟ ))

ناگهان از پشت سر پرتاب شدم روی رخت خواب ! با صورت روی رخت خواب افتادم . تا آمدم به خودم بجنبم لیلا روی شکمم سوار شد . لخت بود . موهای بلندش توی صورتش پخش شده بود . به سختی توانستم چشم هایش را پیدا کنم . ترسناک شده بود یا حده اقل در آن نور قرمز رنگ این گونه به نظر می آمد . دست هایم را محکم گرفته بود و اجازه نمی داد تکان بخورم . سراسیمه و با عجله شروع کرد به در آوردن لباس های من . دیگر فهمیده بودم که سورپیریزی در کار نیست ! چشم هایم را به آرامی بستم و سعی کردم مانع تخلیه ی هیجانش نشوم . هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که فریادم همه ی همسایه ها را پشت در به صف کرد . لیلا چاقوی دسته نقره ای کار زنجان را به پهلویم فرو کرده بود و می خواست همین کار را با قلبم هم انجام دهد .

 

با این که آن شب دست چپم هم خراش برداشت اما خدا را شکر زنده ماندم . الآن سه سالی از آن ماجرا می گذرد . لیلا به جرم کشتن همسر دومش در زندان است و من با مینا ، دختر پیر زن همسایه ، که به تازگی از خارج آمده ، ازدواج کرده ام . یک زندگی متعادل علمی و البته به شرط چاقو !    


ادامه مطلب
+   چهارشنبه 1 اسفند1386 / 0:29  / مجتبا | 

وقتی توی جستحوی عکس گوگل اسمش را سرچ می کنم عکسهای محمد رضا گلزار میآید عکسهای محمد رضا فروتن هانیه توسلی...............چی بگم

 

خدایش بیامرزد ..............

                                     این پست ادامه مطلب دارد.


ادامه مطلب
+   یکشنبه 28 بهمن1386 / 14:32  / | 

 

