تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

 

چاپ شده در دوماه نامه ی "حدیث زندگی"  * ، پرونده ی ویژه ی عشق  – شماره ی 45                                                              

 

 

عشق در هزاره ی سوم پس از میلاد!

 

 

انگار كه درد بي دوا آمده است               واگير نگاه تا كجا آمده است

با تيتر درشت در حوادث خواندم              در كشور عشق هم وبا آمده است!    1    

 

آن قدیم ها که ما هنوز در دوران گذار از طفولیت به جوانیت بودیم و پشت لبمان چمن زاری شده بود و عینکی از فرط دوربینی بر چشم زده بودیم و زلفی مرتب کرده بودیم که در خیابان اگر بانویی ما را دید ، دیده باشد! ، مادر بزرگ ما کنار سماور ذغالی خویش لب می گزید و از زمانه می نالید که چه بر سرمان آمده! ما را در حال میزامپیلی دیده بود . می گفتیم که عزیزجان هر دوره ای رسم و رسومات خودش را دارد و الان دیگر خبری از پشت پرده نشینی و دستمال قرمز نیست و عصر عصر انفجار است و ما ساکنان این کره ی آبکی مشغول منفجر کردن عشقیم! دستی به گیسوان سپیدش کشید و آهی کشید و گفت : عشق هم ، عشق های قدیم! و ما از آن روز فهمیدیم که عشق هم قدیم و جدید دارد! حتا بعدا فهمیدیم که زوج و فرد هم دارد! حتا بعدترها فهمیدیم که ای بابا عشق تک سرنشین و چند سرنشین هم دارد! خلاصه اینکه ... بگذریم که :

 

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه                    تموم زندگی پر از دروغه

این روزا دخترا فراری می شن                            بنز نشد ، سوار گاری می شن

دختره تازه اول بلوغه                                        دلش شبیه ترمینال شلوغه

خلاصه عاشق شدن آسون شده                        دلبرکا فت و فراوون شده

عشق شده اینترنتی ، ایمیلی                           مجنون نشسته چت کنه با لیلی

چت می کنن ، چت می کنن می خندن               یه ریز برای همدیگه می بندن

...

با کسب رخصت از جناب مجری                         بریم به قرن پنج و شیش هجری

به روزگاری که پر از جنونه                                چشای عاشقا دو دبه خونه

به روزگار قیس یک لا قبا                                 همون که اصلا نمی خوابید شبا

همون که پیغمبر عاشقا بود                             تو عشق و عاشقی یه پا خدا بود

بچه مزلف و زپرتی نبود                                   اهل ادا اصول و قرتی نبود

نه اهل کافه و عرق سگی بود                         نه اهل شلوار مدل بگی بود

فقط تو فکر لیلی خودش بود                            دیوونه بازی تنها موردش بود      2

...

 

اصولن و طبعتن عشق در مملکت ما با ممالک دیگر دنیا فرق های بنیادین و اساسی دارد. طوری که کارشناسان خبره از سراسر دنیا هنوز بر سر نظریه ی تحقیقاتیشان در یک مدت زمان کوتاه به اجماع نرسیده اند که گونه های دیگر و تازه ای از عشق در گلستان قلب های ما ایرانیان شروع به ریشه دوانی می کند و تا آن ها کلاه خود را قاضی کنند ما ته دیگ عشق را هم خورده ایم! حال هی بگوئید ما کشور در حال توسعه ای هستیم ؛ دیگر توسعه از این بیشتر که ما حتی عشق هایمان را هم صادر می کنیم! همین بغل دست خودمان در سواحل زیبای خلیج فارس و در آغوش اعراب ثروتمند!

