تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

80 – سلام.

81 – این هم رسمی شده در ساختارهای نوشتاری این چند ساله که هر کسی به نوبه ی خودش و ابزار و امکاناتی که در اختیار دارد، بهاریه یا بهارانه می نویسد. خب، ما هم می نویسیم؛ چون چیزی از بقیه کم نداریم!البته شاید چون مثل بقیه هستیم می نویسیم!

82 – سال 1387 حده اقل برای من بد بود. البته خوب شروع شد اما بد تمام شد. از فروپاشی فیزیکی و بعدها فرا فیزیکی حلقه ی باران بگیرید – که بچه ها یکی یکی همدیگر را تنها گذاشتند – تا دلسردی و افسردگی و مشکلات شخصی این فصل آخر. البته از نظر درسی چندان بد نبود. 46 واحد پاس کردن در طول دو ترم در مهندسی مکانیک فکر نمی کنم بد باشد!

83 – روابط اجتماعی گاهی اوقات برای شما تجربیاتی رقم می زند که اثراتش شاید تا آخر عمر برایتان باقی بماند. گاهی در این روابط چنان در اوجید که حتا تصور نبودنتان کنار هم هم مشکل است؛ اما وقتی دیگر کنار هم نیستید تصور اینکه روزی در کنار هم بودید قط خاطره هایی می شود و بس! و ما خاطره شده ایم و دیگر قصه ای نداریم که برای هم تعریف کنیم. دیگر مایی وجود ندارد. انزوا را ترجیح می دهیم. من و تو، تن ها، درون ِ مغزهایمان، کنج میز دل هایمان، گذشته را قمار می کنیم. بگذارید این را با بغض بگویم و اِلا می ترکم: شاید روزی به هم برسیم، شاید روزی دلمان برای هم تنگ بشود، شاید روزی در پیاده روهای خلوت و شلوغ این دنیا به هم برخورد کنیم و از کنار هم بگذریم! دست تکان دادن گاهی چقدر تلخ می شود ...

84 – خرداد 88، این بار، شاید از دنده ی چپ بلند شدیم. خدارا چه دیدید، ما آرزوها داریم!

85 – تعدادی از دوستانم – و شاید شما خواننده ی این سطور – به سرزمین های دور و نزدیک عید می گذرانید. فقط در آخرین لحظات هر شب که در تخت خوابتان رویا می بافید من را هم – و ما(!) را هم – گوشه ی پلکتان، ذهن مالی کنید و به یاد داشته باشید.

86 – از آنجایی که "پریا دربانی" اصولن تا کسی سراغش را نگیرد، سراغ احدی را نمی گیرد و ضمنن در این جمع وب گونه چندان محبوب نیست(!) و رفیق صمیمی ایی هم در این جمع ندارد که تولدش را تبریک بگوید، برایش هدیه ای گرفتم که در زیر می بینید! – برای آن هایی که دنبال شوژه کردن و چسب و برچسب می گردند بگویم که ما خودمان سوژه ی عالمیم . – نکته ی کنکوری این هدیه هم این است که فقط خود پریا حق باز کردنش را دارد و بس!

87 – لطفن برای آقای دال . بال فروش هم دعا کنید. وی هنوز در کماست!

88 – آرزوهای گوساله ایتان همیشه گاو باد!

 

+   پنجشنبه 29 اسفند1387 / 16:41  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

نمی دانم چه بگویم! که چرا این سرنوشت همش با لعنتی هم خانواده می شود. نمی خواهم زیاد گیج و منگتان کنم که به اندازه ی کافی این دو – سه روز خودم اینگونه بوده ام. بگذارید یک راست بروم سراغ اصل مطلب و بگویم چه شده است. اذیت کردن دیگران – مخصوصن شما مخاطبان آگاه این زمانه – اصلن خوب نیست؛ گرچه خیلی از دوستانم در همین وب عقیده دارند که شخصن مرض دارم اما مریض نیستم!

