تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

صندلی را بکش.

 

گردن من

 

            که از موی تو

 

                             باریکتر نیست!؟

 

 

+   دوشنبه 11 آبان1388 / 22:9  / مجتبا | 

 

به فتح تو نیازی نیست

قبلن از قلل مرتفع

زیاد پرت شده ام!

 

 

+   چهارشنبه 6 آبان1388 / 21:40  / مجتبا | 

 

 

1

 

بیمارم!

...

وجدانت را

دست کاری می کنم

که اگر خراب شدی

بهانه ای باشد ...

 

 

2

 

زبانم

قاطر است

بر توصیف زیبایی هایت!

 

 

+   پنجشنبه 30 مهر1388 / 15:13  / مجتبا | 

در ردیف منظم درختان خشک پاییزی ، جایی در خیابانی که برای اولین بار با هم قهوه خوردیم ، یادگاری گذاشتیم . مثل همه ی جوان هایی که نمی فهمند روزگارشان چه خوش می گذرد . می گذرد و دیگر نمی آید . بطری آب معدنی دستت بود و کلاهت روی سر من ، مبادا سرما بخورم . نگرانم بودی!

گفتی بیا نزدیک تر ؛ می خواهم چیزی در گوشت بگویم . نزدیک تر که شدم با پنجه های لاغر و بلندت پرتابم کردی روی شمشادهای ترد کنار خیابان . کنار درختی که یادگاری شد برایمان . شمشادها کم طاقت بودند و پرت شدم روی باغچه ی شهرداری . خندیدی ؛ از ته دل . همانطور نشسته و خاک آلود خندیدم ؛ بلند بلند ؛ از ته دل . خوشحال بودیم . هر دو . درونمان چیزی می گفت آدم یکدیگر را پیدا کرده ایم .

 

سال ها می گذرد . من گوشه ای از اتاقم و تو گوشه ای از اتاقت با آن پرده های راه راه آویزان که اگر خانه اتان را عوض نکرده باشی می دانم گاهی کنار می زنیشان تا مهتاب را روی پلک ها و گونه هایت حس کنی ، گاهی همدیگر را مرور می کنیم . مثل آخرین شب که برف می آمد و از پشت پنجره تصویر مرا می دیدی که نگران بودم . نگرانت بودم!

 

نزدیک همان روز یادگاری ام . نمی دانم چند وقت است سری به آن درخت و آن خیابان و آن شمشاد و آن شب ها نزده ام . شاید تا به حال همه اشان را قطع کرده باشند . شاید ...

 

 

+   چهارشنبه 29 مهر1388 / 23:55  / مجتبا | 

آخ خ خ خ خ خ خ ... محسن!

 

نمی دونم چرا تصمیم گرفتم یک سری مواردی که در زیر می بینید رو با شما به اشتراک بذارم . شاید به هم نزدیکتر شدیم!

 

1 – کتاب : پیشنهاد می کنم کتاب "تبعید و سلطنت" اثر آلبر کامو و ترجمه ی نرگس قندچی رو از نشر قصه بخونید . شامل هفت داستان نیمه بلند به قیمت 1800 تومان . توضیح خاصی نمی دم اما بی مناسبت با حال و هوای این روزهامون نیست .

 

2 – فیلم ایرانی : از فیلم های روی پرده "تردید" و "بی پولی" رو دیدم . اولی رو در جشنواره و دومی رو اخیرن . هر دو فیلم متوسطند و بعضی جاها ضعف دارند . اگر می خواهید کمی بخندید و از قضا ابتدای زندگی مشترکتون قرار دارید "بی پولی" بد نیست . اگرم می خواهید یادی از شکسپیر و البته میزانسن های دقیق سینما بکنید  "تردید" بد نیست .

 

3 – فیلم غیرایرانی :  به شدت توصیه می کنم "شکستن امواج" از لارنس فون تریه ی بزرگ رو ببینید . اگر له نشدید با من!

 

4 – موسیقی بی کلام : "موسیقی برای پیانو" اثر علیرضا مشایخی و پیانوی فریماه قوام صدری . این اثر را مشایخی برای موسیقی مقامی ایران نوشته و شامل پنج قطعه است . نشر هرمس همیشه برای غافلگیر کردن چیزی در چنته دارد .

 

5 – موسیقی سنتی – ملی ایران : بهترین پیشنهاد "رسوای زمانه" از همایون خرم و صدای علیرضا قربانی ست .

 

6 – موسیقی باکلام : یک کلام ، "آخ(یا اخ یا اوی)" جدیدترین اثر محسن نامجو ! تا گوش نکنید نمی فهمید چی میگم . بسیاری از مرزهای اخلاقی و عرفی ما ایرانی ها در این آلبوم از بین رفته . ضمن اینکه نوازندگی و کلام این آلبوم نسبت به "ترنج" پیشرفت زیادی داشته . فقط به اسامی آهنگ ها توجه کنید همه چیز دستتان می آید :  همش – شمس – دلا دیدی – قشقایی – بی نظیر – خان باجی – سیلیتو لیندو – گلادیاتورها (فقیه خوشگله)

 

7 – خبر خوب : "به رنگ ارغوان" فعلن رفع توقیف شد !

 

8 – خبر بد : همه چیز بوی سیاست می دهد این روزها .

 

9 – خنده : دستشویی ایرانی با تمام امکانات!

+   سه شنبه 21 مهر1388 / 10:34  / مجتبا | 

 

 

از فیثاغورث بپرس!

"خر"

در قضیه ی "او"

وقتی مسیر بسته است

و سه ضلع همیشه به هم می رسند

کشف شد ...

 

 

 

+   چهارشنبه 15 مهر1388 / 22:38  / مجتبا | 

من

تو را ارجاع می دهم

به سطرهای سپید پس از این

که روزگاری برایت نوشته ام :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+   یکشنبه 12 مهر1388 / 22:11  / مجتبا | 

فقط سر خط چند خبر :

 

تکذیب گفتگوی صبح شبکه ی خبر

تشکیل دادگاه مجرمان

                              و

                                 اعتراف چند بی پدر

از نسل مردم خردمند اما زودباور

شایعه های همه از اصل راست و چپ

                                            تخم پدربزرگ از کار افتاده و بی هدر

تصادف بزرگ در اتوبان صدر

با

 سخنان مهم رئیس جمهور

و

کمک به محرومان با چند بیل نه تبر!

مخمل و عنکبوت اصل برای چند دسته خر

تولید مجرم با کمترین خطر!!!

"بیا جنس اصل چینی ببر"

داد می زد کارگری در

     تجاوز به اجناس زیر کمر

           "بخر کبریت اصل توکلی

                                  بی خطر"

ای با خبر

ای بی خبر

 

 

 

+   جمعه 13 شهریور1388 / 15:6  / مجتبا | 

چای به دست

باز می کنم پنجره را

باد با ولعی تمام بوسه می خواهد

چه کنم؟!

این لیوان لعنتی

با دسته ی انگشتان نازک و لاغرت

طعم لب هایت را می دهد

...

بادا باد

من به تو خیانت نخواهم کرد

...

چای که می نوشم

داغ تر از همه ی مذاب های دنیا

پرت می روم لب جاده چالوس

یک لیوان برای دو نفر

یک سبد میوه و ریحان

دو جفت لب خندان

و

چرخ روی ماسه های خنک شب

رها در باد

روان در آب

 

باز می شوم از دستت

 

خرده هایت را جمع می کنم از روی زمین

و

از سطح ساده ی صداقت ساطع می شوم سمت سفره آسمان

 

پنجره را می بندم

باد با التماس به شیشه می کوبد

و من

به فکر جدایی خورشیدم ز ماه!

 

 

+   سه شنبه 27 مرداد1388 / 16:33  / مجتبا | 

ترمز!

صلات ظهر

اذان با جیغ هم خورد

جوش خون روی آسفالت

کنار جدول ترسوی خیابان

رنگ پریده و حیران

ترازوی دخترک شهر

عدالت وجدان های خاموش شده بود

با عقربه های در رفته

                         وزن آدمکان رهگذر

                                     از خروارها آهن قراضه بیشتر بود

عابران عصر رژیم ها

مثال مترسکانی آهنین

خیره به رد خون

تاسفی کوچک        و        آخ!

