تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

1

زنگ که زدی شیر آب ظرفشویی را بستم و هل هلکی رفتم سمت جالباسی . الان بود که می رسیدی و همه چیز به هم می ریخت . سریع شلوار لی پاچه پاره را کشیدم بالا و زیپ نکشیده پریدم تو راهرو . اول پله های طبقه سوم حس می کردم فقط چند متر دیگر داری تا پای در . در را که باز کردم داشتی دستت را به سمت زنگ می بردی که گفتم : زود بیا تو! به جای جواب این سلامم سریع پاکت سفید بزرگ وسایلت را انداختی تو و در را بستی .

 

 

2

لباست را که در می آوردی از سایه ای که روی دیوار می افتاد دلم هری ریخت پایین . قلبم تند تند شروع کرد به زدن . خدا لعنت کند سازندگان رنگ روغنی را .

 

 

3

چایی آماده س ، بریزم ؟

 

 

4

بعد از دو ساعت بالاخره گفتی : چرا؟ چرا اون کارو کردی؟

نمی دانستم چی باید در جوابت بگویم ! بعد از یک سال که نه به تلفن هایم جواب داده بودی و نه حتا حاضر بودی بشنوی چه می گویم یکدفعه بیست متر مانده به خانه گفتی دارم می آیم من چه می توانم بگویم ؟ بگویم همه اش تقصیر من بود ؟ نبود ؟ بگویم من دروغ گفتم ؟ نگفتم ؟ بگویم چرا هیچ حرفی نزدی ؟ زدی ؟ بگویم پل عابر پیاده یادته ؟ نیست ؟ بگویم مگر چقدر سرعت داشتیم ؟ ترمز که دست تو بود ! نبود ؟ شب بود ؛ درست ؛ غم بود ؛ درست ؛ خندیدی ؛ درست ؛ خندیدم ؛ درست ؛ گرم بودی ؛ درست ؛ داغ شدم ؛ درست ... اما ... اما نگفتی که بسه ! گفتی ؟ نگفتی نه ! ای لعنت به نه ... نه نه نه نه نه نه . همش که نه ! پس کی یه راهی یه مقصدی ! نمی شه که نشد ... همش نمی شه ! اگه بخوای وایسی و دنیا همینطور بگه نمی شه که نمی شه . می شه ؟ تقصیر منم بود . نمی گم نیست اما خودتم نخواستی . یعنی می دونی برداشت من غلط بود . اصلن من کلن همش برداشت غلط می کنم . حتا زمانی که با دست پس می کشیدی و با پا پیش . خب چکار کنم ؟ یعنی چی کار باید می کردم ؟ شب بود . سرد بود . بخاری تا آخر بالا کشیده بود . برف می آمد . رفتی زیر پتو . آمدی کنار پنجره . دیدمت . در انعکاس قرمز لامپ . قهوه ای پوشیده بودی ، با شلوار سورمه ای نخی که گرم گرم بود . دختر همسایه هم پشت پنجره بود . هیچ شبی نبود . اما آن شب بود . بود . مجبور بود باشد . اما من ... نه نه مجبور نبودم . خسته بودی . چشمانت خواب آلود بود . خوابیدی ...

 

5

رفتم که بیایم اما ...

 

6

حالا چه می خواهی ؟ جانم را ؟ مالم را ؟ روحم را ؟ همه اش مال تو ... هر چه می خواهی بردار و بکَن . من زخم هایم از صله گذشته . کار کار خودته . زود باش ...

 

7

دِ حرف بزن لعنتی ... بعد از یه سال اومدی فقط نگاه کنی تو چشمام ؟ من طاقتشو ندارم ... خلاصم کن!

 

8

-  بازگشت به دنیای تو همیشه برام گرون تمام شده ! باور کن . یادت می آد ؟ نمی آد ؟ هنوز که خیلی نگذشته . همین چند وقت پیش بود یادت آوردم . آخه تو که خنگ نبودی قبلنا ! گفتی بسه ... دیگه دارم بالا میارم . گفتم خب باشه . اذیتت نمی کنم . گفتی بی خیال بابا ... ما رو به کشتن می دی آخر ! دیدی نمردی ... دیدی من همیشه هم اشتباه نمی کنم ؟ دیدی نمی تونی این دفعه فرار کنی . یادته گفتم یه محکوم به مرگ همیشه نمی تونه فرار کنه . گفتی بی خیال بابا . حواست نبود . کُشتی ما رو ! گفتم بالاخره میام سراغت . حتا از اونور پیاده رو که تو خواب دیده بودی!

 

9

یادم نمی آید ! هیچ وقت اینجوری حرف نزده بودی ! هیچ وقت .

 

10

دستانش می لرزید . دست کرد در جیب شلوار سرمه ای رنگش و تیغه ی اصلاحش را در آورد . موهایش را از پشت بسته بود . من اینجوری بیشتر دوست داشتم . همیشه . به خصوص در انعکاس قرمز شب خواب ها . از جیب دیگرش چند نرگس وحشی دست چین شده ریخت روی فرش . بغض کرده بود . لبانش می لرزید . لبانش . دیدم که قطره ای از پیشانی اش ریخت روی لبه ی تیغ . اشکم نااختیار از چشمم رها شد . راضی بودم . گفت : مجبورم ... باور کن!

 

 

 

*عنوان  برگرفته از نام فیلمی ست از روبر برسون

 

 

+   شنبه 16 آبان1388 / 1:43  / مجتبا | 

1.JPG

...

بازگشت به دنیای تو همیشه برایم گران تمام شده ! باور کن . یادت می آید ؟ نمی آید ؟ هنوز که خیلی نگذشته . همین چند وقت پیش بود یادت آوردم . آخه تو که خنگ نبودی قبلنا ! گفتی بسه ... دیگه دارم بالا میارم . گفتم خب باشه . اذیتت نمی کنم . گفتی بی خیال بابا ... ما رو به کشتن می دی آخر ! دیدی نمردی ... دیدی من همیشه هم اشتباه نمی کنم ؟ دیدی نمی تونی این دفعه فرار کنی . یادته گفتم یه محکوم به مرگ همیشه نمی تونه فرار کنه . گفتی بی خیال بابا . حواست نبود . کُشتی ما رو !

...

 

+   پنجشنبه 14 آبان1388 / 0:45  / مجتبا | 

صندلی را بکش.

 

گردن من

 

            که از موی تو

 

                             باریکتر نیست!؟

 

 

+   دوشنبه 11 آبان1388 / 22:9  / مجتبا | 

 

به فتح تو نیازی نیست

قبلن از قلل مرتفع

زیاد پرت شده ام!

 

 

+   چهارشنبه 6 آبان1388 / 21:40  / مجتبا | 

حوادث در ایران شاید کمی با دنیا فرق کند ... ما اینجا با مواردی روبرو می شویم که گاهی جز انگشت حیرت نمی توانیم به دهان بگیریم . مطلب زیر نوشته ی فرزانه روستایی در روزنامه ی اعتماد است برای سهیلا قدیری محکوم به اعدام که صبح چند روز پیش در سکوتی محض به دار آویخته شد ...

 

سهیلا در شهر وحشی

 

 

سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود ديده، ديروز اعدام شد. نه کسي را داشت که براي اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتي بيرون در زندان اوين کسي منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسي بدن بي جان او را تحويل نمي گيرد و هيچ ختمي به خاطر او برگزار نمي شود. از همه درآمدهاي نفتي کشور فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد و از 70 ميليون جمعيت ايران تنها کسي که به او محبت کرد، سربازي بود که دلش آمد صندلي را از زير پاي سهيلا بکشد و به 16 سال بي پناهي و فقر و آوارگي او پايان دهد و او را روانه آن دنيا کرد که مامن زجرکشيدگان و بي پناهان و راه به جايي نبردگان است.سهيلا 16 سال پيش از خانواده يي که هيچ سرمايه مادي و فرهنگي نداشت تا خوب و بد را به او بياموزد، فرار کرد و ميهمان پارک هاي ميدان تجريش شد. حال او يک دختر شهرستاني يا دهاتي با لهجه کردي و لباس هايي بود که به سادگي مي شد دريافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اينجا بود که ميهمان ثابت گرسنگي و سرماي زمستان و گرماي تابستان و نگاه کثيف و هرزه رهگذران شد.پس از سال ها آوارگي در حالي که فرزند ناخواسته يي را حمل مي کرد، از سوي پليس دستگير شد و براي اولين بار در زير سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختي و گرسنگي و آوارگي کشيدن فرزند دلبندش را نداشت. وقتي وکيل در جلسه دادگاه از او مي خواهد که بگويد «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زير بار نرفت و باز تاکيد کرد من عاشق کودکم بودم زيرا به غير از او کسي را نداشتم ولي نمي خواستم فرزند يک مرد معتاد و يک زن ولگرد بي پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقيري که در دادگاه تکرار مي کرد من روي سنگفرش هاي خيابان و زير باران بزرگ شده ام، آن کودک بي پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد.اعدام بي پناه ترين ايراني اين سوال را مطرح مي کند که گناه ولگردي و هرزگي يک انسان فقير و بي پناه و راه گم کرده بزرگ تر است يا گناه جامعه ثروتمندي که براي فنا نشدن امثال سهيلا اقدامي نمي کند. قبح فسق و فجور سهيلا زشت تر است يا اينکه کسي در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگي به تن فروشي روي آورد. و در نهايت وجود امثال سهيلاي ولگرد و قاتل براي يک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرريخت و پاش زشت تر است يا بي تفاوتي نسبت به اينکه در لابه لاي کوچه پس کوچه هاي حوالي ميدان تجريش، انساني در اثر سرماي دي و بهمن چنان به خود بلرزد که براي نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه يي سپري کند. حال که از فقر و بي پناهي و به تعبير برخي، استضعاف امثال سهيلا احساس گناه نکرديم، از گرسنه ماندن او در خيابان هاي پر از رستوران تجريش شرمنده نشديم، و از اينکه جايي را نداشته تا شب هاي زمستان را در آن سپري کند. فرجام سهيلا قديري و کودک پنج روزه اش ثمره يک بي عدالتي و يک ظلم غدار اجتماعي است که براي سر و سامان و پناه دادن به امثال سهيلا چاره يي نينديشيده. اگر نگاه سنتي خشن و بي عاطفه سياه و سفيد جامعه خود را به تجربه ديگر جوامع متوجه کنيم، درمي يابيم بسياري از کشورها راه حل هايي را تجربه کرده اند. کشورهاي اروپايي مراکزي را داير کرده اند که هدف از سازماندهي آن پناه دادن به کساني است که براي مدت کوتاهي يا اساساً سرپناهي ندارند و بدون سرپناه فنا مي شوند. حتي در کشور ثروتمندي همچون سوئد يا انگليس زناني که در اثر اختلاف خانوادگي از خانه فراري مي شوند به مکان هاي تعريف شده يي هدايت مي شوند تا آرامش بيابند و به زندگي عادي بازگردند.براي جامعه يي که مفتخر است هرساله در مراسم و مناسبت ها تعداد ديگ هاي بار گذاشته شده صدتا صدتا اضافه مي شود و بسياري از نهادها با يکديگر رقابت مي کنند، تامين زندگي دو هزار يا پنج هزار نفر امثال سهيلا هزينه و سازماندهي کمرشکني محسوب نمي شود.اعدام امثال سهيلا به عنوان نماينده فقيرترين اقشار آسيب پذير که از يکي از دورافتاده ترين شهرهاي غرب کشور به تهران پرتاب شده، کدام حس عدالت طلبي کجاي نظام قضايي ما را اقناع مي کند و پاسخ مي گويد. آيا سهيلا قديري شهروند دارنده شناسنامه کشور ايران به خاطر محروميت و فلاکتي که کشيد و نقل آن، اشک همگان را در دادگاه درآورد بايد غرامت دريافت مي کرد يا حکم اعدام. يک هفتادميليونيوم درآمدهاي نفتي ايران که بالغ بر 735 ميليارد دلار مي شود معادل 10 هزار و پانصد دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. سهم سهيلا به عنوان عضوي از جامعه 70 ميليوني ايران با يک حساب سرانگشتي 10500 دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. در شرايطي که بسياري از اقشار جامعه ايران با تحصيل در آموزش و پرورش و تحصيلات دانشگاهي مجاني و با دريافت يارانه هاي بهداشتي، غذايي و دارويي بسيار بيشتر از 10500 دلار از سهم درآمد نفتي تسهيلات دريافت کرده اند، سهيلا به عنوان شهروند جامعه ايران هيچ گاه امکان بهره مندي از هيچ تسهيلات دولتي و ملي را نداشت. به همين لحاظ سهيلا به عنوان کسي که نتوانست از هيچ امکاناتي بهره مند شود، بايد حداقل 10 ميليون و 500 هزار تومان سهم خود را از درآمدهاي نفتي 30 سال گذشته دريافت مي کرد. و نيز به خاطر محروميت هايي که به آن دچار شد و عقب ماندگي و عقب افتادگي مضاعفي را بر او تحميل کرد، مبالغ ديگري را نيز بايد به عنوان خسارت دريافت مي کرد. به اين ترتيب سهيلا با داشتن 10 ميليون و 500 هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقي را اجاره کند، کار شرافتمندانه يي را بيابد و شب ها از گرسنگي و زمستان ها از سرما به خود نلرزد. شايد او مي توانست خانواده يي تشکيل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه مي کرد و نيز فرصت مي يافت به جاي کشتن فرزند دلبندش با شيرين زباني و شيطنت هاي کودکانه او آرامش يابد. اما سهيلا به جاي آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او ديگر گرسنگي نمي کشد، از سرما به خود نمي لرزد و نگاه هاي هرزه را تحمل نمي کند. بي ترديد در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحيم آرامش يافته است.