شنبه ی همین هفته که گذشت دال . بال فروش عزیز تماس گرفت و گفت می خواهد تعطیلی فردا را به عید نوروز وصل کند و برود شمال تا از شوک این ماجرای عجیب اندکی بکاهد. بعد از اینکه اصرارهایم برای همراهی اش در این سفر راه به جایی نبرد گفتم: لااقل بقیه ی ماجرایت را تعریف کن تا وقفه ای در نوشتنش نیوفتد. آقای دال . بال فروش هم پس از توضیح اندکی که از ادامه ی ماجرایش داد ( که در ادامه می آید ) خداحافظی کرد و گفت از شمال تماس می گیرد. حوالی یازده صبح یکشنبه بود که زنگ زد و گفت به آمل رسیده و دارد تخم مرغ رسمی آب پز با نان محلی زعفرانی خوشمزه ای می خورد و احتمالن تا یکی – دو ساعت دیگر به نور می رسد. حول و حوش ساعت دوازده یا شایدم دوازده و نیم ظهر بود که همراهم با پیش شماره ای غریب زنگ خورد. گوشی را که برداشتم مردی با صدایی خش دار اما بسیار آرام گفت: ببخشید شما شخصی به نام دال . بال فروش می شناسید؟!

 

***

دنیا داشت دور سرم می چرخید! حالم آنقدر بد بود که تا چند ساعت زیر سرم بودم و بستری! مقداری که حالم جا آمد تازه متوجه شدم چه بلایی سرم آمده است! دوست عزیز و شفیقم، رفیق گرمابه و حمام، لولی وش روزهای تن هایی، سنگ صبور دشت بی مجنون، مرهم دلِ زخم خورده، سایه ی بیدار بید نادانی، بال فروش عزیزم در تصادفی مشکوک – به گفته ی افسران آگاهی – بین نور و محمودآباد، درست بعد از تقاطع پارک جنگلی نور، به شدت آسیب دیده و در کماست! تا همین لحظه که این خطوط را با اشک چشمم می نویسم حتا درصدی حال وی بهبود نیافته و علائم هشیاری در او مشاهده نشده است.

حال، من مانده ام و این غم و اندوه تن هایی که دست از سرم بر نمی دارد. نمی دانم دیگر چگونه می توانم شما را در جریان ماجرای عجیب دوستم قرار بدهم. از دیروز عصر که با محمد مستقیمی راهی شمال شده ام مدام با پزشک معالجش صحبت می کنم تا بلکه کورسوی امیدی بتاباند و مرا – و همه ی شماهایی که تازه داشتید در جریان ماجرای او قرار می گرفتید – از نگرانی برهاند. از همه ی شما عزیزان، ملتمسانه خواهش می کنم که دست بر دعا بردارید و این ایام آخر سالی برای بهبودی آقای دال . بال فروش پیش درگاه خداوند متعال سلامتی و بهبودی طلب کنید. من – بنده ی حقیر  ِ داستان گوی شما – سعی می کنم شما را در این ایام و در طول روزهای عید هر از گاهی از حال و روز دوستم – بال فروش عزیز و تن ها – با خبر کنم.

