تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!


فیلم "صداها" ساخته ی فرزاد موتمن و فیلمنامه ی سعید عقیقی را در جشنواره ی فیلم فجر دیدم . فیلم بدی نیست که البته می توانست بهتر هم باشد . فیلمی که به ذات سینمای مدرن نزدیک شده است . کاری به خود فیلم ندارم . نوشته  ایی که در زیر می آید شکواییه های فیلمنامه نویس این فیلم است در باره ی اکران افتضاح فیلم و مسائلی که می تواند برای فیلم های مشابه دیگر هم رخ دهد . خواندم و گفتم بد نیست شما هم بخوانید ...

میعاد در لجن


این را نمی نویسم که چیزی را تغییر دهم؛چون دریافته ام که خوش بو ترین گل نیز تعفن مرداب صدسال مانده را تغییر نخواهد داد.این را می نویسم که درتاریخ بماند؛که کسی در آینده بداند که جز مشتی چاپلوس و لوده و مزدور و مزور وشارلاتان و هفت رنگ و ریاکار؛که چارچنگولی بر روح و ذهن و باور هنر دوستان چسبیده بودند و رهاشان نمی کردند،کسان دیگری نیز در این سال و زمانه بر این خاک می زیسته اند.و آن که از پس کاروان می آید  با خود نگوید که اینان همگی مشتی دون پایه و فرومایه بودند و به ماندن نمی ارزیدند.شاید کسانی باشند که این راه رابگیرند و بیایند و امیدوارباشند که عرصه به تمامی از آن دونان و فاسدان نبوده و نخواهد بود،و صحنه یکسر ازمردمی ومردمان خالی نمانده است و نمی ماند.اکنون در دور کامل لجن،سینما از آن چه باید باشد و می تواند باشد فرسنگ ها فاصله گرفته است.دروغ،تبعیض،حق کشی و پلیدی به صورت امری رایج و طبیعی درآمده وگویی جزاین چیزی نباید باشد.حق این است که وقتی از کنار تابلوهای تبلیغاتی یا سردرسینماها می گذریم از دیدن این تصاویر عنیف و حماقت مستولی بر ذهن و زبان سازندگان شان سرمان را از خجالت پایین بیندازیم و بگذریم و دل مان را به فروش بلیت ها خوش کنیم و خودرا فریب بدهیم که "چرخ سینما باید بچرخد"و سینمای "پر مخاطب"ی داریم. انگار پدری به جای کوشش در جهت فراهم کردن رفاه دختر تازه بالغ اش،او را روانه خیابان ها کند تا خرج خودش را در بیاورد و استدلال اش این باشد که "چرخ زندگی باید بچرخد"و دل خوش دارد به این که دختر "پر مخاطب"ی دارد!این توهین آمیز ترین جمله ای ست که می توان نثار دوستداران سینما کرد. مگر فروشندگان این کالاهای کریه که ظاهر و باطن خفت بارشان راه را بر هرگونه تفکر بسته است،خدمت گذار چیزی جز جیب گشاد خودبوده اند؟آیا با این همه سرمایه و مشتری که از آن دم می زنند،ذره ای بر کیفیت مهملات شان افزوده اند؟یا بدتر،سوراخ دعا را یافته اند و اراجیف رقت انگیزشان از فیلم فارسی های دهه 1330 هم عقب افتاده تر و حماقت بار تر به نظر می آید؟این همان دروغ بزرگی نیست که برای سرکیسه کردن بینندگان مان به خوردشان می دهیم؟چه کسی گفته است که برای بالابردن تعداد تماشاگران،باید تئوری "کاباره ارزان قیمت" را که همان پنجاه سال پیش هم کهنه به نظر می امد،دوباره علم کرد؟یا چه کسی گفته است که سطح سلیقه مخاطبان را باید مشتی جاهل تازه به دوران رسیده معین کنند؟از کی تا به حال بی فرهنگ ها در زمینه سینمای فرهنگی صاحب نظر شده اند؟آیا اصلا تقسیم بندی سینما توسط چنین افرادی ،خود به خود به معنای تحقیر مفهوم "فرهنگ"نیست؟محافل سینمایی که فقط در زمینه دریافت بودجه برای برگزاری جشن ها پیداشان می شود،امروز کجاهستند؟نکند فضولات متعفنی که به مدد مافیای بخش دولتی دوهفتگی ساخته می شوند و به واسطه مافیای بخش خصوصی یک ماهه اکران می شوند،در ردیف "آثار هنری"اند و ما بی خبریم؟ بگذارید کمی از برگ های تاریخ اندوهبار سینمای مستقل این ولایت را ورق بزنیم تا بدانیم که در این سال ها پیش نیامده و فقط فرو رفته ایم:چهل و چند سال پیش،صاحب سینمایی که مجبور شده بود سیاوش در تخت جمشید فریدون رهنما را اکران کند،خودش جلوی در سینما ایستاده بود و به همان چند علاقه مندی که می خواستند بلیت بخرند ووارد سینما شوند،پیشنهاد می داد که وقت شان را بی هوده تلف نکنند ،چون"فیلمش خوب نیست!"با این شیوه ،فیلم زودتر از کف فروش پایین می امد و مدیر عزیز دوباره می توانست شمسی پهلوون و چهار تا شیطون را برای بار چندم روانه پرده کند.البته با احتساب زمان،پرت ترین فیلمفارسی های پنجاه سال پیش به مراتب بر کپی های خجالت آور امروزین شان برتری دارند،اما تقریبا سرنوشت تمامی فیلم های مستقل و متفاوت در تاریخ سینمای ایران چیزی جز این نبوده است.آن ها تاوان تن ندادن به ابتذال را تمام و کمال پرداخته اند و اکنون نوبت به ما رسیده است.شش سال از اکران واپسین فیلم نامه ساخته شده ام می گذرد:شب های روشن،که با مظلومیت تمام، در سکوت کامل و فقط در سه سینمابه نمایش درامد،امروز دلبستگان بسیاری دارد که به خاطر دیدن لودگی و فرومایگی به سینما نمی آمدند و نمی آیند. و امروز با سینما قهرند چون فیلمی نمی یابند که به شعورشان احترام بگذارد...و امروز نوبت به صداها رسیده است .به راستی چه کسی از اکران موفق چنین فیلم کوچک و جمع و جوری ممکن است به خود بلرزد و با تمامی وسایل ارتباط مخاطبان با فیلم شود؟چرا روزی یک سانس و آن هم تمامی سانس های مرده چند سینما طوری برنامه ریزی شود که حتا دوستداران صداها هم نتوانند فیلم محبوب شان را ببیند؟مشکل اصلی این نیست که چنین فیلم هایی امکان مقایسه میان اندیشه و جهل را به وجود می آورند؟و نکته در این نیست که همین فیلم های کوچک مشت دروغگوهای بزرگ را به سادگی باز می کنند؟فیلم هایی که هزینه شان چند برابرصداهاست و دستاوردشان چیزی جز شرمساری و تمسخر نیست؟
صمیمانه امیدوارم هرچه زودتر "گروه فیلم های بی فرهنگ" نیز با همین عنوان به وجودآید و جشنواره ای برای آن ها به وجودآید و "زرشک زرین"نیز که امروز برای ربودن اش رقابت از هر زمان دیگری شدید تراست،به محصولات شایسته و فرح بخش سینمای "ملی" ایران که در عین نارضایتی ملت همچنان به حیات انگلی و ننگین خود ادامه می دهد،با عزت و احترام فراوان اهدا شود و حمایت های بی حساب و کتابی که در طول سال ها نثار چنین خزعبلاتی شده،جایگاه خودرابیابد.خوش بختانه  فهم تماشاگر ما هنوزتا سطح تهیه کنندگان فیلمفارسی  پایین نیامده و به رغم کوشش مافیای تولید،مافیای سینمادار و مافیای سینمایی نویس که در حقارتی وصف ناپذیر،ذره بین به دست به دنبال"ساختار فیلمفارسی"می گردد،هنوز فرق بین فیلم جدی و مهمل راتشخیص می دهند. میعاد ما با مشتاقان فیلم جدی،حتا در میان لجن نیز پابرجاست.شب های ما هنوز روشن است و صداهایمان  هم چنان رساست. مارا با نشخوار کنندگان فضولات گذشته کاری نیست. ما آیندگانیم.
                                                                                                     