 

 

+   دوشنبه 4 آبان1388 / 22:41  / مجتبا | 


فیلم "صداها" ساخته ی فرزاد موتمن و فیلمنامه ی سعید عقیقی را در جشنواره ی فیلم فجر دیدم . فیلم بدی نیست که البته می توانست بهتر هم باشد . فیلمی که به ذات سینمای مدرن نزدیک شده است . کاری به خود فیلم ندارم . نوشته  ایی که در زیر می آید شکواییه های فیلمنامه نویس این فیلم است در باره ی اکران افتضاح فیلم و مسائلی که می تواند برای فیلم های مشابه دیگر هم رخ دهد . خواندم و گفتم بد نیست شما هم بخوانید ...

میعاد در لجن


این را نمی نویسم که چیزی را تغییر دهم؛چون دریافته ام که خوش بو ترین گل نیز تعفن مرداب صدسال مانده را تغییر نخواهد داد.این را می نویسم که درتاریخ بماند؛که کسی در آینده بداند که جز مشتی چاپلوس و لوده و مزدور و مزور وشارلاتان و هفت رنگ و ریاکار؛که چارچنگولی بر روح و ذهن و باور هنر دوستان چسبیده بودند و رهاشان نمی کردند،کسان دیگری نیز در این سال و زمانه بر این خاک می زیسته اند.و آن که از پس کاروان می آید  با خود نگوید که اینان همگی مشتی دون پایه و فرومایه بودند و به ماندن نمی ارزیدند.شاید کسانی باشند که این راه رابگیرند و بیایند و امیدوارباشند که عرصه به تمامی از آن دونان و فاسدان نبوده و نخواهد بود،و صحنه یکسر ازمردمی ومردمان خالی نمانده است و نمی ماند.اکنون در دور کامل لجن،سینما از آن چه باید باشد و می تواند باشد فرسنگ ها فاصله گرفته است.دروغ،تبعیض،حق کشی و پلیدی به صورت امری رایج و طبیعی درآمده وگویی جزاین چیزی نباید باشد.حق این است که وقتی از کنار تابلوهای تبلیغاتی یا سردرسینماها می گذریم از دیدن این تصاویر عنیف و حماقت مستولی بر ذهن و زبان سازندگان شان سرمان را از خجالت پایین بیندازیم و بگذریم و دل مان را به فروش بلیت ها خوش کنیم و خودرا فریب بدهیم که "چرخ سینما باید بچرخد"و سینمای "پر مخاطب"ی داریم. انگار پدری به جای کوشش در جهت فراهم کردن رفاه دختر تازه بالغ اش،او را روانه خیابان ها کند تا خرج خودش را در بیاورد و استدلال اش این باشد که "چرخ زندگی باید بچرخد"و دل خوش دارد به این که دختر "پر مخاطب"ی دارد!این توهین آمیز ترین جمله ای ست که می توان نثار دوستداران سینما کرد. مگر فروشندگان این کالاهای کریه که ظاهر و باطن خفت بارشان راه را بر هرگونه تفکر بسته است،خدمت گذار چیزی جز جیب گشاد خودبوده اند؟آیا با این همه سرمایه و مشتری که از آن دم می زنند،ذره ای بر کیفیت مهملات شان افزوده اند؟یا بدتر،سوراخ دعا را یافته اند و اراجیف رقت انگیزشان از فیلم فارسی های دهه 1330 هم عقب افتاده تر و حماقت بار تر به نظر می آید؟این همان دروغ بزرگی نیست که برای سرکیسه کردن بینندگان مان به خوردشان می دهیم؟چه کسی گفته است که برای بالابردن تعداد تماشاگران،باید تئوری "کاباره ارزان قیمت" را که همان پنجاه سال پیش هم کهنه به نظر می امد،دوباره علم کرد؟یا چه کسی گفته است که سطح سلیقه مخاطبان را باید مشتی جاهل تازه به دوران رسیده معین کنند؟از کی تا به حال بی فرهنگ ها در زمینه سینمای فرهنگی صاحب نظر شده اند؟آیا اصلا تقسیم بندی سینما توسط چنین افرادی ،خود به خود به معنای تحقیر مفهوم "فرهنگ"نیست؟محافل سینمایی که فقط در زمینه دریافت بودجه برای برگزاری جشن ها پیداشان می شود،امروز کجاهستند؟نکند فضولات متعفنی که به مدد مافیای بخش دولتی دوهفتگی ساخته می شوند و به واسطه مافیای بخش خصوصی یک ماهه اکران می شوند،در ردیف "آثار هنری"اند و ما بی خبریم؟ بگذارید کمی از برگ های تاریخ اندوهبار سینمای مستقل این ولایت را ورق بزنیم تا بدانیم که در این سال ها پیش نیامده و فقط فرو رفته ایم:چهل و چند سال پیش،صاحب سینمایی که مجبور شده بود سیاوش در تخت جمشید فریدون رهنما را اکران کند،خودش جلوی در سینما ایستاده بود و به همان چند علاقه مندی که می خواستند بلیت بخرند ووارد سینما شوند،پیشنهاد می داد که وقت شان را بی هوده تلف نکنند ،چون"فیلمش خوب نیست!"با این شیوه ،فیلم زودتر از کف فروش پایین می امد و مدیر عزیز دوباره می توانست شمسی پهلوون و چهار تا شیطون را برای بار چندم روانه پرده کند.البته با احتساب زمان،پرت ترین فیلمفارسی های پنجاه سال پیش به مراتب بر کپی های خجالت آور امروزین شان برتری دارند،اما تقریبا سرنوشت تمامی فیلم های مستقل و متفاوت در تاریخ سینمای ایران چیزی جز این نبوده است.آن ها تاوان تن ندادن به ابتذال را تمام و کمال پرداخته اند و اکنون نوبت به ما رسیده است.شش سال از اکران واپسین فیلم نامه ساخته شده ام می گذرد:شب های روشن،که با مظلومیت تمام، در سکوت کامل و فقط در سه سینمابه نمایش درامد،امروز دلبستگان بسیاری دارد که به خاطر دیدن لودگی و فرومایگی به سینما نمی آمدند و نمی آیند. و امروز با سینما قهرند چون فیلمی نمی یابند که به شعورشان احترام بگذارد...و امروز نوبت به صداها رسیده است .به راستی چه کسی از اکران موفق چنین فیلم کوچک و جمع و جوری ممکن است به خود بلرزد و با تمامی وسایل ارتباط مخاطبان با فیلم شود؟چرا روزی یک سانس و آن هم تمامی سانس های مرده چند سینما طوری برنامه ریزی شود که حتا دوستداران صداها هم نتوانند فیلم محبوب شان را ببیند؟مشکل اصلی این نیست که چنین فیلم هایی امکان مقایسه میان اندیشه و جهل را به وجود می آورند؟و نکته در این نیست که همین فیلم های کوچک مشت دروغگوهای بزرگ را به سادگی باز می کنند؟فیلم هایی که هزینه شان چند برابرصداهاست و دستاوردشان چیزی جز شرمساری و تمسخر نیست؟
صمیمانه امیدوارم هرچه زودتر "گروه فیلم های بی فرهنگ" نیز با همین عنوان به وجودآید و جشنواره ای برای آن ها به وجودآید و "زرشک زرین"نیز که امروز برای ربودن اش رقابت از هر زمان دیگری شدید تراست،به محصولات شایسته و فرح بخش سینمای "ملی" ایران که در عین نارضایتی ملت همچنان به حیات انگلی و ننگین خود ادامه می دهد،با عزت و احترام فراوان اهدا شود و حمایت های بی حساب و کتابی که در طول سال ها نثار چنین خزعبلاتی شده،جایگاه خودرابیابد.خوش بختانه  فهم تماشاگر ما هنوزتا سطح تهیه کنندگان فیلمفارسی  پایین نیامده و به رغم کوشش مافیای تولید،مافیای سینمادار و مافیای سینمایی نویس که در حقارتی وصف ناپذیر،ذره بین به دست به دنبال"ساختار فیلمفارسی"می گردد،هنوز فرق بین فیلم جدی و مهمل راتشخیص می دهند. میعاد ما با مشتاقان فیلم جدی،حتا در میان لجن نیز پابرجاست.شب های ما هنوز روشن است و صداهایمان  هم چنان رساست. مارا با نشخوار کنندگان فضولات گذشته کاری نیست. ما آیندگانیم.
                                                                                                     
                       

+   جمعه 1 آبان1388 / 20:36  / مجتبا | 

 

 

1

 

بیمارم!

...

وجدانت را

دست کاری می کنم

که اگر خراب شدی

بهانه ای باشد ...

 

 

2

 

زبانم

قاطر است

بر توصیف زیبایی هایت!

 

 

+   پنجشنبه 30 مهر1388 / 15:13  / مجتبا | 

در ردیف منظم درختان خشک پاییزی ، جایی در خیابانی که برای اولین بار با هم قهوه خوردیم ، یادگاری گذاشتیم . مثل همه ی جوان هایی که نمی فهمند روزگارشان چه خوش می گذرد . می گذرد و دیگر نمی آید . بطری آب معدنی دستت بود و کلاهت روی سر من ، مبادا سرما بخورم . نگرانم بودی!

گفتی بیا نزدیک تر ؛ می خواهم چیزی در گوشت بگویم . نزدیک تر که شدم با پنجه های لاغر و بلندت پرتابم کردی روی شمشادهای ترد کنار خیابان . کنار درختی که یادگاری شد برایمان . شمشادها کم طاقت بودند و پرت شدم روی باغچه ی شهرداری . خندیدی ؛ از ته دل . همانطور نشسته و خاک آلود خندیدم ؛ بلند بلند ؛ از ته دل . خوشحال بودیم . هر دو . درونمان چیزی می گفت آدم یکدیگر را پیدا کرده ایم .

 

سال ها می گذرد . من گوشه ای از اتاقم و تو گوشه ای از اتاقت با آن پرده های راه راه آویزان که اگر خانه اتان را عوض نکرده باشی می دانم گاهی کنار می زنیشان تا مهتاب را روی پلک ها و گونه هایت حس کنی ، گاهی همدیگر را مرور می کنیم . مثل آخرین شب که برف می آمد و از پشت پنجره تصویر مرا می دیدی که نگران بودم . نگرانت بودم!

 

نزدیک همان روز یادگاری ام . نمی دانم چند وقت است سری به آن درخت و آن خیابان و آن شمشاد و آن شب ها نزده ام . شاید تا به حال همه اشان را قطع کرده باشند . شاید ...

 

 

+   چهارشنبه 29 مهر1388 / 23:55  / مجتبا | 

+   یکشنبه 26 مهر1388 / 23:3  / مجتبا | 

آخ خ خ خ خ خ خ ... محسن!

 

نمی دونم چرا تصمیم گرفتم یک سری مواردی که در زیر می بینید رو با شما به اشتراک بذارم . شاید به هم نزدیکتر شدیم!