 

من

سیگاری

          کشیدم

                 بیست و سه کیلو معصومیت

                                                روی زمین

دود شد

...

بخواب دخترک!

وزن این شهر زیاد است

و جا برای ترازویت

 

 

+   جمعه 23 مرداد1388 / 19:33  / مجتبا | 

بعضی جملات خیلی ساده اند . به سادگی آب خوردن از لیوانی دهان گشاد . بعضی جملات در عین سادگی به راحتی هضم نمی شوند . زورشان زیاد است . مثل آب خوردن از دهانه ی باریک یک قمقمه ی مسی جنگی که درب و داغون شده و آب با ناله و التماس ازش می چکه .

این ها را گفتم که بگویم علی را حیران و گیج تو پیاده رو پیدا کردم . بعد از این که سیگاری گرفت گفت : (( الهام وقتی می خواست ازم جدا بشه گفت : "دیگه دوستت ندارم" . می دونی یعنی چی ؟ می دونی همین سه کلمه چقدر حرف توش ریخته . مثه این سی دی های mp3 و mp4 می مونه ؛ ظاهرش عین همه ی سی دی هاست اما توش تا خرخره پُره . آره ، تا خرخره تو این کلمه ها حرف ریخته . از اولین کلمه ای که روز اول بهش گفتی تا کلمه هایی که بعد از رفتنش حتا فرصت نکردی بگی . دیگه یعنی هیچ وقت . یعنی هیچ موقع . یعنی از اولش تا آخرش . یعنی تا ابد . یعنی اصلن انگار نبودی . یعنی نیستی . وجود نداری . خری . احمقی . دیوونه ای . یعنی یه رودخونه ی بدون پل . یعنی تا دنیا دنیاست . یعنی تا آخر ... تا آخرت . )) سیگارش رو زیر پا له کرد . نگاهی به آسمان کرد و گفت : (( دوستت که دیگه نگو . یه دنیا حرف تو این کلمه ست . تو هر حرفش . حتا تو نقطه هاش . نقطه هایی که همیشه با همن . جفتن . هر چی بگم کمه به خدا . عین زندگی . عین زنده بودن . ))

به ندارم که رسید بغض کرد و رفت . فکرم مشغول ندارم شد . فقط به خاطر یک نون! عجیب نیست! چرا خیلی فعل ها با نون شروع می شوند ؟ نیستم ، نمی خواستم ، نخواستیم ، نمیشود ، ندارم ، نشد و ... همین نون که آخر قصه ها آجر میشه تو سرمون . مثل : قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونش ... 

+   پنجشنبه 8 مرداد1388 / 1:27  / مجتبا | 

- : برای نبودنت نیست که هستم .

- : مزخرف نگو! تا وقتی هستی ، هستی ؛ وقتی نیستی ، انگار نبودی !

 

+   سه شنبه 6 مرداد1388 / 19:16  / مجتبا | 

شب بود . راسته ی حسینیه ی ارشاد را گرفته بودیم و کنار هم قدم می زدیم . گفت : "عشق آدم باید اندازه ی آدم باشد . قواره ی آدم باشد . به آدم بیاید و دیگران آدم را مسخره نکنند ." سرم را به نشانه ی فهمیدن تکان می دادم . نمی دانستم یا نمی خواستم بدانم چه می گوید .

 

چند شب است  کنار حسینیه ی ارشاد می ایستم . از وقتی جدا شده ایم مدام دنبال اندازه ام می گردم! گاهی به آدم هم فکر می کنم . به آدم بودن . به اندازه ی آدم بودن .

 

 

+   جمعه 2 مرداد1388 / 17:59  / مجتبا | 

 

تصادف ؛ همیشه به این موضوع فکر می کنم . این که چه قدر تصادف در زندگی ام کم است . چه قدر بی حادثه ام ، یا بهتر بگویم بی حادثه بوده ام . تا دیروز . تا ساعت پنج عصر . تا چهارراه ولی عصر . تا تئاترشهر . تا نیمکت سیمانی گرد جلوی تالار اصلی . زیر سایه ی چناری که تازه آب داده شده بود . و         ناگهان          تصادف .

 

از وقتی یک دیگر را ندیده بودیم چند سال می گذشت . درست نمی دانم چند سال ، اما هم سالش را می دانم و هم چندش را . آخرین بار آخرین جمله ها را گفته بودم : "یه روز هم دیگر رو می بینیم . روزی که کرخت شدیم . روزی که حال پیاده روها رو نمی فهمیم . روزی که همه ی شهر و خیابوناش برامون یه رنگه . روزی که از دو طرف خیابون ، بدون اینکه دست برای هم تکان دهیم ، می گذریم ." گفت : "ندیدن و نگذشتن هم گاهی حادثه است . خودت گفتی! " پلکی زد و رفت . تکیه دادم به همان چنار تازه آب داده شده . سخت تشنه ام بود .

 

 

+   سه شنبه 30 تیر1388 / 14:16  / مجتبا | 

پلک روی پلک

می خوابیم :

در دالان های تو در تویی مقدس

زمین بازی سبز

نورافکن های قوی

تماشاگران انبوه

تبلیغات جهانی

بلیط های رایگان

دوربین هایی خاموش

تابلویی از پیش پر شده

و

داور

مثال فرمانده

با عدالت سوت می زند.

جایگاه ویژه

لبریز از آدم خوران بزرگ تاریخ

با دعوتی ویژه

گرسنه تر از قبل

نظاره گر زمانی هستند

- که البته

  روی تابلو

  متوقف شده.

بازیکنان

این مهره های همیشه خاکستری

به دنبال توپی

که در میان نیست

وقت،

همچون کمک داوران

و ناظران

به استراحت نشسته

و

داور

- نه! -

فرمانده

پس از شروع

حکم برنده را

چون کارت قرمزی به رقیب

اعلام می کند!

چاره چیست ؟!

یا

چاره کیست ؟!

ه ِ

چه ؟!

یا

که ؟!

تماشاگران

و

بازیکنان

و

آدم خوران

به جان هم می افتند

نورافکن ها خاموش

و

دوربین ها روشن

و داور

که در میان تاریکی

لبخندی به قامت تاریخ نثارشان می کند ...

 

به راستی

چه شد ؟

یا

که شد ؟

این را گزارش گر می گوید

نگران نباشید

در تاریکی

           لبخندها

                     معلوم نمی شوند

و گریه ها نیز

پس

تا بازی بعدی

سوت بزنید!

 

+   جمعه 29 خرداد1388 / 15:21  / مجتبا | 

 

- آرام باش!

 چاره ای نیست

 زخم که نباشد

 مرهم هم ...

 

 

- به یادت

  شمع روشن کنم؟!

  اینجا

        نور

            سوسو

                      می زند 

 

 

- فانوس که شدی

  دریا را نشانه بزن

  مثل سنجاقی

  بر شب ِ موهایت!

 

 

- آرام بیا ...

 پاورچین پاورچین

 شهر خواب است!

 

- دلم!

  ه ِ ...

  دلم برای نبودنت

  سخت گرفته

  بانوی خیال های من...

 

 
+   جمعه 25 اردیبهشت1388 / 17:0  / مجتبا | 

 

عصر – بیرونی – پیاده رویی در هفت تیر

 

سرد است . دست در جیب به فکر زخم هایم هستم . زخم هایی که باز در یک عصر ابری سر باز کرده اند و تا پشت چشمانم آمده اند .

 

 

کمی بیشتر از عصر – بیرونی – پیاده رویی در ولی عصر(عج)

 

نم ِ باران عطر شهر شده . یقه ی پالتوام را بالا می کشم . دوست ندارم ببینم . و دوست ندارم دیده شوم . چشمانم مثل سدی پر از آب شده که دریچه هایش به زور بسته است . کنار دکه ی روزنامه فروشی روبروی سینما آفریقا می ایستم . کلاهم را بالاتر می برم . برای عده ای که راه می روند دوربین شده ام . سیگار می گیرم . همیشه فندک همراهم است . پک که می زنم دریچه ای از گوشه ی سد باز می شود .