البته عشق در سرزمین پهناور ایران خیلی پهناورتر از ابعاد وجودی لغت نامه ای عشق است! هر خیابان و هر کوچه و هر محله برای خودش آداب و رسوم عشق پردازی(!) دارد . مثلا در مناطق جنوبی شهری عشق ها به خیلی چیزها ربط دارد به غیر از عاشق و معشوق! در این مناطق هنوز سیستم موتور کراس و تک چرخ و دور بازو و مرد و مردونگی و قیصر و فردین کارکرد دارد و آباجی خانم های محترم عاشقان سینه چاک موفرفری زیادی دارند! وسیله ی قالب حمل عشق در این مناطق خط یازده است اما با کلاس ها و متمولان این مناطق هرروز در فکر چرم و تودوزی و ضبط پیکان جوانان گوجه ای خود هستند! اصطلاحات عاشقانه ی این مناطق هم در نوع خود جالب انگیز(!) و گاهی اوقات ترسناک است و بوی خون و تیزی و بناگوش می دهد!

 

عاشق :      کشته ی شلوار جیرت شدم                  نونمو بردی نمک گیرت شدم

                 اون نگاه با صفات نیشم زده                  به جونت قسم که آتیشم زده      3

 

معشوق :    من فدای صورت خلاف تو                        من فدای ترمز و تیک آف تو

                 نکن اینجا انقده عقب جلو                      مامانم داره می آد زودی برو!    4

 

چون دود خور مناطق جنوب شهری به خاطر شیب زیاد خوب است و فرض محال اگر عاشق مذکور از نوع خیالپردازان اهل دود و بافور و ... باشد و از آن بالاها کفتر بیاید و ذغال خوب پیدا شود و باقی قضایا ، فکر می کنید برون ریزی عشق چگونه است ؟

 

ناژ ناژی وقتی که تو ناژ می کنی               بچه ی حسمو کورتاژ می کنی!     5

 

البته اگر سر سوزن ذوقی از ایام جوانی در ذهن های خسته ی بعضی ها در این مناطق مانده باشد ، مخصوصن اهالی بیابان و اگزوز و تنهایی ، و آن بعضی ها خاورشان یاد هندوستان افتاده باشد ، نتیجه چیزی جز این نخواهد شد :

روزی به تهیه ی رطب خواهم رفت                این راه به روز یا به شب خواهم رفت

آن یار عزیز اگر بخواهد تا بم                        با خاور خود دنده عقب خواهم رفت!    6            

 

حال بهتر است کمی از مناطق جنوب شهری برویم بالا ، البته اگر تنگی نفس بگذارد . در مناطق میانی شهری یا طبقه ی متوسط یا وسط یا بین یا همان لاماها(!) با وسیع ترین منطقه ی عشقی مواجه ایم . همان طور که در نمودارهای تفکیک عشقی در رساله ی مطبوعه ی کارشاناسان عشق درمانی وجود دارد ، نوسانات عشق گیر در این نواحی بسیار متنوع است و گاه از حد بالای شهر بالاتر و گاه از مناطق جنوب شهر پایین تر می رود . از آن جایی که  

روز و شب را یار تعیین می کند           کام او را تلخ و شیرین می کند     7

تلخی و شیرینی عشق های این مناطق وابستگی مستقیم به عنصر یار دارد! این ارتباط در وهله ی اول به چگونگی شکل گیری رابطه و نحوه ی اتصال آن مربوط می شود . کارشناسان در این زمینه راه های متنوعی را تصور می کنند که خب، فقط تصور می کنند و تصور کردن هم بر کارشناسان عشق یاب عیب نیست! آن ها تصور می کنند که آشنایی های عشقولانه در این طبقه ی بین الهلالین از روابط خانوادگی اقوام ، فامیل ، آشنایان و همسایه ها صورت می گیرد . البته که این ها هم راه هاییست برای رسیدن به آن سرمنزل مقصود اما نکته ی مهم اینجاست که دیگر راه از اینگونه مسیرها منحرف شده است و فعلن همه از راه های خاکی و خلوت رفت و آمد می کنند که هم ترافیکش کمتر است و هم چراغ قرمز ندارد!