 

1 – کتاب : پیشنهاد می کنم کتاب "تبعید و سلطنت" اثر آلبر کامو و ترجمه ی نرگس قندچی رو از نشر قصه بخونید . شامل هفت داستان نیمه بلند به قیمت 1800 تومان . توضیح خاصی نمی دم اما بی مناسبت با حال و هوای این روزهامون نیست .

 

2 – فیلم ایرانی : از فیلم های روی پرده "تردید" و "بی پولی" رو دیدم . اولی رو در جشنواره و دومی رو اخیرن . هر دو فیلم متوسطند و بعضی جاها ضعف دارند . اگر می خواهید کمی بخندید و از قضا ابتدای زندگی مشترکتون قرار دارید "بی پولی" بد نیست . اگرم می خواهید یادی از شکسپیر و البته میزانسن های دقیق سینما بکنید  "تردید" بد نیست .

 

3 – فیلم غیرایرانی :  به شدت توصیه می کنم "شکستن امواج" از لارنس فون تریه ی بزرگ رو ببینید . اگر له نشدید با من!

 

4 – موسیقی بی کلام : "موسیقی برای پیانو" اثر علیرضا مشایخی و پیانوی فریماه قوام صدری . این اثر را مشایخی برای موسیقی مقامی ایران نوشته و شامل پنج قطعه است . نشر هرمس همیشه برای غافلگیر کردن چیزی در چنته دارد .

 

5 – موسیقی سنتی – ملی ایران : بهترین پیشنهاد "رسوای زمانه" از همایون خرم و صدای علیرضا قربانی ست .

 

6 – موسیقی باکلام : یک کلام ، "آخ(یا اخ یا اوی)" جدیدترین اثر محسن نامجو ! تا گوش نکنید نمی فهمید چی میگم . بسیاری از مرزهای اخلاقی و عرفی ما ایرانی ها در این آلبوم از بین رفته . ضمن اینکه نوازندگی و کلام این آلبوم نسبت به "ترنج" پیشرفت زیادی داشته . فقط به اسامی آهنگ ها توجه کنید همه چیز دستتان می آید :  همش – شمس – دلا دیدی – قشقایی – بی نظیر – خان باجی – سیلیتو لیندو – گلادیاتورها (فقیه خوشگله)

 

7 – خبر خوب : "به رنگ ارغوان" فعلن رفع توقیف شد !

 

8 – خبر بد : همه چیز بوی سیاست می دهد این روزها .

 

9 – خنده : دستشویی ایرانی با تمام امکانات!

+   سه شنبه 21 مهر1388 / 10:34  / مجتبا | 

 

 

از فیثاغورث بپرس!

"خر"

در قضیه ی "او"

وقتی مسیر بسته است

و سه ضلع همیشه به هم می رسند

کشف شد ...

 

 

 

+   چهارشنبه 15 مهر1388 / 22:38  / مجتبا | 

من

تو را ارجاع می دهم

به سطرهای سپید پس از این

که روزگاری برایت نوشته ام :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+   یکشنبه 12 مهر1388 / 22:11  / مجتبا | 

 

با اینکه می دانم همه ی ما درون بازی سیاهی قرار داریم و راست و دروغ این روزها عین هم شده اند و سیاست بیش از همیشه کثیف است و می دانم که نمی دانم اما چیزی ست ته دلم که می گوید بگو ؛ بگو : تولدت مبارک مهندس ...

 

+   سه شنبه 7 مهر1388 / 4:35  / مجتبا | 

برای آذر و دلتنگی هایش

 

این روزها کمی کلافه ام . دلم برای نوشتن تنگ شده . برای خواندن . بلند بلند خواندن : " ماهی ها چقدر اشتباه می کنند ؛ قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند ؟! " مهرماه است دیگر . ماه آغاز نوشتن . آغاز درس و کلاس و مدرسه و معلم و مبصر و هم شاگردی و رفیق . زنگ انشا و زنگ ورزش . همیشه این دو زنگ را دوست داشتم .

آن قدیم ها دلم برای کاغذ و قلم تنگ می شد و این جدیدها برای صفحه ی سیاه کیبورد . حروف سفیدی که همیشه گرسنگی ام را سیر می کنند . گرسنگی ای که در پاییز بیشتر هم می شود .

پاییز!

آه ، که چه فصلی هستی .

دوست دارم روی شانه هایت دست بگذارم و کنارت قدم بزنم . چند قدم که رفتیم بزنم پشتت تا همه ی خاطراتت را بتکانم . خاطراتی که از مهرت شروع می شود و در آذرت ناتمام می ماند .

همیشه بی معرفت بوده ای . همیشه آخر داستان رهایم کرده ای . همیشه همینطور بوده ای . بلاتکلیف . سردرگم . گاهی گرم و گاهی سرد . گاهی غمگین و گاهی خندان . با همه ی این ها دوستت دارم .

بیا کمی دیگر راه برویم . در عصر خلوت یک روز بارانی از چهار راه ولی عصر تا پل ستارخان . برویم از کنار میدان ولی عصر رد بشویم . از کنار گالری صبا ، از کنار فرهنگسرای هنر ، از کنار نشر ثالث و نشر چشمه . از زیر پل و بوی قهوه ای که می آید .

پاییز ، من تو را خیلی دوست دارم . بیش از تمامی فصل ها .

پاییز ، تو بوی برگ می دهی . بوی برگ باران زده . بوی عصرهای دلتنگی ام . بوی قدم زدن . بوی تنهایی های دوست داشتنی ام . بوی از پشت عینک خیس مردم خیس را تماشا کردن . بوی خنده های مردم شادمان . بوی کودکی و میزهای چوبی کلاس . بوی نیمکت های خیس و خالی پارک ساعی . بوی نم . بوی شمال . بوی پیپ . بوی سیگار . بوی مژه های خیس می دهی . بوی باران .

آخ باران . این روزها زیاد می بینمت . از پشت شیشه ی ماشین تا پشت پلک هایم . دلم گاهی میگیرد . من تو را هم دوست دارم . اصلن پاییز بدون تو چیزی کم دارد . راستی ، تا به حال نشسته ای ببینی آدم ها همینطور بی تفاوت از زیرت رد می شوند ؟ می دانی می توانی معجزه کنی ؟ می توانی دو نفر را بی اراده بکشانی کافه نادری ؟ بکشانی خیابان ؟ ببریشان به مهمانی چای و قهوه ؟ بکشانی شان به خاطرات و گذشته ها ؟ ای کاش قدر معجزاتت را می دانستند . باران ، من و دوست هایم قدیم ها با تو فامیل بودیم . یادش بخیر .

پاییز جان ، بگذار به تو برگردم . طراوتت طعم انار می دهد . انار دانه شده ی قرمز سر کوچه های شمرون . بوی طالبی هم می دهد . طالبی های جاده ساوه . بوی بلال هم می دهد . بلال در شب های تهران . بوی امامزاده صالح . تجریش . بازارچه ی تجریش . بوی باغ فردوس . بوی ظهیرالدوله . بوی فروغ . بوی فین . بوی نیاسر و مشهد قالی .

راستی ، این را هم بگویم و بروم ؛ بوی یک چیز خاص هم می دهی : بوی جدایی و قدم زدن در حاشیه ی اتوبان حقانی و حلقه ی اشکی که هیچ سواره ای نمی فهمد ... 

 

+   یکشنبه 5 مهر1388 / 1:31  / مجتبا | 

در جنبش غیر متاهل ها

ظهور افراد مترقفه اکیدن ممنون!

از حضور شما منتظریم !

این گونه می گفت :

ذهنی که باطوم خورده ...

گر سبز کنی ز قوره خرما خوری !

خرعایق هر چه لایق !

شتر در خواب بیند چند دانه

سد دانه یاقوت دسته به دسته هم دهیم !

ایران من ...

ویران من ...

 

 

+   پنجشنبه 26 شهریور1388 / 18:33  / مجتبا | 

چند وقتی ست به سبک و سیاق گذشته روزنوشت ننوشته بودم . تا امروز عصر ؛ همین چند لحظه پیش . خودتان که حساب دستتان است : جمعه و عصر دلتنگی های مدام ...

 

1 – فکر کن 85 متر فضا بهت دادن . با فرش و موکت و پشتی و میز و صندلی و کتابخونه و کامپیوتر و ضبط و ... .

می گن بعد از 5 سال که شب و روز با این و اون اینور و اونور بودی ، دیگه باید تنها زندگی کنی . اونم تو یه شهر دیگه . گرچه خونت اینجاست اما غریبی . دیگه نمی تونی خیلی کارها رو بکنی . دیگه از خاطره ماطره خبری نیست . همینه که هست !

 

2 – بعضی موقع ها ، تو بعضی روزا ، یاد بعضی آدما بدجوری میریزدت بهم . مثل آنفولانزای بی نوعی میمونه که هنوز کشف نشده . آب از همه جات می زنه بیرون . ده تا جعبه دستمال کاغذی هم افاقه نمی کنه . از دکتر و آمپولم کاری ساخته نیست . گذشته ها رو نمی شه درمون کرد . گذشته ها بدخیمن ...

 

3 –      کاش این شب ها که دل ها بوی صفین می دهند

                 یک نفر زنگار را از ذوالفقارت می زدود

 

4 – دیشب واسه همه دعا کردم ؛ برای خودم از همه بیشتر .

 

5 – این روزها خیلی چیزها می نویسم اما چه فایده !

 

6 – باید یه فکری بکنم ...

 

7 – من دلم می خواد یه حرفایی رو به یکی بگم .

 

8 – بوی پیازداغ و آش رشته میاد .

 

9 – همه چیز مرتبه .

 

10 – این روزها "فاضل نظری" می خونم :

 

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند  یک روز گل ها را !

 

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم ؟

((خودم)) پرورده بودم در حواریون یهودا را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را !

 

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را ؟!

 

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را !

 

چه خواهد کرد با ما عشق ؟! پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

 

11 – سه – چهار روزی هست وارد 25 سالگی م شدم .

 

12 – همین .

 

 

 

+   جمعه 20 شهریور1388 / 19:4  / مجتبا | 

فقط سر خط چند خبر :

 

تکذیب گفتگوی صبح شبکه ی خبر

تشکیل دادگاه مجرمان

                              و

                                 اعتراف چند بی پدر

از نسل مردم خردمند اما زودباور

شایعه های همه از اصل راست و چپ

                                            تخم پدربزرگ از کار افتاده و بی هدر

تصادف بزرگ در اتوبان صدر

با

 سخنان مهم رئیس جمهور

و

کمک به محرومان با چند بیل نه تبر!

مخمل و عنکبوت اصل برای چند دسته خر

تولید مجرم با کمترین خطر!!!

"بیا جنس اصل چینی ببر"

داد می زد کارگری در

     تجاوز به اجناس زیر کمر

           "بخر کبریت اصل توکلی

                                  بی خطر"

ای با خبر

ای بی خبر

 

 

 

+   جمعه 13 شهریور1388 / 15:6  / مجتبا | 

e6suf7jzvkplyqiaz0e2.jpg

 

چیز زیادی نمی توانم بگویم ؛ جمعه ای که گذشت پس از روزهای زیادی "خانه"امان را گذاشتیم پشت سر و آمدیم ...

یک روزی مفصل روایت خواهم کرد .

دفتر فروغ را که باز کردم "جمعه" آمد :

 

جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز

جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار

جمعه ی خمیازه های موذی کشدار

جمعه ی بی انتظار

جمعه ی تسلیم

 

خانه ی خالی

خانه ی دلگیر

خانه ی دربسته بر هجوم جوانی

خانه ی تاریکی و تصور خورشید

خانه ی تنهایی و تفال و تردید

خانه ی پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر

 

آه ، چه آرام و پرغرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه ، چه آرام و پرغرور گذر داشت ...

.........................................

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+   یکشنبه 8 شهریور1388 / 13:6  / مجتبا | 

چای به دست

باز می کنم پنجره را

باد با ولعی تمام بوسه می خواهد

چه کنم؟!

این لیوان لعنتی

با دسته ی انگشتان نازک و لاغرت

طعم لب هایت را می دهد

...

بادا باد

من به تو خیانت نخواهم کرد

...