 

 

غروب – بیرونی – انتهای ولی عصر(عج)

 

خسته شده ام . پیاده زیاد آمدم . سد خالی شده . تاکسی می گیرم . رادیو می گوید باران امروز کمی آب پشت سدها جمع کرده . راننده می خندد . مسافر کناری می گوید : آقا نگه دارید . به خیابان و پنجره ی خیس تاکسی خیره می شوم . من همیشه کنار پنجره می نشینم .

 

شب – داخلی – اتاق خواب

 

باید بروم دکتر . انگار هوا بیش از حد سرد بوده . فریب خورده ام . زخم هایم احتیاج به پانسمان دارد .

 

 

+   سه شنبه 15 اردیبهشت1388 / 15:46  / مجتبا | 

 

 

دوباره مثل آن روزهام

مثل آن ساعت ها

تخیل و تنفر

- بگویم؟!

نمی دانم چه می خواهم

بعد از روزها بغضم

گرفته

گُر

که چرا دیگر نیستم

مثل گذشته

تو

و

همه ی آن دوردست ها

که فتح کردیمشان

با نوک انگشتان یخ زده

زیر دست کش های تیره ی لطافت

و شرم

که حاضر نبودی عریان شود

مبادا دیوارمان فرو

                       ریزد

                            فرو

افتاد

و

دیواری کشیدی به بلندای آسمان

که دیگر امواجم هم نمی رسد

به تو

به همه ی آن هایی که حل کردیم

مثل ضرب و تقسیم

ساده بود

آن روزها

سخت است

گریستن در نبودن

یا بوئیدن با تنگی نفس

که قلبم می گیرد

باز

برای

هزارمین

بار

برای

خندیدن هایت

چند سال گذشت

و چند سال دیگر هم می گذرد ...

 

 

+   چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 / 15:28  / مجتبا | 

 

 

+   جمعه 28 فروردین1388 / 18:3  / مجتبا | 

از صبح که بیدار شده ام پای راستم خواب رفته . امروز روز تولد دخترم مریم است . آدرس یک موبایل فروشی آشنا را گرفته ام . با خودم گفتم حتی نسبت های دور هم گاهی کارسازند . ولی وقتی از مغازه اش بیرون آمدم فهمیدم تازگی ها خیلی از فکر هایم درست از آب در نمی آیند .

کارمان به فحش و دعوا نکشید . اتفاقا با یک لبخند درب مغازه را آرام پشت سرم بستم تا سر و صدا راه نیندازد . مرد فرو مایه ای بود . از به کار بردن این کلمه خوشم آمد . حس کردم هنوز هم می توانم کلمه های قدیمی را از ذهنم بیرون بکشم و به کار ببرم . کلمه  چیز خوبیست . دقیقا وقتی دیگر راهی برای ادامه نداری کلمه ها پیش می آیند . گاهی کج و کوله می شوند و می بینی که هیچ چیز جدی وجود ندارد . گاهی هم مثل الان بعد از اینکه کسی که به او اعتماد کرده ای دست کمت می گیرد ، می فهمانند که تو آنقدر هستی که بتوانی کلمه ی جدیدی را جای پست و رذل به کار ببری .

 اگر پدر زنده بود و جای من ، حتما فحشش می داد . گرچه فکر نمی کنم او هیچ وقت برای تولد من به فکر خریدن چیزی مثل گوشی موبایل می افتاد . دست آخر این بود که مقداری پول بدهد و بگوید هرچی می خوای بخر . پشت سرش هم اضافه کند که بشمار کم و زیاد نباشد ... قابل تحمل نبود ... به نظرم حداقل در زمینه ی خرید کادو ، پدر بدی نباشم . گرچه که پدرم در این زمینه از نظر خودش فوق العاده بود .

برای خرید کردن ، اگر آشنایی نداشتی که فروشنده هم باشد ، به نفع ات است که فروشنده ها را دشمن انگاریم . باید از موقعیت رقابت بین دشمنان استفاده کرد . البته ابن کافی نیست . در این دریای گل آلود لازم است که ماهیگیر خوبی هم باشی .


بقیه ی مطلب در ادامه ...

 


ادامه مطلب
+   سه شنبه 19 آذر1387 / 16:1  / | 

 

به خواهرم محدثه و این کودکی های معصومانه اش

 

 

سایه

 

قدم هایت را که روی من می گذاری

انگار حجمی سبک از اندوه مرا می بوسد

در تقلایی خود کامه خود را بالا می کشم

تا

از تصویری که از خویش ساخته ایی انتزاع شوم .

 

 

کودکی

 

یاد آن سه چرخه ی آبی بخیر!

صبح بود گمانم

نه نه

عصر روزهای خیال بود

که بیست و چهار سالگی چند سال می شود ؟

شب شد

صدای انفجار از چند کوچه بالاتر آمد

و من

چند خرده شیشه بزرگتر شدم ...

 

 

مادر

 

دلم برای جوانیت تنگ می شود

آلبوم را که ورق می زنی

می بینم گوشه ی پلکت می پرد

روزها از چشمت سرازیر می شوند

و

دانه دانه خاطره ، گونه ات را می بوسد

مثل تابش مهتاب از لای پنجره

گیسوانت هر روز روشن تر می شوند .

فرزندت بزرگ شده است

مثل آرزوهایت .

 

 

رفیق

 

دایره ی بسته ای به دور خود بکش

مرا نقاشی کرده ای.

مراقب هستم از خودت عبور نکنی!

 

 

جوانی

 

این جا همه ی ممنوعه ها قرمز نیستند

گندم دیگر بهانه ی بهشت نیست

که هست هر آن چه نیست

و

نیست هر آن چه خیال هست

- البته

ریش هایمان که در می آید

سینه هایمان که نمایان می شود

یعنی بزرگ تر شده ایم

بز  رگ  تر ...

باور کن!

فهمیدن هم گاهی نفهمی ست!

 

 

پدر

 

انحنای عضلاتت روی پیشانیت چسبیده

خسته و آشفته

در گوشه ای نشسته

چای و روزنامه و سری که چهل سال تکان خورده

بی حوصله تر از جوانی

که فردین بود و قیصر و بیک

که ما نبودیم و کار و زندگی!

 

 

مرگ

 

روزی در آغوش می کشمت

روزی که سخت عجیب نزدیک است

هم بستر که شدیم

می گویمت که آرزوی دیدنت

سال هاست بی تابم کرده

مرا به من برگردان!

 

 

 

زنده گی

 

سلام!

با تو پایان بندی این شعر

یک قدم تا مرگ مانده

زیباتر از همیشه است

از چند سالگی تا هیچ سالگی

مثل بوسه از لبان هم - سری که دوستش داری

فاصله افتاده است

از عکس پرسنلی تا عکسی که دوستش داری

                                          مثل عروسی

عجیب دل تن گم ...

 

 

+   دوشنبه 18 آذر1387 / 23:7  / مجتبا | 

آن قدر میان حرف من و ماه می پری

که شب تمام می شود

و پرسشی ناتمام

نشانی ستاره ام کجاست؟!

 

***

گفت: این حوالی

همه شبیه ترند

باید از دیوار ابر پرید

از عقاب ها بپرس!

 

***

من در تکاپو گم شدم

چون کلاغی – به اشتباه –

که به نشانه ی تایید

در دل ابری گم شد

        یا

           به آن طرف

                         پرتاب شد!

 

***

اکنون

من در بستر رویا

 

 

آن طرف گیسوان تو

و

این طرف،

دستان من

که به فتح تو

از دیوار گریخته است.

 

***

سال ها به اشتباه

لبان خشکیده ام را

بوسه باران کردم

و تو

نمی دانستی

که

هیچ طعمی ندارد!

 

***

امشب بیا

و در خاطره ی بستر جاری شو

با عِطری دگر

طعمی دگر

نامی دگر

 

 

 

می خواهم در تو غرق شوم!