و اما بگذارید آن چند جمله ای که تلفنی از ادامه ی ماجرایش برایم تعریف کرد را برای شما هم بگویم. قبل از آن اجازه می خواهم توضیحی مختصر در مورد نظرات اشخاص مختلف در مورد این ماجرای عجیب بدهم. دوستی – مشخصن عیسا خان! – نکاتی فرموده بودند من باب دخانیات و کلن دودجات(!) و ناآشنایی این حقیر با این قبیل وسیله جات(!!). به استحضار برسانم که بنده در نوع، اسم، سبکی، سنگینی و میزان کشیدن دخانیات توسط آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش بی تقصیرم و عینن از روی مشاهداتم و صحبت های بال فروش نوشتم. از خود آقای بال فروش هم که پرسیدم فرمودند: سبک و سنگین، سفید و طلایی، کمل و وینستون، پایه کوتاه و پایه بلند، قرمز و سفید، شامپاین و ویسکی، کک و هروئین، شیشه و کریستال و .. به گونه ای نشان دهنده ی شخصیت و درونیات هر فرد است و ربطی به تصورات عامه ی ما از افراد ندارد. ایشان ضمنن تصریح فرمودند که – از آنجایی که قبلن داستان نویس بودند    - برای شخصیت پردازی و برهم ساختن الگوهای ذهنی خواننده های محترم و کاربلد، گاهی لازم است خلاف تصورات او – یعنی مخاطب! – نکته ای بنگاریم که بر ذهن خواننده نشانه ای بیاراید تا در طول داستان نویسنده ی محترم – در اینجا مثلن من! – از آن ها استفاده ی ابزاری و حتا غیر ابزاری کند! تعدادی نظرات دیگر نیز مبنی بر کم یا زیاد بودن هر قسمت، اسم مکان ها و شخصیت ها، زمان ها و ... بود که آن ها هم با فرمول بالا قابل توجیه اند.

و اما ادامه ی ماجرا:

***

آقای بال فروش که از حرکت سریع فرشته اوهام منش جا خورد و در فکرش هزار راه رفت که نکند فکر کند عقیده ی من هم اینگونه بوده یا من از عمد این قسمت ها را خواندم یا می خواستم با این جملات زن ایرانی و بلاخص او را تحقیر کنم یا اینکه گربه را دم حجله بکشم و از دست خیال ها. در همین افکار مشوش بود که فرشته با یک بطری آب معدنی و دو لیوان آمد و گفت:

- فکر می کنم خیلی جاهاش رو درست گفته بود. منم باهاش موافقم!

- جدن!؟

بال فروش دیگر در صندلی اش فرو رفت و در اندیشه ی میزان روشن فکری فرشته خانم غرق شد و هیچ نگفت تا اینکه فرشته مجددن شروع به حرف زدن کرد:

راستی، تو نظرت راجع به زن ایرانی چیه؟

سوال زیرکانه و غافل گیرانه ای بود. بال فروش که از قدرتمند بودن رقیبش مشعوف شده بود دست هایش را روی میز گذاشت و گفت:

- خب، البته...من...می دونی، کلن من نظرم راجع به زن ها مثبته؛ مخصوصن از نوع ایرونیش!

- ه ِ ... دروغ می گی! از چشات معلومه!

بال فروش با خونسردی و لبخند ادامه دارد:

خب، پیش خانمی مثل شما آدم که نمی تونه راستشو بگه! می تونه؟

فرشته بعد از چشمک بال فروش خندید و گفت:

می دونی چیه، حقیقت چیزیه که اتفاق افتاده!

ادامه دارد

+   دوشنبه 26 اسفند1387 / 23:1  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

 

... بعد از آن تذکر جدی بابت تاخیر در سر وقت آمدن، آقای بال فروش و فرشته اوهام منش با فاصله از هم به سمت خیابان گاندی راه افتادند. در چند دقیقه ی ابتدایی و بعد از احوال پرسی سکوتی ناخواسته و عجیب میان آن دو بوجود آمده بود. هر دو حرف های زیادی برای گفتن داشتند اما هیچ کدام توان صحبت کردن در خودشان احساس نمی کردند. حسی غریب بینشان موج می زد. زیر چشمی حواسشان به هم بود و طرز راه رفتن، حرکات دست و گردن و نگاه کردنشان به پیرامون را زیر نظر داشتند تا اینکه دال . بال فروش گفت: ببخشید، شما چه نوع قهوه ای دوست دارید؟ فرشته اوهام منش بلافاصله با لبخندی پاسخ داد: ببین، می شه به من نگی شما؟ بگو تو! این جوری بهتره.

و به این ترتیب یخ سرد میان آن دو آب شد و فاصله ی کنار هم راه رفتنشان هم کمتر.