چای که می نوشم

داغ تر از همه ی مذاب های دنیا

پرت می روم لب جاده چالوس

یک لیوان برای دو نفر

یک سبد میوه و ریحان

دو جفت لب خندان

و

چرخ روی ماسه های خنک شب

رها در باد

روان در آب

 

باز می شوم از دستت

 

خرده هایت را جمع می کنم از روی زمین

و

از سطح ساده ی صداقت ساطع می شوم سمت سفره آسمان

 

پنجره را می بندم

باد با التماس به شیشه می کوبد

و من

به فکر جدایی خورشیدم ز ماه!

 

 

+   سه شنبه 27 مرداد1388 / 16:33  / مجتبا | 

ترمز!

صلات ظهر

اذان با جیغ هم خورد

جوش خون روی آسفالت

کنار جدول ترسوی خیابان

رنگ پریده و حیران

ترازوی دخترک شهر

عدالت وجدان های خاموش شده بود

با عقربه های در رفته

                         وزن آدمکان رهگذر

                                     از خروارها آهن قراضه بیشتر بود

عابران عصر رژیم ها

مثال مترسکانی آهنین

خیره به رد خون

تاسفی کوچک        و        آخ!

 

من

سیگاری

          کشیدم

                 بیست و سه کیلو معصومیت

                                                روی زمین

دود شد

...

بخواب دخترک!

وزن این شهر زیاد است

و جا برای ترازویت

 

 

+   جمعه 23 مرداد1388 / 19:33  / مجتبا | 

ریاست جمهوری دکتر محمود احمدی نژاد را به پیشگاه امام

 

 

 

 

زمان(عج) ، مقام معظم رهبری و

 

 

 

 

 

 

ملت فرهیخته و انقلابی ایران تبریک و تهنیت

 

 

 

 

 

 

 

 

عرض می کنم و از خداوند منان برای ایشان در راه خدمت به مردم و اعتلای نام جمهوری

 

 

 

 

 

 

 

اسلامی ایران طلب موفقیت دارم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 این یک پیام کاملن جدیست

 

+   پنجشنبه 15 مرداد1388 / 1:8  / مجتبا | 

بعضی جملات خیلی ساده اند . به سادگی آب خوردن از لیوانی دهان گشاد . بعضی جملات در عین سادگی به راحتی هضم نمی شوند . زورشان زیاد است . مثل آب خوردن از دهانه ی باریک یک قمقمه ی مسی جنگی که درب و داغون شده و آب با ناله و التماس ازش می چکه .

این ها را گفتم که بگویم علی را حیران و گیج تو پیاده رو پیدا کردم . بعد از این که سیگاری گرفت گفت : (( الهام وقتی می خواست ازم جدا بشه گفت : "دیگه دوستت ندارم" . می دونی یعنی چی ؟ می دونی همین سه کلمه چقدر حرف توش ریخته . مثه این سی دی های mp3 و mp4 می مونه ؛ ظاهرش عین همه ی سی دی هاست اما توش تا خرخره پُره . آره ، تا خرخره تو این کلمه ها حرف ریخته . از اولین کلمه ای که روز اول بهش گفتی تا کلمه هایی که بعد از رفتنش حتا فرصت نکردی بگی . دیگه یعنی هیچ وقت . یعنی هیچ موقع . یعنی از اولش تا آخرش . یعنی تا ابد . یعنی اصلن انگار نبودی . یعنی نیستی . وجود نداری . خری . احمقی . دیوونه ای . یعنی یه رودخونه ی بدون پل . یعنی تا دنیا دنیاست . یعنی تا آخر ... تا آخرت . )) سیگارش رو زیر پا له کرد . نگاهی به آسمان کرد و گفت : (( دوستت که دیگه نگو . یه دنیا حرف تو این کلمه ست . تو هر حرفش . حتا تو نقطه هاش . نقطه هایی که همیشه با همن . جفتن . هر چی بگم کمه به خدا . عین زندگی . عین زنده بودن . ))

به ندارم که رسید بغض کرد و رفت . فکرم مشغول ندارم شد . فقط به خاطر یک نون! عجیب نیست! چرا خیلی فعل ها با نون شروع می شوند ؟ نیستم ، نمی خواستم ، نخواستیم ، نمیشود ، ندارم ، نشد و ... همین نون که آخر قصه ها آجر میشه تو سرمون . مثل : قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونش ... 

+   پنجشنبه 8 مرداد1388 / 1:27  / مجتبا | 

- : برای نبودنت نیست که هستم .

- : مزخرف نگو! تا وقتی هستی ، هستی ؛ وقتی نیستی ، انگار نبودی !

 

+   سه شنبه 6 مرداد1388 / 19:16  / مجتبا | 

 

 

+   یکشنبه 4 مرداد1388 / 22:52  / مجتبا | 

شب بود . راسته ی حسینیه ی ارشاد را گرفته بودیم و کنار هم قدم می زدیم . گفت : "عشق آدم باید اندازه ی آدم باشد . قواره ی آدم باشد . به آدم بیاید و دیگران آدم را مسخره نکنند ." سرم را به نشانه ی فهمیدن تکان می دادم . نمی دانستم یا نمی خواستم بدانم چه می گوید .

 

چند شب است  کنار حسینیه ی ارشاد می ایستم . از وقتی جدا شده ایم مدام دنبال اندازه ام می گردم! گاهی به آدم هم فکر می کنم . به آدم بودن . به اندازه ی آدم بودن .

 

 

+   جمعه 2 مرداد1388 / 17:59  / مجتبا | 

 

تصادف ؛ همیشه به این موضوع فکر می کنم . این که چه قدر تصادف در زندگی ام کم است . چه قدر بی حادثه ام ، یا بهتر بگویم بی حادثه بوده ام . تا دیروز . تا ساعت پنج عصر . تا چهارراه ولی عصر . تا تئاترشهر . تا نیمکت سیمانی گرد جلوی تالار اصلی . زیر سایه ی چناری که تازه آب داده شده بود . و         ناگهان          تصادف .

 

از وقتی یک دیگر را ندیده بودیم چند سال می گذشت . درست نمی دانم چند سال ، اما هم سالش را می دانم و هم چندش را . آخرین بار آخرین جمله ها را گفته بودم : "یه روز هم دیگر رو می بینیم . روزی که کرخت شدیم . روزی که حال پیاده روها رو نمی فهمیم . روزی که همه ی شهر و خیابوناش برامون یه رنگه . روزی که از دو طرف خیابون ، بدون اینکه دست برای هم تکان دهیم ، می گذریم ." گفت : "ندیدن و نگذشتن هم گاهی حادثه است . خودت گفتی! " پلکی زد و رفت . تکیه دادم به همان چنار تازه آب داده شده . سخت تشنه ام بود .

 

 

+   سه شنبه 30 تیر1388 / 14:16  / مجتبا | 

 

ایستادم سر چهارراه . آب گلویم را قورت دادم . دستانم می لرزید . چراغ قرمز بود . سی و هفت ثانیه ، سی و شش ثانیه ، سی و پنج ثانیه ... . پلیس لحظه ای نگاهم کرد . پسرک دعا فروش به راننده ها التماس می کرد . نوزده ثانیه ، هجده ثانیه ... یک آن ترس برم داشت . نکند ... سرم را سمت ماشین ها چرخاندم . تصمیمم را از قبل گرفته بودم . سه ثانیه ، دو ثانیه ، یک ثانیه ؛ ماشین اول نه ، ماشین دوم ...

 

 

+   جمعه 19 تیر1388 / 0:3  / مجتبا | 

+   سه شنبه 16 تیر1388 / 13:14  / مجتبا | 

کسی نمی داند من این روزها به چه چیزی فکر می کنم ؟!

لطفن مرا راهنمایی کنید !

به یابنده مژدگانی هدیه می کنم.

 

 

 

+   دوشنبه 15 تیر1388 / 16:45  / مجتبا | 

 

آخرین امتحانم هم تموم شد ...

می خوام برم یه جایی ...

به کمی استراحت کنم.

جایی همین نزدیکی هاااااااااااااا

 

 

+   دوشنبه 8 تیر1388 / 18:13  / مجتبا | 

فکر کن ؛ این ساعت شب برای خودم چایی دم کرده ام تا بلکه کمی آرام شوم . از طرفی هم سکسه ام گرفته ! سهیل هم در رختخوابش به سکسه های من می خندد و باز فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند . می خوابد . می گوید دیشب نخوابیده و تا صبح کابوس می دیده . تمام سرم درد می کند . دیگر دارم بالا می آورم . دیگر نمی توانم این پیرامون کثیف را تحمل کنم . آن از انتخابات و دو ماه تلاش شبانه روزی ام و تلاش هم نسلانم که با یکی از بزرگترین فریبکاری های تاریخ بر باد رفت و نیش و کنایه ی بعضی ها بلندتر از قبل پتک شد سرمان ، این هم از امتحانات ترم آخرم که یکی پس از دیگری قهوه ای از آب در می آید! به همه ی این ها اضافه کنید آینده ای تیره و تار برای خودم و هم سن و سالانم ، ریاست جمهوری م – الف ، دروغ و تزویر و ریا در جامعه ، بی اعتمادی مردم به هم ، احساس فریب خوردگی و ذلت ، خس و خاشاک بودن ، نگرانی بابت آینده ی خواهر و برادرم ، نگرانی برای دغدغه ها و آرمان های از دست رفته ی پدرم ، نگرانی برای از دست رفتن امید و آمال و آرزوهای هزاران نفر مثل خودم ، سربازی ، آزمون کارشناسی ارشد و تغییر رشته ، زندگی دوستانم ، وضعیت سهیل ، محمدها ، بهنام ، خاطره ، سعیده ، زهرا ، پریا و ... ، دو ماه کارآموزی ، زندگی پس از دوران دانشجویی ، اثاث کشی و رفتن از کاشان برای همیشه ، آینده ی شغلی نامعلوم ، ازدواج و انتخاب همسر ، بازنشستگی پدرم ، بیماری های مادرم ، مشکلات اقوام و فامیل ، فکر به گذشته و مرور ایام و خاطره ها ، عکس ها و فیلم ها و تصاویر و حرف هایی که از دیگران در گوشه گوشه ی ذهنم دارم ، پیاده روهای خلوت و تاریک دلم و خیلی چیزهای دیگر .

خیلی خسته ام . فکر می کنم تا دوشنبه – این امتحان آخری – نتوانم دوام بیاورم . یک ماهی هست که خانه نرفته ام . کرخت شدم . تقریبن از همه چیز بدم می آید .

بی خیال . دیروقت شده . قبل از خواب ، یک چایی همراه با چند ورق شعر از دوستم – محمد مهدی نجفی – می چسبد :

 

اگر دنیا دست من بود

راه های پیراهنت را

                           آسفالت می کردم

 

***

 

چه بوی غریبی گرفته ای

بوی غریبه گرفته ای

بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند

 

***

 

هنوز نمی دانم

اگر ببوسمت

               تو می روی جهنم

                                    یا من؟

 

***

 

لبخند که می زنی

حفره ی قلبم

                چند برابر دهانت

                                      باز می شود

 

***

 

کاش می شد تو را

بین آدم ها

                   قسمت کرد

حتمن

        یک مژه ات

                      سهم من می شد

 

***

 

...

شب بخیر . شاید مژه ای در خواب سهم من باشد! این را قاصدک خیال می گوید ...

 

+   شنبه 6 تیر1388 / 0:22  / مجتبا | 

پلک روی پلک

می خوابیم :

در دالان های تو در تویی مقدس

زمین بازی سبز

نورافکن های قوی

تماشاگران انبوه

تبلیغات جهانی

بلیط های رایگان

دوربین هایی خاموش

تابلویی از پیش پر شده

و

داور

مثال فرمانده

با عدالت سوت می زند.

جایگاه ویژه

لبریز از آدم خوران بزرگ تاریخ

با دعوتی ویژه

گرسنه تر از قبل

نظاره گر زمانی هستند

- که البته

  روی تابلو

  متوقف شده.

بازیکنان

این مهره های همیشه خاکستری

به دنبال توپی

که در میان نیست

وقت،

همچون کمک داوران

و ناظران

به استراحت نشسته

و

داور

- نه! -

فرمانده

پس از شروع

حکم برنده را

چون کارت قرمزی به رقیب

اعلام می کند!

چاره چیست ؟!

یا

چاره کیست ؟!