 

 

+   چهارشنبه 13 آذر1387 / 17:58  / مجتبا | 

لطفن با تصورات قبلی اتان سراغم نیایید !

من دفن شده ام

باورش کمی سخت است

                             شاید

اما روزی خود را به قتل رساندم !

سه وعده

بدون آب و غذا و نان .

 

مرگ ، بهتر از محکومی ابدیت

زندگی ، بهتر از مرگ با ذلت

 

 

 

 

 

کجا را باید امضا کنم ؟

یا

انگشتم را به کجا اشاره کنم ؟

تن ها صد و هفت قدم مانده ...

 

 

 

 

 

 

ممنون!

 

لطفن با تصورات قبلی اتان بر مزارم حاضر شوید

فاتحه نه !

درود نه !

هیچ چیز نمی خواهم

جز عطر گلی

که روزهای عاشقانه ام را

استشمام کنم!

+   یکشنبه 3 آذر1387 / 10:55  / مجتبا | 

...

دیشب به تناسخ رسیدم

به آغوش خدا

                چه دیر

                         اما رسیدم

من پرتاب شدم از ذهن نیوتن

مشتق شدم

در بستر نوازش های لاپلاس

هنگامی که به معشوقه اش می چربید

و تخت جیر جیر می کرد

من به تناسخ رسیدم

مرد هندو می گفت

یا علامه ای از وطن

از مشرق به مغرب

من به خدا رسیدم

در بسترم

من معادله حل کردم

در لیوانی که می نوشیدم

من ذره پرستم

کمی گیج شدم

که خدا را می پرستم؟

...

من آب می خواهم

ساحلی تن ها می خواهم

تو را کنار تنم

در خواب می خواهم

من نوازش می کنم

شرار مویت را

در باد

شانه می کنم

من مریض می شوم

در تو جاری می شوم

مثل رود در بستر رودخانه

با تو همراه می شوم

من خلاف می روم

مثل باد می روم

خیره به چشمانت

تا افق پیاده می روم

من عشق می خواهم

چه زیبا ، چه زشت

چو شراب می خواهم

من مست می شوم

با تو همدست می شوم

زیر همین باران پاییزی

در تنت پیرهن می شوم

من خرد می شوم

قطره قطره

در تو ساری می شوم

من سایه می مانم

زیر پایت

ریشه باقی می مانم

...

تناسخ ابدی ذهنم

چون آرایشی غلیظ

بر من کشیده شده!

صورتکم را بردار

من به خدا رسیدم

                       چه دیر

                                اما

                                   رسیدم ...

 

 

 

 

 

+   جمعه 24 آبان1387 / 12:3  / مجتبا | 

به سهیل بیگدلی

 

باران در پاییزی ...

 

 

از انحنای برگ زرد پاییز

که می چکد باران

خاطره ای از چشم من فرو می افتد

در سراشیبی نمناک ِ سرخ  ِ گونه.

 

تن ام

در عصر جمعه های خیابان

در عصرهای دلگیر خیال

خش خش کنان

روی پیاده روهای خیس کشیده می شود ؛

دیگر از برم

تمام سنگفرش های نرسیده به تو را

تمام راه های بی مسیر دنیا را

تمام تاریخ را .

غبار گرفته ترین دفتر خاطره ام

مرا ورق بزن ...

شاید اشکی از خاک بروید

 

تصویر مضاعفم

در آلبومی که هر روز ورق می زنی

خاک می چکد از اشکت

    که غبار زمان بر قلبت نشانده

بیا ...

بیا قلب تکانی بکنیم

                          از روزگار رفته

                                          با باران

من به تمنای دستانت

می خواهم یک دست شوم

 

فراموش که نکرده ای!

پیر نشده ، تمام جوانی ام

       در همین بانو خلاصه می شود :

باران،

      که نیامده

                 جاری ست ...

 

+   سه شنبه 7 آبان1387 / 19:8  / مجتبا | 

صدای ایران متولد شد...

استاد شجریان
 
 

دست نفست ستاره ها را چیده ست                                     شب با دف ماه تا سحر رقصیده است

همچون سحر از عطر اذان سرشاری                                       انگار   لب   تو  را خدا   بوسیده است

 

و صدای ایران متولد شد...

برای من از تو سخن گفتن چه سخت و چه سهل است.سخت از جایی که نمی توانم شکوه صدای تو وعظمت جایگاه تو در کهکشان موسیقی را وصف کنم و سهل است زیرا سال هاست که با نوای ملکوتی تو سر کرده ام.

"محمد رضا شجریان" نامی آشنا و جاودانه که هیچ گاه از اذهان ایرانیان پاک نخواهد شد.او که سال هاست نوایش در تن و جانمان پیچیده است.اویی که عمریست غم و شادیمان را با طنین آواز او همراه کرده ایم.او که نگاهدار میراث موسیقی اصیل ما در این دوران است.دوران فراموشی فرهنگ و تمدن ایرانی.دورانی که هر فرد بی صلاحیتی به خودش اجازه می دهد اسطوره ها و قهرمانان بی بدیل این مرز و بوم کهن را به تاریانه نقد مغرضانه بگیرد.آنانی که برای سرپوش نهادن به ضعف های خود دیگران را میکوبند.آنانی که توان رقابت ندارند.آنانی که منافع شخصی را به منافع ملی ارجح میدانند.آنانی که نمی دانند اگر مفاخر ملی را از بین ببرند دیگر می خواهند به چه افتخار کنند؟

همین "استاد آواز ایران" با سال ها مشقت در میان بزرگانی چون شهیدی،خوانساری،ایرج،گلپا و استاد غلام حسین بنان خود را مطرح میکند و به اعتقاد بعضی از همه آنان پیشی میگیرد.

آقایان خودتان را خسته نکنید "سیاوش شجریان"جاودانه است شما را توان مقابله با جاودانه ها نیست...

 


ادامه مطلب
+   دوشنبه 1 مهر1387 / 18:25  / | 

 من در سطحی از خستگی هستم

که چروک مغزم صاف شده

و

همه ی ستاره های دنیا را ماه می بینم !

صاف صاف ...

: ببین

تو نخواستی ستاره بمانی      خاطره بشوی

رفتم

و به بارانی که نیامده

شک آوردم !

که تو دلگیر نباشی

و با پیاز

آبغوره نگیری !

که فشارم افتاده پایین

و قلبش شکسته

و شکسته بند نیامده

و تو رفته ای ...

در همین حوالی

که گمنام ترین مشهور دنیا

خاک برداری می کند

خاطره های مدفون شده ای

در اعماق زمین گنج پیدا کرده

و شده توریست دوره گردی که گرد افشانی می کند !

عجب !

مگر زنبورها هم عاشق می شوند

روی گلی که نیش می زنندش ؟

هر روز که می گذرد

شاداب تر و عاشق تر

که بدون نیش

و زخم

می میرد !

چه کسی بود گفت عشق یعنی مردن ؟

سهراب ؟

شقایق ؟

نه نه نه ...

زادن

و زاده شدن

مسلخ عشق است

برادر کشی نیست

برادر زایی ست

گرماست در عصرهای زمستان

سرماست در ظهرهای تابستان

- عشق ، عرق جنسیت است

  با عرقگیرهای سوراخ سوراخ ِ خوشبو

  که قبل و بعد از استحمام مصرف می شود ! 

  برای مواضع خارجی

  داخل که کسی نیست

  چیزی نیست

  آب است و خون و بغضی که نیامده

آمده که زخم بر گلو بگذارد

و آن قدر چرک کند

تا از چشمانت بیرون بریزد .

حکایتی بود که روی گلیم هم می شود زندگی کرد

روی حصیر بچه زایید

بر فرق فقر بوسه زد

و خاطره شد ...

و هوا خورد و آب و نان !

مثل بچگی ها

که آب ، بابا ، نان بود

و نبود

بابا پیش زنی دیگر بود

و نبود

که از درد خوشی

بستری بودیم

روی تخت مادری که نبود

و تلفن مدام زنگ می زد و

فحش بود و

فحش بود و

فحش !