- دو تا قهوه ترک.

- لطفن زیرسیگاری هم بیارید!

آقای دال . بال فروش که از شنیدن درخواست فرشته اوهام منش تعجب کرده بود و در عین حال می خواست به روی خودش نیاورد و ژست روشن فکری اش را حفظ کند با کمال خونسردی و بی تفاوتی و در حالی که جیب های کتش را بی هدف می گشت گفت:

- چه سیگاری می کشی؟

- کمل آبی! شما چی؟

- شما نه! تو!

و هر دو زدند زیر خنده .

- خب تو!

- من پیپ می کشم. با توتون کاپتان بلک آمریکایی . البته از نوع سفیدش. ایرانیاش آشغاله!

- ا ِ ... چه خوب.

بال فروش با لبخندی موزیانه و ابرویی بالا انداخته گفت:

- چی خوب؟ آمریکایی یا ایرانی؟!

- ا ِ... حاضر جوابم که هستی؟

- پس چی! حالا کجاشو دیدی؟!

- اوه اوه اوه ... پس باید منتظر دیدنی ها باشم!

- تو هم کم نمکی نیستی ها!      ببین فرشته، من همین اول آشناییمون باید یه سری چیزها رو بگم . از خودم، هدفی که از این رابطه می خوام داشته باشم، انتظاراتم از تو، انتظارات تو از من، شرایط اجتماعی و خانوادگیمون ...

- اووووووووووه ... صبر کن بابا! بذار عرقمون خشک بشه. وایسا قهوه هامون رو بخوریم بعد یواش یواش صحبت می کنیم . منم حرف زیاد دارم ...

- باشه، هر طور راحتی . راستی، دیروز تو کتابفروشی همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها رو بالاخره خریدم. ایناهاش.

بال فروش کتاب را از کیفش در آورد و گذاشت روی میز.

- ا ِ  چه جالب. بده ببینم.

- می خوای تا قهوه ها حاضر می شه یه صفحه ش رو بخونم؟

- باشه؛ اما هر صفحه ای که من باز کردم رو می خونی! Ok؟

- حتمن.

فرشته خانم با ناخن بلند انگشت وسط دست راستش که با لاکی پوست پیازی آرایش شده بود صفحه ی نود را باز کرد و گذاشت کف دستان آقای بال فروش:

" تاریخچه ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه ی اختراع اتوموبیل نیست. با این تفاوت که اتوموبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسب هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود "

آقاب بال فروش بعد از خواندن این قسمت نیم نگاهی به فرشته اوهام منش انداخت و سعی کرد بازتاب این چند خط را در چشمان او ببیند. جدی بودن فرشته را که دید پرسید:

- ادامه بدم یا تا همینجا بسه؟

- نه، بخون.

" این طور بود که هر کس، به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغییراتش، گاه، از چادر بود تا مینی ژوپ "

فرشته گفت: چه جالب!

و بال فروش ابرویی بالا انداخت و ادامه داد: " می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشد اما همه ی مسئولیت ها را از مردش می خواست. می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد. مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی می گفت، از بی چشم ورویی مردم شکایت می کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد. خواستار اظهارنظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوشش نمی کرد. از زندگی زناشویی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می کشید، به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگران حرام شده بود تاسف می خورد ... "

آقای دال . بال فروش که بلافاصله پس از بستن کتاب متوجه لبخند – بهتر است بگویم پوزخند – رضایت وارش شده بود خنده اش را جمع کرد و پرسید: چطور یود؟

در همین حال فرشته اوهام منش ناگهان از صندلی برخاست و ...   