                       

+   جمعه 1 آبان1388 / 20:36  / مجتبا | 

جمعه بعد از ظهر بود که با سهیل رفتیم برای تماشای فیلم " وقتی همه خوابیم " ساخته ی بهرام بیضایی . البته من یک مرتبه در تعطیلات عید فیلم را دیده ام اما مشتاق بودم برای دومین بار و در فراغ بال به تماشای فیلم بنشینم . برای سانس 18:30 برنامه ریزی کردیم . به مجتمع سینمایی کاشان که رسیدیم طبق معمول این چند وقت صف طول و درازی برای فیلم " اخراجی ها 2 " کشیده شده بود و ملت مشتاق برای تهیه ی بلیط سانس های آخر شب سر و دست می شکستند . من نمی دانم کدام شیر پاک نخورده ای از دهانش در رفته که ایرانی جماعت سخت می خندد ؟ یا خنداندن ایرانی جماعت دشوارترین کار عالم است ؟ جماعتی که به کارهای چاپلین و نورمن و کیتون و آلن و ... فحش می دهد و هنوز فرق هجو و هزل و کمدی و طنز و سیرک و ... را نمی داند ، کجا  خنداندنش سخت است ؟ اصلن دور رابطه ی فکر کردن و خندیدن را خط قرمز کشیده است و به قول سهیل که از سامان نقل می کرد در قم عده ای با شیپور رفته اند اخراجی ها 2 ببینند ! این هم از فرهنگ بالای ایرانی برای دیدن فیلمی ملی(!) . بگذریم . رفتیم بلیط بخریم و توی دلمان گفتیم حتمن این جماعت سرخوش دارند ته دلشان به ما می خندند که این دیوانگان می خواهند فیلمی غیر از اخراجی ها 2 ببینند . آقای بلیط فروش در کمال پررویی و در حالی که وقت سر خاراندن نداشت گفت : فیلم های دیگه فقط سانس ساعت 3 بعدازظهر! بقیه ی سانس ها اخراجی ها پخش میشه! یعنی سه سالن و فقط یک فیلم ؟! اولش فکر کردم اشتباه می شنوم . رفتم از مدیر سینما پرسیدم که ایشان هم همان حرف ها را زد ! بهتر است از ادامه اش نگویم که داستان هم چنان ادامه دارد . وقتی همه خوابیم چه می شود کرد ؟! رفتیم بازار قدیم کاشان و قدم زدیم و جگر خوردیم و خندیدیم .  