معمولا جمله ای معروف در این میان در ذهن والدین شکل می گیرد که : پدر و مادر ، ما متخریم!  8

در مهمانی های خانوادگی هنگامی که والدین مشغول بحث های سیاسی و اقتصادی و اوبامایی هستند فرزندان خلفشان با نگاه های دزدکی دل بری می کنند و یار مبارک بادا سر می دهند و شاد و خرامان ته دلشان قنج می رود . البته پس از لحظاتی وقتی یکی از والدین از سر تجربه(!) پی به عمق ماجرا می برد و می خواهد آب رفته را به جوی برگرداند فرزندان محترم و محترمه کلاهشان را در ظاهر قاضی می کنند و رنج می برند در حد تیم ملی "ب"!

 

با اینکه خاطرت خیلی عزیزه              چشات هم واسم عشوه می ریزه

ولی راستش ازت می ترسم آخه           مامانم گفته این جور چیزا جیزه !  9

 

     

بله ، جیزه دیگه ! از بچگی تا پیری همیشه جیز بوده است !!! بگذریم . از مهمانی ها و محافل این چنینی خارج شویم که

 

ز دست دیده و دل هر دو فریاد             که هرچه دیده بیند دل کند یاد    10

 

از دیگر راه های خاکی نسل عشق پرور امروز می توان به ادوات مدرن و مرموزی مثل چت و موبایل و اس ام اس و ام ام اس و هر چیز مخفف و حقیر این چنینی اشاره کرد که اینجا تازه به قولی ، عاشق لپ مطلب را بوسیده است :

 

به مکالمه یه خورده تن بده                       آدرس ایمیلتو به من بده    11

 

و معشوق که جوابی عطرآگین می پراکند :

 

برو من فردا باهات چت می کنم             چت باهات قد دو ساعت می کنم     12

 

البته درست که در این موارد مذکورات(!) همیشه پیش رو و پیش قدم بوده اند اما خب :

 

بانوان دل نازک و کم طاقتند                    با کمی اکراه خنجر می زنند!    13

 

و معمولن هم این بانوان هستند که بعدن بویشان بلند می شود که از اساتید فن بوده و حتا برای دیگر دوستانشان هم گواهینامه پایه دو(!) صادر می کنند :

 

توی کارش آن چنان استاد بود                      گوییا معشوقه ی فرهاد بود!      14

 

بر طبق همین منوال راه های دیگری نیز وجود دارد . خواهش های دوستانه در تعطیلی بعد از مدارس و در انظار عمومی ، در خیابان ها و پارک ها و کوچه ها بدلیل فضای تلطیف گونه(!) و شاعرانه اشان ، در تاکسی به دلیل محدودیت جا و مکان ، در دانشگاه که خود مثنوی هفتاد من است ؛ روی جزوه ، پشت جزوه ، لای جزوه ، خود جزوه ، حمال جزوه ، دوست حمال جزوه ، کپی کننده ی جزوه و هر چیزی که ارتباط اندکی به جزوه پیدا می کند ؛ مثلا داخل شیشه ی خودکاری که با آن جزوه نوشته شده است !

در طی گذار از این مراحل امکان فحش خوری عاشق در ابتدای امر زیاد است که البته به گفته ی همان کارشناسان قبلی زیاد نباید این ناسزاها را مورد توجه قرار داد ! چرا که ابزاری ظاهری هستند برای نشان دادن قدرت و صلابت و سنگینی و مقاومت در برابر متلک های پرانده شده . باز هم همان کارشناسان می گویند که شما پس از خوردن فحش های فراوان به راه خود ادامه دهید و به فکر خوراک های لذیذتر باشید؛ چرا که :

 

گفت مجنون گر همه روی زمین               هر زمان بر من کنندی آفرین

من نخواهم آفرین هیچ کس                    مدح من دشنام لیلی باد و بس    15

 

البته توصیه های ایمنی و اخلاقی را در این زمینه رعایت کنید که خدای نکرده تصادفی عاشق نشوید!

 

آن قدر گشتم دنبال لیلی            نگو شب بود ، خوردم به تریلی!     16

 

در عشق مدرن امروز به نسوان هم توصیه هایی کرده اند مثل این که : بهداشت را رعایت کنند و مسواک بزنند! این هم از عجایب مدرنیته است که عشق و بهداشت را مستقیمن به هم مربوط می سازد!!!