ه ِ

چه ؟!

یا

که ؟!

تماشاگران

و

بازیکنان

و

آدم خوران

به جان هم می افتند

نورافکن ها خاموش

و

دوربین ها روشن

و داور

که در میان تاریکی

لبخندی به قامت تاریخ نثارشان می کند ...

 

به راستی

چه شد ؟

یا

که شد ؟

این را گزارش گر می گوید

نگران نباشید

در تاریکی

           لبخندها

                     معلوم نمی شوند

و گریه ها نیز

پس

تا بازی بعدی

سوت بزنید!

 

+   جمعه 29 خرداد1388 / 15:21  / مجتبا | 

 

- آرام باش!

 چاره ای نیست

 زخم که نباشد

 مرهم هم ...

 

 

- به یادت

  شمع روشن کنم؟!

  اینجا

        نور

            سوسو

                      می زند 

 

 

- فانوس که شدی

  دریا را نشانه بزن

  مثل سنجاقی

  بر شب ِ موهایت!

 

 

- آرام بیا ...

 پاورچین پاورچین

 شهر خواب است!

 

- دلم!

  ه ِ ...

  دلم برای نبودنت

  سخت گرفته

  بانوی خیال های من...

 

 
+   جمعه 25 اردیبهشت1388 / 17:0  / مجتبا | 

 

ببینید! بیخودی گیر ندهید ؛ تقصیر شما نیست . تقصیر من است . یعنی می توانم اینگونه بگویم که تقریبن اغلب اوقات تقصیر من است . اگر شما گیج می شوید یا چیز زیادی از این نوشته ی بی سر و ته نمی فهمید تقصیر شما نیست ؛ باز هم می گویم که تقصیر من است . نویسنده ی این مطلب – که اغلب مقصر و گناه کار است – این روزها هیچ حالش خوب نیست . می دانم الان حالتان دارد به هم می خورد که این دیوانه دوباره دارد شر و ور می نویسد و حالش بد شده و همیشه ی خدا که حالش بد بوده و پس کی حالش خوب می شود و از این دست جمله ها . درست می گویید . شما همیشه درست گفته اید . خودم که اول این مطلب اعتراف کرده ام مشکل از من است . تقصیرکار من هستم . لطفن دست به گیرنده هایتان نزنید!

اصلن چی داشتم می گفتم ؟! کجای کار بودم ؟! کار ؟! من که عمری سر کار بوده ام و حالا بعد از نزدیک به یک ربع قرن زنده بودن فقط – فقط! – فهمیده ام که سر کار بوده ام . باز جای شکرش باقی ست که لااقل فهمیده ام . عده ای قلیل – در حد انگشتان دست – در دنیا وجود دارند که نمی فهمند که فهمیده اند! چی را ؟! همین یک عمر نفهمیدن را ! یک عمر بازیچه بودن را ! یک عمر اعتماد و اطمینان داشتن را ! یک عمر حرمت نگه داشتن را ! و یک عمر ... هر جمله و کلمه ای خواستی بگذار ...را ! گفتم کلمه ، یاد بعضی کلمات افتادم . بعضی کلمات هستند که هر کاری که می کنی از یاد نمی روند . کلماتی که بوی مردار ازشان بلند می شود . کلماتی که آبروی هر چه کلمه را هست برده اند . نفرت ! آه ! چه حجم سنگینی از اندوه پشت این کلمه است . کلمه ای که پشت کلمات دیگر پنهان می شود و از دهان بعضی جانوران انسان گونه چنان پتک می شود که مغزت می خواهد از همه جا بپکد . جانورانی که عمری محبت ارزانیشان داشتی و می توانستی چون چهارپایان وحشی با آن ها رفتار کنی و به بردگی و خفت بکشانیشان اما ... حیف ... که ... همیشه ... می بینید ! لغات جاری نمی شوند تا عصبانیت و خشمت را روی سرش بریزی و بگی بی انصاف ، این بود جواب آن همه محبت ؟! این بود پاداش دوست داشتن ؟! این بود ثمره ی انسان بودن ؟! انسان !؟ ه ِ ... چه کلمه ی عظیمی! چه مفهوم با عظمتی! چه تمبر خوش نامی!

من رسمن و علنن اعلام می کنم که دور بعضی از اینگونه ی جانوران پر افاده ، که ماسک شبه روشن فکریشان گندیده و تاریخ مصرفشان برایم به انتها رسیده است و دارم از شدت بوی درونشان که فاضلاب ها و کودهای حیوانی را از رو برده خفه می شوم ، از امشب خطی به پهنای گذشته ام می کشم و عهد می کنم و خدای خویش را – می دانید که هر کسی خدایی دارد! – گواه می گیرم که اگر روزی روزگاری گذارمان به هم خورد – آخر من هم جانوری بیش نیستم! – و کوه به کوه رسید – که می رسد – پشیزی آب دهان صرف تف انداختن نکنم ، چرا که برای خوردن یک لیوان چای داغ در عصر سردی زمستانی نیاز مند بذاقم خواهم شد . از این که تحمل کردید – واقعن ؟! – و تا همین کلمه ی آخر با من پایین آمدید سپاسگذارم .

 

از این دست مطالب زیاد دارم ... ادامه دارد ... 

    

+   سه شنبه 22 اردیبهشت1388 / 0:31  / مجتبا | 

 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

وقتی که برای استقبال از آقای دال . بال فروش به فرودگاه امام رفته بودم با صحنه ای متوجه شدم که باورش سخت بود . آقای بال فروش مرا نمی شناخت! محمد مستقیمی که در طول اقامت بال فروش در انگلستان با دکترهایش در تماس بود دیرتر از من به فرودگاه رسید . همان طور که هاج و واج از نشناختن خودم توسط بال فروش بودم مستقیمی سر رسید و توضیح داد که در اثر عمل حافظه ی بال فروش دچار اشکال شده و بعضی چیزها را به خاطر نمی آورد یا دیر به خاطر می آورد! در طول مسیر فرودگاه تا منزلش آن قدر با او حرف زدم تا اعتراف کرد که یک چیزهایی از من در خاطرش مانده . برایش گفتم که قبل از تصادفش داشت داستان عجیب زندگی اش را برایم تعریف می کرد و گفتم تا کجایش را تعریف کرده . البته او نکته ای گفت جالب مبنی بر این که از گذشته ای که تعریف کرده چیزی یادش نیست و هر چه در ذهنش مانده مربوط به مهمانی آن شب در منزل آقای احمد الفیان و حوادث بعدی بوجود آمده است . حالا من درمانده ام ؛ چرا که قسمت مهم و حیاتی زندگی دوستم را از دست داده ام و نمی توانم آن را برای شما تعریف کنم . از محمد مستقیمی خواستم اگر چیزی یادش آمد که احیانن بال فروش فراموش کرده بگوید – چون او هم در آن مهمانی شرکت داشته و از ریز وقایع با خبر است –

خب ، برایتان تعریف کرده بودم که همه ی حضار در حال گپ زدن در مهمانی بودند و احمد الفیان هم بعد از دریافت آن پاکت عجیب به حالت عادی در آمده بود و با مهمانان خوش و بش می کرد . آن شب مهمانی بی هیچ اتفاق عجیبی برای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش تمام شد و آن دو خسته و مست به خانه باز گشتند اما مهمانی برای احمد الفیان و مینا بهروزی انگار نمی خواست تمام شود . در حالی که آن ها گیج و پاتیل در رختخواب شخصی اشان به قله ها و دره های خیالشان دست می بردند ، بیرون منزلشان حوادثی نه چندان خوشایند رقم می خورد . نگهبان منزل آن ها به طرز مشکوکی بیهوش شده و درب های منزل کاملن باز رها شده بود . عده ای مشکوک وارد خانه ی بزرگ آقای الفیان شده و پس از مدتی به سرعت متواری شده بودند . آقای الفیان و خانم بهروزی نیمه های روز متوجه داستان دیشب شدند و بلافاصله با پلیس منطقه ی نیاوران تماس گرفتند . حدس پلیس دزدی مشکوک اما ناموفق اعلام شد . تقریبن ظهر بود که آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش خودشان را برای قرار گرفتن از چند و چون ماجرا به منزل آقای الفیان رساندند ...

 

ادامه دارد

 

+   جمعه 18 اردیبهشت1388 / 23:59  / مجتبا | 

 

عصر – بیرونی – پیاده رویی در هفت تیر

 

سرد است . دست در جیب به فکر زخم هایم هستم . زخم هایی که باز در یک عصر ابری سر باز کرده اند و تا پشت چشمانم آمده اند .

 

 

کمی بیشتر از عصر – بیرونی – پیاده رویی در ولی عصر(عج)

 

نم ِ باران عطر شهر شده . یقه ی پالتوام را بالا می کشم . دوست ندارم ببینم . و دوست ندارم دیده شوم . چشمانم مثل سدی پر از آب شده که دریچه هایش به زور بسته است . کنار دکه ی روزنامه فروشی روبروی سینما آفریقا می ایستم . کلاهم را بالاتر می برم . برای عده ای که راه می روند دوربین شده ام . سیگار می گیرم . همیشه فندک همراهم است . پک که می زنم دریچه ای از گوشه ی سد باز می شود .

 

 

غروب – بیرونی – انتهای ولی عصر(عج)

 

خسته شده ام . پیاده زیاد آمدم . سد خالی شده . تاکسی می گیرم . رادیو می گوید باران امروز کمی آب پشت سدها جمع کرده . راننده می خندد . مسافر کناری می گوید : آقا نگه دارید . به خیابان و پنجره ی خیس تاکسی خیره می شوم . من همیشه کنار پنجره می نشینم .

 

شب – داخلی – اتاق خواب

 

باید بروم دکتر . انگار هوا بیش از حد سرد بوده . فریب خورده ام . زخم هایم احتیاج به پانسمان دارد .

 

 

+   سه شنبه 15 اردیبهشت1388 / 15:46  / مجتبا | 

ما خیلی چیزها می دانیم!

 

می دانید ، یک مقدار شرح این اطلاعیه که در بردهای دانشگاه نصب شده سخت است!

می دانید ، فقط از من چهار نشریه طی سه سال توقیف شده است!

می دانید ، دارند التماس می کنند!

می دانید ، 8 هزار دانشجو حتا یک نشریه ی دانشجویی هم ندارند!

می دانید ، نشریات همسو با تفکرات آقایان امتیازات ویژه ای دارند!

می دانید ، داشتن نشریات بیشتر برای هر دانشگاهی امتیاز و بودجه ی بیشتر به همراه دارد!

می دانید ، ما جای عجیبی زندگی می کنیم!

می دانید ، این روزها پایه های میزهای قدرت شل شده اند!

می دانید ، ما هیچی نمی دانیم! فقط بعضی ها هستند که می دانند!

می دانید ، نه ، شما هیچی نمی دانید!

 

+   شنبه 12 اردیبهشت1388 / 15:43  / مجتبا | 

 

 

دوباره مثل آن روزهام

مثل آن ساعت ها

تخیل و تنفر

- بگویم؟!

نمی دانم چه می خواهم

بعد از روزها بغضم

گرفته

گُر

که چرا دیگر نیستم

مثل گذشته

تو

و

همه ی آن دوردست ها

که فتح کردیمشان

با نوک انگشتان یخ زده

زیر دست کش های تیره ی لطافت

و شرم

که حاضر نبودی عریان شود

مبادا دیوارمان فرو

                       ریزد

                            فرو

افتاد

و

دیواری کشیدی به بلندای آسمان

که دیگر امواجم هم نمی رسد

به تو

به همه ی آن هایی که حل کردیم

مثل ضرب و تقسیم

ساده بود

آن روزها

سخت است

گریستن در نبودن

یا بوئیدن با تنگی نفس

که قلبم می گیرد

باز

برای

هزارمین

بار

برای

خندیدن هایت

چند سال گذشت

و چند سال دیگر هم می گذرد ...