راهرو تاریک بود . فقط چند نور آبی از پنجره های قطار به صورت مایل درها را روشن کرده بودند و روی آنها سیاهی درختان و کوه های اطراف که خیلی سریع می گذشتند مانند پرده ی سینما ، فیلم صامت موزیکال یکنواخت خود را در سالن بی تماشاگر به نمایش گذاشته بودند . از انتهایی ترین نقطه ی راهرو یک نفر با هیکلی درشت و چهره ای مبهم داخل اولین نور شد و ایستاد . او خوب می دانست کسی را که می خواهد ، در یکی از همین واگن ها ست . در آستانه ی اولین کوپه خم شد . اندازه ی سیاهی چشم اش در محدوده ی کوچک روزنه ی قفل هیچ تغییری نکرد . فقط سیاهی دید . از اوایل شب که می گذشت در کنج هر کوپه ای که مسافر داشت تنها یک چراغ کوچک با نور قرمز روشن می ماند . صدای پاشنه های کفش هایش در هیاهوی حرکت قطار شنیده نمی شد . کوپه ی بعدی هم خالی بود . تمام ذهن اش مشغول کاری بود که باید انجام می داد . او به سختی رد پای "زمانی" را تا این جا دنبال کرده بود و امشب باید همه چیز تمام می شد . در گوشه ی واگن 234 ، یک پیرمرد در حال چرت زدن بود و دختری جوان سرش را روی شانه ی پیرمرد گذاشته بود . موهای بلند روی صورت اش پخش شده بودند و پشت آن پلک های بسته انگار داشت خواب شاهزاده ای جوان را می دید و چقدر هم معصوم به نظر می آمد . یکدفعه به خودش آمد . او برای هدف خیلی مهمی آمده بود و هیچ چیزی نباید مانع اش می شد . امشب بهترین فرصت بود تا حسن زمانی ، سربازرس ساواک که حالا در مرخصی بود کشته شود . فقط باید در کوپه اش را باز می کرد و ماشه را می چکاند و بعد دیگر مهم نبود که چه می شود . پرده ی کوپه ی بعدی هم افتاده بود . خم شد و خوب نگاه کرد . یک مرد بلند قد با لباس هایی مرتب و بسیار تمیز ، پشت به در ایستاده بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد . گاهی دست اش را بالا می آورد و بعد دود غلیظ پخش می شد و بیرون می رفت . کمی لاغرتر از آنی بود که باید باشد ولی شاید همانطور که خودش در این سال ها خیلی تغییر کرده بود ، او هم تغییر کرده باشد . تردید داشت و باید مطمئن می شد . همان موقع صدایی شنید . فورا خودش را به پنجره رساند و وانمود کرد دارد به بیرون نگاه می کند . دختر جوان از کوپه ی کناری بیرون آمد و خیلی آرام گذشت . مرد صورت اش را چرخاند و راه رفتن اش را تماشا کرد . دختر در تاریکی گم می شد و ناگهان در اوج نور آبی جلوه می نمود . مانند یک رقصنده ی زیبای باله که ستونی از نور دنبال اش می کند تا همه ی آن جمعیتی که در تاریکی نشسته اند حتی یک لحظه اش را هم از دست ندهند . ولی این جا تاریکی و نور در کنار هم با آن انتظار هوس انگیزشان نمایش را جذاب تر کرده بودند . نگاه مرد امتداد مسیر حرکت دختر را تا جلوی کوپه ی 238 رفت و دختر ناپدید شد . او باید کارش را تمام می کرد . چشم امید همه ی گروه به او بود . بعد از بگیر و ببند و شکنجه ها و کشتارهای فراوان ، او بود که باید مسئول سازماندهی همه ی این فجایع را از دور خارج می کرد . باز هم خم شد و نگاه کرد . آن مرد بلند قد طوری نشسته بود که فقط روزنامه ای که جلویش باز نگه داشته بود و پاهای روی هم افتاده اش دیده می شد . از جلوی در کمی خودش را عقب کشید  و تکیه زد . مچ دست چپ اش را بالا آورد و در مسیر نور قرار داد . نیم ساعت دیگر تا ایستگاه مانده بود و بعد دوباره راهروها شلوغ می شدند . مدام در افکار موهوم و درهم و برهم خودش غرق می شد و تمرکز اش را از دست داده بود . عضلات بدن اش کرخت شده بودند و مغز اش درست فرمان نمی داد . باید بلند می شد . اگر می توانست کارش را تمام کند مبارزه شان در مسیر دیگری می افتاد . بلند شد . دوتای بعدی هم خالی بودند و ... حالا او جلوی 238 ایستاده . پرده اش کنار است ولی فضای قرمز درون کوپه با اشباحی که در حرکت هستند ، از پشت شیشه ی بخار گرفته اش واضح دیده نمی شوند . مرد بینی و گونه ی استخوانی اش را زیر دستگیره ی در چسباند . چشم اش رنگ خون شد . اگر واسطه ای بین چشم و نور باشد ، تو آن را سیاه می بینی و این قانون است . مثل افتادن سیب ، مثل جاذبه . و باز هم نمایش رنگ ها که فکرش را خوانده اند و بازی اش می دهند . دو سایه ی در تکاپوی در هم که مرزشان مشخص نیست با سرخ پر حرارتی که چشم اش را می سوزاند و خیس و خسته می کند . و او حتی یک پلک هم نمی زند تا این آزار لذت بخش را تجربه کند . او در همه ی زندگی اش انسان معتقدی بوده . معتقد به چیزهایی که برایش ارزش بوده اند و با آنها زندگی کرده ، ولی حالا سایه ها به گوشه ای افتاده اند و دیگر تاریک نیستند . و او با همه ی اعتقادش نمی تواند خودش را از قفل رها کند . آن دو  تکان هایشان با تکان های قطار هم آهنگ شده و اوج صداشان در اصطکاک آهن ها گم می شود . او از روزنه صورت دختر را می بیند که دیگر برایش معصوم نیست و شدت سرخی اش را که در نور قرمز اتاق هم می تواند بفهمدش . ناگهان یک حرکت ، یک چرخش و این همان است . همان که دنبالش بود . تمام خطوط صورت اش را خوب شناخت . صدای صوت ممتد کشیده می شود . این جا آخر خط است . لگد محکمی به در کوپه می کوبد و خودش را داخل می اندازد . تردید نمی کند . دو شلیک پشت سر هم و همه جا قرمز می شود . حالا دیگر برای مبارز هیچ چیز مهم نیست .  