ببین

بعد از سلام من

خم شو

و دستم را ببوس

تا لبانت آتش بگیرد

من کودکی هایم

بوسه بر دستانم می زدم

گل می دزدیدم

زنبور می کشتم

و بزرگ نبودم

بابا

عاشق

خسته ...

 

 

کلاهت را بردار

من به تو سلام می کنم !


+   سه شنبه 18 تیر1387 / 17:37  / مجتبا | 

 

این روزها

همه برای تاریکی          هورا می کشند

حتا کوری که نور را ندیده

خورشید را

ماه را

آسمان تیره و تار را

و ابر را .

مثل خروس کور محله ی ما

- نگه بان بی چاره -

که زمان از دستش در رفته

                                و نزدیکی های غروب می خواند !

گر چه دیگر مهم نیست

که نور هست

        یا

        نیست !

آخر ما هم

ساعات خواب مان را

                             فراموش

چشم هایمان را    کور

گوش هایمان را     کر

دست هایمان را قتل (خاص)

و قلب هایمان را

                    پر از آب کرده ایم

 

و زمان را به دار زده ایم

و تاریخ را به باد داده ایم

و خروس بی محل را

- در محله امان –

نکُشته ایم !

و کِشته ایم هر آن چه نکِشته ایم

و برده ایم هر آن چه نخورده ایم

و کرده ایم هر آن چه نکرده ایم

و شده ایم هر آن چه نبوده ایم

و شده ایم ... هر آن چه نشده ایم !

3 تیر 1387

 

 

 

 

+   سه شنبه 4 تیر1387 / 20:53  / مجتبا | 

 

" و من اگر ...

  و تو اگر ...

  و ما اگر ... "

.

.

.

چقدر اگرها زیادند

مثل شاید ها

مثل باید ها

مثل ای کاش ها

 

که اگر بودی و

        - شاید -

        می دیدی مرا

حسرت نبودنت

باید ِ این روزها نمی شد !

ای کاش ...

شاید ...

اگر بودی ...

...

 

 

+   چهارشنبه 29 خرداد1387 / 19:29  / مجتبا | 

 

 

 

 

روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت .

 

 

*

 

روزی که کمترین سرود

                             بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست .

.

.

.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .

.

.

.

روزی که هر لب ترانه ئی ست

تا کم ترین سرود

                      بوسه باشد .

روزی که تو بیائی برای همیشه بیائی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

 

روزی که ما دوباره برای کبوتر های مان دانه بریزیم ...

 

 

*

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتا روزی

که دیگر

نباشم .

 

 

الف . بامداد

 

+   چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 / 11:0  / مجتبا | 

.

زمستان امسال آنقدر برف و یخ بندان بود که پدربزرگ مادربزرگ ها هم دهانشان مثل غاز باز ماند . ولی انگار قرار است درختان هر طوری هست شکوفه دهند و زمین ها سبز شوند و سال نو شود . شاید چون از قدیم ها رسم بر این بوده .

رسم رسم است و کمتر کسی به چرا بودنش فکر می کند . باید خوب اجرا شود و باید به آن پای بند بود . مثل ماچ که این روز ها بازارش بین همه حسابی آب دار است . مامان و بابا و خواهر و برادر و عمه و دایی و خاله و عمو و دختر خاله البته اگر کم سن و سال باشد و که و که و که و این که و که و که همه شان بستگی به تربیت خانوادگی دارند .

صورت لطیف باشد و گل انداخته یا ریشو باشد و زرد ،  لب خوش رنگ باشد و گوشتالو یا بی رمق و پوستالو باید به هر حال تن داد . و آداب اش این است که دو نفر بازو های همدیگر را قرص ، در دست می گیرند و برای هم آغوش باز می کنند . بعد لحظه ای چهره به چهره ، رو به رو خیره می شوند و ارتباط چشمی برقرار می کنند و در یک لحظه ی خاص لب ها را به شکل قنچه در آورده و به سوی لپ های همدیگر پرتاب می کنند . این جای کار نشانه گیری خیلی اهمیت دارد و اگر حتی یک درجه خطا شود شاید لب روی بنا گوش یا خدای نکرده روی لب طرف مقابل سر بخورد و بعدش دیگر مشخص نیست چه پیش خواهد آمد . ولی اگر دو نفر کار بلد و به اصطلاح حرفه ای باشند هیچ مشکلی پیش نمی آید .

در آداب ماچ مالان باید سه مرتبه از دو طرف صورت طرف ماچ گرفته شود و محکم چسبانده شود تا از صحت آن اطمینان حاصل شود و اگر این سه ، دو شود باطل است .

بعضی وقت ها هم پیش می آید که از ته قلب ات می خواهی یک نفر را ماچ کنی ولی خوب نمی شود . یعنی همان تربیت خانوادگی که گفتم اجازه نمی دهد . چه می شود کرد ؟ باید سوخت و ساخت و فقط زیر لب زمزمه کرد :

   " لب ، لب ، لب تو گل اناره       جنس تن تو  باغ بهاره "

+   جمعه 24 اسفند1386 / 19:2  / | 

 

 

به عاشقانه های فانتزی تیم برتون و داستانک هایش .

 

 

مي شود قاب حقيقت شد ...
يا ...
حقيقت قاب خويش .
اما ...
اي كاش ...
عينكي وجود نداشت !
تا زيبايي بي واسطه رخ بنمايد ...
تا آغوشي باز شود ...
و كسي آرام بگيرد .
هر قفلي كليدي دارد

- که -
پيدا مي شد ...
اي كاش ...

 

