![]() |
![]() |
|
| ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر! |
|
|
|
+
پنجشنبه 26 آذر1388 / 0:11 / مجتبا |
|
|
دارد همه چیز به هم میریزد. قاصدکی مصر است پنجره ی اتاق را لیس بزند. باد تندی می آید. یکی از شاخه های درخت بید عجیب روی شاخه ی کناری می غلتد. زیر کتری را روشن کرده ام؛ خیره به آتش یاد آخرین سیگارم می افتم. یاد قولی که به مهری دادم تا دیگر سیگار نکشم. ابرها امروز تیره تر شده اند یا حداقل من اینجور حس می کنم. آخر من به ابرهای روزهای پیش کاری نداشتم. روزهای پیش مهری خانه بود و چیزی که مهم نبود ابر بود و باد و باران. اما الان همه چیز مهم است. این که باران ببارد یا نه؟ این که باران تند ببارد یا نه؟ این که باران با باد ببارد یا نه؟ چون مهری نیست. چون وقتی مهری نباشد هیچ چیز مهم نیست. خدایا چرا من این قدر بی تابم؟ انگار گوی قرمز رنگی در دلم این ور و آن ور می شود. نمی توانم یک جا بند شوم. از وقتی مهری رفته بارها این گل های قالی را شمرده ام. بر می گردم آشپزخانه. ظرف های نشسته مدام جلوی چشمانم رژه می روند. این گاز لعنتی هم انگار رمق ندارد. همیشه آب زودتر از امروز جوش می آمد! یا من این گونه فکر می کنم. آخر قبل از امروز مهم نبود آب کی جوش می آمد. چون مهری بود. مهری بود که همیشه می گفت : "رضا آب جوش اومده ها! " و من تازه می فهمم چقدر یک جمله ی روزمره می تواند مهم باشد؛ اگر راوی اش دیگر نباشد تا تکرارش کند. پنجره ی اتاق به هم می خورد. قاب عکس کنار راهرو کج شده. باد هر لحظه شدیدتر می شود. مهری رفته است نانوایی. دم در همان طور که پاشنه ی کفش هایش را بر می چید گفت : " تا چایی رو دم کنی، اومدم. " دارد همه چیز به هم می ریزد. ته دلم شور می زند. نکند مهری نیاید؟ آخ، چه احساس دلتنگی یی دارم. پس چرا نمی آید؟ چرا کسی در خانه را نمی زند؟ چرا آب جوش نمی آید؟ چرا این ابرها نمی بارند؟ چرا قاصدک شیشه را ول نمی کند؟ چرا من اینگونه ام؟ این ها نشانه ی چیست؟ مهری ... مهری ... کجایی تو؟ انگار سال هاست گمت کرده ام! چه قدر دوری تو! چرا نمی آیی؟ اگر تو نیایی من این سوال ِ " چه قدر دیر کردی؟ " را از که بپرسم؟! " اگر تو نیایی ... " چه جمله ی مزخرفی ست. چه فکر احمقانه ای ست. مگر یک نانوایی رفتن چه قدر می تواند طول بکشد؟ ای کاش خودم رفته بودم. ای کاش هوس نان داغِ تازه نکرده بودم. اصلن انگار امروز با بقیه ی روزها فرق دارد. شاید من اینگونه فکر می کنم! تقویم عصر سرد شش دی ماه را نشان می دهد. عصر یک روز سرد زمستانی. آسمان دارد گرگ و میش می شود. سری به اتاق خوابمان می زنم. دست می کشم روی تخت. روی جای مهری. کمد لباس هایمان را باز می کنم. دست می کنم لای یکی از لباس هایش. می بندم. آسمان می غرد. دلم هری می ریزد پایین. می لرزم. پنجره هم می لرزد. بالاخره آب جوش آمد. گردو و پنیر را می چینم روی میز. ساعت کندتر از همیشه می دود. چقدر دیر کردی مهری؟! چایی را دم می کنم. صدای باران می آید. فقط صدای باران می آید. می روم کنار پنجره. ها می کنم. دارد همه چیز به هم می ریزد. باد و باران دست به دامان هم شده اند. بخاری را زیادتر می کنم. راه می روم. از این اتاق به آن اتاق. از آشپزخانه تا پذیرایی. در حمام را می بندم. راه می روم. در اتاق خواب را هم می بندم. راه می روم. به سقف خیره می شوم. یادم نمی آید قبلن ترک سقف را دیده باشم. قاب عکس راهرو را صاف می کنم. راه می روم. می ایستم کنار در. شانه ام را می چسبانم به چهارچوب و دست هایم را فرو می کنم در جیب هایم. خیره به روی ساعت به صدای باران گوش می کنم. فقط صدای باران می آید. *** صدای زنگ پرتم می کند روی اف اف. *** به چشمانم که زل می زند، پرده ی اشکی تصویرش را مات می کند. مکث می کند. از تعجب چشمانش گردتر شده. آب گلویش را قورت می دهد؛ - چیزی شده رضا؟ - چرا این قدر دیر کردی مهری جان؟! مُردم از دلشوره! - برای چی آخه؟ همش نیم ساعت نشد عزیزم! مهری راست می گوید. همه اش نیم ساعت نشد! کاشان – دی ماه 87 |
|
+
یکشنبه 22 آذر1388 / 2:7 / مجتبا |
|
|
دارد همه چیز به هم میریزد. قاصدکی مصر است پنجره ی اتاق را لیس بزند. باد تندی می آید. یکی از شاخه های درخت بید عجیب روی شاخه ی کناری می غلتد. زیر کتری را روشن کرده ام؛ خیره به آتش یاد آخرین سیگارم می افتم. ... چه قدر دوری تو! چرا نمی آیی؟ اگر تو نیایی من این سوال ِ " چه قدر دیر کردی؟ " را از که بپرسم؟! " اگر تو نیایی ... " چه جمله ی مزخرفی ست. چه فکر احمقانه ای ست. ... بالاخره آب جوش آمد. گردو و پنیر را می چینم روی میز. ساعت کندتر از همیشه می دود. ... |
|
+
پنجشنبه 19 آذر1388 / 1:23 / مجتبا |
|
|
|
|
+
یکشنبه 15 آذر1388 / 22:50 / مجتبا |
|
|
1 – "دست کم این عینک را برایم پست کن وقتی که چشمهای تو را از من دزدیدند" . مسعود بهروان 2 – ایام بدی را نمی گذرانم . پدرم چند شب پیش پرسید : " مشکلی که الان نداری تو زندگیت ؟ " سرم را بالا انداختم اما چیزی مغزم را قلقلک می داد که : " مشکل " چیست ؟ 3 – تعدادی از دوستان از معرفی کتاب و موسیقی و ... که دو ماه پیش نوشتم استقبال کردند ؛ دلیل شد برای نوشتن این یکی. 4 – برای خواندن کتاب حتمن سراغ ابراهیم گلستان بروید . " آذر ، ماه آخر پاییز " شامل هفت داستان از این آخرین بازمانده ی نسل درخشان ادبیات و هنر ایران برای اولین بار در اسفند 1327 چاپ شد . چاپ جدید از نشر بازتاب نگار در 146 صفحه و 1700 تومان . 5 – برای شنیدن موسقی بی کلام بهترین پیشنهاد برای شب های پاییزیتان "نغمه های سکوت" از خانم "آندرا باور" است . در جلد این اثر که هرمس آن را منتشر کرده آمده : آندرا باور متولد 1343 در آلمان ، موسیقی را از 5 سالگی با ویلن شروع کرد . از 8 سالگی ساز اصلی خود ، ویلن سل را انتخاب و ... . برای شنیدن فضای شرقی و تاثیر پذیری باور از مولانا و آرامشی بی حد و حصر حتمن روی این کار حساب باز کنید . 6 – از فیلم های روی پرده "محاکمه در خیابان " را دیده ام که ای کاش نمی دیدم . به جز تیتراژ پایانی و چند پلان با بازی فروتن هیچ نکته ی قابل توجهی پیدا نمی کنید . حتا دیگر از دیالوگ های معروف کیمیایی هم خبری نیست . فکر می کنم زمان استراحت استاد(!) خیلی وقت است فرا رسیده ... 7 – این روزها سومین سالگرد حلقه ی باران سپری می شود . یک سال در سرویس دهنده ی میهن بلاگ و دو سال در بلاگفا . خوب یا بد ، کم یا زیاد دوستان عزیزی در مسیر گذران این وبگاه اثر گذاشتند که در حافظه ام باقی مانده اند و خواهند ماند . دوستانی که از زمان گروهی بودن تا زمان فردیت کنارم بودند و گاه می آمدند و گاه می رفتند . یادشان همیشه با من می ماند . تعدادی از آنها مثل پریا دربانی ، بهنام شریفی ، محمدجواد آقابیگی ، شهاب آبروشن ، سهیل و سامان بیگدلی ، عیسا برقعی و محمدحسین عباسی اکنون به وب نویسی ادامه می دهند و از بقیه خبری ندارم . فقط امیدوارم که روزی دوباره کنار هم جمع بشویم . 8 – برای خواندن یک مجله ی خانوادگی و سرگرمی خوب می توانید "زندگی ایده آل" و "ایراندخت" را بخوانید . 9 – برای گوش دادن به یک موسیقی با کلام ایرانی ، " 14 " تازه ترین اثر علی لهراسبی را گوش کنید . لهراسبی از وقتی با بهروز صفاریان کار می کند صدای بهتری را همراه با تنظیم های با کیفیت می توانید بشنوید . ایران گام کمپانی تولید کننده این اثر است . به تعداد ترانه ها و شیوه ی نام گذاری این آلبوم هم می توان توجه کرد . سه قطعه ی سزامه / چشامو بستم / کوه به تکرار چندباره می ارزند . راستی ، دانلود موقوف ! 10 – " مادرا هر وقت بمیرن زوده ... " ایرج کریمی – باغ های کندلوس 11 – سایت "پرده شیشه ای" نوشته های مفیدی درباره ی سینما دارد . 12 – به یاد براندوی فقید ، تماشای دوباره ی " آخرین تانگو در پاریس " از برتولوچی می چسبد ... 13 – بارسلونا باز هم رئال را برد . آیا چیزی از این مهمتر وجود دارد ؟! 14 – بوی جنگ می آید ! 15 - " حالم بداست آقا شما سیگار دارید؟ حسی شبیه مرگ شاید! دار دارید؟ گفتی هوا خوبست اوضاع بدی نیست - خانم چرا در مرگ خود اصرار دارید؟ یعنی چه که از من بعید است اتفاقا مثل شما کم مثل من بسیار دارید! چشمان هرز قهوه خانه بیقرار است یک زن نشسته، گوشه ی دیوار دارید؟ مجبور باشی تشنه باشی گر بگیری احساس سرما در تنی تبدار دارید؟ یک استکان رنگ و رو رفته شبی سرد یک تکه کاغذ،چای؟نه !خودکار دارید؟ نه! من دلم می خواست قهوه بعد آغوش اما شما انگار خیلی کار دارید " ! 16 – 16 آذر ...