 

 

   

+   دوشنبه 22 بهمن1386 / 23:59  / | 

 

 

همیشه از در کلاس که می آمد تو خنده ای بر لب داشت . روزی تصمیم گرفتم به او بگویم که اگر می خواهد با خانواده اش بیاید منزلمان . اگر همینطوری پیش می رفت آبرویم در دانشکده رفته بود .

یک روز که مثل همه ی روزها ، همان طور خندان وارد کلاس شد صدایش زدم تا بیرون کلاس با هم صحبت کنیم . بچه ها تا فهمیدند زدند زیر خنده . از آنجایی که من تازه به این دانشگاه انتقالی گرفته بودم ، برایشان حسابی غریبه بودم و خب غریبه هم عزیز است دیگر ! رفتیم بیرون . همان طور می خندید و لحظه ای دهانش بسته نمی شد . وقتی ماجرای با خانواده آمدنش را تعریف می کردم بازهم می خندید . انگار نه انگار که در کنار معشوقه اش ایستاده بود . درست که من عاشق همین خنده های او شده بودم اما دیگر شورش را در آورده بود . کفری شدم و بلند سرش داد زدم . بچه ها که پشت در گوش ایستاده بودند ساکت شدند . عصبانی وارد کلاس شدم ؛ او نیز خندان تر از قبل وارد کلاس شد . تفاوت صورت های ما باعث انفجار خنده ی دسته جمعی کلاس شد . من هاج و واج و در عین حال با ناراحتی تمام سر جایم نشستم . بچه ها با موبایل هایشان تمامی این وقایع را مثل دیدن صحنه ای از حیات وحش با دقت فیلم برداری می کردند . من که فکر نمی کردم از زور متلک های بقیه گریه ام بگیرد یک هفته دانشگاه نرفتم .

وقتی برگشتم آقای خندان نبود . سراغش را که گرفتم ، گفتند : (( دوباره بردنش . الآن بستریه . )) منظورشان را نمی فهمیدم . بستری برای چه ؟ پیش خودم فکر کردم شاید تصادف کرده باشد . بیشتر که پرس و جو کردم یکی از بچه ها گفت : (( به توصیه ی دکتر روان کاوش ، یک ماه امتحانی اومده بود دانشکده تا شاید حالش بهتر بشه . دیگه نخنده . آخه قبل از مریضیش دو ترم این جا درس خونده بود . تو چطور نمی دونستی ؟ ولی خودمونیم ؛ چقدر خندیدیم . فیلمشو دیدی ؟ خیلی خندس دختر . خوب باهاش بازی کردی . ))

خنده ام گرفته بود . نمی دانم ، شاید هم گریه ام گرفته بود . با این که می خندیدم اما چشمانم خیس بودند . آن روز اصلن نفهمیدم استادها چی می گویند . از آن روز به بعد ، که با گریه برگشته بودم خانه ، دیگر نرفتم سر کلاس . الآن دو سالی می شود . دیگر چشمانم درد گرفته . دکتر آسایشگاه اصرار دارد که یک ماهی امتحانی بروم دانشگاه . شاید حالم بهتر شود . شاید گریه ام بند بیاید . می گوید : (( باید بخندی ، خیلی زیاد ! ))

 

 

26 / 10 / 86      

 

+   پنجشنبه 11 بهمن1386 / 23:55  / مجتبا | 

ایده ی اولیه ی داستان زیر مربوط به خرداد ماه 86 است و در پاییز همین سال نوشته شده . ویرایش زیر به تازگی صورت گرفته و در این ایام تقدیم می شود .