 ادامه دارد

 

   

+   سه شنبه 20 اسفند1387 / 2:42  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

در قسمت قبل نوشتم که اولین لحظه ی برخورد آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش چگونه صورت گرفت . البته از بسیاری از حالات درونی و احساسی و حتا فیزیکی آقای بال فروش مثل تپش قلب زیاد، شل شدن زانوها و پاها، احساس درد در سینه، خشک شدن شدید آب دهان و مسیر گلو، لرزش دستان، گرم شدن ران ها، خیرگی چشم ها، عصبی شدن و ... چشم پوشی کردم. همچنین شرح حالات درونی فرشته خانم را نیز گذاشتم بر عهده ی بانوان عاشق و گرم و سرد چشیده ی مجلس که خودشان واقفند بر آن لحظات؛ که یحتمل دلشان مثل سیر و سرکه می جوشیده است برای پیشنهاد یک قهوه ی فرانسه در کافه ای دنج از طرف مقابل؛ ولی در حرفه ای ترین شکل بازیگری – حتا فراتر از نیکول کیدمن در "داگویل" و "چشمان کاملن بسته" یا سوفیا لورن یا زتاجونز یا همین کیت وینسلت تازه اسکاری – به روی مبارک هم نمی آورند و روانکاوترین متخصصان هم کوچکترین اکشنی را در صورت و چشمان آن ها – که معمولن دروغ نمی گویند - نمی توانند پیدا کنند! و فرشته اوهام منش هم از این قاعده مستثنا نبود!

بله، بعد از پایان مکالمه ی آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش در راهروی انتهایی کتابفروشی و خرید کتاب "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها" توسط آقای بال فروش، طبق پیش بینی ها و الهام الهی بر قلب فرشته خانم، آقای بال فروش که دیگر وعده و وعید خویش را فراموش کرده بود – این گونه مواقع که لقمه کمی چرب است آقایان ایرانی حتا دین و آئین خودشان هم یادشان می رود چه برسد به وفای به عهد! – قراری را ترتیب داد برای آشنایی بیشتر . فرشته اوهام منش هم با دلی سراسر آشوب و هیجان و صورتی سرد و یخ دعوت عصر فردای بال فروش را پذیرفت.

***

ساعت پنج بعد از ظهر هفتم دی ماه، نبش چهار راه جهان کودک آقای بال فروش منتظر بود تا فرشته خانم سر قرار بیاید و با هم تا کافه شوگا در گاندی قدم بزنند. همان جا بود که فرشته اوهام منش با سی و پنج دقیقه تاخیر سر قرار حاضر شد و اینگونه بود که آقای بال فروش اولین تذکر جدی زندگی مشترکش را چاشنی لبخندش کرد و حساسیتش را در وقت و قرار گذاشتن گوشزد نمود.

از این جا به بعد باید شخصیتی را معرفی کنم که در مسیر زندگی آقای بال فروش نقش مهمی ایفا می کند. انسانی متفکر و رفیق شفیق آقای بال فروش جناب آقای محمد مستقیمی. آقای محمد مستقیمی که حکم برادر معنوی و راهنمای مطمئن و کار بلد و آگاه ِ آقای بال فروش را بازی می کند انسانی متواضع، با اطلاع، دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، مجرد، تن ها، با قدی متوسط، اندامی متوازن، وزنی مناسب، پوست روشن، چشمان سبز رنگ، موهای بور و کوتاه، عینکی بی فریم، خوش پوش و همیشه منظم است. تقریبن می شود گفت هیچ روز زندگی بدون ادکلن و آراستگی کامل مشاهده نشده و همیشه جمله ای برای غافل گیری مخاطبش در آستین دارد. ذهنش به سرعت تجزیه و تحلیل مسائل را انجام می دهد و اغلب اوقات با یک جمله دهان طرف مقابلش را می بندد. کم می گوید اما پر مغز. ضمنن او یکبار هم طراح سوالات کنکور ارشد را انجام داده و از این حیث تجربه ی علمی معتبری در چنته دارد. اهل سیاست است اما هنوز کسی نمی داند به کدام طرف گرایش دارد... بگذریم که دارد رشته ی داستان از دستمان می پرد. بقیه ی خصوصیات آقای محمد مستقیمی باشد برای ادامه ی داستان.