|
|
+
سه شنبه 10 آذر1388 / 2:1 / مجتبا |
|
|
در جنبش دقایقی از تاریخ که ما فرزندان قابیل به هم آویختیم در تماشای عصرهای پرشیب گاندی پک عمیق به دود میان سرگردانی های فردوسی عبور کالسکه در بل دِ ژور 1 و برگ و برگ و برگ : پاییز اسارت در بوم تقویم نگاره بود و این چرخ دوار هم چنان می چرخید و می چرخید و می چرخید . پیامبران دو تا پس از دیگری حکم به شریعت تاریخ دادند و فیلسوفان تبر بر علت تکرر دور از مردم عصر سنگ و نوسنگ و درشت سنگ ؛ ما به جسارت همین تاریخ پرتاب شدیم و می چرخیم و می چرخیم و می چرخیم . گوش کن : - صدای پاهایم از زوزه ی شک تا رکاب ترس بر سنگفرش های آرژانتین به یقینت بر شب کوبیده . امیدوار باش این مسیرها هر شب در این چرخ دوار تکرار خواهیم شد! تکرار خواهیم شد! 1 - نام فیلمی از لوئیس بونوئل |
|
+
شنبه 7 آذر1388 / 18:59 / مجتبا |
|
|
از من به تو به تف به تفاله یک چای داغ در عصر ِِ سردِ عکسی از آذر از من به تو به توجیه به ترجیح یک علامت سوال در شبِ سردِ بغضی از آذر از من به تو به تناسخ به تبعید یک طناب دار در صبحِ زودِ روزی از آذر |
|
+
چهارشنبه 4 آذر1388 / 20:21 / مجتبا |
|
|
|
|
+
یکشنبه 1 آذر1388 / 23:35 / مجتبا |
|
|
+
یکشنبه 24 آبان1388 / 19:51 / مجتبا |
|
|
1 زنگ که زدی شیر آب ظرفشویی را بستم و هل هلکی رفتم سمت جالباسی . الان بود که می رسیدی و همه چیز به هم می ریخت . سریع شلوار لی پاچه پاره را کشیدم بالا و زیپ نکشیده پریدم تو راهرو . اول پله های طبقه سوم حس می کردم فقط چند متر دیگر داری تا پای در . در را که باز کردم داشتی دستت را به سمت زنگ می بردی که گفتم : زود بیا تو! به جای جواب این سلامم سریع پاکت سفید بزرگ وسایلت را انداختی تو و در را بستی . 2 لباست را که در می آوردی از سایه ای که روی دیوار می افتاد دلم هری ریخت پایین . قلبم تند تند شروع کرد به زدن . خدا لعنت کند سازندگان رنگ روغنی را . 3 چایی آماده س ، بریزم ؟ 4 بعد از دو ساعت بالاخره گفتی : چرا؟ چرا اون کارو کردی؟ نمی دانستم چی باید در جوابت بگویم ! بعد از یک سال که نه به تلفن هایم جواب داده بودی و نه حتا حاضر بودی بشنوی چه می گویم یکدفعه بیست متر مانده به خانه گفتی دارم می آیم من چه می توانم بگویم ؟ بگویم همه اش تقصیر من بود ؟ نبود ؟ بگویم من دروغ گفتم ؟ نگفتم ؟ بگویم چرا هیچ حرفی نزدی ؟ زدی ؟ بگویم پل عابر پیاده یادته ؟ نیست ؟ بگویم مگر چقدر سرعت داشتیم ؟ ترمز که دست تو بود ! نبود ؟ شب بود ؛ درست ؛ غم بود ؛ درست ؛ خندیدی ؛ درست ؛ خندیدم ؛ درست ؛ گرم بودی ؛ درست ؛ داغ شدم ؛ درست ... اما ... اما نگفتی که بسه ! گفتی ؟ نگفتی نه ! ای لعنت به نه ... نه نه نه نه نه نه . همش که نه ! پس کی یه راهی یه مقصدی ! نمی شه که نشد ... همش نمی شه ! اگه بخوای وایسی و دنیا همینطور بگه نمی شه که نمی شه . می شه ؟ تقصیر منم بود . نمی گم نیست اما خودتم نخواستی . یعنی می دونی برداشت من غلط بود . اصلن من کلن همش برداشت غلط می کنم . حتا زمانی که با دست پس می کشیدی و با پا پیش . خب چکار کنم ؟ یعنی چی کار باید می کردم ؟ شب بود . سرد بود . بخاری تا آخر بالا کشیده بود . برف می آمد . رفتی زیر پتو . آمدی کنار پنجره . دیدمت . در انعکاس قرمز لامپ . قهوه ای پوشیده بودی ، با شلوار سورمه ای نخی که گرم گرم بود . دختر همسایه هم پشت پنجره بود . هیچ شبی نبود . اما آن شب بود . بود . مجبور بود باشد . اما من ... نه نه مجبور نبودم . خسته بودی . چشمانت خواب آلود بود . خوابیدی ... 5 رفتم که بیایم اما ... 6 حالا چه می خواهی ؟ جانم را ؟ مالم را ؟ روحم را ؟ همه اش مال تو ... هر چه می خواهی بردار و بکَن . من زخم هایم از صله گذشته . کار کار خودته . زود باش ... 7 دِ حرف بزن لعنتی ... بعد از یه سال اومدی فقط نگاه کنی تو چشمام ؟ من طاقتشو ندارم ... خلاصم کن! 8 - بازگشت به دنیای تو همیشه برام گرون تمام شده ! باور کن . یادت می آد ؟ نمی آد ؟ هنوز که خیلی نگذشته . همین چند وقت پیش بود یادت آوردم . آخه تو که خنگ نبودی قبلنا ! گفتی بسه ... دیگه دارم بالا میارم . گفتم خب باشه . اذیتت نمی کنم . گفتی بی خیال بابا ... ما رو به کشتن می دی آخر ! دیدی نمردی ... دیدی من همیشه هم اشتباه نمی کنم ؟ دیدی نمی تونی این دفعه فرار کنی . یادته گفتم یه محکوم به مرگ همیشه نمی تونه فرار کنه . گفتی بی خیال بابا . حواست نبود . کُشتی ما رو ! گفتم بالاخره میام سراغت . حتا از اونور پیاده رو که تو خواب دیده بودی! 9 یادم نمی آید ! هیچ وقت اینجوری حرف نزده بودی ! هیچ وقت . 10 دستانش می لرزید . دست کرد در جیب شلوار سرمه ای رنگش و تیغه ی اصلاحش را در آورد . موهایش را از پشت بسته بود . من اینجوری بیشتر دوست داشتم . همیشه . به خصوص در انعکاس قرمز شب خواب ها . از جیب دیگرش چند نرگس وحشی دست چین شده ریخت روی فرش . بغض کرده بود . لبانش می لرزید . لبانش . دیدم که قطره ای از پیشانی اش ریخت روی لبه ی تیغ . اشکم نااختیار از چشمم رها شد . راضی بودم . گفت : مجبورم ... باور کن! *عنوان برگرفته از نام فیلمی ست از روبر برسون |
|
+
شنبه 16 آبان1388 / 1:43 / مجتبا |
|
|
... بازگشت به دنیای تو همیشه برایم گران تمام شده ! باور کن . یادت می آید ؟ نمی آید ؟ هنوز که خیلی نگذشته . همین چند وقت پیش بود یادت آوردم . آخه تو که خنگ نبودی قبلنا ! گفتی بسه ... دیگه دارم بالا میارم . گفتم خب باشه . اذیتت نمی کنم . گفتی بی خیال بابا ... ما رو به کشتن می دی آخر ! دیدی نمردی ... دیدی من همیشه هم اشتباه نمی کنم ؟ دیدی نمی تونی این دفعه فرار کنی . یادته گفتم یه محکوم به مرگ همیشه نمی تونه فرار کنه . گفتی بی خیال بابا . حواست نبود . کُشتی ما رو ! ... |
|
+
پنجشنبه 14 آبان1388 / 0:45 / مجتبا |
|
|
صندلی را بکش. گردن من که از موی تو باریکتر نیست!؟
|
|
+
دوشنبه 11 آبان1388 / 22:9 / مجتبا |
|
|
به فتح تو نیازی نیست قبلن از قلل مرتفع زیاد پرت شده ام!