 

 

" شهادت یزید "

 

بعد از این که شام را خوردیم ، آقاجون هوس قلیان کرد و رفت تو ایوان نشست . نسیم خنکی عطر گل های باغچه را از روی آب حوض می گذراند و تازه و نرم تو ایوان پخش می کرد . غلام و علی اصغر مثل همیشه مامور درست کردن ذغال و تنگ و تنباکو بودند . آقا جلال با دقت مراحل آماده کردن قلیان را زیر نظر داشت . هر وقت هم که یکی از پسرانش کم کاری می کرد می گفت : " پسر ! حواستو کی دزدیده !؟ "

مامان اعظم سینی چایی را داد دستم تا ببرم برای آقام . صدای قل قل قلیان ، روی صدای لغزیدن لیوان های سینی سوار بود و نمی گذاشت آقاجون حساسیتش عود کند . سینی چایی را که گذاشتم کنار پای درازشده ی آقا جون ، با صدایی گرفته و صورتی که دود مانع دیده شدنش می شد گفت: " بشین دختر ! " آرام دامن چین دارم را زیر پاهایم جمع کردم و نشستم . هیچ وقت نمی توانستم بیشتر از چند ثانیه در چشمانش نگاه کنم . نگاه برنده اش حرف را در گلویم ابتر می کرد . همان طور که می کشید گفت : " این پسره ، عباس ، دوباره دم غروبی اومده بود دست بوسی . می گفت خیلی وقته خاطر خواته . حتی قبل از این دوسالی که خواستگاریت اومده . می گفت یه چند میلیونی جمع کرده تا خونه بخره . مرتب لق لقه می کرد رو سفیدت می کنم آقا جلال ؛ نمی ذارم قند تو دلش آب شه . مثه همیشه کلی کم محلیش کردم . با اخم و تخم بهش گفتم : فعلن که تو محرم و صفر نمی شه . حرمت نگه دار ، بذار برا بعد صفر . تا اون وقتم من مریمو راضیش می کنم . "

چند لحظه سکوت کرد . سرم پایین بود . با شصت پایم ور می رفتم . مامان اعظم با بشقاب میوه آمد پیش ما . آقا جون فوت محکمی به ذغال ها کرد و با همان لحن قبلی گفت : " ببین دختر ! یواش یواش دیگه باید خودتو آماده کنی . لج بازی رو بزار کنار . جوون خوبیه . مهرش به دلم نشسته . مرده ؛ جُر بُزه داره . مثه این جوونای علاف تو کوچه ها نیست . مرد زندگیه . "