 

 

+   سه شنبه 25 فروردین1388 / 0:35  / مجتبا | 

یادداشتی سریع بعد از اختتامیه ی بیست و هفتمین جشنواره ی فیلم فجر   *

 

درباره ی گُلی ...

 

وقتی در بین نامزدهای بهترین بازیگر زن جشنواره ی فیلم فجر امسال اسمی از "گلشیفته فراهانی" نیست ، دیگر مجبوریم به همه چیز شک کنیم! مجبوریم به یقین برسیم که سیاست بر فرهنگ آن چنان می چربد که دیگر راهی برای عدالت و حقیقت نیست. کاری به ماجراهای رفتن (بودن یا نبودن ... مسئله چه چیزی ست! ) گلشیفته از ایران ندارم اما وقتی فیلمی در رقابت قرار می گیرد و همه ی عواملش با عوامل دیگر فیلم ها مسابقه می دهند دیگر نباید به حاشیه ها و موضوعات خارج از قاعده ی سینما پرداخت . در این یادداشت کوتاه کاری به فیلم "درباره ی الی ..." ساخته ی اصغر فرهادی ندارم و نقد و بررسی آن باشد برای وقتی دیگر ؛ اما نمی دانم هیات داوران – مخصوصن داوود رشیدی و ابراهیم حاتمی کیا – چگونه توانسته اند بر یکی از بهترین بازی های این دوره و شاید این چند ساله ی سینمای ایران چشم بپوشند؟! نکته ی جالب این است که حتی گلشیفته فراهانی را بین نامزدها هم قرار ندادند دیگر چه برسد به سیمرغ ! نمی دانم چرا آقایان نگران این نیستند که شاید سوسن تسلیمی کوچکی را از دست بدهیم ؟ فکر می کنم موضوع اصلی فیلم "درباره ی الی ..." یعنی اخلاق و قضاوت های نادرست در مورد گلشیفته به حقیقت پیوسته است و سکانس آخر فیلم به خوبی نشان دهنده ی اوضاع ما – جامعه ی ایرانی و تصمیم گیرانمان – و گلشیفته (همان سپیده ی فیلم – چه فرقی می کند !؟) است . می شد درباره ی این مطلب مفصل نوشت اما به همین چند سطر بسنده می کنم و امیدوارم سرنوشت این فیلم و مخصوصن گلشیفته طوری رقم نخورد که بعدها پرونده در بیاوریم و ناباورانه تیتر بزنیم : " درباره ی گلی ... "

 

 

 

* پی نوشت : سه فیلم صداها (فرزاد موتمن) ، درباره ی الی ... (اصغر فرهادی) و تردید (واروژ کریم مسیحی) را در این دوره ی جشنواره موفق شدم ببینم . برگزیدگان جشنواره ی بیست و هفتم را در زیر مشاهده می کنید :

 

در ادامه ی مطلب ...

 

 

 

 


ادامه مطلب
+   سه شنبه 22 بهمن1387 / 23:26  / مجتبا | 

 

نگاهی دردآور به سریال های ماه رمضان!

 

یک دنیا تعجب، یک دنیا فریب!!!

 

 

 

آدم می ماند از این همه تبحر! از این همه خلاقیت! از این همه دقت! چه توجهی به شعور(!) مخاطب شده است این ماه رمضانی! اصلن فکر کنم الطاف خداوند در این ایام پر برکت شامل حال سریال های ماه رمضان هم شده است. چرا که هر پلان و هر سکانس از آن ها عبادتی ست به جانب حق!

یک موقع فکر نکنید این جملات را از سر شوخی و فکاهی می گویم، نه، کاملن جدی و در صحت عقل و چشم و گوش و دیگر اندام ها عرض می کنم. اصلن مگر از این بهتر هم می شود!

 

استاد سری دوز سریال های تلویزیونی فقط به فاصله ی چند ماه دوباره سریالی – در حد تیم ملی – با حدود 1200 دقیقه روی آنتن فرستاده است در حالی که کارنابلدی مثل تقوایی هر 10 سالی 90 دقیقه ی ناقابل می تواند بسازد! استاد سیروس مقدم، دستیار سابق داوود میرباقری، این بار با سوژه ای نو (!)، دکوپاژهای نوآر، فیلم نامه ای دقیق(بدون حتا یک مو لای درز آن!) و نماها و بازی های متحیر کننده به میهمانی اجباری خانه های ما آمده است. (از من نشنیده بگیرید اما بزرگانی چون اسکورسیزی، لینچ، برادران کوئن، وودی آلن و ... با ارسال نمابری به رسانه ی ملی خواستار اجازه ی تدریس قاب بندی ها و نماهای عجیب و غریب و حرکات دوربین روی دست سریال "روز حسرت" در آموزشکده ها و ورک شاپ هایشان شده اند! مسئولین سازمان هم برای تکمیل تدریس آن ها یک نسخه DVD کامل از سریال های اغما و پیامک از دیار باقی استاد را نیز برایشان فرستاده اند!) از نکات بارز فیلم نامه پرداختن به موضوع بکر دو همسری - برای عدم ترویج در جامعه! - و نیز خاکستری بودن شخصیت ها در طول سریال است. البته به قول یکی از دوستان منتقد ِ(!) سایت سینمای ما، طراحی صحنه و لباس این مجموعه چون شبیه چیزی ست که ما اطرافمان می بینیم از نکات شاخص و مهم این سریال است!!!