|
|
+
چهارشنبه 6 آبان1388 / 21:40 / مجتبا |
|
|
حوادث در ایران شاید کمی با دنیا فرق کند ... ما اینجا با مواردی روبرو می شویم که گاهی جز انگشت حیرت نمی توانیم به دهان بگیریم . مطلب زیر نوشته ی فرزانه روستایی در روزنامه ی اعتماد است برای سهیلا قدیری محکوم به اعدام که صبح چند روز پیش در سکوتی محض به دار آویخته شد ... سهیلا در شهر وحشی سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود ديده، ديروز اعدام شد. نه کسي را داشت که براي اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتي بيرون در زندان اوين کسي منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسي بدن بي جان او را تحويل نمي گيرد و هيچ ختمي به خاطر او برگزار نمي شود. از همه درآمدهاي نفتي کشور فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد و از 70 ميليون جمعيت ايران تنها کسي که به او محبت کرد، سربازي بود که دلش آمد صندلي را از زير پاي سهيلا بکشد و به 16 سال بي پناهي و فقر و آوارگي او پايان دهد و او را روانه آن دنيا کرد که مامن زجرکشيدگان و بي پناهان و راه به جايي نبردگان است.سهيلا 16 سال پيش از خانواده يي که هيچ سرمايه مادي و فرهنگي نداشت تا خوب و بد را به او بياموزد، فرار کرد و ميهمان پارک هاي ميدان تجريش شد. حال او يک دختر شهرستاني يا دهاتي با لهجه کردي و لباس هايي بود که به سادگي مي شد دريافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اينجا بود که ميهمان ثابت گرسنگي و سرماي زمستان و گرماي تابستان و نگاه کثيف و هرزه رهگذران شد.پس از سال ها آوارگي در حالي که فرزند ناخواسته يي را حمل مي کرد، از سوي پليس دستگير شد و براي اولين بار در زير سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختي و گرسنگي و آوارگي کشيدن فرزند دلبندش را نداشت. وقتي وکيل در جلسه دادگاه از او مي خواهد که بگويد «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زير بار نرفت و باز تاکيد کرد من عاشق کودکم بودم زيرا به غير از او کسي را نداشتم ولي نمي خواستم فرزند يک مرد معتاد و يک زن ولگرد بي پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقيري که در دادگاه تکرار مي کرد من روي سنگفرش هاي خيابان و زير باران بزرگ شده ام، آن کودک بي پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد.اعدام بي پناه ترين ايراني اين سوال را مطرح مي کند که گناه ولگردي و هرزگي يک انسان فقير و بي پناه و راه گم کرده بزرگ تر است يا گناه جامعه ثروتمندي که براي فنا نشدن امثال سهيلا اقدامي نمي کند. قبح فسق و فجور سهيلا زشت تر است يا اينکه کسي در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگي به تن فروشي روي آورد. و در نهايت وجود امثال سهيلاي ولگرد و قاتل براي يک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرريخت و پاش زشت تر است يا بي تفاوتي نسبت به اينکه در لابه لاي کوچه پس کوچه هاي حوالي ميدان تجريش، انساني در اثر سرماي دي و بهمن چنان به خود بلرزد که براي نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه يي سپري کند. حال که از فقر و بي پناهي و به تعبير برخي، استضعاف امثال سهيلا احساس گناه نکرديم، از گرسنه ماندن او در خيابان هاي پر از رستوران تجريش شرمنده نشديم، و از اينکه جايي را نداشته تا شب هاي زمستان را در آن سپري کند. فرجام سهيلا قديري و کودک پنج روزه اش ثمره يک بي عدالتي و يک ظلم غدار اجتماعي است که براي سر و سامان و پناه دادن به امثال سهيلا چاره يي نينديشيده. اگر نگاه سنتي خشن و بي عاطفه سياه و سفيد جامعه خود را به تجربه ديگر جوامع متوجه کنيم، درمي يابيم بسياري از کشورها راه حل هايي را تجربه کرده اند. کشورهاي اروپايي مراکزي را داير کرده اند که هدف از سازماندهي آن پناه دادن به کساني است که براي مدت کوتاهي يا اساساً سرپناهي ندارند و بدون سرپناه فنا مي شوند. حتي در کشور ثروتمندي همچون سوئد يا انگليس زناني که در اثر اختلاف خانوادگي از خانه فراري مي شوند به مکان هاي تعريف شده يي هدايت مي شوند تا آرامش بيابند و به زندگي عادي بازگردند.براي جامعه يي که مفتخر است هرساله در مراسم و مناسبت ها تعداد ديگ هاي بار گذاشته شده صدتا صدتا اضافه مي شود و بسياري از نهادها با يکديگر رقابت مي کنند، تامين زندگي دو هزار يا پنج هزار نفر امثال سهيلا هزينه و سازماندهي کمرشکني محسوب نمي شود.اعدام امثال سهيلا به عنوان نماينده فقيرترين اقشار آسيب پذير که از يکي از دورافتاده ترين شهرهاي غرب کشور به تهران پرتاب شده، کدام حس عدالت طلبي کجاي نظام قضايي ما را اقناع مي کند و پاسخ مي گويد. آيا سهيلا قديري شهروند دارنده شناسنامه کشور ايران به خاطر محروميت و فلاکتي که کشيد و نقل آن، اشک همگان را در دادگاه درآورد بايد غرامت دريافت مي کرد يا حکم اعدام. يک هفتادميليونيوم درآمدهاي نفتي ايران که بالغ بر 735 ميليارد دلار مي شود معادل 10 هزار و پانصد دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. سهم سهيلا به عنوان عضوي از جامعه 70 ميليوني ايران با يک حساب سرانگشتي 10500 دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. در شرايطي که بسياري از اقشار جامعه ايران با تحصيل در آموزش و پرورش و تحصيلات دانشگاهي مجاني و با دريافت يارانه هاي بهداشتي، غذايي و دارويي بسيار بيشتر از 10500 دلار از سهم درآمد نفتي تسهيلات دريافت کرده اند، سهيلا به عنوان شهروند جامعه ايران هيچ گاه امکان بهره مندي از هيچ تسهيلات دولتي و ملي را نداشت. به همين لحاظ سهيلا به عنوان کسي که نتوانست از هيچ امکاناتي بهره مند شود، بايد حداقل 10 ميليون و 500 هزار تومان سهم خود را از درآمدهاي نفتي 30 سال گذشته دريافت مي کرد. و نيز به خاطر محروميت هايي که به آن دچار شد و عقب ماندگي و عقب افتادگي مضاعفي را بر او تحميل کرد، مبالغ ديگري را نيز بايد به عنوان خسارت دريافت مي کرد. به اين ترتيب سهيلا با داشتن 10 ميليون و 500 هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقي را اجاره کند، کار شرافتمندانه يي را بيابد و شب ها از گرسنگي و زمستان ها از سرما به خود نلرزد. شايد او مي توانست خانواده يي تشکيل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه مي کرد و نيز فرصت مي يافت به جاي کشتن فرزند دلبندش با شيرين زباني و شيطنت هاي کودکانه او آرامش يابد. اما سهيلا به جاي آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او ديگر گرسنگي نمي کشد، از سرما به خود نمي لرزد و نگاه هاي هرزه را تحمل نمي کند. بي ترديد در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحيم آرامش يافته است. |
|
+
دوشنبه 4 آبان1388 / 22:41 / مجتبا |
|
|
فیلم "صداها" ساخته ی فرزاد موتمن و فیلمنامه ی سعید عقیقی را در جشنواره ی فیلم فجر دیدم . فیلم بدی نیست که البته می توانست بهتر هم باشد . فیلمی که به ذات سینمای مدرن نزدیک شده است . کاری به خود فیلم ندارم . نوشته ایی که در زیر می آید شکواییه های فیلمنامه نویس این فیلم است در باره ی اکران افتضاح فیلم و مسائلی که می تواند برای فیلم های مشابه دیگر هم رخ دهد . خواندم و گفتم بد نیست شما هم بخوانید ... میعاد در لجن
|
|
+
جمعه 1 آبان1388 / 20:36 / مجتبا |
|
|
1 بیمارم! ... وجدانت را دست کاری می کنم که اگر خراب شدی بهانه ای باشد ... 2 زبانم قاطر است بر توصیف زیبایی هایت!