سلام . یه سلام معمولی از یه آدم معمولی به یه رفته ی معمولی ؛ از روزگار یه عشق معمولی . نه ، ما آسمونی نبودیم . زندگی به کامت هست ؟ خوشی ؟ با قلبت چه می کنی ؟ با چی پرش می کنی ؟ این روزا اصلن حوصله ی درست و حسابی ندارم . خودمو دوست ندارم . مغزمو که هم می کشم یه مشت خاطرات عاشقانه ، یه موقع هایی لوس – یه موقع هایی قشنگ ، می ریزن تو چشام . اصلن بگو باید از کجا شروع کنم ؟ از سنگفرش های پیاده روهای خیس آخرای پاییز ، یا از آفتاب بعد از ظهر زمستون که شونه هامونو گرم می کرد ؛ که تو صورتتو می ذاشتی رو شونه هام و می گفتی : ببین ، آسمون چه قدر بزرگه ؟ آره ، آسمون همیشه بزرگه ، اما انگار جایی برای ستاره های گمشده نداره . چقدر خوش بودیم . چقدر بچه بودیم . من دلم یه بچه ی تپل مپل مامانی می خواد . می خواستم . منم می خواستم . اما ... نخواستی . رفتی . بی بهونه . بی خداحافظی . بی اشک . بی قصه . الان کجایی ؟ چه می کنی ؟ شبا با کی حرف می زنی ؟ تو دفتر تلفنت اسم منو با کی عوض کردی ؟ چه روزگاریه . زندگیش که این باشه ، مرگش چی میشه ! راستی ، تا حالا فکر کردی به مرگ ؟ نه بابا ، تو همیشه به زنده بودن فکر می کردی . دوست دارم برم کوه و از اون بالا بالاها همه جا رو ببینم . همه جا و همه کس رو دیدی الا اونی که می خواستت . می دونم برات عجیبه که بگم می خواستم دستاتو نوازش کنم خیلی خجالت می کشیدم . صبور باش . یه روز سراغتو می گیرم . بغضی غریب سد گلوم شده . این روزا با خیالتم راضی می شم . چاره ای ندارم . همه ی سلولام تو بودی . می فهمی ، بدجوری تن هام . همه جا تار شده . این صفحه ی کاغذ ، اون کیبورد لعنتی که چقدر اسمتو باهاش نوشتم دارن خیس می شن . بیا واسه ی هم تغییر کنیم . با همه فرق داشته باشیم . با رویات لحظه ها رو زنده م . از تو و از طبیعتی که ما رو تحمل کرد معذرت می خوام . من اسیرم . اسیر ویرانه های خودساخته . رویاهایم و لحظه هام از تن هایی دغ کردن . تا وقتی کنارم بودی ، عادت شده بودی ، اما وقتی رفتی ... . زیر بار خاطره دارم می شکنم . نمی دونم تو هم مثه من دووم می یاری یا نه . چه نگاه های عاشقانه ای . تمام واژه های عاشقانه ام تار بسته . پوسیده . لحظه هام تن هان . اینو بدون . پیش خودم دل بسته بودم . من عاشق بودم و تو ... . نمی دونم . شایدم تو عاشق تر بودی . شدم دلیل خنده هات . سهم ما از عشق چی بود ؟ فقط خاطره ؟ محض رضای عاشقی ، خاطره هاتو مرور کن . چرا گذاشتی عاشقت بشم ؟ چرا بعد از این که فهمیدی چه حسی بهت دارم گذاشتی رفتی ؟ چون مثه دیگران نبودم . چون پاک بودم برات . کجا اشتباه کردم ، نمی دونم ! چی شده و کجام و از کجا اومدم ، نمی دونم ! راستی ، اونی که می گفت اگه بخوای بری من کمکت می کنم الان کجاست ؟ رستورانم داره اونجا ؟ چایی می خوری ؟ قهوه ترک چی ؟ بیا اصلن بی خیال شیم . بشینیم و بازی کنیم . شیطون خوبه ؟ نقش خوبی داره ها ! رگامو دیدی تازه گیا ؟ هِ.... مثه شیلنگ شدن . چشامو چی ؟ خون دیدی تا حالا ؟ مثه ظهرای عاشورا که نذری می دن . راستی آب می خوای ؟ اشک چی ؟ راهش آسفالته یا خاکی ؟ این ور و اون ورش جنگل داره ؟ دره که حتمن داره ، مگه نه ؟ اِ.... اونجارو نیگا کن . یکی داره میاد . مثه همیشه . تو چی ؟ تو میای ؟ نکنه شیطون شی ، رد بشی ، بری ؛ مثه همه که می رن . تشنته ؟ انگار کربلاست . فرشته خوبه ؟ اونم نقشش خوبه ها ! اه.... ابرارو نیگا کن . دلشون گرفته . آسمونو ببین . آخ که اگه دهنش باز شه و ستاره ها یکی یکی بیفتن پایین ، می تونم بگیرمت و اونقدر نوازشت کنم تا پر در بیاری و دوباره بری بالا . خورشیدو بپا ... حالش بده انگار . نکنه واسش خواستگار اومده ؟ رنگش شده مثه گچ . دریا رو دوست داری ؟ از بس نوشتم بارون ، دستام سرفه می کنند . راستی خبری نشد ؟ تو چشم می ذاری یا من ؟ بابات چی ؟ اونم می دونه ؟ می دونه اینجا گیر افتادی ؟ خوشت میاد ؟ اگه به فکر من نیستی لااقل به فکر عشق باش . داره چه بلایی سرت میاد ؟ بلدی بدویی ؟ بیا بدوییم . بیا بریم از اینجا . من آدرسشو بلدم . همش خاکیه . غذا بلدی درست کنی ؟ عمو زنجیر باف چی ؟ بلدی بازی کنی ؟ پیرهنت چه رنگ خوبی داره ! کی واست خریده ؟ صدای تار میاد . یعنی من که اینطور می شنوم . استامینوفن داری ؟ پاک باش . مثه یلدای عشق . وا... چرا می خندی ؟ لبت ترک می خوره ها ! اگه دندونات غصه دار بشن به من ربطی نداره . مژه هاتم که خیسن . با چی شستیشون ؟ ناقلا ، نگفتی بلدی بپری یا نه ؟! من درست وسط زمان خلق شدم . بعد از نیستی و قبل از هستی . از بس به مادرم گفتم ، زبونشو گاز گرفت . مستقیم یا متناوب ؟ AC  یا DC ؟ منحنی بلدی بکشی ؟ اون طرف ماه رو دیدی ؟ همیشه سیاهه . دستات چقدر قشنگ شدن . دلم درد گرفته . کدئین دار نباشه ها ! خوابیدی نه ! بخواب مثه ستاره . چشمک یادت نره . حکمای این دوره زمونه پوچن ؛ واسه رو زمینن . خودم می رم . کی گفته ما قراره بمیریم ؟ غذا هم می دن . مثه زهر می مونه . یکی داره منو می کشونه اونجا . انا لالله و انا الیه... . دستتو می گیرم . بابام اما نمی دونه . نترس . تو پیچ و خم زندگی ، ترمز ، مرگه ! موهاشو... . دست تو موهاش که می کنی میری بهشت . میری سرانگشت بچه کوچولوها . چه بوهای خوبی می دی ، مثه باهار ، مثه اطلسی ، مثه اقاقی ، مثه نسترن ، مثه مجنون . یکی داره می رقصه . بارون میاد . چتر چتر ، پشت خونه ی....  . خسته نباشی . منم همینطور . عزیزم ! اصلا" مهم نیست . حقیقت تو زیرزمین خونه ی ماست . باور کن ! دوسم داری ؟ عصبانی شو . آها... . حواست نبود . بوسیدمت . ناقلا ، خسته شدم !

 بعضی وقتا فکر می کنم یعنی می شه بدون خیلی چیزا زندگی کرد ؟ بدون خیلی از آدم ها که دوستشون داری یا دست کم یه روزگاری دوستشون داشتی ؛ بدون آدم هایی که وقتی در کنارتن نمی فهمی کین ، چه جوری اومدن تو زندگیت و یا حتی چه جوری از تو زندگیت می رن بیرون . خاطرات و توهماتی واست مونده که نمی دونی چه جوری یه جا نگهشون داری ، چه جوری تو مغزت جاشون بدی . ذهنت از این خاطره به اون خاطره می پره . دچار خلاء و افسردگی می شی . گیج و منگی و نمی دونی چی کار کنی . ذهنم مدام از این جا به اون جا می پره . مگه می تونی کسی رو که یه دنیا خاطره باهاش دارشتی فراموش کنی . مگه میشه پیاده روی ها ، شوخی ها ، خنده ها ، گریه ها ، بغض ها ، لوس بازی ها ، سر تکان دادن ها ، لج بازی ها ، گردش ها ، صحبت ها ، سکوت ها ، دروغ ها ، خوابیدن ها ، شب بیداری ها ، حسرت ها ، انتظارها ، توقع ها و ... فراموشت بشه ؟ مگه می شه بارون بیاد و تو یاد چیزی نیفتی ؟ مگه می شه رو نیمکتی بشینی و خاطره ای مثه پتک نکوبه تو سرت ؟ مگه می شه درختچه های کنار پیاده رو تو رو یاد چیزی نندازن ؟ مگه می شه فیلمی ببینی و بغضت نگیره ؟ مگه می شه فقط با یه ترانه پرت نشی به گذشتت ؟ مگه می شه ببینیش و داغون نشی ؟ مگه می شه آلبوم عکست رو که ورق می زنی ، چشمات خیس نشن ؟ مگه می شه عاشق نشی . نگرانم . این که فراموش کنم یا فراموش بشم .