در رنکینگ کارگردانان دنیا، استاد سیروس مقدم، به دلیل سرعت بالای فیلمبرداری مفید(18 دقیقه در 1 روز !) و نیز ساخت سه سریال با مجموع 3000 دقیقه در یک سال رتبه ی دوم را، بعد از کارگردان کره ای سریال جواهری در قصر، در اختیار دارد!

فرامرز قریبیان(که شایعه ی به خاطر پول بازی کردنش در این سریال تکذیب شده است) از مصروف واقع شدنش در این سریال ابراز رضایت کرد و گفت: بدلیل گریم فوق العاده ی خانم رایگان و بازی محشر پوریا پورسرخ تحت تاثیر بوده و اینگونه درخشیده است!

 

در شبکه ی دو، با دیالوگ های به روز و امروزی آقای محلوجیان، دوز ادب و احترام و ادبیات و محمود دولت آبادی شدنمان بالا رفته است! شخصیت پردازی فوق العاده، عدم کلیشه پردازی، عدم کش دادن قصه ای دو خطی و .. بر قوت سریال افزوده است! "مثل هیچ کس" واقعن مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست!

 

خب، حالا به موقع رسیدیم سر "بزنگاه". سریالی که به عقیده ی بزرگانی چون هوشنگ کاووسی، بهرام بیضایی، علی معلم و امیر نادری بهترین کار رضا عطاران تا به این لحظه است! فیلم نامه و داستان فوق العاده ی بدون زیاده گویی و اتلاف وقت، عدم تکرار شوخی ها و تکراری بودن آن ها، طنز ظریف اجتماعی، لایه های پنهان فیلم نامه ای که تا کنون از چشم مخاطب دور مانده و قرار است در قسمت آخر رو شود، گفتن حرف ها و اندیشه ای نو در پس لایه های زیرین متن، شوخی های نو و دست اول، شخصیت پردازی فوق العاده، روند داستانی متناسب، کارکردهای تصویری و صوتی بالا، نگاه جامع و ریز بینانه به طبقه ی متوسط جامعه، بازی های کلامی و دیالوگ های پینگ پنگی به جا، کمدی تصویر، کمدی موقعیت، استفاده از اعتیاد به عنوان عاملی برای پیش برد داستان، انتخاب سروش صحت(کارگردان مجموعه ی بی نظیر چارخونه!) برای فیلم نامه، بازی فوق العاده ی عطاران در نقش معتاد که هر بیننده ی آگاهی(!) را به یاد بهروز وثوقی در گوزن ها می اندازد، دست بالا گرفتن شعور مخاطب، توجه به عنصر خانواده، تصویری کمیک از خانواده ی ایرانی عزادار(!) و ... از نکات بارز این سریال است! تنها اشکال کار در تیتراژ اول آن و نیز عدم خواندن محسن نامجو در پایان آن است! البته همان منتقد محترم همان سایت سینمایی از این کار به عنوان کمدی واقعی نام برده که احتمالن منظورش این است که بقیه ی سریال های کمدی تخیلی هستند! البته ایشان در هر قسمت کلی(!) سوژه برای خندیدن پیدا می کنند و از ته دل می خندند که خوش به حالشان! لااقل با صورتی خندان – نه مضحک ! – به نقد(!)نویسی می پردازند!

 

و اما آخرین سریال شادی آور(!) که برای جلوگیری از تهوع بیننده ها پس از پرخوری های شبانه ی بعد از افطار ساخته شده است سرشار از نوآوری، هم در داستان، هم در بازی ها، هم در جواد رضویان و هم در کارگردانی ست! تعجب نگارنده از بازی فوق العاده ی آقای طنابنده در این سریال است که بعد از گرفتن جایزه در آن بالا(!) به کلی متحول شده است! احسنت جناب آقای طنابنده! احسنت به شخصیت پردازی و فیلم نامه ی جهانی سریال "مامور بدرقه"!

 

سوال: کسی نمی داند ناصر تقوایی، بهرام بیضایی، بهمن فرمان آرا، امیر نادری، داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، مسعود کیمیایی، مهران مدیری و ... کدام سریال را ترجیح می دهند؟لطفن اگر می دانید به ما هم بگویید!

 

تشکر: از همه ی مسئولین و برنامه ریزان سیما کمال تشکر را دارم که به هضم غذاهایمان کمک شایانی می کنند!

 

نکته ی علمی: انسان در مواقعی که عصبی می شود، غذایش سریع تر هضم می شود!

 

تشکر ویژه: از برنامه های فوتبال برتر و 90 تشکر ویژه دارم!   

 

+   شنبه 23 شهریور1387 / 17:1  / مجتبا | 

 

مطلب زیر را در کارگاه فیلم  کانون اندیشه ی جوان سپهری ارائه کردم .

 

به رویاهای تیم برتن  

تفاوت های فانتزی و سورئالیسم و بسط بیشتر فانتزی

 

سورئالیسم:

«اگر بخواهیم نوشتن واقعن خود به خود باشد، باید ذهن را از قید وسوسه های دنیای بیرون و هم چنین از دغدغه های فردی ای که ماهیت سوداگرانه یا احساساتی دارند، خلاص کنیم. این نوع فاصله گرفتن از قدیم در اندیشه شرقی وجود داشته و اندیشه غربی و ذهن آن برای این نوع فاصله گرفتن مستلزم تنش یا تلاش است.»