|
|
+
پنجشنبه 30 مهر1388 / 15:13 / مجتبا |
|
|
در ردیف منظم درختان خشک پاییزی ، جایی در خیابانی که برای اولین بار با هم قهوه خوردیم ، یادگاری گذاشتیم . مثل همه ی جوان هایی که نمی فهمند روزگارشان چه خوش می گذرد . می گذرد و دیگر نمی آید . بطری آب معدنی دستت بود و کلاهت روی سر من ، مبادا سرما بخورم . نگرانم بودی! گفتی بیا نزدیک تر ؛ می خواهم چیزی در گوشت بگویم . نزدیک تر که شدم با پنجه های لاغر و بلندت پرتابم کردی روی شمشادهای ترد کنار خیابان . کنار درختی که یادگاری شد برایمان . شمشادها کم طاقت بودند و پرت شدم روی باغچه ی شهرداری . خندیدی ؛ از ته دل . همانطور نشسته و خاک آلود خندیدم ؛ بلند بلند ؛ از ته دل . خوشحال بودیم . هر دو . درونمان چیزی می گفت آدم یکدیگر را پیدا کرده ایم . سال ها می گذرد . من گوشه ای از اتاقم و تو گوشه ای از اتاقت با آن پرده های راه راه آویزان که اگر خانه اتان را عوض نکرده باشی می دانم گاهی کنار می زنیشان تا مهتاب را روی پلک ها و گونه هایت حس کنی ، گاهی همدیگر را مرور می کنیم . مثل آخرین شب که برف می آمد و از پشت پنجره تصویر مرا می دیدی که نگران بودم . نگرانت بودم! نزدیک همان روز یادگاری ام . نمی دانم چند وقت است سری به آن درخت و آن خیابان و آن شمشاد و آن شب ها نزده ام . شاید تا به حال همه اشان را قطع کرده باشند . شاید ...
|
|
+
چهارشنبه 29 مهر1388 / 23:55 / مجتبا |
|
|
|
|
+
یکشنبه 26 مهر1388 / 23:3 / مجتبا |
|
|
آخ خ خ خ خ خ خ ... محسن! نمی دونم چرا تصمیم گرفتم یک سری مواردی که در زیر می بینید رو با شما به اشتراک بذارم . شاید به هم نزدیکتر شدیم! 1 – کتاب : پیشنهاد می کنم کتاب "تبعید و سلطنت" اثر آلبر کامو و ترجمه ی نرگس قندچی رو از نشر قصه بخونید . شامل هفت داستان نیمه بلند به قیمت 1800 تومان . توضیح خاصی نمی دم اما بی مناسبت با حال و هوای این روزهامون نیست . 2 – فیلم ایرانی : از فیلم های روی پرده "تردید" و "بی پولی" رو دیدم . اولی رو در جشنواره و دومی رو اخیرن . هر دو فیلم متوسطند و بعضی جاها ضعف دارند . اگر می خواهید کمی بخندید و از قضا ابتدای زندگی مشترکتون قرار دارید "بی پولی" بد نیست . اگرم می خواهید یادی از شکسپیر و البته میزانسن های دقیق سینما بکنید "تردید" بد نیست . 3 – فیلم غیرایرانی : به شدت توصیه می کنم "شکستن امواج" از لارنس فون تریه ی بزرگ رو ببینید . اگر له نشدید با من! 4 – موسیقی بی کلام : "موسیقی برای پیانو" اثر علیرضا مشایخی و پیانوی فریماه قوام صدری . این اثر را مشایخی برای موسیقی مقامی ایران نوشته و شامل پنج قطعه است . نشر هرمس همیشه برای غافلگیر کردن چیزی در چنته دارد . 5 – موسیقی سنتی – ملی ایران : بهترین پیشنهاد "رسوای زمانه" از همایون خرم و صدای علیرضا قربانی ست . 6 – موسیقی باکلام : یک کلام ، "آخ(یا اخ یا اوی)" جدیدترین اثر محسن نامجو ! تا گوش نکنید نمی فهمید چی میگم . بسیاری از مرزهای اخلاقی و عرفی ما ایرانی ها در این آلبوم از بین رفته . ضمن اینکه نوازندگی و کلام این آلبوم نسبت به "ترنج" پیشرفت زیادی داشته . فقط به اسامی آهنگ ها توجه کنید همه چیز دستتان می آید : همش – شمس – دلا دیدی – قشقایی – بی نظیر – خان باجی – سیلیتو لیندو – گلادیاتورها (فقیه خوشگله) 7 – خبر خوب : "به رنگ ارغوان" فعلن رفع توقیف شد ! 8 – خبر بد : همه چیز بوی سیاست می دهد این روزها . 9 – خنده : دستشویی ایرانی با تمام امکانات!
|
|
+
سه شنبه 21 مهر1388 / 10:34 / مجتبا |
|
|
از فیثاغورث بپرس! "خر" در قضیه ی "او" وقتی مسیر بسته است و سه ضلع همیشه به هم می رسند کشف شد ...
|
|
+
چهارشنبه 15 مهر1388 / 22:38 / مجتبا |
|
|
من تو را ارجاع می دهم به سطرهای سپید پس از این که روزگاری برایت نوشته ام :
|
|
+
یکشنبه 12 مهر1388 / 22:11 / مجتبا |
|
|
با اینکه می دانم همه ی ما درون بازی سیاهی قرار داریم و راست و دروغ این روزها عین هم شده اند و سیاست بیش از همیشه کثیف است و می دانم که نمی دانم اما چیزی ست ته دلم که می گوید بگو ؛ بگو : تولدت مبارک مهندس ... |
|
+
سه شنبه 7 مهر1388 / 4:35 / مجتبا |
|
|
برای آذر و دلتنگی هایش این روزها کمی کلافه ام . دلم برای نوشتن تنگ شده . برای خواندن . بلند بلند خواندن : " ماهی ها چقدر اشتباه می کنند ؛ قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند ؟! " مهرماه است دیگر . ماه آغاز نوشتن . آغاز درس و کلاس و مدرسه و معلم و مبصر و هم شاگردی و رفیق . زنگ انشا و زنگ ورزش . همیشه این دو زنگ را دوست داشتم . آن قدیم ها دلم برای کاغذ و قلم تنگ می شد و این جدیدها برای صفحه ی سیاه کیبورد . حروف سفیدی که همیشه گرسنگی ام را سیر می کنند . گرسنگی ای که در پاییز بیشتر هم می شود . پاییز! آه ، که چه فصلی هستی . دوست دارم روی شانه هایت دست بگذارم و کنارت قدم بزنم . چند قدم که رفتیم بزنم پشتت تا همه ی خاطراتت را بتکانم . خاطراتی که از مهرت شروع می شود و در آذرت ناتمام می ماند . همیشه بی معرفت بوده ای . همیشه آخر داستان رهایم کرده ای . همیشه همینطور بوده ای . بلاتکلیف . سردرگم . گاهی گرم و گاهی سرد . گاهی غمگین و گاهی خندان . با همه ی این ها دوستت دارم . بیا کمی دیگر راه برویم . در عصر خلوت یک روز بارانی از چهار راه ولی عصر تا پل ستارخان . برویم از کنار میدان ولی عصر رد بشویم . از کنار گالری صبا ، از کنار فرهنگسرای هنر ، از کنار نشر ثالث و نشر چشمه . از زیر پل و بوی قهوه ای که می آید . پاییز ، من تو را خیلی دوست دارم . بیش از تمامی فصل ها . پاییز ، تو بوی برگ می دهی . بوی برگ باران زده . بوی عصرهای دلتنگی ام . بوی قدم زدن . بوی تنهایی های دوست داشتنی ام . بوی از پشت عینک خیس مردم خیس را تماشا کردن . بوی خنده های مردم شادمان . بوی کودکی و میزهای چوبی کلاس . بوی نیمکت های خیس و خالی پارک ساعی . بوی نم . بوی شمال . بوی پیپ . بوی سیگار . بوی مژه های خیس می دهی . بوی باران . آخ باران . این روزها زیاد می بینمت . از پشت شیشه ی ماشین تا پشت پلک هایم . دلم گاهی میگیرد . من تو را هم دوست دارم . اصلن پاییز بدون تو چیزی کم دارد . راستی ، تا به حال نشسته ای ببینی آدم ها همینطور بی تفاوت از زیرت رد می شوند ؟ می دانی می توانی معجزه کنی ؟ می توانی دو نفر را بی اراده بکشانی کافه نادری ؟ بکشانی خیابان ؟ ببریشان به مهمانی چای و قهوه ؟ بکشانی شان به خاطرات و گذشته ها ؟ ای کاش قدر معجزاتت را می دانستند . باران ، من و دوست هایم قدیم ها با تو فامیل بودیم . یادش بخیر . پاییز جان ، بگذار به تو برگردم . طراوتت طعم انار می دهد . انار دانه شده ی قرمز سر کوچه های شمرون . بوی طالبی هم می دهد . طالبی های جاده ساوه . بوی بلال هم می دهد . بلال در شب های تهران . بوی امامزاده صالح . تجریش . بازارچه ی تجریش . بوی باغ فردوس . بوی ظهیرالدوله . بوی فروغ . بوی فین . بوی نیاسر و مشهد قالی . راستی ، این را هم بگویم و بروم ؛ بوی یک چیز خاص هم می دهی : بوی جدایی و قدم زدن در حاشیه ی اتوبان حقانی و حلقه ی اشکی که هیچ سواره ای نمی فهمد ...