مامان اعظم ساکت نشسته بود و لام تا کام حرف نمی زد . یعنی جراتش را نداشت . آقاجون که مشغول پوست کندن سیب شد نتوانستم جلوی خودم را بگیرم . بغضم ترکید و زدم زیر گریه . آقاجون بی تفاوت به پوست کندن ادامه داد . برایش گریه ی هیچ زنی مهم نبود . علی اصغر که داخل زیرزمین بود با صدای گریه های من سراسیمه آمد تو حیاط و از پایین پله ها پرسید : " چی شده مریم ؟ " من که منتظر این سوال بودم با صدایی دورگه و لرزان ، همان طور که سرم پایین بود ، گفتم : " پس اکبر چی ؟ اکبر چی می شه ؟ " لحظه ای سکوت شد . آقاجون چاقو را ول کرد تو بشقاب و رو به مامان اعظم گفت : " اکبر که هنوز بچس . اصلن نمی فهمه زن یعنی چی . مگه نه اعظم ؟ " پریدم وسط حرف آقام و قبل از این که مامان اعظم تایید کنه گفتم : " خودتون همیشه می گفتید اکبر مال مریمه . از وقتی اون خدا بیامرز – آقا مصطفی – رفت به رحمت خدا ، خودتون گفتید خودم اکبرُ بزرگ می کنم ؛ مثه پسرم . مگه نگفتید ؟ " بلافاصله گفتم : " من نمی خوام زن این عباس گوشتی بشم . درسته که وضش خوبه و داره خونه می گیره ، اما نسرین خانم می گفت یه لات عرق خوره . شبا معلوم نیس کجاها می ره . تازه ، دم بازار دیدنش وقتی داشته خط می نداخته رو صورت اکبر . اونم به خاطر من . اون می دونه اکبر منو می خواد واسه همینم مدام خط و نشون می کشه . " آقاجون که عصبانی تر از قبل به نظر می آمد با صدایی که گرمای مردانه ای داشت و بلندتر از همیشه بود گفت : " اهل محل گُه خوردن پشت سر مردم حرف می زنن . ببین پشت عباس بیچاره که لیچار بار می کنن پشت سر ما چی کار می کنن ؟ عباس هر چی باشه از اکبر مردتره . می فهمی ؟ مرد زندگیه . اکبر اصلن نمی تونه تو رو جمت کُنه ، چه برسه به این که بخواد نونت بده . اون فعلن باید نیفشو بکشه بالا. بی خودیم گریه زاری نکن . اکبر ادای عاشقا رو در می یاره . تازشم ، چه عشقی – چه کشکی ! اینو بکن تو گوشت : تمام عاشقای دنیا یه جورن ! البت به ضمیمه ی معشوقه هاشون ! " با صدایی فروکش کرده و محکم ادامه داد : " پاشو خودتو جمع کن . اینقدرم ننه من غریب بازی در نیار . آب غوره هم نگیر که حوصله ندارم . " بعد زیر لب گفت : " بی خود نیست اسمتونو گذاشتن ضعیفه . عین این چینی قلابیا می مونید که تو شوش می سازن . با یه فوت می شکنید . پاشو ، اینارم جمع کن می خوام بکپم ! "

آنشب تا صبح نخوابیدم . مامان اعظم که فهمیده بود من خوابم نمی برد ، زیر چشمی نگاهم می کرد . هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم . رفتم لب حوض نشستم . بغضم گرفته بود اما گریه ام نمی گرفت . علی اصغر رفته بود مسجد . غلام هم مثل همیشه حساب و کتاب های آقاجون را درست می کرد . دمدمای صبح که شد چشمانم شروع کردند به سوزش . خوابیدم . کنار مامان اعظم ؛ که چقدر مضطرب خوابیده بود .

 

 

 

طرف های ظهر بود که علی اصغر آمد . سلام کرد و رفت تو زیرزمین . اون جا مثل اتاقش بود . تلفن را برداشت و با محسن که هم بچه محلمان بود و هم رفیق گرمابه و حمامش صحبت کرد . زیاد مفهوم نبود اما انگار در مورد مراسم ظهر عاشورا و آماده کردن وسایل و هماهنگی با هیئت صحبت می کردند . از حرف های طولانی علی اصغر و گرفتاری های این چند روزه اش معلوم بود که امسال قضیه خیلی مفصل تر از همیشه است . " این روزا مردم تو هر چی که کم بذارن ، واسه امام حسین می میرن " این حرف را نسرین خانم می گفت . می گفت : " من تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم ، از بچگی تا حالا ، هر سال دیدم که چه جوری مردم برا تاسوعا و عاشورا آماده می شن . اصلن یه شوق و ذوق خاصی باعث می شه هر سال بهتر از پارسال مراسم بگیرن . پیر و جوونم نداره . مادرجون من اینارو می گفت ، الانم که خودت داری می بینی . "

علی اصغر که آمد بیرون گفتم : " خان داداش ، امسال کی امام حسین می شه ؟ " وقتی سوالم تمام شد ، انگار بو برد که می خواهم بدانم اکبر نقش امام حسین را بازی می کند یا نه . آخر پارسال اکبر بازی کرده بود . لبخند کم رنگ و تیزی زد و در حالی که زیرکانه گوشه ی ابروی چپش را بالا انداخته بود گفت : " هنوز معلوم نیس. "

می دانست من اکبر را دوست دارم . برای همین زیاد پاپیچم نمی شد . اما غلام ، مثل آقا جلالم مخالف بود . نه این که عباس گوشتی از رفقایش بود ، دوست داشت من زنش بشوم . جرات نمی کردم جلوی غلام حرفی از اکبر بزنم .