 

 

آندره برتون «Andre Breton» شاعر، نویسنده، روانشناس و نظریه پرداز فرانسوی (1896) نخستین بیانیه سورئالیسم «Surrealism» را در سال 1924 در پاریس منتشر کرد. وی به گونه ای از واقعیت مطلق که در آمیزه ای از رویا، و واقعیت است ایمان دشت و معتقد بود که در جهان، واقعیت برتری وجود دارد که در ضمیر ناخودآگاه انسان نهفته است.

قطعا اوتامیسم(خودکاری یا خود انگیختگی) مفهوم اصلی نظام فکری برتون را تشکیل می داد . نوعی هدایت جادویی که از ناخودآگاه هر انسان  نشات می گیرد هدف نظریات او بود . سورئالیست ها در پی آن بودند که تحت تعلیم برتون در یابند که «در اعماق ذهن انسان چه می گذرد که خود از آن بی خبر است» آنها برای مطالعه، در مورد رویا، خواب، طراحی کودکان و هنر دیوانگان تحقیق کردند .  نقاشان و مجسمه سازان نیز در ابتدا از همین نظریات در خلق دنیاهای غیرواقع گرا استفاده کردند . تا جایی که امروزه اغلب هنرها و حتی ادبیات به این مطلب گرایش دارند . فیلم سازها ، داستان نویسان و شعرای بسیاری در این زاده ی دنیای مدرن غوطه ورند و هر روز زاویه ای پنهان از این منبع سرشار را به جهان معرفی می کنند .

آندره برتون در تعریف سورئالیسم می گوید : سورئالیسم برابر است با خودکاری روانی ناب که از طریق آن، اندیشه به صورت کلام، نوشتار و یا هر فعالیت دیگری در دنیایی جدید که خلق شده است بروز پیدا می کند . از نظر برتون ، نیروهای محرکی که خود را از طریق رویاها و روند خود به خودی «اوهامی که چیزهای واقعی می آفرینند» بیان می کنند، «از ارزشی قطعی» برخوردارند .  یعنی به تنهایی دارای دنیایی مستقل ، ارزش هایی مستقل و قوانین و مقرراتی مستقل هستند که فقط در دنیای خلق شده ی خالقانشان دارای مفهوم هستند .

                                                                                            

فانتزی:

فورستر فانتزی را این گونه تعریف می کند  :

فانتزی به دو شکل اتفاق می افتد:

1-     قرار دادن اشخاص عادی در فضا و شرایط غیر عادی

2-     قرار دادن اشخاص غیرعادی در فضا و شرایط عادی

فانتزی هم در محیط و دنیاهای دیگری رخ می‌دهد ، اما در فانتزی ، این دنیاها بیشتر جادویی و اسطوره‌ای هستند . داستان‌های علمی – تخیلی که نمی دانیم آیا مبنای علمی دارند یا نه . که آیا اکنون اتفاق می افتند یا در آینده و یا در گذشته اتفاق فتاده اند .  بیشتر با حدسیاتی سر و کار داریم که با کشف قوانین خالق آن ها به یقین خواهیم رسید .

تفاوت ها:

1-      فانتزی برون گرا و سورئالیسم درون گراست .

2-      سورئالیسم منبعی خیالی و رویائی دارد اما فانتزی منبعش تخیل است و نه خیال .

3-      سورئالیسم بستر منطقی ندارد اما فانتزی هم بستر منطقی دارد و هم مکانیسم معناساز .

 

 

 

بسط بیشتر فانتزی

 

 

دنیایی فانتزی دنیایی ست به دور از واقعیات که در آن تخیلات نویسنده و شاخ و برگ دادن به آن، دارای منطق روایی منحصر به

 فرد     و شخصیت پردازی مستقل است . افسانه ها و داستان های کهن در تمام کشورها می تواند منبع این دنیای خیالی باشد . اسطوره سازی در خلق شخصیت های فانتزی از وجوه دراماتیک این ژانر است . هزار و یک شب ، کلیله و دمنه  ،

 موش و گربه ، پینوکیو> اثر کارلو کلودی <، آلیس در سرزمین عجایب ، هری پاتر> نوشته جی.کی رولینگ  <، داستان عجیب

 اشلمیل> نوشته آدلبرت فنشامیو <، خانواده کالدرا> اثر گودرون پازاونگ <، قویترین کلاغ دنیا> اثر هلمه هانیه> و تعداد زیادی از رمانهای ژول ورن و هانس کریستین آندرسن از نمونه های ایرانی و خارجی دنیای فانتزی هستند . نظریه فروید درباره ی دنیایفانتزی دیدگاه دیگری به ما می دهد . وی فانتزی را فرآیندی بنیادی می داند که تصاویر منحصر به فردی را براساس قواعد جانشین سازی، جابه جایی و ... تولید می کند.