|
|
+
یکشنبه 5 مهر1388 / 1:31 / مجتبا |
|
|
در جنبش غیر متاهل ها ظهور افراد مترقفه اکیدن ممنون! از حضور شما منتظریم ! این گونه می گفت : ذهنی که باطوم خورده ... گر سبز کنی ز قوره خرما خوری ! خرعایق هر چه لایق ! شتر در خواب بیند چند دانه سد دانه یاقوت دسته به دسته هم دهیم ! ایران من ... ویران من ...
|
|
+
پنجشنبه 26 شهریور1388 / 18:33 / مجتبا |
|
|
چند وقتی ست به سبک و سیاق گذشته روزنوشت ننوشته بودم . تا امروز عصر ؛ همین چند لحظه پیش . خودتان که حساب دستتان است : جمعه و عصر دلتنگی های مدام ... 1 – فکر کن 85 متر فضا بهت دادن . با فرش و موکت و پشتی و میز و صندلی و کتابخونه و کامپیوتر و ضبط و ... . می گن بعد از 5 سال که شب و روز با این و اون اینور و اونور بودی ، دیگه باید تنها زندگی کنی . اونم تو یه شهر دیگه . گرچه خونت اینجاست اما غریبی . دیگه نمی تونی خیلی کارها رو بکنی . دیگه از خاطره ماطره خبری نیست . همینه که هست ! 2 – بعضی موقع ها ، تو بعضی روزا ، یاد بعضی آدما بدجوری میریزدت بهم . مثل آنفولانزای بی نوعی میمونه که هنوز کشف نشده . آب از همه جات می زنه بیرون . ده تا جعبه دستمال کاغذی هم افاقه نمی کنه . از دکتر و آمپولم کاری ساخته نیست . گذشته ها رو نمی شه درمون کرد . گذشته ها بدخیمن ... 3 – کاش این شب ها که دل ها بوی صفین می دهند یک نفر زنگار را از ذوالفقارت می زدود 4 – دیشب واسه همه دعا کردم ؛ برای خودم از همه بیشتر . 5 – این روزها خیلی چیزها می نویسم اما چه فایده ! 6 – باید یه فکری بکنم ... 7 – من دلم می خواد یه حرفایی رو به یکی بگم . 8 – بوی پیازداغ و آش رشته میاد . 9 – همه چیز مرتبه . 10 – این روزها "فاضل نظری" می خونم : مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را ! خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم ؟ ((خودم)) پرورده بودم در حواریون یهودا را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را ! کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را ؟! نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را ! چه خواهد کرد با ما عشق ؟! پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را 11 – سه – چهار روزی هست وارد 25 سالگی م شدم . 12 – همین .
|
|
+
جمعه 20 شهریور1388 / 19:4 / مجتبا |
|
|
فقط سر خط چند خبر : تکذیب گفتگوی صبح شبکه ی خبر تشکیل دادگاه مجرمان و اعتراف چند بی پدر از نسل مردم خردمند اما زودباور شایعه های همه از اصل راست و چپ تخم پدربزرگ از کار افتاده و بی هدر تصادف بزرگ در اتوبان صدر با سخنان مهم رئیس جمهور و کمک به محرومان با چند بیل نه تبر! مخمل و عنکبوت اصل برای چند دسته خر تولید مجرم با کمترین خطر!!! "بیا جنس اصل چینی ببر" داد می زد کارگری در تجاوز به اجناس زیر کمر "بخر کبریت اصل توکلی بی خطر" ای با خبر ای بی خبر |
|
+
جمعه 13 شهریور1388 / 15:6 / مجتبا |
|
|
چیز زیادی نمی توانم بگویم ؛ جمعه ای که گذشت پس از روزهای زیادی "خانه"امان را گذاشتیم پشت سر و آمدیم ... یک روزی مفصل روایت خواهم کرد . دفتر فروغ را که باز کردم "جمعه" آمد : جمعه ی ساکت جمعه ی متروک جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار جمعه ی خمیازه های موذی کشدار جمعه ی بی انتظار جمعه ی تسلیم خانه ی خالی خانه ی دلگیر خانه ی دربسته بر هجوم جوانی خانه ی تاریکی و تصور خورشید خانه ی تنهایی و تفال و تردید خانه ی پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر آه ، چه آرام و پرغرور گذر داشت زندگی من چو جویبار غریبی در دل این جمعه های ساکت متروک در دل این خانه های خالی دلگیر آه ، چه آرام و پرغرور گذر داشت ... ......................................... بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب |
|
+
یکشنبه 8 شهریور1388 / 13:6 / مجتبا |
|
|
چای به دست باز می کنم پنجره را باد با ولعی تمام بوسه می خواهد چه کنم؟! این لیوان لعنتی با دسته ی انگشتان نازک و لاغرت طعم لب هایت را می دهد ... بادا باد من به تو خیانت نخواهم کرد ... چای که می نوشم داغ تر از همه ی مذاب های دنیا پرت می روم لب جاده چالوس یک لیوان برای دو نفر یک سبد میوه و ریحان دو جفت لب خندان و چرخ روی ماسه های خنک شب رها در باد روان در آب باز می شوم از دستت خرده هایت را جمع می کنم از روی زمین و از سطح ساده ی صداقت ساطع می شوم سمت سفره آسمان پنجره را می بندم باد با التماس به شیشه می کوبد و من به فکر جدایی خورشیدم ز ماه!
|
|
+
سه شنبه 27 مرداد1388 / 16:33 / مجتبا |
|
|
ترمز! صلات ظهر اذان با جیغ هم خورد جوش خون روی آسفالت کنار جدول ترسوی خیابان رنگ پریده و حیران ترازوی دخترک شهر عدالت وجدان های خاموش شده بود با عقربه های در رفته وزن آدمکان رهگذر از خروارها آهن قراضه بیشتر بود عابران عصر رژیم ها مثال مترسکانی آهنین خیره به رد خون تاسفی کوچک و آخ! من سیگاری کشیدم بیست و سه کیلو معصومیت روی زمین دود شد ... بخواب دخترک! وزن این شهر زیاد است و جا برای ترازویت |
|
+
جمعه 23 مرداد1388 / 19:33 / مجتبا |
|
|
ریاست جمهوری دکتر محمود احمدی نژاد را به پیشگاه امام زمان(عج) ، مقام معظم رهبری و ملت فرهیخته و انقلابی ایران تبریک و تهنیت عرض می کنم و از خداوند منان برای ایشان در راه خدمت به مردم و اعتلای نام جمهوری اسلامی ایران طلب موفقیت دارم .