 

 

+   چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 / 15:28  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

سلام . پس از روزهای تشویش و افسوس ، مژده می دهم که به زودی ادامه ی ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش یا عشق در پستویی کثیف را ادامه دهم ؛ چرا که بحمدالله آقای بال فروش از کما خارج و به بخش عمومی منتقل شدند . همانطور که در تصویر شماره ی 1 می بینید ایشان تخت خود را در بیمارستان ترک کرده اند و این نشانه ی خوبی ست . البته هم اکنون ایشان برای مداوای نهایی و با هزینه ی شخصی به انگلستان و شهر آنفیلد رفته اند و ادامه ی داستان را واگذار کردند به آمدنشان به ایران . در تصویر شماره ی 2 می بینید که پزشکان انگلیسی مشغول کار بر روی مغز آسیب دیده ی وی هستند . برای بهبودی اش دعا می کنم و طلب صبر دارم برای شما دنبال کنندگان داستان ایشان . به زودی در خدمتتان خواهم بود . 

 

+   جمعه 4 اردیبهشت1388 / 22:2  / مجتبا | 

کمی هوا لطفن !

چهار شنبه شب گذشته ، بین دو نیمه ی بازی منچستر و پورتو ، آگهی مضحک و طولانی پخش شد که حرف کلی اش پیش درآمدی برای جایگزینی خودروهای دیزلی به جای بنزینی بود . جدای از ساخت بد و ابتدایی آگهی ، تعجب کردم که چطور سازمان بهینه سازی مصرف سوخت پیشنهاد تولید و استفاده ی خودروهای دیزل را می دهد . درست است که تقریبن اکثر کشورهای صنعتی و پیشرفته ی دنیا از سوخت گازوئیل به جای بنزین استفاده می کنند و از هر مدل تولیدی اتوموبیل در این کشورها تقریبن چهار تیپ دیزلی و فقط یک تیپ بنزینی ست اما باید بررسی کرد که چرا آن ها سالیان زیادی ست موتورهای دیزل را جایگزین موتورهای بنزینی خود کرده اند . نمی خواهم بحث تخصصی کنم اما خلاصه بگویم که گازوئیل هم کارکرد (توان) بهتری نسبت به بنزین دارد ، هم ارزان تر است ، هم تولید پالایشگاهی اش راحت تر است و هم بدلیل احتراق مناسب تر آلایندگی کمتری دارد . خصوصیات دیگری هم دارد که این جا محل بحثش نیست ؛ اما دلیل تعجب کردنم این است که گازوئیل تولیدی در ایران از بدترین گازوئیل های موجود است و طبق بررسی سازمان محیط زیست آلایندگی گازوئیل تولیدی در ایران 100 برابر بیشتر از استانداردهای سوختی دنیاست ! نکته ی دیگر این که تکنولوژی ساختن موتورهای دیزل در ایران که 50 سال است موتور بنزینی تولید می کند هنوز کامل نشده و فقط مونتاژ موتورهای دیزلی سنگین را انجام می دهد . نمی دانم چرا سازمان بهینه سازی مصرف سوخت در شرایطی که تهران و شهرهای بزرگ دیگر ایران دارند از دود و آلاینده ها خفه می شوند پیشنهاد اتوموبیل های دیزلی را می دهد . آن هم با این گازوئیل و این تکنولوژی ! وقتی داشتیم درس موتورهای احتراق داخلی را می خواندیم پیش خودم محاسبه می کردم که اگر ما از الان بجنبیم و همه ی شرایط را فراهم کنیم شاید سالیان زیادی طول بکشد تا بتوانیم تعدادی خودروی مناسب دیزلی تولید کنیم ! اما خبرهایی که از ایران خودرو و سایپا به عنوان دو قطب بزرگ خودروسازی ما این روزها بیرون می آید شاید این زمان را هم به تاخیر بیاندازد ! خودروسازی که به جای افزایش کیفیت محصولات خود دست به انتشار روزنامه می زند و در تعویض و سر کار آوردن مربیان فوتبال دست دارد کجا می تواند به ارتقای خودروسازی مملکت فکر کند ؟ بگذریم . امیدوارم این جانشینی خودروهای دیزلی تا درست شدن همه ی شرایط اتفاق نیافتد . فقط پیش خودتان حساب کنید که اگر در حال حاضر چهار و نیم میلیون اتومبیل ِ شخصی تهران به جای بنزین گازوئیل ایرانی بسوزانند دیگر موجودی هم زنده می ماند ؟! بیچاره فرزندان ما !  

 

+   شنبه 29 فروردین1388 / 11:59  / مجتبا | 

 

 

+   جمعه 28 فروردین1388 / 18:3  / مجتبا | 

جمعه بعد از ظهر بود که با سهیل رفتیم برای تماشای فیلم " وقتی همه خوابیم " ساخته ی بهرام بیضایی . البته من یک مرتبه در تعطیلات عید فیلم را دیده ام اما مشتاق بودم برای دومین بار و در فراغ بال به تماشای فیلم بنشینم . برای سانس 18:30 برنامه ریزی کردیم . به مجتمع سینمایی کاشان که رسیدیم طبق معمول این چند وقت صف طول و درازی برای فیلم " اخراجی ها 2 " کشیده شده بود و ملت مشتاق برای تهیه ی بلیط سانس های آخر شب سر و دست می شکستند . من نمی دانم کدام شیر پاک نخورده ای از دهانش در رفته که ایرانی جماعت سخت می خندد ؟ یا خنداندن ایرانی جماعت دشوارترین کار عالم است ؟ جماعتی که به کارهای چاپلین و نورمن و کیتون و آلن و ... فحش می دهد و هنوز فرق هجو و هزل و کمدی و طنز و سیرک و ... را نمی داند ، کجا  خنداندنش سخت است ؟ اصلن دور رابطه ی فکر کردن و خندیدن را خط قرمز کشیده است و به قول سهیل که از سامان نقل می کرد در قم عده ای با شیپور رفته اند اخراجی ها 2 ببینند ! این هم از فرهنگ بالای ایرانی برای دیدن فیلمی ملی(!) . بگذریم . رفتیم بلیط بخریم و توی دلمان گفتیم حتمن این جماعت سرخوش دارند ته دلشان به ما می خندند که این دیوانگان می خواهند فیلمی غیر از اخراجی ها 2 ببینند . آقای بلیط فروش در کمال پررویی و در حالی که وقت سر خاراندن نداشت گفت : فیلم های دیگه فقط سانس ساعت 3 بعدازظهر! بقیه ی سانس ها اخراجی ها پخش میشه! یعنی سه سالن و فقط یک فیلم ؟! اولش فکر کردم اشتباه می شنوم . رفتم از مدیر سینما پرسیدم که ایشان هم همان حرف ها را زد ! بهتر است از ادامه اش نگویم که داستان هم چنان ادامه دارد . وقتی همه خوابیم چه می شود کرد ؟! رفتیم بازار قدیم کاشان و قدم زدیم و جگر خوردیم و خندیدیم .  

 

 

+   سه شنبه 25 فروردین1388 / 0:35  / مجتبا | 

 

گاهی قصه ها فقط از یک سنجاق سر شروع می شود . به همین راحتی . فکر کن داری گوشه ای از کتابخانه ات را می گردی تا بلکه فیلمی که چند وقتی ست گم شده را بیابی ، آن وقت دو سنجاق سر مشکی که اولش نمی دانی از کی و کجا آن جا آمده حواست را جمع می کند و وقتی کمی – فقط کمی – فکر می کنی یاد خاطره هایی نه چندان دور می افتی و دوباره قصه همان قصه ی تکراری . من دو تا سنجاق سر مشکی خاک گرفته پیدا کرده ام . می دانم از کجا و کی و چه روزگار و چه داستانی می آیند . دیگر خودم هم از این همه تکرار ملال آور خسته شدم . من می خواهم جور دیگری دنیا را ببینم . سنجاق ها را ببینم اما خاطره هایش را نه . کمک می خواهم . سنجاق دارم اما مویی برای سنجاق کردن نیافته ام ...

 

 

+   یکشنبه 23 فروردین1388 / 14:43  / مجتبا | 

 

 

بالاخره برای آرزوهای ناتمامم تصمیم گرفتم!

 

در سال اصلاح الگوی مصرف و در راستای تحقق این شعار تصمیم گرفتم در مصرف همه چیز صرفه جویی کنم! بدین وسیله از کلیه ی مصرف کنندگان عزیز، مصرف شدگان عزیز، خطوط تلفن و اینترنت کشور، جیب های پدران و مادران عزیز، دانشجویان محترم و همه ی اقشار فهیم و زحمت کش روزگار تقاضای بخشش و عفو دارم و تمامی آن ها را به خدایشان می سپارم. دلیل خاصی برای این تصمیمم ندارم و همان طور که روزی تعدادی از دوستانم را دور این فضای مجازی جمع کردم و سعی کردم همراه آن ها گرداگرد بارش باران ِ جوانی حلقه ای درست کنم، امروز احساس می کنم به پایان راه رسیده ام و تا آینده ی نامعلوم تن ها در خدمت خوانندگان هستم و امیدوارم در سطوری که از این به بعد بر جای خواهم گذاشت لحظه ای فروگذار نباشم. برای این که از خاطره ی خوش و ناخوش ایام جوانیم و جوانی دوستانم نامی باقی بماند، نشانی و سردر وبلاگ تغییری نخواهد کرد و همان حلقه ی باران خواهد ماند. این تکه شعر از قیصر هم برای این ایام :

 

انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي
آه
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين باشم
با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است

آه ، اي شباهت دور
اي چشمهاي مغرور
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم
بگذار در خيال تو باشم
بگذار

بگذريم
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است      

 

 

به امید روزهای بهتر.  

 

 

                                                                                                                                        مجتبا آقابابایی

فروردین 1388 خورشیدی

 

+   دوشنبه 17 فروردین1388 / 21:41  / مجتبا | 

80 – سلام.

81 – این هم رسمی شده در ساختارهای نوشتاری این چند ساله که هر کسی به نوبه ی خودش و ابزار و امکاناتی که در اختیار دارد، بهاریه یا بهارانه می نویسد. خب، ما هم می نویسیم؛ چون چیزی از بقیه کم نداریم!البته شاید چون مثل بقیه هستیم می نویسیم!

82 – سال 1387 حده اقل برای من بد بود. البته خوب شروع شد اما بد تمام شد. از فروپاشی فیزیکی و بعدها فرا فیزیکی حلقه ی باران بگیرید – که بچه ها یکی یکی همدیگر را تنها گذاشتند – تا دلسردی و افسردگی و مشکلات شخصی این فصل آخر. البته از نظر درسی چندان بد نبود. 46 واحد پاس کردن در طول دو ترم در مهندسی مکانیک فکر نمی کنم بد باشد!

83 – روابط اجتماعی گاهی اوقات برای شما تجربیاتی رقم می زند که اثراتش شاید تا آخر عمر برایتان باقی بماند. گاهی در این روابط چنان در اوجید که حتا تصور نبودنتان کنار هم هم مشکل است؛ اما وقتی دیگر کنار هم نیستید تصور اینکه روزی در کنار هم بودید قط خاطره هایی می شود و بس! و ما خاطره شده ایم و دیگر قصه ای نداریم که برای هم تعریف کنیم. دیگر مایی وجود ندارد. انزوا را ترجیح می دهیم. من و تو، تن ها، درون ِ مغزهایمان، کنج میز دل هایمان، گذشته را قمار می کنیم. بگذارید این را با بغض بگویم و اِلا می ترکم: شاید روزی به هم برسیم، شاید روزی دلمان برای هم تنگ بشود، شاید روزی در پیاده روهای خلوت و شلوغ این دنیا به هم برخورد کنیم و از کنار هم بگذریم! دست تکان دادن گاهی چقدر تلخ می شود ...

84 – خرداد 88، این بار، شاید از دنده ی چپ بلند شدیم. خدارا چه دیدید، ما آرزوها داریم!

85 – تعدادی از دوستانم – و شاید شما خواننده ی این سطور – به سرزمین های دور و نزدیک عید می گذرانید. فقط در آخرین لحظات هر شب که در تخت خوابتان رویا می بافید من را هم – و ما(!) را هم – گوشه ی پلکتان، ذهن مالی کنید و به یاد داشته باشید.

86 – از آنجایی که "پریا دربانی" اصولن تا کسی سراغش را نگیرد، سراغ احدی را نمی گیرد و ضمنن در این جمع وب گونه چندان محبوب نیست(!) و رفیق صمیمی ایی هم در این جمع ندارد که تولدش را تبریک بگوید، برایش هدیه ای گرفتم که در زیر می بینید! – برای آن هایی که دنبال شوژه کردن و چسب و برچسب می گردند بگویم که ما خودمان سوژه ی عالمیم . – نکته ی کنکوری این هدیه هم این است که فقط خود پریا حق باز کردنش را دارد و بس!