 

چه دندان های براق و سفیدی، مرحبا، به به      تو می خندی و در رویای من، دلدار می خندد!     17

 

در این طبقه قضیه ی دو شرطی وجود دارد به نام قالب کردن! به این صورت که طرفین از اشکالات فنی در عشق استفاده کرده و خود را قالب طرف می کنند! البته اصطلاحات هم ردیف آویزان کردن، انداختن و ... هم کاربرد فراوانی دارند . این انداختن ها و آویزان بازی ها هم دلایلی چون پول و موقعیت اجتماعی و زیبایی و خانواده ی اسم و رسم دار و از این قبیل موارد بی اهمیت است که البته اصلن و ابدن در بین جوانان ما دیده نمی شود و برای ممالک خارجی صحت دارد ؛ جاهایی که معنویت مرده است و مردم دچار صناعات دل خوش کنک هستند! این قضیه ی نقاب زدن و قالب کردن گاهی شکل ظاهری اش در یک عینک آفتابی ناقابل سیصد هزار تومانی و رنگ موی و رژ لب و میک آپ و ریمل و فلان مارک و برند معروف مشاهده می شود.

 

تا چشم تو پشت عینک دودی رفت                       عشقم ز دل آمد و به نابودی رفت

 آن زلف پریشان و سیاهت، ای دوست                   در وادی رنگ موی و بیگودی رفت!        18

 

و گاهی هم اینگونه:

 

به او گفتم که تصویر تو ماه است                           به من خندید ، یعنی روبراه است

  ولی وقتی که عینک را زدم، آخ                           یقین کردم که حرفم اشتباه است!        19

 

البته داستان عشق های وسط گونه به همین جاها ختم نمی شود . این قصه چنان سر دراز دارد که یک سرش در انقلاب و جمهوری و سر دیگرش در آزادی ست! گاه هم یک سر در جردن و سر دیگر در ایران زمین! البته گاهی هم از روی مستحبات رخ می دهد که ...

 

دل من عاشق کشک و رطب بود              اگر یکدنده هم ... دنده عقب بود

اگر خطاط ...خطش ، خط لب بود               گمانم کارهایش مستحب بود !           20

 

در این میانه باید نظری هم بیافکنیم به جامعه ی آماری ایران که طبق گفته ی مسئولین هم اکنون تعداد دوشیزگان آماده به ازدواج بیشتر از پسران همین عرصه است! خدا وکیلی غصه از این بیشتر که ما در کنار فقرهای اقتصادی و فرهنگی و ورزشی و تبعیضی ، فقر شوهر هم داشته باشیم! آن هم در شرایطی که کشورهای اروپای شرقی و شرق آسیا به مردان مجرد پذیرش می دهند!!! لااقل باید فکری کرد که علاوه بر فرار مغزها ، فرار نرها صورت نپذیرد! البته همان کارشناسان قبلی می گویند که دختران ایرانی از این منظر مشکلی ندارند و معمولا تعداد زیادی از مردها را زیر سر نگه داشته اند و اعداد آن ها را فقط خودشان می دانند و بس!

 

((عاشقي را شرط تنها ناله و فرياد نيست))               هرچه شيرين مي زنم يا رب يكي فرهاد نيست

عشق هاي بي شماري داشتم در زندگي                   عشق اصلاًَ يا اصولاً تابع اعداد نيست!         21

 

البته در همین بی شوهری هستند عاشقان خل مشنگی که یک طرفه به سمت قلب یار اتوبان باز کرده اند و از گاو شیطان پیاده نمی شوند . چنان که در ادامه می آید اینگونه عشق خود را می ابرازند!