|
|
+
پنجشنبه 15 مرداد1388 / 1:8 / مجتبا |
|
|
بعضی جملات خیلی ساده اند . به سادگی آب خوردن از لیوانی دهان گشاد . بعضی جملات در عین سادگی به راحتی هضم نمی شوند . زورشان زیاد است . مثل آب خوردن از دهانه ی باریک یک قمقمه ی مسی جنگی که درب و داغون شده و آب با ناله و التماس ازش می چکه . این ها را گفتم که بگویم علی را حیران و گیج تو پیاده رو پیدا کردم . بعد از این که سیگاری گرفت گفت : (( الهام وقتی می خواست ازم جدا بشه گفت : "دیگه دوستت ندارم" . می دونی یعنی چی ؟ می دونی همین سه کلمه چقدر حرف توش ریخته . مثه این سی دی های mp3 و mp4 می مونه ؛ ظاهرش عین همه ی سی دی هاست اما توش تا خرخره پُره . آره ، تا خرخره تو این کلمه ها حرف ریخته . از اولین کلمه ای که روز اول بهش گفتی تا کلمه هایی که بعد از رفتنش حتا فرصت نکردی بگی . دیگه یعنی هیچ وقت . یعنی هیچ موقع . یعنی از اولش تا آخرش . یعنی تا ابد . یعنی اصلن انگار نبودی . یعنی نیستی . وجود نداری . خری . احمقی . دیوونه ای . یعنی یه رودخونه ی بدون پل . یعنی تا دنیا دنیاست . یعنی تا آخر ... تا آخرت . )) سیگارش رو زیر پا له کرد . نگاهی به آسمان کرد و گفت : (( دوستت که دیگه نگو . یه دنیا حرف تو این کلمه ست . تو هر حرفش . حتا تو نقطه هاش . نقطه هایی که همیشه با همن . جفتن . هر چی بگم کمه به خدا . عین زندگی . عین زنده بودن . )) به ندارم که رسید بغض کرد و رفت . فکرم مشغول ندارم شد . فقط به خاطر یک نون! عجیب نیست! چرا خیلی فعل ها با نون شروع می شوند ؟ نیستم ، نمی خواستم ، نخواستیم ، نمیشود ، ندارم ، نشد و ... همین نون که آخر قصه ها آجر میشه تو سرمون . مثل : قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونش ... |
|
+
پنجشنبه 8 مرداد1388 / 1:27 / مجتبا |
|
|
- : برای نبودنت نیست که هستم . - : مزخرف نگو! تا وقتی هستی ، هستی ؛ وقتی نیستی ، انگار نبودی ! |
|
+
سه شنبه 6 مرداد1388 / 19:16 / مجتبا |
|
|
|
|
+
یکشنبه 4 مرداد1388 / 22:52 / مجتبا |
|
|
شب بود . راسته ی حسینیه ی ارشاد را گرفته بودیم و کنار هم قدم می زدیم . گفت : "عشق آدم باید اندازه ی آدم باشد . قواره ی آدم باشد . به آدم بیاید و دیگران آدم را مسخره نکنند ." سرم را به نشانه ی فهمیدن تکان می دادم . نمی دانستم یا نمی خواستم بدانم چه می گوید . چند شب است کنار حسینیه ی ارشاد می ایستم . از وقتی جدا شده ایم مدام دنبال اندازه ام می گردم! گاهی به آدم هم فکر می کنم . به آدم بودن . به اندازه ی آدم بودن .
|
|
+
جمعه 2 مرداد1388 / 17:59 / مجتبا |
|
|
تصادف ؛ همیشه به این موضوع فکر می کنم . این که چه قدر تصادف در زندگی ام کم است . چه قدر بی حادثه ام ، یا بهتر بگویم بی حادثه بوده ام . تا دیروز . تا ساعت پنج عصر . تا چهارراه ولی عصر . تا تئاترشهر . تا نیمکت سیمانی گرد جلوی تالار اصلی . زیر سایه ی چناری که تازه آب داده شده بود . و ناگهان تصادف . از وقتی یک دیگر را ندیده بودیم چند سال می گذشت . درست نمی دانم چند سال ، اما هم سالش را می دانم و هم چندش را . آخرین بار آخرین جمله ها را گفته بودم : "یه روز هم دیگر رو می بینیم . روزی که کرخت شدیم . روزی که حال پیاده روها رو نمی فهمیم . روزی که همه ی شهر و خیابوناش برامون یه رنگه . روزی که از دو طرف خیابون ، بدون اینکه دست برای هم تکان دهیم ، می گذریم ." گفت : "ندیدن و نگذشتن هم گاهی حادثه است . خودت گفتی! " پلکی زد و رفت . تکیه دادم به همان چنار تازه آب داده شده . سخت تشنه ام بود .
|
|
+
سه شنبه 30 تیر1388 / 14:16 / مجتبا |
|
|
ایستادم سر چهارراه . آب گلویم را قورت دادم . دستانم می لرزید . چراغ قرمز بود . سی و هفت ثانیه ، سی و شش ثانیه ، سی و پنج ثانیه ... . پلیس لحظه ای نگاهم کرد . پسرک دعا فروش به راننده ها التماس می کرد . نوزده ثانیه ، هجده ثانیه ... یک آن ترس برم داشت . نکند ... سرم را سمت ماشین ها چرخاندم . تصمیمم را از قبل گرفته بودم . سه ثانیه ، دو ثانیه ، یک ثانیه ؛ ماشین اول نه ، ماشین دوم ...
|
|
+
جمعه 19 تیر1388 / 0:3 / مجتبا |
|
|
|
|
+
سه شنبه 16 تیر1388 / 13:14 / مجتبا |
|
|
کسی نمی داند من این روزها به چه چیزی فکر می کنم ؟! لطفن مرا راهنمایی کنید ! به یابنده مژدگانی هدیه می کنم.
|
|
+
دوشنبه 15 تیر1388 / 16:45 / مجتبا |
|
|
آخرین امتحانم هم تموم شد ... می خوام برم یه جایی ... به کمی استراحت کنم. جایی همین نزدیکی هاااااااااااااا
|
|
+
دوشنبه 8 تیر1388 / 18:13 / مجتبا |
|
|
فکر کن ؛ این ساعت شب برای خودم چایی دم کرده ام تا بلکه کمی آرام شوم . از طرفی هم سکسه ام گرفته ! سهیل هم در رختخوابش به سکسه های من می خندد و باز فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند . می خوابد . می گوید دیشب نخوابیده و تا صبح کابوس می دیده . تمام سرم درد می کند . دیگر دارم بالا می آورم . دیگر نمی توانم این پیرامون کثیف را تحمل کنم . آن از انتخابات و دو ماه تلاش شبانه روزی ام و تلاش هم نسلانم که با یکی از بزرگترین فریبکاری های تاریخ بر باد رفت و نیش و کنایه ی بعضی ها بلندتر از قبل پتک شد سرمان ، این هم از امتحانات ترم آخرم که یکی پس از دیگری قهوه ای از آب در می آید! به همه ی این ها اضافه کنید آینده ای تیره و تار برای خودم و هم سن و سالانم ، ریاست جمهوری م – الف ، دروغ و تزویر و ریا در جامعه ، بی اعتمادی مردم به هم ، احساس فریب خوردگی و ذلت ، خس و خاشاک بودن ، نگرانی بابت آینده ی خواهر و برادرم ، نگرانی برای دغدغه ها و آرمان های از دست رفته ی پدرم ، نگرانی برای از دست رفتن امید و آمال و آرزوهای هزاران نفر مثل خودم ، سربازی ، آزمون کارشناسی ارشد و تغییر رشته ، زندگی دوستانم ، وضعیت سهیل ، محمدها ، بهنام ، خاطره ، سعیده ، زهرا ، پریا و ... ، دو ماه کارآموزی ، زندگی پس از دوران دانشجویی ، اثاث کشی و رفتن از کاشان برای همیشه ، آینده ی شغلی نامعلوم ، ازدواج و انتخاب همسر ، بازنشستگی پدرم ، بیماری های مادرم ، مشکلات اقوام و فامیل ، فکر به گذشته و مرور ایام و خاطره ها ، عکس ها و فیلم ها و تصاویر و حرف هایی که از دیگران در گوشه گوشه ی ذهنم دارم ، پیاده روهای خلوت و تاریک دلم و خیلی چیزهای دیگر . خیلی خسته ام . فکر می کنم تا دوشنبه – این امتحان آخری – نتوانم دوام بیاورم . یک ماهی هست که خانه نرفته ام . کرخت شدم . تقریبن از همه چیز بدم می آید . بی خیال . دیروقت شده . قبل از خواب ، یک چایی همراه با چند ورق شعر از دوستم – محمد مهدی نجفی – می چسبد : اگر دنیا دست من بود راه های پیراهنت را آسفالت می کردم *** چه بوی غریبی گرفته ای بوی غریبه گرفته ای بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند *** هنوز نمی دانم اگر ببوسمت تو می روی جهنم یا من؟ *** لبخند که می زنی حفره ی قلبم چند برابر دهانت باز می شود *** کاش می شد تو را بین آدم ها قسمت کرد حتمن یک مژه ات سهم من می شد *** ... شب بخیر . شاید مژه ای در خواب سهم من باشد! این را قاصدک خیال می گوید ...