87 – لطفن برای آقای دال . بال فروش هم دعا کنید. وی هنوز در کماست!

88 – آرزوهای گوساله ایتان همیشه گاو باد!

 

+   پنجشنبه 29 اسفند1387 / 16:41  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

نمی دانم چه بگویم! که چرا این سرنوشت همش با لعنتی هم خانواده می شود. نمی خواهم زیاد گیج و منگتان کنم که به اندازه ی کافی این دو – سه روز خودم اینگونه بوده ام. بگذارید یک راست بروم سراغ اصل مطلب و بگویم چه شده است. اذیت کردن دیگران – مخصوصن شما مخاطبان آگاه این زمانه – اصلن خوب نیست؛ گرچه خیلی از دوستانم در همین وب عقیده دارند که شخصن مرض دارم اما مریض نیستم!

شنبه ی همین هفته که گذشت دال . بال فروش عزیز تماس گرفت و گفت می خواهد تعطیلی فردا را به عید نوروز وصل کند و برود شمال تا از شوک این ماجرای عجیب اندکی بکاهد. بعد از اینکه اصرارهایم برای همراهی اش در این سفر راه به جایی نبرد گفتم: لااقل بقیه ی ماجرایت را تعریف کن تا وقفه ای در نوشتنش نیوفتد. آقای دال . بال فروش هم پس از توضیح اندکی که از ادامه ی ماجرایش داد ( که در ادامه می آید ) خداحافظی کرد و گفت از شمال تماس می گیرد. حوالی یازده صبح یکشنبه بود که زنگ زد و گفت به آمل رسیده و دارد تخم مرغ رسمی آب پز با نان محلی زعفرانی خوشمزه ای می خورد و احتمالن تا یکی – دو ساعت دیگر به نور می رسد. حول و حوش ساعت دوازده یا شایدم دوازده و نیم ظهر بود که همراهم با پیش شماره ای غریب زنگ خورد. گوشی را که برداشتم مردی با صدایی خش دار اما بسیار آرام گفت: ببخشید شما شخصی به نام دال . بال فروش می شناسید؟!

 

***

دنیا داشت دور سرم می چرخید! حالم آنقدر بد بود که تا چند ساعت زیر سرم بودم و بستری! مقداری که حالم جا آمد تازه متوجه شدم چه بلایی سرم آمده است! دوست عزیز و شفیقم، رفیق گرمابه و حمام، لولی وش روزهای تن هایی، سنگ صبور دشت بی مجنون، مرهم دلِ زخم خورده، سایه ی بیدار بید نادانی، بال فروش عزیزم در تصادفی مشکوک – به گفته ی افسران آگاهی – بین نور و محمودآباد، درست بعد از تقاطع پارک جنگلی نور، به شدت آسیب دیده و در کماست! تا همین لحظه که این خطوط را با اشک چشمم می نویسم حتا درصدی حال وی بهبود نیافته و علائم هشیاری در او مشاهده نشده است.

حال، من مانده ام و این غم و اندوه تن هایی که دست از سرم بر نمی دارد. نمی دانم دیگر چگونه می توانم شما را در جریان ماجرای عجیب دوستم قرار بدهم. از دیروز عصر که با محمد مستقیمی راهی شمال شده ام مدام با پزشک معالجش صحبت می کنم تا بلکه کورسوی امیدی بتاباند و مرا – و همه ی شماهایی که تازه داشتید در جریان ماجرای او قرار می گرفتید – از نگرانی برهاند. از همه ی شما عزیزان، ملتمسانه خواهش می کنم که دست بر دعا بردارید و این ایام آخر سالی برای بهبودی آقای دال . بال فروش پیش درگاه خداوند متعال سلامتی و بهبودی طلب کنید. من – بنده ی حقیر  ِ داستان گوی شما – سعی می کنم شما را در این ایام و در طول روزهای عید هر از گاهی از حال و روز دوستم – بال فروش عزیز و تن ها – با خبر کنم.

و اما بگذارید آن چند جمله ای که تلفنی از ادامه ی ماجرایش برایم تعریف کرد را برای شما هم بگویم. قبل از آن اجازه می خواهم توضیحی مختصر در مورد نظرات اشخاص مختلف در مورد این ماجرای عجیب بدهم. دوستی – مشخصن عیسا خان! – نکاتی فرموده بودند من باب دخانیات و کلن دودجات(!) و ناآشنایی این حقیر با این قبیل وسیله جات(!!). به استحضار برسانم که بنده در نوع، اسم، سبکی، سنگینی و میزان کشیدن دخانیات توسط آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش بی تقصیرم و عینن از روی مشاهداتم و صحبت های بال فروش نوشتم. از خود آقای بال فروش هم که پرسیدم فرمودند: سبک و سنگین، سفید و طلایی، کمل و وینستون، پایه کوتاه و پایه بلند، قرمز و سفید، شامپاین و ویسکی، کک و هروئین، شیشه و کریستال و .. به گونه ای نشان دهنده ی شخصیت و درونیات هر فرد است و ربطی به تصورات عامه ی ما از افراد ندارد. ایشان ضمنن تصریح فرمودند که – از آنجایی که قبلن داستان نویس بودند    - برای شخصیت پردازی و برهم ساختن الگوهای ذهنی خواننده های محترم و کاربلد، گاهی لازم است خلاف تصورات او – یعنی مخاطب! – نکته ای بنگاریم که بر ذهن خواننده نشانه ای بیاراید تا در طول داستان نویسنده ی محترم – در اینجا مثلن من! – از آن ها استفاده ی ابزاری و حتا غیر ابزاری کند! تعدادی نظرات دیگر نیز مبنی بر کم یا زیاد بودن هر قسمت، اسم مکان ها و شخصیت ها، زمان ها و ... بود که آن ها هم با فرمول بالا قابل توجیه اند.

و اما ادامه ی ماجرا:

***

آقای بال فروش که از حرکت سریع فرشته اوهام منش جا خورد و در فکرش هزار راه رفت که نکند فکر کند عقیده ی من هم اینگونه بوده یا من از عمد این قسمت ها را خواندم یا می خواستم با این جملات زن ایرانی و بلاخص او را تحقیر کنم یا اینکه گربه را دم حجله بکشم و از دست خیال ها. در همین افکار مشوش بود که فرشته با یک بطری آب معدنی و دو لیوان آمد و گفت:

- فکر می کنم خیلی جاهاش رو درست گفته بود. منم باهاش موافقم!

- جدن!؟

بال فروش دیگر در صندلی اش فرو رفت و در اندیشه ی میزان روشن فکری فرشته خانم غرق شد و هیچ نگفت تا اینکه فرشته مجددن شروع به حرف زدن کرد:

راستی، تو نظرت راجع به زن ایرانی چیه؟

سوال زیرکانه و غافل گیرانه ای بود. بال فروش که از قدرتمند بودن رقیبش مشعوف شده بود دست هایش را روی میز گذاشت و گفت:

- خب، البته...من...می دونی، کلن من نظرم راجع به زن ها مثبته؛ مخصوصن از نوع ایرونیش!

- ه ِ ... دروغ می گی! از چشات معلومه!

بال فروش با خونسردی و لبخند ادامه دارد:

خب، پیش خانمی مثل شما آدم که نمی تونه راستشو بگه! می تونه؟

فرشته بعد از چشمک بال فروش خندید و گفت:

می دونی چیه، حقیقت چیزیه که اتفاق افتاده!

ادامه دارد

+   دوشنبه 26 اسفند1387 / 23:1  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

 

... بعد از آن تذکر جدی بابت تاخیر در سر وقت آمدن، آقای بال فروش و فرشته اوهام منش با فاصله از هم به سمت خیابان گاندی راه افتادند. در چند دقیقه ی ابتدایی و بعد از احوال پرسی سکوتی ناخواسته و عجیب میان آن دو بوجود آمده بود. هر دو حرف های زیادی برای گفتن داشتند اما هیچ کدام توان صحبت کردن در خودشان احساس نمی کردند. حسی غریب بینشان موج می زد. زیر چشمی حواسشان به هم بود و طرز راه رفتن، حرکات دست و گردن و نگاه کردنشان به پیرامون را زیر نظر داشتند تا اینکه دال . بال فروش گفت: ببخشید، شما چه نوع قهوه ای دوست دارید؟ فرشته اوهام منش بلافاصله با لبخندی پاسخ داد: ببین، می شه به من نگی شما؟ بگو تو! این جوری بهتره.

و به این ترتیب یخ سرد میان آن دو آب شد و فاصله ی کنار هم راه رفتنشان هم کمتر.

- دو تا قهوه ترک.

- لطفن زیرسیگاری هم بیارید!

آقای دال . بال فروش که از شنیدن درخواست فرشته اوهام منش تعجب کرده بود و در عین حال می خواست به روی خودش نیاورد و ژست روشن فکری اش را حفظ کند با کمال خونسردی و بی تفاوتی و در حالی که جیب های کتش را بی هدف می گشت گفت:

- چه سیگاری می کشی؟

- کمل آبی! شما چی؟

- شما نه! تو!

و هر دو زدند زیر خنده .

- خب تو!

- من پیپ می کشم. با توتون کاپتان بلک آمریکایی . البته از نوع سفیدش. ایرانیاش آشغاله!

- ا ِ ... چه خوب.

بال فروش با لبخندی موزیانه و ابرویی بالا انداخته گفت:

- چی خوب؟ آمریکایی یا ایرانی؟!

- ا ِ... حاضر جوابم که هستی؟

- پس چی! حالا کجاشو دیدی؟!

- اوه اوه اوه ... پس باید منتظر دیدنی ها باشم!

- تو هم کم نمکی نیستی ها!      ببین فرشته، من همین اول آشناییمون باید یه سری چیزها رو بگم . از خودم، هدفی که از این رابطه می خوام داشته باشم، انتظاراتم از تو، انتظارات تو از من، شرایط اجتماعی و خانوادگیمون ...

- اووووووووووه ... صبر کن بابا! بذار عرقمون خشک بشه. وایسا قهوه هامون رو بخوریم بعد یواش یواش صحبت می کنیم . منم حرف زیاد دارم ...

- باشه، هر طور راحتی . راستی، دیروز تو کتابفروشی همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها رو بالاخره خریدم. ایناهاش.

بال فروش کتاب را از کیفش در آورد و گذاشت روی میز.

- ا ِ  چه جالب. بده ببینم.

- می خوای تا قهوه ها حاضر می شه یه صفحه ش رو بخونم؟

- باشه؛ اما هر صفحه ای که من باز کردم رو می خونی! Ok؟

- حتمن.

فرشته خانم با ناخن بلند انگشت وسط دست راستش که با لاکی پوست پیازی آرایش شده بود صفحه ی نود را باز کرد و گذاشت کف دستان آقای بال فروش:

" تاریخچه ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه ی اختراع اتوموبیل نیست. با این تفاوت که اتوموبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسب هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود "

آقاب بال فروش بعد از خواندن این قسمت نیم نگاهی به فرشته اوهام منش انداخت و سعی کرد بازتاب این چند خط را در چشمان او ببیند. جدی بودن فرشته را که دید پرسید:

- ادامه بدم یا تا همینجا بسه؟

- نه، بخون.

" این طور بود که هر کس، به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغییراتش، گاه، از چادر بود تا مینی ژوپ "

فرشته گفت: چه جالب!

و بال فروش ابرویی بالا انداخت و ادامه داد: " می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشد اما همه ی مسئولیت ها را از مردش می خواست. می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد. مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی می گفت، از بی چشم ورویی مردم شکایت می کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد. خواستار اظهارنظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوشش نمی کرد. از زندگی زناشویی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می کشید، به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگران حرام شده بود تاسف می خورد ... "

آقای دال . بال فروش که بلافاصله پس از بستن کتاب متوجه لبخند – بهتر است بگویم پوزخند – رضایت وارش شده بود خنده اش را جمع کرد و پرسید: چطور یود؟

در همین حال فرشته اوهام منش ناگهان از صندلی برخاست و ...   