 

 

ادامه ی داستان در http://cafe-dastan.blogfa.com/post-6.aspx

+   جمعه 5 بهمن1386 / 14:36  / مجتبا | 
 

مامان سلیمه آن روز آفتاب بالا نیامده چادر چاقشول کرد و بقچه ی جقه دوزی شده اش را برداشت و رفت حمام نمره محل . کتیرای نازک به سرش خیس کرد و حنای خوب به دستانش بست . بخار آب همه جا را گرفته بود و مامان سلیمه مست عطر صابون و سدر انگار که روی ابرها داشت پرواز می کرد .

وقتی برگشت هنوز هوا تاریک بود . ایستاد به نماز خواندن و همه را یک به یک دعا کرد .سماور را که روشن کرد آقاجان هم بیدار شده بود . از کنار دیوار راه افتاده بود و با انگشتان دست چپ اش می کشید به دیوار سیمانی تا راه اش را گم نکند . یک سالی بود که دیگر چشمانش سوی زیادی نداشت . از حوض مشتی آب یخ به صورتش پاشید و همان مسیر را با انگشتان دست راست اش کشید و برگشت . مامان سلیمه یک لیوان چای پر رنگ ریخت و با نان سنگک آب زده و پنیر تبریزی برایش برد . آقاجان دست کرد در صندوقچه ی کنارش و یک دسته اسکناس داد که برود خرید کند .

آن روز بازار طور دیگری دیده می شد . پر از شلوغی ، پر از نشاط ، پر از قشنگی و مامان سلیمه با زنبیل حصیری اش میان آن همه رنگ گم شده بود . بعضی دکان دارها که می شناختنش سلام می کردند و احترام خاصی می گذاشتند . با اینکه پاهایش ناراحت بودند با وسواس خرید می کرد و از هر چیز خوبش را جدا می کرد .

بارش خیلی سنگین شده بود . در راه هر جا خسته می شد جلوی خانه ای یا روی سکویی می نشست و نفس تازه می کرد . قلب اش تند تند می زد و در سینه اش درد می انداخت . هر طور بود به خانه رسید . اقدس خانم ، همسایه روبرویی و مونس چندین ساله مامان سلیمه داخل درگاه خانه اش نشسته بود . نگاهشان که به هم افتاد هر دوشان خیلی خوشحال شدند . اقدس خانم گفت : " سلیمه خانم چقد خرید کردی . حتما امشب همه بچه ها میان . زنده باشن به لطف خدا " . مامان سلیمه لبخندی زد و سرش را انداخت پایین و داخل خانه خودش شد . دلش برای اقدس خانم آب شد . هر سه فرزندش خارج بودند و خیلی وقت می شد از آنها خبری نداشت . همه ی میوه ها را ریخت داخل حوض . آخر پاییز بود و حیاط پر از برگ های درخت ون . شروع کرد به آب و جارو کردن حیاط و دالان ها و اتاق ها و ایوان . باغچه را آب داد و کمی با گلدان و گل سبزی که نوه اش از محلات آورده بود حرف زد . پشقاب های گل سرخ و پارچ و لیوان های بلور فرانسوی و همه ی ظرف های کناری اش را از گنجه در آورد و با مراقبت دستمال کشید .