 


ادامه مطلب
+   پنجشنبه 9 اسفند1386 / 13:48  / مجتبا | 

   

 

قبل از هر چیز بگویم که من اصلن در اندازه ای نیستم که بخواهم ادبیات قبل و بعد از انقلاب را با هم مقایسه کنم . بیشتر از آن ، بزرگان ادبیات این مملکت هم هنوز نتوانستند تصویر جامع و روانی از این دو دوره ارائه کنند . ضمن این که اطلاعات من بسیار اندک است . پس پیشاپیش عذرخواهی مرا پذیرا باشید . ( سعی می کنم کوتاه باشد تا حوصله ی خواندنش فراهم شود ! )

 

بلاشک ادبیات قبل از انقلاب ایران چند پله بالاتر از ادبیات بعد از انقلاب قرار می گیرد و این یک امر طبیعی ست . از آن جهت که هر دگرگونی ای ، قبل از وقوع ، باعث تولیدات وسیع و ماندگار ( در بخش های مختلف ) می شود . حال این تولیدات می تواند به دلایل بیشماری در جامعه رخ دهد . به طور مثال چون تحولات و معادلات سیاسی در انقلاب دچار دگرگونی می شود ، لذا شاعر ، نویسنده  ، هنرمند و ... در جریان مستقیم تحولات جامعه قرار می گیرد . در این بین اضافه کنید سوژه ها و مباحث نو و مطرح نشده ای که ظهور می کنند . از طرفی خفقان سیاسی و محدود بودن نشر فکر توسط هر حکومتی که در آستانه ی انقلاب است و راه کارهای اهل فکر برای رهایی و دور زدن محدودیت ها نیز باعث بروز استعداد های نابی خواهد شد . به همه ی این ها باز بیافزایید شور و شوق انقلاب کردن و دگرگونی یک حکومت ( حال چه مثبت و چه منفی ) ، ذات قهرمانی و قهرمان پروری ما ایرانیان و نیز میل به پیروزی و برتری جویی را. در قبل از انقلاب یکبار دیگر نیز این تفاوت ادبی چشمگیر می شود و آن هنگام مشروطه است . ( که به سرعت از آن می گذریم چرا که بحث مفصلی می طلبد . )

بله ، این چنین است که بهترین آثار ادبی ایران قبل از انقلاب رخ می نمایند و تا حدی به کمال خویش نزدیک می شوند . شاملو و اخوان که بهترین آثارشان مربوط به این دوره است . در کنار آن ها طلوع پر فروغ فروغ ، خلق بهترین آثار دولت آبادی ( کلیدر ، جای خالی سلوچ و ... ) ، آثار ابراهیم گلستان ، جلال آل احمد ، احمد محمود ، سیمین دانشور ، محمد علی جمالزاده و ... که جایگاه خویش را دارند . ویژگی شاخص ادبیات این دوران ( نه ویژگی غالب ) اجتماعی بودن ، انسانی بودن و سیاسی بودن آثار است . در یک کلام می توان به واژه ی " مردم " در ادبیات آن دوران نظر افکند که با روح و تن شاعر ، نویسنده و در کل هنرمند بازی می کرده است .

اما در بعد از انقلاب ادبیات ما دچار نوسان ها و تحولات عظیمی می شود . دیگر همه ی بزرگان زنده مانده تخلیه ی انقلابی شده اند و جایی برای از شب و ظلمت گفتن ( حده اقل در سال های اولیه ) نیست . همان طور که هر حکومتی با خود هجمه ای از اندیشه ها و هد ف ها را به همراه دارد ، لذا ادبیاتی در سال های ابتدایی انقلاب شکل گرفت به نام ادبیات انقلاب . انسان های تازه نفس و جوان با روحیه ای انقلابی و غالبن مذهبی پا به میدان گذاشتند . قیصر امین پور ، فاطمه راکعی ، سلمان هراتی ، علی موسوی گرمارودی و ... محصول همین جریان هستند . اما در همان ابتدای شکل گرفتن این جریان ، وقوع جنگ باعث بوجود آمدن ادبیاتی جدید به نام ادبیات جنگ شد ( این ادبیات به تازگی و پس از گذشت بیست سال تازه دارد به آثار اثرگذار خود نزدیک می شود ) و باعث در هم گسیختگی ادبیات انقلاب شد . ادبیاتی که تازه داشت پا می گرفت و هنوز مفاهیم نویی را تجربه می کرد ناگهان با موضوعی به نام جنگ روبرو شد که ادبیاتی سخت ، نازک بین و پرتفکر را می طلبید . در نتیجه هر دو ی این جریان ها چون کلافی سردرگم در هم تنیده شدند و آثاری ضعیف و غالبن شعار گونه از دل آن ها زاییده شد .

بعد از وقوع جنگ هم جریان های متعدد ادبی بوجود آمد که می توان به جریان های شعر دهه ی هفتاد ، مثل گلشیری نوشتن ، مثل شاملو سرودن ، ظهور احمد رضا احمدی به عنوان یک جریان تازه ، شعر ده ی هشتاد ، پست مدرن ها ، مینی مال نویسی ها ، از روی دست بزرگان کپی کردن ، هدایت نویسی و هدایت اندیشی ، تقلید از ادبیات جدید آمریکا و اروپا و ... اشاره کرد .

در هر صورت به عقیده ی نگارنده نبودن چند جریان اصلی ریشه دار و بوجود آمدن جریان های جدید و تقلید گونه ، آرزوهای بزرگ دست نیافتنی و بلند پروازی های جهانی شدن ، سردرگمی و بلاتکلیفی جریان های ادبی ( و کل ادبیات ) ، وقوع جنگ و کودک ماندن ادبیات انقلاب و رشد نکردن آن ، سیاست های متناقض دولت های بعد از انقلاب در زمینه ی ادبیات و فرهنگ ( مثلن جریان معناگرا ! ) ، دولتی کردن نشر و تضعیف بخش خصوصی ، نبود لیدر و هدایت کننده ای برتر و قوی در هر دو حوزه ی داستان و شعر بیشترین ضربه ها را به ادبیات بعد از انقلاب وارد آورده و بسیاری را مایوسانه به کنج خانه هایشان تبعید کرده است . یک مشکل عمده و اساسی ادبیات ایران در کل ( و البته بیشتر بعد از انقلاب ) هم به دست مردم نرسیدن آثار ادبی بلافاصله بعد از خلق اثر است . یعنی یا آثار اجازه ی چاپ پیدا نمی کنند و یا با چند سال تاخیر و با کلی حذفیات وارد بازار می شوند که دیگر اثر گذاری زمانی خویش را ( حده اقل ) از دست داده ند. و به همین دلیل است که ما جامعه ی آماری مناسبی در اختیار نداریم و به نوعی سلیقه ی مردم زمانه ی خویش را نمی شناسیم ؛ در نتیجه نویسنده و هنرمند ما سرخورده می شود و نمی تواند آثار عمیق و تاثیر گذاری برای مردمش خلق کند .    

البته بحث بسیار مفصل و گسترده است که در این مجال نمی توان توضیح کاملی داد اما برای آن که حوصله امان سر نرود این چند خط را ( در مقام مقایسه ای کوچک ) همین جا تمام می کنم .

+   شنبه 20 بهمن1386 / 14:32  / مجتبا | 
 

مادر سفارش کرده بود که تا آمدنش کسی به خوراکی ها دست نزند . دانه های قرمز رنگ که از میان شکاف های انار بیرون زده بود ، دهان احمد و علی و نرگس را آب می انداخت . آنها دو زانو دور سفره ی یلدا نشسته بودند و مواظب بودند که دیگری به چیزی دست نزند . دیگر تحملشان داشت تمام می شد که احمد پیشنهاد داد :

« بچه ها ! بیایید چی ؟ از کجا ؟ بازی »

علی فورا فریاد کشید : « اول »

احمد و نرگس گفتند : « دوم »

ولی چون علی هم معتقد بود که احمد « دوم » را کمی زودتر گفته ، نرگس با کمی غرولند نفر سوم شد .

اول نوبت علی بود .

علی : « اینا انار قرمزهای باغچه باریکه ی خونه ی حاج کریم نساجه »

احمد و نرگس تایید کردند و او یک امتیاز گرفت .

احمد گفت : « اینا برگه سوخته های نوبر خانم ، زن ماشاالله قصابه »

و یک امتیاز گرفت .

نوبت نرگس بود . نگاهی روی سفره انداخت و گفت : « نامردای جرزن . من که گفتم نمی خوام سوم باشم . پس حالا من چی رو بگم از کجا اومده ؟ » و شروع به نق زدن کرد .

احمد و علی گفتند : « حتما که نباید خوراکی باشه . یه چیز دیگه رو بگو . مثلا همین لباستو که پوشیدی بگو . »

نرگس نگاهی به لباسش ـ که مادر آن را دیروز تنش کرده بود ـ انداخت و با کمی حرص گفت : « این لباس نوی خودمه . »

احمد و علی در حالی که می خندیدند و می گفتند که تا به حال لباس نوی وصله دار ندیده بودند ، نرگس را بازنده اعلام کردند .