 ادامه دارد

 

   

+   سه شنبه 20 اسفند1387 / 2:42  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

در قسمت قبل نوشتم که اولین لحظه ی برخورد آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش چگونه صورت گرفت . البته از بسیاری از حالات درونی و احساسی و حتا فیزیکی آقای بال فروش مثل تپش قلب زیاد، شل شدن زانوها و پاها، احساس درد در سینه، خشک شدن شدید آب دهان و مسیر گلو، لرزش دستان، گرم شدن ران ها، خیرگی چشم ها، عصبی شدن و ... چشم پوشی کردم. همچنین شرح حالات درونی فرشته خانم را نیز گذاشتم بر عهده ی بانوان عاشق و گرم و سرد چشیده ی مجلس که خودشان واقفند بر آن لحظات؛ که یحتمل دلشان مثل سیر و سرکه می جوشیده است برای پیشنهاد یک قهوه ی فرانسه در کافه ای دنج از طرف مقابل؛ ولی در حرفه ای ترین شکل بازیگری – حتا فراتر از نیکول کیدمن در "داگویل" و "چشمان کاملن بسته" یا سوفیا لورن یا زتاجونز یا همین کیت وینسلت تازه اسکاری – به روی مبارک هم نمی آورند و روانکاوترین متخصصان هم کوچکترین اکشنی را در صورت و چشمان آن ها – که معمولن دروغ نمی گویند - نمی توانند پیدا کنند! و فرشته اوهام منش هم از این قاعده مستثنا نبود!

بله، بعد از پایان مکالمه ی آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش در راهروی انتهایی کتابفروشی و خرید کتاب "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها" توسط آقای بال فروش، طبق پیش بینی ها و الهام الهی بر قلب فرشته خانم، آقای بال فروش که دیگر وعده و وعید خویش را فراموش کرده بود – این گونه مواقع که لقمه کمی چرب است آقایان ایرانی حتا دین و آئین خودشان هم یادشان می رود چه برسد به وفای به عهد! – قراری را ترتیب داد برای آشنایی بیشتر . فرشته اوهام منش هم با دلی سراسر آشوب و هیجان و صورتی سرد و یخ دعوت عصر فردای بال فروش را پذیرفت.

***

ساعت پنج بعد از ظهر هفتم دی ماه، نبش چهار راه جهان کودک آقای بال فروش منتظر بود تا فرشته خانم سر قرار بیاید و با هم تا کافه شوگا در گاندی قدم بزنند. همان جا بود که فرشته اوهام منش با سی و پنج دقیقه تاخیر سر قرار حاضر شد و اینگونه بود که آقای بال فروش اولین تذکر جدی زندگی مشترکش را چاشنی لبخندش کرد و حساسیتش را در وقت و قرار گذاشتن گوشزد نمود.

از این جا به بعد باید شخصیتی را معرفی کنم که در مسیر زندگی آقای بال فروش نقش مهمی ایفا می کند. انسانی متفکر و رفیق شفیق آقای بال فروش جناب آقای محمد مستقیمی. آقای محمد مستقیمی که حکم برادر معنوی و راهنمای مطمئن و کار بلد و آگاه ِ آقای بال فروش را بازی می کند انسانی متواضع، با اطلاع، دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، مجرد، تن ها، با قدی متوسط، اندامی متوازن، وزنی مناسب، پوست روشن، چشمان سبز رنگ، موهای بور و کوتاه، عینکی بی فریم، خوش پوش و همیشه منظم است. تقریبن می شود گفت هیچ روز زندگی بدون ادکلن و آراستگی کامل مشاهده نشده و همیشه جمله ای برای غافل گیری مخاطبش در آستین دارد. ذهنش به سرعت تجزیه و تحلیل مسائل را انجام می دهد و اغلب اوقات با یک جمله دهان طرف مقابلش را می بندد. کم می گوید اما پر مغز. ضمنن او یکبار هم طراح سوالات کنکور ارشد را انجام داده و از این حیث تجربه ی علمی معتبری در چنته دارد. اهل سیاست است اما هنوز کسی نمی داند به کدام طرف گرایش دارد... بگذریم که دارد رشته ی داستان از دستمان می پرد. بقیه ی خصوصیات آقای محمد مستقیمی باشد برای ادامه ی داستان.

صبح روز قرار طبق معمول بال فروش برای مشورت با رفیق صمیمی اش تماس گرفت و به گفتن شرح ماوقع پرداخت. محمد مستقیمی که از تعجب نزدیک بود به سقف اتاقش بچسبد فقط توانست اسم چند کتاب را به همراه آدرس مغازه ی گل فروشی آشنایی که سراغ داشت بدهد و تحلیلش را بگذارد برای بعد از ملاقات آن دو.

آقای بال فروش علارغم تاکید محمد مستقیمی مبنی بر نخریدن کتاب هایی با عنوان عشقی؛ "عشق در سال های وبا" از مارکز و "یک عاشقانه ی آرام" از نادر ابراهیمی (که آن موقع ها هنوز مرحوم نشده بود) را خرید و به همراه دسته گلی که با چند شاخه نرگس وحشی تزئین شده بود سر قرار حاضر شد ...    

 

ادامه دارد

 

 

+   جمعه 16 اسفند1387 / 2:3  / مجتبا | 

                                                                                                              برای محمد شعبانی

ببین! به من می گن چته! چرا مثل قبل نمی نویسی ...

ببین! من که نمی تونم مدام خودمو فریب بدم ...

ببین! من خسته شدم ...

ببین! همه چیز تکراریه. کتاب، فیلم، موسیقی، نقاشی، گپ، گفت، خنده، گریه، زنده گی ...

ببین! چرا نمی فهمی وقتی نیستی یه چیزی کمه، یه چیزی نیست، یه جای خالی که با هیچ چیزی پر نمی شه ...

ببین! همه بهم می گن قدیما خیلی خوب بودی، اونموقع ها باهات حال می کردیم، الان خیلی مزخرف شدی ...

ببین! من تن هام؛ چرا نمی فهمی؟!

ببین! بیا ... 


پی نوشت:

آقای بال فروش همیشه میگوید: روزگاری نمک و نمکدان یکی نبود! یعنی اگر کسی نمک می خورد نمکدانش را نمی شکست! حتا خیلی قبل تر از آن قدیم قدیم ها نمکدان را روبان می زدند و پس می دادند ...


شعر نوشت:

من

به اندازه ی

این

 

 

 

 

 

 

 

ارتفاع

از تو دورم

و

تو

نمی دانی!


فیلم نوشت:

کسی نمی داند "خانه ی دوست کجاست ؟" یا بالاخره کی "باد ما را خواهد برد"؟ یا "بزرگراه گمشده" از کدام سمت است؟


دیالوگ نوشت:

"راستشم که می گی، کسی باور نمی کنه" (سعید عقیقی،شب های روشن)  


ترانه نوشت:

نه رد می شی، نه می مونی، تبت بد جور واگیره

منو با دست کی کشتی، که پای هر دومون گیره

 

منو کشتی و آزادی، نه زندونی، نه تبعیدی

میونه ما دو تا مجرم، به کی حبس ابد میدی؟

 

...

 

+   سه شنبه 13 اسفند1387 / 12:56  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

 

از آن جایی که آقای دال . بال فروش از این چند روز تعطیلی استفاده کرد و به تنهایی مسافرتی کوتاه رفت(چرا تنهایی رفت بعدن مشخص می شود!) نتوانست ماجرایش را برایم ادامه دهد . خب ، حتمن می دانید که آقای بال فروش تقریبن هر عصر ساعت شش و نیم در یکی از کافه ها با من قرار می گذارد و ماجرای عجیبی که برایش اتفاق افتاده است را تعریف می کند . اگر هم موفق به دیدار هم نشدیم اواخر شب تلفنی با هم صحبت می کنیم . لذا از این که چند روز نوشتن این داستان عقب افتاد عذر خواهی می کنم . باور کنید خودم هم نمی دانم که این داستان عجیب چگونه اتفاق می افتد . جا دارد از دوستانی که نظر می گذارند و توصیه هایی را گوش زد می کنند تشکر کنم و بگویم که علائم نگارشی و نکات دستوری را که فرمودند تقصیر بنده نیست و اصرار خود آقای دال . بال فروش است! (خودتان مستحضرید که آقای بال فروش سابقن داستان نویس بوده اند و حتمن چیزهایی می دانند که بر ما پوشیده است!)

بعد از این مقدمه ی کوتاه می رویم سراغ داستان . قبل از اینکه بروم سراغ چگونگی آشنایی و عشق و عاشقی پرمایه و طولانی آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش این نکته را گوشزد کنم که اصولن نگارنده (یعنی بنده!) هیچ دیدگاه و نظری راجع به "عشق" ندارم و هر چه در داستان می آید – حتا از زاویه ی دید نویسنده – تمامن نظرات آقای دال . بال فروش است و هیچ مسئولیتی بر گردن من نیست .

 

***

... در یکی از روزهای سرد زمستان هشتاد و دو – دقیقن شش دی ماه - وقتی که آقای دال . بال فروش برای خرید کتابی به کتابفروشی همیشگی اش در خیابان فرشته رفته بود و داشت قفسه ی مربوط به رمان های خارجی را بازدید می کرد ، پس از برداشتن کتاب "هویت" از میلان کوندرا چشمش به خانمی افتاد که پشت همان قفسه داشت رمان "تهوع" سارتر را ورق می زد. از آن جایی که آقای دال . بال فروش پس از اتمام دوره ی دکترا و بازگشتش به ایران با خودش عهد کرده بود گرفتار هیچ زن ایرانی ای نشود – چون عقیده داشت دختران مدرن ایرانی به هیچ وجه معنای یک عشق واقعی را نمی فهمند – بلافاصله کتاب را سر جایش گذاشت تا چشمش در چشمان آن زن گرفتار نشود ؛ سپس به سمت قفسه ی کتاب های فلسفی حرکت کرد . هنگامی که داشت "اصول فلسفه ی کانت" را تورق می کرد در کمال تعجب دید همان خانم  ِ پشت قفسه در فاصله ی چند متری اش مشغول نگاه کردن به کتاب های قفسه ی فلسفی ست . آقای دال . بال فروش بعد از کمی مکث و پیش از آنکه زن او را ببیند به سمت قفسه ی رمان های ایرانی در قسمت انتهایی کتابفروشی به راه افتاد . پس از چند دقیقه هنگام تورق "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها" نوشته ی رضا قاسمی صدایی لطیف و زنانه نگاه آقای دال . بال فروش را به سمت خودش جلب کرد :

- ببخشید، شما نمایشنامه های آقای قاسمی رو مطالعه کردید؟

بال فروش که حتا نمی توانست از شدت تعجب آب گلویش را هم قورت دهد در حالی که احساس می کرد همه ی ذرات هوا ایستاده اند و او را تماشا می کنند با حالت خفگی پاسخ داد :

- نه متاسفانه ! شما چطور ؟

- من دو تا شو خوندم . "معمای ماهیار معمار" و "حرکت با شماست مرکوشیو "

و بعد با هیجان شروع کرد به نظر پراکنی :

- به نظر من نثر خیلی خوبی داره این آقای قاسمی . هم موضوعا رو خوب پرداخت کرده، هم اجزای صحنه رو خوب می شناسه ... راستی شما تئاتر کار می کنید ؟

آقای بال فروش که در تمام این مدت محو زیبایی و حرکات چشم و ابرو و لب و دهان این زن شده بود و تقریبن چیزی از حرف های او را نفهمیده بود ، مستعصل و وامانده گفت :

- ببخشید، متوجه نشدم! سوالتون چی بود؟

- شما حالتون خوبه؟

- فکر می کنم   بله .

- گفتم شما تئاتر کار می کنید ؟

- اوه ... نه نه ... اما تئاتر های زیادی دیدم . هم تو آمریکا و هم تو ایران .

- جدن؟؟؟؟!!! شما آمریکا بودید ؟

- بله ، من پذیرش داشتم از دانشگاه بستون برای دوره ی دکترا .

- وای ، چه جالب ! دکترای چی ؟

- عرفان و ادیان .

- واااااااااااای خیلی خوبه. تبریک می گم .

و بعد از اینکه دست راستش را دراز کرد به سمت آقای بال فروش گفت : خوشبختم آقای ...  

 

ادامه دارد 

 

+   یکشنبه 11 اسفند1387 / 20:44  / مجتبا | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا پیشی
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی





 

 RSS