آقاجان نزدیکی های ظهر که شد مامان سلیمه را صدا زد که برود دنبال حسن قصاب ، یکی از دو بوقلمونی که در سردآب نگه می دارند را ببرد حلال کند و پاک کند و بیاورد . مامان سلیمه هم همان موقع این کار را کرد . آقاجان نباید یک حرف را دوبار می زد . آقاجان اخلاق خاص خودش را داشت . خیلی به رسم و رسوم پایبند بود . اگر عیدی یا جشنی یا حتی محرم و صفر بود و خلاصه به هر بهانه دیگر باید همه ی دختران و پسران و عروس ها و داماد ها و نوه نتیجه ها می آمدند و بساط میهمانی و نهار یا شام مفصلی را بر پا می شد . پیر مرد نود و هشت سالش بود و دلش به همین خوش بود و هیچ دلخوشی دیگری نداشت . مامان سلیمه دستان پیر و چروک خورده اش را داخل آب سرد حوض فرو کرد و میوه ها را خوب شست و در سبد ریخت و با دستمال تمیز خشک کرد و با دقت داخل دیس چید . سیب سرخ ، پرتقال شمال ، خیار سبز جالیزی و خوشه های انگور . پسته و فندق و بادام و نخودچی و کشمش ریخت داخل کاسه ها و گندم و شاه دانه بو داد . انارهای یاقوتی را خوب دانه کرد و هندوانه بزرگ را انداخت داخل حوض . آشپزخانه پر از عطر پلو شده بود و بوقلمون در آب و روغن و آلو و گردو روی اجاق می غلتید .

غروب که شد همه ی سور و سات شب چله حاضر شده بود . آقاجان پیراهن سفید اتو کشیده و کت و شلوار قهوه ای اش را پوشید . مامان سلیمه هم موهایش را از فرق سر به دو طرف باز کرد و بافت و بلوز دامن آبی گلدارش را به تن کرد و هر دو نشستند زیر کرسی تا بچه ها بیایند و مثل همیشه خانه شان پر از صدا و خنده و شادی شود .

آخر های شب شده بود و آقاجان همان جا خوابش برد اما مامان سلیمه هنوز نگاهش به در بود . سور و سات شب یلدا همانطور زیبا ماند .

.

+   یکشنبه 2 دی1386 / 10:10  / | 
 

حاج اکبر زد ، حاج فتح الله زد ، حاج امیر زد ، حاج کامبیز زد ، حاجیه خانم منیر السادات هم زد . همه زدند و الحق والانصاف هم تمام سعی شان را کردند که خوب بزنند . اگر یکی خطا می رفت زیر لب چیزی می گفتند و دوباره می زدند و آنقدر می زدند تا بخورد و حساب شود .

حاج نصیر که دفعه ی سیزدهم اش بود می آمد هیچ اضطرابی در چهره اش پیدا نبود . دهانش را می گذاشت نوک نی قوطی آب میوه و می مکید و راحت می زد : " یکی ، دوتا ، سه تا ، چارتا ، پنش تا ، شیش تا ، هف تا " اما حاج عزیز اله عطار انگار که آب در هاون می کوبید ، بیچاره هر چه زد نخورد . کم کم شک برش داشت که نکند هنوز یک جای کارش می لنگد و در یک لحظه همه ی آن هفتاد و سه سال که از خدا عمر گرفته بود آمد جلوی نظرش . حاجیه خانم شهلا هم که مچ دست راستش در تمرین ایروبیک در رفته بود یک نایب عرب خوش قامت و قوی برای خودش گرفته بود و با هر ضربه که به هدف می خورد حسابی هیجان زده می شد و جیغ می کشید و می خندید و دو انگشتی تشویقش می کرد . حاج کریم هم که از امامزاده محله شان هفت تا قلوه سنگ به تبرک آورده بود و همانجا با خدا قرار گذاشته بود که اگر هر هفت تا یکراست بخورد و هیچ کدام هدر نرود نشان به آن نشان است که حج اش قبول شده است ، چشم هایش را بست و خوب که توکل کرد همه ی سنگ ها را انداخت و به غیر از دو حاجی پاکستانی که کله ی تراشیده شان مثل هندوانه قاش خورد بقیه سالم ماندند . خلاصه آنجا بساطی به راه افتاده بود که بیا و تماشا کن .

باور کنید این بار من هم زیاد گربه نرقصاندم . خودشان نزده می رقصیدند . من فقط یک گوشه نشسته بودم و به احوال خلق الله می خندیدم و چرتکه می انداختم که از بین این همه حاجی که آمده اند و دارند به ما سنگ می اندازند ، گوش خودمان کر چند نفرشان درست و حسابی حاجی بر خواهند گشت .

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:12  / | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیست)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی





 

 RSS