 

با هر نفس ز عشق تو لبریز می شوم                 بر خاطرات زلف تو آویز می شوم

دیگ حلیم هستم و اما از آتشت                         آخر به جوش آمده ، سر ریز می شوم

شیرین من شوی ، مگست می شوم عزیز            پر ویز ویز گشته و پرویز می شوم

گفتی که می روم سفر قندهار ، لیک                    یکهو ز در درآمده سورپریز می شوم

گفتم برو به گور ، ولی از غمت حقیر                      اخراج از اداره و بی میز می شوم

کی کرد توصیه که شوم عاشق و نگفت                 آخر سرش به آتش غم جیز می شوم

با این همه ، دوباره اگر عاشقم شوی                    من نیز چیز... چیز... بله ...چیز می شوم

رویم نمی شود که بگویم ، ولی بدان                    عا...عا...شـ ... عاشق «تو» ی دلریز می شوم

با یاد چشم مست بهار است بی گمان                  کاین گونه خلمشنگ به پاییز می شوم!            22

 

در مناطق بالای شهر اوضاع زیاد متفاوت نیست اما بعضی از المان ها و چشمک زن ها فرق می کند . مثلا کادوی اولین ماه گرد(!) عاشقی اگر کمتر از پرادو باشد متاسفانه تفاهم حاصل نشده است! البته این کمترین حد ممکن است . جنس عاشقیت در عالم بالا کاملن با زمین فرق دارد . آن جا حقوق بشر جهانی نفوذ بسیاری داشته و زنان و مردان از دمکراسی بیشتری برخوردارند . مثلا یک فرد در عین اینکه عاشق کسی است می تواند عاشق دیگری هم باشد و به اصطلاح مهندسی توزیع عشق داشته باشد . این امر در همان اولین مکالمه ذکر می شود تا خدایی نکرده نکته نگفته باقی نماند . در این بین والدین تمامی نقش تربیتی خود را برعهده ی فرزندانشان گذاشته اند تا آن ها مستقل بار بیاییند و بار این زندگی را تنهایی به دوش بکشند!

روز و شب در این نوع عشق ها محلی از اعراب ندارد و در حقیقت از فرط عشق روز و شب عاشق و معشوق یکی ست! دیدارها از پارک و قهوه خانه و کافی شاپ های درجه ی چندم به رستوران ها و باغ های با صفا کشیده می شود که البته صرفه ی اقتصادی و بار فرهنگی زیادی هم دارد. چرا که فرض کنید شما در باغ شخصی اتان قرار گذاشته اید ؛ این گونه دیگر مزاحم مردم در پارک ها و خیابان ها نمی شوید و هم خیال خود را راحت می کنید و هم خیال آن ها را و هم خیال عزیزان زحمت کش نیروی انتظامی را! بار فرهنگی اش هم این است که به هر حال یک آهنگی یا فیلمی این وسط درست می شود که عزیزان بلوتوث باز بی نصیب نمانند و ملتی از غصه رهایی یابند! در این عشق ها چون ازدواج امر خیلی مقدسی است و عزیزان داخل عشق اعتقاد دارند که به آن تقدس هیچ گاه نمی رسند لذا هیچ گاه وصلی اتفاق نمی افتد و عشق و عاشقی جنبه ی تفریح و سرگرمی دارد!

البته فراق حرف اول و آخر را می زند که زیاد نکته ی مهمی هم نیست!

 

عاشق اینجا هست دائم در وصال                   عشق بازی می کند در طول سال

دلبران هستند همچون پادشا                          عاشق بیچاره کمتر از گدا

دائما از هجر صحبت می کنند                         الغرض خیلی اذیت می کنند

پیر عاشق تا در آید روز و شب                        وعده ی دیدار می افتد عقب

عاشقان هر چند نرمی می کنند                   دلبران بازار گرمی می کنند

ناگهان یار از میان گم می شود                       می رود معشوق مردم می شود

وصل اینجا اتفاقی نادر است                           گر بیفتد در خیال شاعر است            23

 