+   یکشنبه 2 دی1386 / 10:9  / | 

رنج انسان زمانه

به مناسبت سالروز طلوع بامداد

                                            

                                                  

                                        

                       

ترجيح مي‌دهم که شعر شيپور باشد نه لالايي.
 

سخن از شاملو و جریان ذهنی او کردن کاری ست بس مشکل . که آنقدر گفته اند و شنیده ایم که دیگر جایی باقی نمی ماند . از "انسانی" گفتن که همه رنجش از محو بودن انسان و وهم آلود بودن دنیای اوست نیاز به سال ها تحقیق و مطالعه دارد . همان طور که او نیز برای عیان کردن این وهم سرگردان انسان معاصر ، سال ها کار کرد و خسته نشد . از "کوچه" که می گذشت با "آیدا در آینه" همراه شد و در "ابراهیم در آتش" شعله گرفت تا "مدایح بی صله" را بنویسد . هم او نیز چنان رنج تن هایی و انسان درد آلود را بر دوش کشید تا سرانجام در آرامشی ابدی با خاک هم بستر شود .

ا. بامداد طلوع شعر نو ایران بود . طلوعی آن قدر قدرتمند که هنوز جایگزینی پیدا نکرده است . شاعری که شعر انسان تن ها و سرگردان عصر خویش – و این سال ها – را می سرود و چنان که گویی کوهی از آگاهی را در مردم سرزمینش آرزو می کرد .

سخن کوتاه کنم . از ابتدای دوره ی دبیرستان که با شعرهایش آشنا شدم پی بردم که دنیای شاملو مرزبندی نشده و هر کس سهم خودش را بنا به آگاهی و سلیقه اش بر می دارد . هر کس در نحله ی روشنفکری خویش همیشه با شاملو مهمانی ترتیب داده و عده ای را به گرد خویش مغلوب کرده ؛ حال آن که غالبن چند سطری – با تخفیف – از او بیشتر نخوانده است ؛ اما به راستی سهم خود شاملو چه بود ؟ آیا قطعه ای با خودش برداشت ؟ او که راضی نبود برایش بزرگداشت بگیرند با دیدن جماعت روشنفکرنما که با سهم خود از او فخر می فروشند – و چه مفت می فروشند – چه حالی می شود ؟

بگذریم ... جشن طلوع بامداد است و نباید از تاریکی ها گفت !

 بهتر دیدم در سالروز طلوع او نگاهی بیاندازیم به روزگار او . باشد که روحش خسته نباشد ؛ نه مثل آن سال ها که بود .

مروری بر زندگی نامه و آثار او می کنیم و چند مطلبی از دوستانش را بازخوانی .

روح او رنج انسان زمانه ی خویش است و سخن او درد او ...

سخن من

نه از درد ایشان بود

 

خود

از دردی بود

که ایشانند ...

تهيه و تنظيم: آيدا و سیاوش شاملو

برگرفته از سایت رسمی شاملو و سایت دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار احمد شاملو

 

1304/1925

ـ احمد شاملو (ا.صبح، 1.بامداد) تولد در 21 آذر در خانه‌ي شماره‌‌ي 134 خيابان صفي‌عليشاه تهران.

ـ گذران دوره‌ي كودكي در شهرهايي چون رشت و سميرم و اصفهان و آباده و شيراز (به خاطر شغل پدر كه افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جايي به مأموريت مي‌رفت).

ـ مادرش كوكب عراقي و پدرش حيدر.

 

1310/1931

ـ دوره‌ي دبستان در شهرهاي خاش و زاهدان و مشهد. اقدام به گردآوري سواد فرهنگ عوام.

 

41 ـ 1938/20 ـ 1317  

ـ دوره‌ي بيرستان در بيرجند، مشهد و تهران.

ـ ورود به سال اول دبيرستان صنعتي (پس از سال سوم دبيرستانِ ايرانشهرِ تهران و به شوقِ تحصيلِ دستور زبان آلماني).

  

44 ـ 1942/21 ـ 1320 

ـ انتقال پدر به گرگان و تركمن صحرا براي سر و سامان دادن به تشكيلات از هم پاشيده‌ي ژاندارمري.

ـ ادامه‌ي تحصيل كلاس سوم دبيرستان در گرگان.

ـ شركت در فعاليت‌هاي سياسي در مناطق شمالِ كشور.

ـ دستگيري در تهران و انتقال به زندان شوروي‌ها در رشت.

  

6 ـ 1945/5 ـ 1324  

ـ آزادي از زندان. عزيمت با خانواده به اروميه و ورود به كلاس چهارم دبيرستان. با آغاز حكومت پيشه‌وري و دموكرات‌ها، چريك‌ها به منزل‌شان مي‌‌ريزند و او و پدرش را نزديك به دو ساعت مقابل جوخه‌ي آتش نگه مي‌دارند تا از مقاماتِ بالا كسب تكليف كنند.

ـ بازگشت به تهران و ترك كاملِ تحصيل.

 

1326/1947

ـ ازدواجِ اول (با اشرف اسلاميه ـ دبير و معاون چند دبيرستان دخترانه در تهران)

ـ مجموعه‌ي اشعار آهنگ‌هاي فراموش شده توسطِ ابراهيم ديلمقانيان.

  

1327/1948

ـ هفته‌نامه‌ي سخن نو (پنج شماره).

 

1329/1950

- داستان زنِ پشتِ درِ مفرغي. 

ـ هفته‌نامه‌ي روزانه.

 

1330/1951

ـ سردبير چپ (در مقابل سردبيرِ راست)مجله‌ي خواندني‌ها.

ـ شعرِ بلند‌ 23.

ـ مجموعه اشعارِ قطعنامه.

 

بقیه ی مطلب و عکس ها در ادامه ی مطلب ...

 


ادامه مطلب
+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:26  / مجتبا | 
 

چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی عشق مقابل چشمانم آب می شود،وقتی نغمه های زلالش دیگر برای لالایی کودکانه ام توانی ندارد.

وقتی هنجره اش چیزی جز سرفه های مکرر درد آلود رو به انتها،عق های ویارانه ی آب سیاه به خود نمی بیند.

تو چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی نگاه عشق درخشندگی روزهایی که در پناهش آرام می گرفتم و  قصه ی پریان و دیوان را برایم می گفت ندارد.

تو چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی تنها آغوش بی پناهیهایت حال به دنبال آغوش پر حرارت تو می گردد،وقتی تن کوچکت روح بزرگش را باید گرما دهد.

تو چه می دانی چه می گویم؟!تو چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی به تن بغض های سیاهت رخت لبخند سفید می پوشانی تا عشق غمگین بلورهای چشم تو نشود؛چه چیزی بر تو می گذرد.وقتی برای چسباندن چند نفس بیشتر به نفس هایش تمام زشتی ها را زیبایی،تمام بدها را خوبی به هزار ترفند مبدل می کنی؛با دل خون لباس دلقک های هزار چهره را به تن می کنی.

تو چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی برای زاده ی عشق باید بسان مادری دلسوز باشی،وقتی امید تو را به بازی قایم موشک فرا می خواند.

تو چه می دانی چه می گویم؟!

که خنده های مستانه ام صدای سازی است برای نشنیدن مرثیه ی دل

تو چه می دانی چه می گویم؟!

که هر دوری از عشق دلم را نا آرام ترسها و اتفاقات نگفتنی می کند،با هر صدای زنگی منتظر آوای غم هستم.

تو چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی بوی عطر عشق بوی اطلسی بیمارستان هاست،وقتی هر لحظه برایت ارزش قرن را دارد.

تو چه می دانی چه می گویم؟! تو چه می دانی چه می گویم؟! تو چه می دانی چه می گویم؟!

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:18  / | 

من « ف » می گویم و تو تا فرحزاد می روی

ولی فقط تو یک قدم بیا جلو

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:11  / | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا پیشی
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی





 

 RSS