صبح روز قرار طبق معمول بال فروش برای مشورت با رفیق صمیمی اش تماس گرفت و به گفتن شرح ماوقع پرداخت. محمد مستقیمی که از تعجب نزدیک بود به سقف اتاقش بچسبد فقط توانست اسم چند کتاب را به همراه آدرس مغازه ی گل فروشی آشنایی که سراغ داشت بدهد و تحلیلش را بگذارد برای بعد از ملاقات آن دو.

آقای بال فروش علارغم تاکید محمد مستقیمی مبنی بر نخریدن کتاب هایی با عنوان عشقی؛ "عشق در سال های وبا" از مارکز و "یک عاشقانه ی آرام" از نادر ابراهیمی (که آن موقع ها هنوز مرحوم نشده بود) را خرید و به همراه دسته گلی که با چند شاخه نرگس وحشی تزئین شده بود سر قرار حاضر شد ...    

 

ادامه دارد

 

 

+   جمعه 16 اسفند1387 / 2:3  / مجتبا | 

                                                                                                              برای محمد شعبانی

ببین! به من می گن چته! چرا مثل قبل نمی نویسی ...

ببین! من که نمی تونم مدام خودمو فریب بدم ...

ببین! من خسته شدم ...

ببین! همه چیز تکراریه. کتاب، فیلم، موسیقی، نقاشی، گپ، گفت، خنده، گریه، زنده گی ...

ببین! چرا نمی فهمی وقتی نیستی یه چیزی کمه، یه چیزی نیست، یه جای خالی که با هیچ چیزی پر نمی شه ...

ببین! همه بهم می گن قدیما خیلی خوب بودی، اونموقع ها باهات حال می کردیم، الان خیلی مزخرف شدی ...

ببین! من تن هام؛ چرا نمی فهمی؟!

ببین! بیا ... 


پی نوشت:

آقای بال فروش همیشه میگوید: روزگاری نمک و نمکدان یکی نبود! یعنی اگر کسی نمک می خورد نمکدانش را نمی شکست! حتا خیلی قبل تر از آن قدیم قدیم ها نمکدان را روبان می زدند و پس می دادند ...


شعر نوشت:

من

به اندازه ی

این

 

 

 

 

 

 

 

ارتفاع

از تو دورم

و

تو

نمی دانی!


فیلم نوشت:

کسی نمی داند "خانه ی دوست کجاست ؟" یا بالاخره کی "باد ما را خواهد برد"؟ یا "بزرگراه گمشده" از کدام سمت است؟


دیالوگ نوشت:

"راستشم که می گی، کسی باور نمی کنه" (سعید عقیقی،شب های روشن)  


ترانه نوشت:

نه رد می شی، نه می مونی، تبت بد جور واگیره

منو با دست کی کشتی، که پای هر دومون گیره

 

منو کشتی و آزادی، نه زندونی، نه تبعیدی

میونه ما دو تا مجرم، به کی حبس ابد میدی؟

 

...

 

+   سه شنبه 13 اسفند1387 / 12:56  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

 

از آن جایی که آقای دال . بال فروش از این چند روز تعطیلی استفاده کرد و به تنهایی مسافرتی کوتاه رفت(چرا تنهایی رفت بعدن مشخص می شود!) نتوانست ماجرایش را برایم ادامه دهد . خب ، حتمن می دانید که آقای بال فروش تقریبن هر عصر ساعت شش و نیم در یکی از کافه ها با من قرار می گذارد و ماجرای عجیبی که برایش اتفاق افتاده است را تعریف می کند . اگر هم موفق به دیدار هم نشدیم اواخر شب تلفنی با هم صحبت می کنیم . لذا از این که چند روز نوشتن این داستان عقب افتاد عذر خواهی می کنم . باور کنید خودم هم نمی دانم که این داستان عجیب چگونه اتفاق می افتد . جا دارد از دوستانی که نظر می گذارند و توصیه هایی را گوش زد می کنند تشکر کنم و بگویم که علائم نگارشی و نکات دستوری را که فرمودند تقصیر بنده نیست و اصرار خود آقای دال . بال فروش است! (خودتان مستحضرید که آقای بال فروش سابقن داستان نویس بوده اند و حتمن چیزهایی می دانند که بر ما پوشیده است!)