خلاصه این عشق در هزاره ی سوم پس از میلاد شده قوز بالا قوز! هر کسی یک تعبیر و تفسیری دارد ! شاعران ، فیلم سازان ، ترانه گویان و اهالی موسیقی هر روز با تولیدات بیشمارشان این نکته را ثابت می کنند . فقط کافی ست با رعایت مسائل اخلاقی گوش بایستید کنار ماشین هایی که در کار حمل عشق هستند و از موسیقی آن ها و حرکات دست و گردن آن ها لذت ببرید :

 

می خوام صدای قلبمو من سایلنت کنم                   می خوام دلمو روی دل تو دایورت کنم!        24

 

راضی نشدید؟ شاهکار عشقی زیر را ملاحظه بفرمائید :

 

انگار که نه انگار یه کسی تو دل تو هستش            پاشو صبح شده منم می خوام که بکنم تو دل تو ورزش!

یه میلیارد و دیویست ملیونو صد وبیست و دو ارتش      اگه جمع بشن بازم نمی تونن منو بگیرن از قلبش!     25

 

باز هم هست ...

 

بیا پیشم بمون عشقم ، آره کار دیگه بسه                 تو چشات خوشگله خودت می دونی خوراکه آتلیه عکسه

وقتی کنارمی انگار جولیا رابرتز پیشم نشسته             من پیر عشقتم و هیچ وقت نمیشم بازنشسته!        26

 

 

البته ما بازماندگان حافظ و سعدی به شاعران این دست از ترانه ها افتخار می کنیم که همچنان چراغ ادبیات ما را روشن نگاه داشته و هر روز بر اعتلای آن می افزایند!

در هر حال اگر گذرتان به عشق خورد و پیچیدید در کوی عشق ورزان مواظب خودتان باشید! ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید که دل عاشقان عجیب دلی ست و فقط :

 

یه چیز می گم ، ایشالا دلخور نشین                  قربون اون دلای تک سرنشین !

این روزا عمر عاشقی دو روزه                            ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق                            که جمعه عاشقند و شنبه فارغ !

گذشت دوره ای که "ما" یکی بود                     "خدا" و "عشق" آدما، یکی بود !        27

 

 

 پانوشت ها :

1، 21 – نسیم عرب امیری

2 – سعید نوری

3 ، 4 ، 5 ، 11 ، 12 – همایون حسینیان

6 ، 7 ، 23- ناصر فیض

8 – متخریم بر وزن متهمیم - خریم - اشاره به عنوان کتابی از دکتر شریعتی

9 ، 18 – مهدی استاد احمد

10 – باباطاهر

13 – مرحوم سید حسن حسینی

14 – راشد انصاری

15 – عطار

16 – کامیون نوشته

17 – اسماعیل امینی

19 ، 20 – زهرا دری

22 – رضا رفیع

24 ، 25 ، 26 – از ترانه(!) های رپ شیش و هشت

27 – ابولفضل زرویی نصرآباد

 

 

 

*   متن چاپ شده در مجله بدون اطلاع  من و طبق قوانین مجموعه دچار حذفیاتی شده است .

 

 

+   دوشنبه 31 فروردین1388 / 23:19  / | 

کمی هوا لطفن !