|
|
+
شنبه 6 تیر1388 / 0:22 / مجتبا |
|
|
پلک روی پلک می خوابیم : در دالان های تو در تویی مقدس زمین بازی سبز نورافکن های قوی تماشاگران انبوه تبلیغات جهانی بلیط های رایگان دوربین هایی خاموش تابلویی از پیش پر شده و داور مثال فرمانده با عدالت سوت می زند. جایگاه ویژه لبریز از آدم خوران بزرگ تاریخ با دعوتی ویژه گرسنه تر از قبل نظاره گر زمانی هستند - که البته روی تابلو متوقف شده. بازیکنان این مهره های همیشه خاکستری به دنبال توپی که در میان نیست وقت، همچون کمک داوران و ناظران به استراحت نشسته و داور - نه! - فرمانده پس از شروع حکم برنده را چون کارت قرمزی به رقیب اعلام می کند! چاره چیست ؟! یا چاره کیست ؟! ه ِ چه ؟! یا که ؟! تماشاگران و بازیکنان و آدم خوران به جان هم می افتند نورافکن ها خاموش و دوربین ها روشن و داور که در میان تاریکی لبخندی به قامت تاریخ نثارشان می کند ... به راستی چه شد ؟ یا که شد ؟ این را گزارش گر می گوید نگران نباشید در تاریکی لبخندها معلوم نمی شوند و گریه ها نیز پس تا بازی بعدی سوت بزنید! |
|
+
جمعه 29 خرداد1388 / 15:21 / مجتبا |
|
|
- آرام باش! چاره ای نیست زخم که نباشد مرهم هم ... - به یادت شمع روشن کنم؟! اینجا نور سوسو می زند - فانوس که شدی دریا را نشانه بزن مثل سنجاقی بر شب ِ موهایت! - آرام بیا ... پاورچین پاورچین شهر خواب است! - دلم! ه ِ ... دلم برای نبودنت سخت گرفته بانوی خیال های من... |
|
+
جمعه 25 اردیبهشت1388 / 17:0 / مجتبا |
|
|
ببینید! بیخودی گیر ندهید ؛ تقصیر شما نیست . تقصیر من است . یعنی می توانم اینگونه بگویم که تقریبن اغلب اوقات تقصیر من است . اگر شما گیج می شوید یا چیز زیادی از این نوشته ی بی سر و ته نمی فهمید تقصیر شما نیست ؛ باز هم می گویم که تقصیر من است . نویسنده ی این مطلب – که اغلب مقصر و گناه کار است – این روزها هیچ حالش خوب نیست . می دانم الان حالتان دارد به هم می خورد که این دیوانه دوباره دارد شر و ور می نویسد و حالش بد شده و همیشه ی خدا که حالش بد بوده و پس کی حالش خوب می شود و از این دست جمله ها . درست می گویید . شما همیشه درست گفته اید . خودم که اول این مطلب اعتراف کرده ام مشکل از من است . تقصیرکار من هستم . لطفن دست به گیرنده هایتان نزنید! اصلن چی داشتم می گفتم ؟! کجای کار بودم ؟! کار ؟! من که عمری سر کار بوده ام و حالا بعد از نزدیک به یک ربع قرن زنده بودن فقط – فقط! – فهمیده ام که سر کار بوده ام . باز جای شکرش باقی ست که لااقل فهمیده ام . عده ای قلیل – در حد انگشتان دست – در دنیا وجود دارند که نمی فهمند که فهمیده اند! چی را ؟! همین یک عمر نفهمیدن را ! یک عمر بازیچه بودن را ! یک عمر اعتماد و اطمینان داشتن را ! یک عمر حرمت نگه داشتن را ! و یک عمر ... هر جمله و کلمه ای خواستی بگذار ...را ! گفتم کلمه ، یاد بعضی کلمات افتادم . بعضی کلمات هستند که هر کاری که می کنی از یاد نمی روند . کلماتی که بوی مردار ازشان بلند می شود . کلماتی که آبروی هر چه کلمه را هست برده اند . نفرت ! آه ! چه حجم سنگینی از اندوه پشت این کلمه است . کلمه ای که پشت کلمات دیگر پنهان می شود و از دهان بعضی جانوران انسان گونه چنان پتک می شود که مغزت می خواهد از همه جا بپکد . جانورانی که عمری محبت ارزانیشان داشتی و می توانستی چون چهارپایان وحشی با آن ها رفتار کنی و به بردگی و خفت بکشانیشان اما ... حیف ... که ... همیشه ... می بینید ! لغات جاری نمی شوند تا عصبانیت و خشمت را روی سرش بریزی و بگی بی انصاف ، این بود جواب آن همه محبت ؟! این بود پاداش دوست داشتن ؟! این بود ثمره ی انسان بودن ؟! انسان !؟ ه ِ ... چه کلمه ی عظیمی! چه مفهوم با عظمتی! چه تمبر خوش نامی! من رسمن و علنن اعلام می کنم که دور بعضی از اینگونه ی جانوران پر افاده ، که ماسک شبه روشن فکریشان گندیده و تاریخ مصرفشان برایم به انتها رسیده است و دارم از شدت بوی درونشان که فاضلاب ها و کودهای حیوانی را از رو برده خفه می شوم ، از امشب خطی به پهنای گذشته ام می کشم و عهد می کنم و خدای خویش را – می دانید که هر کسی خدایی دارد! – گواه می گیرم که اگر روزی روزگاری گذارمان به هم خورد – آخر من هم جانوری بیش نیستم! – و کوه به کوه رسید – که می رسد – پشیزی آب دهان صرف تف انداختن نکنم ، چرا که برای خوردن یک لیوان چای داغ در عصر سردی زمستانی نیاز مند بذاقم خواهم شد . از این که تحمل کردید – واقعن ؟! – و تا همین کلمه ی آخر با من پایین آمدید سپاسگذارم . از این دست مطالب زیاد دارم ... ادامه دارد ... |
|
+
سه شنبه 22 اردیبهشت1388 / 0:31 / مجتبا |
|
|
ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش یا عشق در پستویی کثیف! وقتی که برای استقبال از آقای دال . بال فروش به فرودگاه امام رفته بودم با صحنه ای متوجه شدم که باورش سخت بود . آقای بال فروش مرا نمی شناخت! محمد مستقیمی که در طول اقامت بال فروش در انگلستان با دکترهایش در تماس بود دیرتر از من به فرودگاه رسید . همان طور که هاج و واج از نشناختن خودم توسط بال فروش بودم مستقیمی سر رسید و توضیح داد که در اثر عمل حافظه ی بال فروش دچار اشکال شده و بعضی چیزها را به خاطر نمی آورد یا دیر به خاطر می آورد! در طول مسیر فرودگاه تا منزلش آن قدر با او حرف زدم تا اعتراف کرد که یک چیزهایی از من در خاطرش مانده . برایش گفتم که قبل از تصادفش داشت داستان عجیب زندگی اش را برایم تعریف می کرد و گفتم تا کجایش را تعریف کرده . البته او نکته ای گفت جالب مبنی بر این که از گذشته ای که تعریف کرده چیزی یادش نیست و هر چه در ذهنش مانده مربوط به مهمانی آن شب در منزل آقای احمد الفیان و حوادث بعدی بوجود آمده است . حالا من درمانده ام ؛ چرا که قسمت مهم و حیاتی زندگی دوستم را از دست داده ام و نمی توانم آن را برای شما تعریف کنم . از محمد مستقیمی خواستم اگر چیزی یادش آمد که احیانن بال فروش فراموش کرده بگوید – چون او هم در آن مهمانی شرکت داشته و از ریز وقایع با خبر است – خب ، برایتان تعریف کرده بودم که همه ی حضار در حال گپ زدن در مهمانی بودند و احمد الفیان هم بعد از دریافت آن پاکت عجیب به حالت عادی در آمده بود و با مهمانان خوش و بش می کرد . آن شب مهمانی بی هیچ اتفاق عجیبی برای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش تمام شد و آن دو خسته و مست به خانه باز گشتند اما مهمانی برای احمد الفیان و مینا بهروزی انگار نمی خواست تمام شود . در حالی که آن ها گیج و پاتیل در رختخواب شخصی اشان به قله ها و دره های خیالشان دست می بردند ، بیرون منزلشان حوادثی نه چندان خوشایند رقم می خورد . نگهبان منزل آن ها به طرز مشکوکی بیهوش شده و درب های منزل کاملن باز رها شده بود . عده ای مشکوک وارد خانه ی بزرگ آقای الفیان شده و پس از مدتی به سرعت متواری شده بودند . آقای الفیان و خانم بهروزی نیمه های روز متوجه داستان دیشب شدند و بلافاصله با پلیس منطقه ی نیاوران تماس گرفتند . حدس پلیس دزدی مشکوک اما ناموفق اعلام شد . تقریبن ظهر بود که آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش خودشان را برای قرار گرفتن از چند و چون ماجرا به منزل آقای الفیان رساندند ... ادامه دارد |