 

 

در واقع فانتزی با در نظر گرفتن کشمکش های زبانی با پیچیدگی دنیا ، امری اجتناب ناپذیر است. فانتزی و واقعیت سالیان سال است که هم پای یک دیگر حرکت کرده اند ؛ اما شاید بتوان هویت آن را در افسانه ها، داستان های فولکلوریک و اساس قصه گویی ها دانست  .به گفته فروید ، فانتزی به نوعی با جهان واقعی ، اشیا و اندیشه ها ارتباطی اندک دارد و از سویی دیگر با دنیای خیالی پری ها، جن ها، غول ها، کوتوله هاو دیگر پدیده های غیرواقعی سر و کار می یابد تا جهانی رویاگونه و در عین حال به دور از واقعیت را ترسیم کند. در واقع ادبیات فانتزی در جهان به نام ناکجاآباد میگذرد و غالب شخصیت ها غیرواقعی و باورنکردنی اند . در این دنیا  فیزیک و قوانین زمانی و مکانی برای جذابیت بخشیدن به اثر نادیده گرفته میشوند . نویسنده در خلق داستان های فانتزی نمی تواند به بهانه فانتزی بودن یک اثر ، تمام معیارهای زیباشناختی موجود در ادبیات را نادیده بگیرد ، آسمان ریسمان به هم ببافد و برخلاف معیارهای معمول رفتار کند. پس دنیای فانتزی چه در ادبیات و چه در هنرهای مدرن تر مثل سینما دارای قوانین گاه نوشته و گاه ننوشته ی مربوط به خویش است که گاهی به راحتی درک می شوند و گاهی هم به سختی قابل ادراک نیستند . کوچکترین و بی اهمیت ترین جزئیات در این دنیا می تواند مفهومی بزرگ و عمیق داشته باشد و به عکس . فروید فانتزی را گونه ای میداند که مرزهای مشخصی برای خود قائل نمی شود و در عین حال به واسطه داشتن جذابیت های بصری ، کوچک و بزرگ را به خود جذب می کند ؛ مشروط بر این که منطق روایی حاکم در اثر از هر حیث قابل قبول باشد .

 

+   دوشنبه 23 اردیبهشت1387 / 17:51  / مجتبا | 

آدم نمی دونه باید خوشحال باشه یا ناراحت ! از یه طرف یک سال انتظار کشیدی تا بلکه این وزارت ارشاد جبار از خر شیطون بیاد پایین ، " سنتوری " رو اکران کنه ( حتی با سانسور ) تا دیگه دلت نسوزه که منتقدا و چندتا از آدمای خوش شانس جشنواره ی سال قبل فیلم رو رو پرده دیدن ، از طرف دیگه دلت نمی خواد هزینه های فیلم رو نادیده بگیری و DVD قچاق فیلم رو بخری ؛ اما مگه می شه . مگر چندتا فیلم خوب تو این مملکت ساخته می شه که با دیدنش لذت ببری ؟

 

 

من متاسفم . هم برای خودم و هم برای سازندگان فیلم . خب ، چاره ای نبود ! شرمندم آقای مهرجویی ! به خدا شرمندم . من هر وقت تو اتوبوس های بین راهی فیلم پرده ای و قاچاق نمایش می دادند سرم رو می چرخوندم سمت پنجره و صدای فیلم رو هم قطع می کردم . اما نتونستم از سنتوری بگذرم . آدم تشنه با هیچی به غیر از آب سیراب نمی شه . داریوش خان ، منو ببخش ! تو رو خدا اگه شماره ی حسابی ، چیزی داری اعلام کن تا پول فیلم رو با کمال افتخار تقدیم کنم . می دونم ناراحتی . مزد یک سال خونه نشینیت این نبود ! بهرام جان ، تو هم ببخش . دیدن زوال و نابودی علی و بهایی که برای ایستادنش تو این مملکت خشن می پردازه فقط روی پرده ی عریض سینما عظمت پیدا می کنه . گلی تو هم ببخش ! محسن خان چاوشی تو هم ببخش ! اردوان کامکار ، محمد رضا شریفی نیا ، مسعود رایگان ، رویا تیموریان ، نادر سلیمانی ، فرامرز فرازمند ، تورج منصوری و ... همه تان ما سنتوری دزدها را ببخشید !

ای کاش می شد روی پرده سنتوری رو دید . باهاش گریه کرد . باهاش خندید . باهاش افسوس خورد . باهاش سر تکون داد . باهاش زمزمه کرد . بعد با خیال راحت نقدش کرد . گفت که شخصیت های فرعی چرا رو هوان ؟ چرا ضعف شخصیت پردازی برای بعضی از نقش ها وجود داره ؟ چرا بازی سیامک خواهانی بده ؟ چرا رادان فوق العادست ؟ و ....

 

 

راستی آقای صفار هرندی ، آقای جعفری جلوه و دیگر مسئولین فرهنگ این مملکت ، حالتان چطور است ؟ پیشانیتان عرق کرده ؟ دیدید وقتی نخواهید چیزی دیده نشود چگونه مردم تشنه ی آن می شوند ؟ این روزها سری به ورودی های ایستگاه های مترو ، پیاده روهای ولیعصر و انقلاب ، ویدئو کلوپ ها و همه ی خیابون های شهر زده اید ؟ سنتوری رسید ...بدو بدو ....فقط 1000 تومن ....بدو بدو ... آخرین فیلم مهرجویی .... سنتوری ... با صدای چاوشی ... زیر نویس اینگلیسی....کیفیت توپ ! ... بدو بدو ....بدون سانسور .... ببر گرم شی !