چهار شنبه شب گذشته ، بین دو نیمه ی بازی منچستر و پورتو ، آگهی مضحک و طولانی پخش شد که حرف کلی اش پیش درآمدی برای جایگزینی خودروهای دیزلی به جای بنزینی بود . جدای از ساخت بد و ابتدایی آگهی ، تعجب کردم که چطور سازمان بهینه سازی مصرف سوخت پیشنهاد تولید و استفاده ی خودروهای دیزل را می دهد . درست است که تقریبن اکثر کشورهای صنعتی و پیشرفته ی دنیا از سوخت گازوئیل به جای بنزین استفاده می کنند و از هر مدل تولیدی اتوموبیل در این کشورها تقریبن چهار تیپ دیزلی و فقط یک تیپ بنزینی ست اما باید بررسی کرد که چرا آن ها سالیان زیادی ست موتورهای دیزل را جایگزین موتورهای بنزینی خود کرده اند . نمی خواهم بحث تخصصی کنم اما خلاصه بگویم که گازوئیل هم کارکرد (توان) بهتری نسبت به بنزین دارد ، هم ارزان تر است ، هم تولید پالایشگاهی اش راحت تر است و هم بدلیل احتراق مناسب تر آلایندگی کمتری دارد . خصوصیات دیگری هم دارد که این جا محل بحثش نیست ؛ اما دلیل تعجب کردنم این است که گازوئیل تولیدی در ایران از بدترین گازوئیل های موجود است و طبق بررسی سازمان محیط زیست آلایندگی گازوئیل تولیدی در ایران 100 برابر بیشتر از استانداردهای سوختی دنیاست ! نکته ی دیگر این که تکنولوژی ساختن موتورهای دیزل در ایران که 50 سال است موتور بنزینی تولید می کند هنوز کامل نشده و فقط مونتاژ موتورهای دیزلی سنگین را انجام می دهد . نمی دانم چرا سازمان بهینه سازی مصرف سوخت در شرایطی که تهران و شهرهای بزرگ دیگر ایران دارند از دود و آلاینده ها خفه می شوند پیشنهاد اتوموبیل های دیزلی را می دهد . آن هم با این گازوئیل و این تکنولوژی ! وقتی داشتیم درس موتورهای احتراق داخلی را می خواندیم پیش خودم محاسبه می کردم که اگر ما از الان بجنبیم و همه ی شرایط را فراهم کنیم شاید سالیان زیادی طول بکشد تا بتوانیم تعدادی خودروی مناسب دیزلی تولید کنیم ! اما خبرهایی که از ایران خودرو و سایپا به عنوان دو قطب بزرگ خودروسازی ما این روزها بیرون می آید شاید این زمان را هم به تاخیر بیاندازد ! خودروسازی که به جای افزایش کیفیت محصولات خود دست به انتشار روزنامه می زند و در تعویض و سر کار آوردن مربیان فوتبال دست دارد کجا می تواند به ارتقای خودروسازی مملکت فکر کند ؟ بگذریم . امیدوارم این جانشینی خودروهای دیزلی تا درست شدن همه ی شرایط اتفاق نیافتد . فقط پیش خودتان حساب کنید که اگر در حال حاضر چهار و نیم میلیون اتومبیل ِ شخصی تهران به جای بنزین گازوئیل ایرانی بسوزانند دیگر موجودی هم زنده می ماند ؟! بیچاره فرزندان ما !  

 

+   شنبه 29 فروردین1388 / 11:59  / مجتبا | 

 

 

+   جمعه 28 فروردین1388 / 18:3  / مجتبا | 

جمعه بعد از ظهر بود که با سهیل رفتیم برای تماشای فیلم " وقتی همه خوابیم " ساخته ی بهرام بیضایی . البته من یک مرتبه در تعطیلات عید فیلم را دیده ام اما مشتاق بودم برای دومین بار و در فراغ بال به تماشای فیلم بنشینم . برای سانس 18:30 برنامه ریزی کردیم . به مجتمع سینمایی کاشان که رسیدیم طبق معمول این چند وقت صف طول و درازی برای فیلم " اخراجی ها 2 " کشیده شده بود و ملت مشتاق برای تهیه ی بلیط سانس های آخر شب سر و دست می شکستند . من نمی دانم کدام شیر پاک نخورده ای از دهانش در رفته که ایرانی جماعت سخت می خندد ؟ یا خنداندن ایرانی جماعت دشوارترین کار عالم است ؟ جماعتی که به کارهای چاپلین و نورمن و کیتون و آلن و ... فحش می دهد و هنوز فرق هجو و هزل و کمدی و طنز و سیرک و ... را نمی داند ، کجا  خنداندنش سخت است ؟ اصلن دور رابطه ی فکر کردن و خندیدن را خط قرمز کشیده است و به قول سهیل که از سامان نقل می کرد در قم عده ای با شیپور رفته اند اخراجی ها 2 ببینند ! این هم از فرهنگ بالای ایرانی برای دیدن فیلمی ملی(!) . بگذریم . رفتیم بلیط بخریم و توی دلمان گفتیم حتمن این جماعت سرخوش دارند ته دلشان به ما می خندند که این دیوانگان می خواهند فیلمی غیر از اخراجی ها 2 ببینند . آقای بلیط فروش در کمال پررویی و در حالی که وقت سر خاراندن نداشت گفت : فیلم های دیگه فقط سانس ساعت 3 بعدازظهر! بقیه ی سانس ها اخراجی ها پخش میشه! یعنی سه سالن و فقط یک فیلم ؟! اولش فکر کردم اشتباه می شنوم . رفتم از مدیر سینما پرسیدم که ایشان هم همان حرف ها را زد ! بهتر است از ادامه اش نگویم که داستان هم چنان ادامه دارد . وقتی همه خوابیم چه می شود کرد ؟! رفتیم بازار قدیم کاشان و قدم زدیم و جگر خوردیم و خندیدیم .  