بعد از این مقدمه ی کوتاه می رویم سراغ داستان . قبل از اینکه بروم سراغ چگونگی آشنایی و عشق و عاشقی پرمایه و طولانی آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش این نکته را گوشزد کنم که اصولن نگارنده (یعنی بنده!) هیچ دیدگاه و نظری راجع به "عشق" ندارم و هر چه در داستان می آید – حتا از زاویه ی دید نویسنده – تمامن نظرات آقای دال . بال فروش است و هیچ مسئولیتی بر گردن من نیست .

 

***

... در یکی از روزهای سرد زمستان هشتاد و دو – دقیقن شش دی ماه - وقتی که آقای دال . بال فروش برای خرید کتابی به کتابفروشی همیشگی اش در خیابان فرشته رفته بود و داشت قفسه ی مربوط به رمان های خارجی را بازدید می کرد ، پس از برداشتن کتاب "هویت" از میلان کوندرا چشمش به خانمی افتاد که پشت همان قفسه داشت رمان "تهوع" سارتر را ورق می زد. از آن جایی که آقای دال . بال فروش پس از اتمام دوره ی دکترا و بازگشتش به ایران با خودش عهد کرده بود گرفتار هیچ زن ایرانی ای نشود – چون عقیده داشت دختران مدرن ایرانی به هیچ وجه معنای یک عشق واقعی را نمی فهمند – بلافاصله کتاب را سر جایش گذاشت تا چشمش در چشمان آن زن گرفتار نشود ؛ سپس به سمت قفسه ی کتاب های فلسفی حرکت کرد . هنگامی که داشت "اصول فلسفه ی کانت" را تورق می کرد در کمال تعجب دید همان خانم  ِ پشت قفسه در فاصله ی چند متری اش مشغول نگاه کردن به کتاب های قفسه ی فلسفی ست . آقای دال . بال فروش بعد از کمی مکث و پیش از آنکه زن او را ببیند به سمت قفسه ی رمان های ایرانی در قسمت انتهایی کتابفروشی به راه افتاد . پس از چند دقیقه هنگام تورق "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها" نوشته ی رضا قاسمی صدایی لطیف و زنانه نگاه آقای دال . بال فروش را به سمت خودش جلب کرد :

- ببخشید، شما نمایشنامه های آقای قاسمی رو مطالعه کردید؟

بال فروش که حتا نمی توانست از شدت تعجب آب گلویش را هم قورت دهد در حالی که احساس می کرد همه ی ذرات هوا ایستاده اند و او را تماشا می کنند با حالت خفگی پاسخ داد :

- نه متاسفانه ! شما چطور ؟

- من دو تا شو خوندم . "معمای ماهیار معمار" و "حرکت با شماست مرکوشیو "

و بعد با هیجان شروع کرد به نظر پراکنی :

- به نظر من نثر خیلی خوبی داره این آقای قاسمی . هم موضوعا رو خوب پرداخت کرده، هم اجزای صحنه رو خوب می شناسه ... راستی شما تئاتر کار می کنید ؟

آقای بال فروش که در تمام این مدت محو زیبایی و حرکات چشم و ابرو و لب و دهان این زن شده بود و تقریبن چیزی از حرف های او را نفهمیده بود ، مستعصل و وامانده گفت :

- ببخشید، متوجه نشدم! سوالتون چی بود؟

- شما حالتون خوبه؟

- فکر می کنم   بله .

- گفتم شما تئاتر کار می کنید ؟

- اوه ... نه نه ... اما تئاتر های زیادی دیدم . هم تو آمریکا و هم تو ایران .