|
+
جمعه 18 اردیبهشت1388 / 23:59 / مجتبا |
|
|
عصر – بیرونی – پیاده رویی در هفت تیر سرد است . دست در جیب به فکر زخم هایم هستم . زخم هایی که باز در یک عصر ابری سر باز کرده اند و تا پشت چشمانم آمده اند . کمی بیشتر از عصر – بیرونی – پیاده رویی در ولی عصر(عج) نم ِ باران عطر شهر شده . یقه ی پالتوام را بالا می کشم . دوست ندارم ببینم . و دوست ندارم دیده شوم . چشمانم مثل سدی پر از آب شده که دریچه هایش به زور بسته است . کنار دکه ی روزنامه فروشی روبروی سینما آفریقا می ایستم . کلاهم را بالاتر می برم . برای عده ای که راه می روند دوربین شده ام . سیگار می گیرم . همیشه فندک همراهم است . پک که می زنم دریچه ای از گوشه ی سد باز می شود . غروب – بیرونی – انتهای ولی عصر(عج) خسته شده ام . پیاده زیاد آمدم . سد خالی شده . تاکسی می گیرم . رادیو می گوید باران امروز کمی آب پشت سدها جمع کرده . راننده می خندد . مسافر کناری می گوید : آقا نگه دارید . به خیابان و پنجره ی خیس تاکسی خیره می شوم . من همیشه کنار پنجره می نشینم . شب – داخلی – اتاق خواب باید بروم دکتر . انگار هوا بیش از حد سرد بوده . فریب خورده ام . زخم هایم احتیاج به پانسمان دارد . |
|
+
سه شنبه 15 اردیبهشت1388 / 15:46 / مجتبا |
|
|
ما خیلی چیزها می دانیم! می دانید ، یک مقدار شرح این اطلاعیه که در بردهای دانشگاه نصب شده سخت است! می دانید ، فقط از من چهار نشریه طی سه سال توقیف شده است! می دانید ، دارند التماس می کنند! می دانید ، 8 هزار دانشجو حتا یک نشریه ی دانشجویی هم ندارند! می دانید ، نشریات همسو با تفکرات آقایان امتیازات ویژه ای دارند! می دانید ، داشتن نشریات بیشتر برای هر دانشگاهی امتیاز و بودجه ی بیشتر به همراه دارد! می دانید ، ما جای عجیبی زندگی می کنیم! می دانید ، این روزها پایه های میزهای قدرت شل شده اند! می دانید ، ما هیچی نمی دانیم! فقط بعضی ها هستند که می دانند! می دانید ، نه ، شما هیچی نمی دانید!
|
|
+
شنبه 12 اردیبهشت1388 / 15:43 / مجتبا |
|
|
دوباره مثل آن روزهام مثل آن ساعت ها تخیل و تنفر - بگویم؟! نمی دانم چه می خواهم بعد از روزها بغضم گرفته گُر که چرا دیگر نیستم مثل گذشته تو و همه ی آن دوردست ها که فتح کردیمشان با نوک انگشتان یخ زده زیر دست کش های تیره ی لطافت و شرم که حاضر نبودی عریان شود مبادا دیوارمان فرو ریزد فرو افتاد و دیواری کشیدی به بلندای آسمان که دیگر امواجم هم نمی رسد به تو به همه ی آن هایی که حل کردیم مثل ضرب و تقسیم ساده بود آن روزها سخت است گریستن در نبودن یا بوئیدن با تنگی نفس که قلبم می گیرد باز برای هزارمین بار برای خندیدن هایت چند سال گذشت و چند سال دیگر هم می گذرد ...
|
|
+
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 / 15:28 / مجتبا |
|
|
ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش یا عشق در پستویی کثیف! سلام . پس از روزهای تشویش و افسوس ، مژده می دهم که به زودی ادامه ی ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش یا عشق در پستویی کثیف را ادامه دهم ؛ چرا که بحمدالله آقای بال فروش از کما خارج و به بخش عمومی منتقل شدند . همانطور که در تصویر شماره ی 1 می بینید ایشان تخت خود را در بیمارستان ترک کرده اند و این نشانه ی خوبی ست . البته هم اکنون ایشان برای مداوای نهایی و با هزینه ی شخصی به انگلستان و شهر آنفیلد رفته اند و ادامه ی داستان را واگذار کردند به آمدنشان به ایران . در تصویر شماره ی 2 می بینید که پزشکان انگلیسی مشغول کار بر روی مغز آسیب دیده ی وی هستند . برای بهبودی اش دعا می کنم و طلب صبر دارم برای شما دنبال کنندگان داستان ایشان . به زودی در خدمتتان خواهم بود .
|
|
+
جمعه 4 اردیبهشت1388 / 22:2 / مجتبا |
|
|
کمی هوا لطفن ! چهار شنبه شب گذشته ، بین دو نیمه ی بازی منچستر و پورتو ، آگهی مضحک و طولانی پخش شد که حرف کلی اش پیش درآمدی برای جایگزینی خودروهای دیزلی به جای بنزینی بود . جدای از ساخت بد و ابتدایی آگهی ، تعجب کردم که چطور سازمان بهینه سازی مصرف سوخت پیشنهاد تولید و استفاده ی خودروهای دیزل را می دهد . درست است که تقریبن اکثر کشورهای صنعتی و پیشرفته ی دنیا از سوخت گازوئیل به جای بنزین استفاده می کنند و از هر مدل تولیدی اتوموبیل در این کشورها تقریبن چهار تیپ دیزلی و فقط یک تیپ بنزینی ست اما باید بررسی کرد که چرا آن ها سالیان زیادی ست موتورهای دیزل را جایگزین موتورهای بنزینی خود کرده اند . نمی خواهم بحث تخصصی کنم اما خلاصه بگویم که گازوئیل هم کارکرد (توان) بهتری نسبت به بنزین دارد ، هم ارزان تر است ، هم تولید پالایشگاهی اش راحت تر است و هم بدلیل احتراق مناسب تر آلایندگی کمتری دارد . خصوصیات دیگری هم دارد که این جا محل بحثش نیست ؛ اما دلیل تعجب کردنم این است که گازوئیل تولیدی در ایران از بدترین گازوئیل های موجود است و طبق بررسی سازمان محیط زیست آلایندگی گازوئیل تولیدی در ایران 100 برابر بیشتر از استانداردهای سوختی دنیاست ! نکته ی دیگر این که تکنولوژی ساختن موتورهای دیزل در ایران که 50 سال است موتور بنزینی تولید می کند هنوز کامل نشده و فقط مونتاژ موتورهای دیزلی سنگین را انجام می دهد . نمی دانم چرا سازمان بهینه سازی مصرف سوخت در شرایطی که تهران و شهرهای بزرگ دیگر ایران دارند از دود و آلاینده ها خفه می شوند پیشنهاد اتوموبیل های دیزلی را می دهد . آن هم با این گازوئیل و این تکنولوژی ! وقتی داشتیم درس موتورهای احتراق داخلی را می خواندیم پیش خودم محاسبه می کردم که اگر ما از الان بجنبیم و همه ی شرایط را فراهم کنیم شاید سالیان زیادی طول بکشد تا بتوانیم تعدادی خودروی مناسب دیزلی تولید کنیم ! اما خبرهایی که از ایران خودرو و سایپا به عنوان دو قطب بزرگ خودروسازی ما این روزها بیرون می آید شاید این زمان را هم به تاخیر بیاندازد ! خودروسازی که به جای افزایش کیفیت محصولات خود دست به انتشار روزنامه می زند و در تعویض و سر کار آوردن مربیان فوتبال دست دارد کجا می تواند به ارتقای خودروسازی مملکت فکر کند ؟ بگذریم . امیدوارم این جانشینی خودروهای دیزلی تا درست شدن همه ی شرایط اتفاق نیافتد . فقط پیش خودتان حساب کنید که اگر در حال حاضر چهار و نیم میلیون اتومبیل ِ شخصی تهران به جای بنزین گازوئیل ایرانی بسوزانند دیگر موجودی هم زنده می ماند ؟! بیچاره فرزندان ما !
|
|
+
شنبه 29 فروردین1388 / 11:59 / مجتبا |
|
|
+
جمعه 28 فروردین1388 / 18:3 / مجتبا |
|
|
Burn After Reading She Hate Me Nostalgia |
| Autumn Sonata |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| Caffee and Ciggarett |
|
کافه داستان دانلود متون و آثار ادبی پرده شیشه ای کلمه خبر آنلاین موسیقی ما روزنامه اعتماد سینمای ما |
| Cries and Whispers |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس و طرح |
| Some Like It Hot |
|
مجتبا |