 

 

+   سه شنبه 25 فروردین1388 / 0:35  / مجتبا | 

 

گاهی قصه ها فقط از یک سنجاق سر شروع می شود . به همین راحتی . فکر کن داری گوشه ای از کتابخانه ات را می گردی تا بلکه فیلمی که چند وقتی ست گم شده را بیابی ، آن وقت دو سنجاق سر مشکی که اولش نمی دانی از کی و کجا آن جا آمده حواست را جمع می کند و وقتی کمی – فقط کمی – فکر می کنی یاد خاطره هایی نه چندان دور می افتی و دوباره قصه همان قصه ی تکراری . من دو تا سنجاق سر مشکی خاک گرفته پیدا کرده ام . می دانم از کجا و کی و چه روزگار و چه داستانی می آیند . دیگر خودم هم از این همه تکرار ملال آور خسته شدم . من می خواهم جور دیگری دنیا را ببینم . سنجاق ها را ببینم اما خاطره هایش را نه . کمک می خواهم . سنجاق دارم اما مویی برای سنجاق کردن نیافته ام ...

 

 

+   یکشنبه 23 فروردین1388 / 14:43  / مجتبا | 

 

 

بالاخره برای آرزوهای ناتمامم تصمیم گرفتم!

 

در سال اصلاح الگوی مصرف و در راستای تحقق این شعار تصمیم گرفتم در مصرف همه چیز صرفه جویی کنم! بدین وسیله از کلیه ی مصرف کنندگان عزیز، مصرف شدگان عزیز، خطوط تلفن و اینترنت کشور، جیب های پدران و مادران عزیز، دانشجویان محترم و همه ی اقشار فهیم و زحمت کش روزگار تقاضای بخشش و عفو دارم و تمامی آن ها را به خدایشان می سپارم. دلیل خاصی برای این تصمیمم ندارم و همان طور که روزی تعدادی از دوستانم را دور این فضای مجازی جمع کردم و سعی کردم همراه آن ها گرداگرد بارش باران ِ جوانی حلقه ای درست کنم، امروز احساس می کنم به پایان راه رسیده ام و تا آینده ی نامعلوم تن ها در خدمت خوانندگان هستم و امیدوارم در سطوری که از این به بعد بر جای خواهم گذاشت لحظه ای فروگذار نباشم. برای این که از خاطره ی خوش و ناخوش ایام جوانیم و جوانی دوستانم نامی باقی بماند، نشانی و سردر وبلاگ تغییری نخواهد کرد و همان حلقه ی باران خواهد ماند. این تکه شعر از قیصر هم برای این ایام :

 

انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي
آه
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين باشم
با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است

آه ، اي شباهت دور
اي چشمهاي مغرور
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم
بگذار در خيال تو باشم
بگذار

بگذريم
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است      

 

 

به امید روزهای بهتر.  

 

 

                                                                                                                                        مجتبا آقابابایی

فروردین 1388 خورشیدی

 

+   دوشنبه 17 فروردین1388 / 21:41  / مجتبا | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیست)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی





 

 RSS