گرم شدید آقای هرندی ؟ حالا همه ی مردم ایران ( حتی آن ها که شاید سینما هم نمی رفتند ) دارند سنتوری را می بینند و به مملکت گل و بلبلی که ساخته اید فکر می کنند ! نه فقط به اعتیاد ، به ایمانی که دارید نابودش می کنید . مثل علی سنتوری . مثل هزاران سنتوری دیگر . می خواهید با سانسور جامعه رو اصلاح کنید ؟ متاسفم . فقط همین را می توانم بگویم . به قول علی سنتوری ، علی تن ها – علی پر غم ، " برو خودتو اصلاح کن ! "

برو ! خواهشن برو ! از این مملکت برو ! از این فرهنگ ! از این ارشاد ! از میان این مردم !

 


خبر تکمیلی : در بخش نظرات شماره حساب سنتوری آورده شده است .

 

 

+   شنبه 27 بهمن1386 / 1:43  / مجتبا | 

 

« در این متن توجه من بیشتر به سینمای داستانی است ، سینمایی که مردم ما بیشتر به سمت آن آمده اند تا سینمای مستند »

 

  

 

نوشتن در مورد سینمایی که بیش از صد سال از سن آن می گذرد و بعد از یک سکته  ، معلوم نیست به کجا می شتابد کار چندان ساده ای نیست.   

 

برای من هم که تنها چند زمستان از عمرم بیشتر نمی گذرد ، آنقدر کار آسانی نیست که بخواهم منصفانه به تفاوتهای سینمای گذشته و آینده نگاه بکنم که چه بر سر جوان صد ساله آمده. به آمار و ارقام و اسامی منتقدین هم اعتبار چندانی نیست. (دلیلش را می گویم). بالاخره چند خطی را که می خوانید تنها حاصل  نشستهای دوستانه و اسنادی بوده که در همین دو- سه سال اخیر با آنها برخورد کرده ام...   

 

همه ما سینمای متفاوت قبل از انقلاب را با فیلمهای «گاو» و «قیصر» می شناسیم. اسامی ای که هر ساله ار زبان منتقدین و کارگردانهای سینمای ایران با افتخار بیرون می آید و همیشه آنها را فیلمهای پیشروی زمانه خود می دانند. اما چرا هیچ کدام از آنها نامی از «خشت و آینه» نمی برند ؟ فیلمی که از لحاظ ساختار و محتوا می توان آن را از جمله آثاری دانست که بسیار جلو تر از فیلمهای یاد شده از سوی منتقدین است ، اثری که چهار سال جلوتر از گاو و قیصر ساخته شد. فیلمی که دو سال پیش تنها یک پلان آن در سینما فلسطین تمام تماشاچیان را به وجد آورد . مگر همان قبل از انقلاب فیلمهای : شب قوزی- اسرار گنج دره جنی – شام آخر – گوزنها- دایره مینا- کندو- تنگسیر و... نمی دانم دهها فیلم دیگر نبود ؟

 

مگر همان قبل از انقلاب نبود که جریان سینمای آزاد راه افتاد. جریانی که باعث ساخت فیلمهای متفاوت کوتاه و برگزاری جشنواره فیلم آزاد شد. جشنواره ای که در آن سید حسن بنی هاشمی-کارگردان هرمزگانی*،کیانوش عیاری ، عباس کیارستمی و... در آن معرفی شدند.   

 

 مگر همان قبل از انقلاب نبود که فیلمهای مستندی چون يك آتش ، تپه هاي مارليك ، جواهرات سلطنتي يا جام حسنلو ساخته شد . فیلمی که محمدرضا اصلانی کارگردان آن که امسال فیلم آتش سبز را در جشنواره فجر دارد عنوان کرد ؛ این فیلم با اینکه در سال چهل و شش ساخته شده ولی در همين دو سه سال اخير بعد از اکران آن در آلمان کارشناسان آلمانی گفتند : این فیلم اگر همان سال در آلمان ساخته می شد می توانست سینمای آلمان را دگرگون کند. فیلمی که به گفته خود اصلانی به خاطر آن تحصیل در رشته نقاشی در دانشگاه را رها کرد و به سربازی رفته بود تا خاطره تلخ برخورد نا مناسب برخی از دست اندرکاران سینما (!) را به خاطر آن فراموش کند.

 

 حتی چندی پیش با دیدن فیلم تجربی «شرح حال» خسرو سینایی که در همان سالها ساخته شده بود غافلگیر شدم که فیلمهایی که امروزه به عنوان یک اثر آوانگارد تلقی می کنیم چهل و اندی سال پیش توسط جوان همان سالها تجربه شده . البته در همان قبل از انقلاب به خاطر عدم وجود افراد متخصص در سینما ، ساخت فیلمهای متفاوت حرکت بسیار کندی را دنبال می کرد . به طوری که فیلمهای مستند و داستانی متفاوت آنقدر نیست که نتوان تمامشان رابه حافظه نسپرد.

 

ادامه ی متن در ادامه ی مطلب ...