- جدن؟؟؟؟!!! شما آمریکا بودید ؟

- بله ، من پذیرش داشتم از دانشگاه بستون برای دوره ی دکترا .

- وای ، چه جالب ! دکترای چی ؟

- عرفان و ادیان .

- واااااااااااای خیلی خوبه. تبریک می گم .

و بعد از اینکه دست راستش را دراز کرد به سمت آقای بال فروش گفت : خوشبختم آقای ...  

 

ادامه دارد 

 

+   یکشنبه 11 اسفند1387 / 20:44  / مجتبا | 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

... که ناگهان فردی مشکوک به نگه بان درب ورودی خانه - باغ  ِ آقای الفیان نامه ای داد بی هیچ نشانی و نامی ؛ و چند بار هم سفارش کرد که نامه حتمن به دست آقای الفیان برسد و نه کس دیگری! نگه بان هم از سر وظیفه شناسی بسیار نامه را به آقای احمد الفیان رساند و توضیحات و حالات فرد مشکوک را هم توصیف کرد . آقای الفیان بعد از مرخص کردن نگه بان و در گوشه ای خلوت ، با عجله و دست پاچگی – که نمی دانم چرا(!) – نامه را باز کرد. نامه محتوی یک ورق کاغذ و یک عکس فلو شده از زنی با گیسوان بلند و تیره بود که تشخیصش بسیار دشوار می نمود . روی کاغذ با خطی ثلث نوشته شده بود : "حقیقت چیزی ست که اتفاق افتاده ... " و دیگر هیچ نام و نشان و کلمه ای روی کاغذ و حتا پشت عکس مشاهده نمی شد . به محض اینکه آقای الفیان پاکت نامه را در جیب سمت چپ کت نقره ای رنگش قرار داد صدای خنده های بلند فرشته و مینا را شنید و لبخندی بر لبش نشست . با اینکه فکر این نامه و نوشته ی غیر قابل فهم روی کاغذ ذهنش را کمی آشفته کرده بود اما به آرامی و با اطمینان خاطر گره کراواتش را مرتب کرد و به سمت دوستانش نزدیک شد . فرشته اوهام منش و مینا بهروزی – این دو دوست هم دانشگاهی – حتا اگر یک روز هم همدیگر را نمی دیدند آن چنان در آغوش هم قرار می گرفتند و جیغ و دادشان بالا می رفت که گویی سال هاست به اجبار از هم دور بوده اند. آقای دال . بال فروش که از دیدن صحنه ی مضحک در آغوش گرفتن آن دو خنده اش گرفته بود به دلیل حضور احمد الفیان خنده اش را نمایان نکرد و با همان حالت جدی همیشگی ایستاد تا احمد الفیان به سمتش برود و سلام کند. نکته ی جالب در اینجا این بود که الفیان هم می دانست که بال فروش دل خوشی از وی ندارد اما همیشه با رویی گشاده و آن لبخند سحرآلودش با وی برخورد می کرد . بعد از روبوسی الفیان با اوهام منش و همچنین بال فروش با بهروزی دو زوج به سمت نشیمنگاه تالار پذیرایی راه افتادند . در این جمع فقط آقای دال . بال فروش بود که جزء دسته ی دوستان دانشجویی فلسفه محسوب نمی شد ؛ چرا که وی از بستون آمریکا دکترای عرفان و ادیان داشت و شاید همین امر سبب شده بود که فرشته اوهام منش که به دک و پز روشن فکری خویش اهمیت زیادی می داد و هر نکته ای که باعث می شد اندکی از انسان های اطرافش بالاتر رود را به چنگ می آورد جواب مثبت به بال فروش داده باشد . بگذارید اصلن بگویم که آقای دال . بال فروش و خانم فرشته اوهام منش چگونه با هم آشنا شدند ...  

ادامه دارد

 

 

 

+   پنجشنبه 1 اسفند1387 / 16:31  / مجتبا | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا پیشی
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی





 

 RSS