ادامه مطلب
+   دوشنبه 22 بهمن1386 / 22:0  / | 
((تند تند میگم زود تموم شه سرتون درد نیاد)) -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- این نوشته احتمالاً باید دو سال پیش ، زمانی که سامان سالور فیلم خودش را با نام ((آرامش با دیازپام ده)) را ساخت نوشته می شد ، ولی به هر حال الان آن را می خوانید و شاید خواندش زیاد . نمی دانم .... ((آرامش با دیازپام ده)) فیلمی است مستند در مورد زندگی و آثارمحسن نامجو... برای افرادی که کاری همچون ((چند کیلو خرما برای مراسم تدفین)) را دیده اند ، شایدکمی غیر قابل باور باشد که سامان سالور به این شیوه هم می تواند فیلم بسازد. فیلمی که به جرات می توان گفت که هم در ساختار و هم در محتوا ضعیف است... حضور محسن نامجو در سینما با فیلم ((چند کیلو خرما برای مراسم تدفین)) پر رنگ می شود ، او با بازی در نقش یک پستچی ساده و تا قسمتی زیرک ، توانایی خود را در زمینه بازیگری نیز به رخ می کشد. شاید برای او بازی در همچین نقشی آنقدر هم سخت نبود ، او تا قسمتی از خودش را در این فیلم نشان داد. لازم به ذکر است که او ابتدا در رشته بازیگری تئاتر وارد دانشگاه هنر شد و سپس بازیگری را رها کرده و موسیقی مورد علاقه اش را در دانشگاه ادامه داد. فیلم ((آرامش با دیازپام ده)) از لحاظ تکنیک صدا برداری و صداگذاری هنوز دچار اشکالاتی است که به وضوح می توان صداهای اضافه و تصحیح نشده را روی بعضی از پلانها شنید. همان طور که واضح است این فیلم به زندگی یک آهنگساز و خواننده جوان پرداخته ولی در اصلی ترین قسمت آن یعنی صدا برداری و صداگذاری هیچ توجهی نشده . این بی توجهی را در تصویر برداری کار نیز می توان دید. کادر بندی ها (که اکثراً به سلیقه کارگردان بوده است) و حرکت های دوربین بسیار آماتوری است. به طوری که اصلاً نمی توان پذیرفت این حرکاتِ بد به عمد بوده و از پیش تعریف شده است. در فیلم ((فریدا)) که در مورد زندگی ((فریدا کالو)) نقاش مکزیکی ساخته شده است. تمام اجزای فیلم ارتباط تنگاتنگی با روحیات ، شخصیت و زندگی این نقاش دارد. چه در فیلمبرداری و چه در طراحی لباس و صحنه و... این تنها مثال کوچکی است برای فیلمی که در مورد یک هنرمند ساخته شده و چقدر کمک می کند به مخاطبی که قرار است در مورد زندگی یک چهره هنری اطلاعات کافی کسب کند ، با اینکه این فیلم یک فیلم داستانی بود. چندی پیش یکی از دوستان اقدام به ساخت فیلمی مستند در رابطه با زندگی یک نقاش هرمزگانی نمود ،که حاصل کارش فیلمی با زمان قریب به پنجاه دقیقه شد . اگر چه این فیلم در اکثر بخش ها بسیار خوب و قوی است ؛ چه صدا برداری ، تصویر برداری ، تدوین و فیلمنامه و... اما او هم مثل اکثر فیلمسازانی که در ایران فیلم می سازند از عهده یک کار به خوبی بر نیامد و آن هم نشان دادن شخصیت و درونیات هنرمند بود ، در غیر این صورت یک فیلم مستند یا بهتراست بگویم مستند بیوگرافی چه تفاوتی با یک مقاله یا یک مقدمه در ابتدای یک کتاب خواهد داشت. در فیلم ((آرامش با دیازپام ده)) ، محسن نامجو به خوبی توانسته تا قسمتی از روحیات و شخصیت خود را به بیننده نشان دهد اما کارگردان تا حدودی از شخصیت اصلی فیلم عقب مانده. یعنی این محسن نامجو است که خود را به بیننده معرفی می کند نه تلاش کارگردان برای هر چه بهتر نشان دادن این امر. البته تا قسمتی از این معرفی را در کارهای خودِ محسن نامجو می توان دید . محسن نامجو خودش را در آثارش معرفی کرده. تلاش کارگردان تنها در ترکیب بندی ها و قاب بندی هاست که به چشم می خورد و آن هم طوری که در بک گراند اشخاص ما شاهد عناصری در تصویر هستیم که تا قسمتی قصد نشان دادن پیشینه اعتقادی آن افراد را دارد ، اتفاقی که چند دهد پیش در سینما آمد و رفت و البته هیچ عیبی هم ندارد ، حتی در فیلم ((چشمان کاملاً بسته)) نیز شاهد این نوع برخورد در شخصیت پردازی هستیم ، صحنه ای که دختر جوان بیهوش روی مبل اتاق زایگلر افتاده بود دقیقاً نقاشی همان صحنه به دیوارِ پشت سرش نصب شده بود . حالا ما در این فیلم با تسبیح ، ساعت ، قالیچه ، عکس چه گوارا و ... روبرو هستیم. جمله (( تدوین کردن فیلم توسط خود کارگردان لطمه زیادی به آن می زند)) هم در مورد این فیلم کاملاً صدق می کند و سامان سالور با برشهای بی دلیلی که تنها می توان آن را بازی با گفتار کارکترهای فیلم دانست ، خواسته به نوعی طنز برسد که همین ضربه زیادی به کلیت فیلم زده یا حداقل تنها تا چند دقیقه ابتدایی فیلم می توان شاهد این شوخی بود. فیلم پر از پلانها یی است که حضورشان هیچ کمکی به پیشبرد فیلم ندارد و انگار تا قسمتی به حرافی نزدیک شده تا روایتی غیر خطی. البته خطی بودن روایت هم هیچ کمکی به این تصاویر نمی کرد ، اما شاید تدوین کردن فیلم توسط شخص دیگری باعث نجات این فیلم می شد .
+   شنبه 6 بهمن1386 / 2:36  / | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیست)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی





 

 RSS