تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

... ولی آقای دال . بال فروش خیلی دوست داشت که فرشته دیر سر قرار بیاید تا بهانه ای داشته باشد برای مهمانی نرفتن. البته آقای دال . بال فروش می دانست که این امر تقریبن محال است اتفاق بیافتد ؛ چرا که نه فرشته اوهام منش کسی بود که از حدت علاقه به همسرش زیر قولش بزند و نه آقای احمد الفیان کسی بود که بشود دعوتش را رد کرد! هر چه بود او از هم کلاسی های فرشته اوهام منش در دانشکده ی فلسفه ی دانشگاه علامه ی طباطبایی محسوب می شد و البته از خواهان های پر و پا قرص او . در همین افکار بود که فرشته درست سر موقع رسید و دیگر بهانه ای برای نرفتن باقی نمانده بود . مثل اغلب مهمانی هایی که آن دو می رفتند میکاپ فرشته خانم آنقدر درست اجرا شده بود که این بار هم او را از سایر مهمانان زن متمایز می کرد و البته این موضوع چندان خوشایند آقای دال . بال فروش نبود ؛ مخصوصن در حضور شخصیتی به نام احمد الفیان !

بعد از بوسه ای در داخل ماشین هر دو به سمت خانه ی آقای الفیان به راه افتادند. بعد از لحظاتی سکوت آقای دال . بال فروش گفت : چقدر خوشگل شدی خانوووم ؟ و فرشته اوهام منش پاسخ داد : مرسی عزیزم! و دیگر کلامی بر لب نیاوردند و همه ی مسیر را به آلبوم The Visit از Loreena Mckennitt  گوش سپردند. لازم است در اینجا طبق یک سری قواعد نانوشته ی داستان پردازی کمی در مورد شخصیت آقای احمد الفیان و البته همسرش مینا بهروزی توضیح بدهم . بعد از عدم پاسخ مثبت از سوی فرشته اوهام منش – که بعدن می گویم چرا – آقای احمد الفیان که پسر ارشد خانواده ی متمول الفیان ها بود به مینا بهروزی دوست صمیمی و همدم فرشته اوهام منش درخواست دوستی داد و آن ها پس از سه سال دوستی مشترک به ازدواج دائم هم در آمدند و این مهمانی ای که در سطور بالا بحثش شد مربوط به دومین سال گشت ازدواج آقای الفیان و خانم بهروزی ست که در منزلشان واقع در کوچه ی روبروی شهر کتاب نیاوران ترتیب داده شده بود. آقای احمد الفیان علاوه بر ثروتمند بودن خصوصیات دیگری هم دارد ؛ از جمله شیک پوشی و آراستگی به معنای واقعی کلمه ، قدی رشید و اندامی متوازن ، موهای پرپشت پر کلاغی ، با ادب و متانتی مثال زدنی ، خوشرو و خوش مشرب ، زبانی چرب و شیرین و لبخندی خاص مخصوص خودش که کمتر موجودی را نمی توانست از پای در آورد! مینا بهروزی گرچه از فرشته اوهام منش زیباتر نبود اما در مقایسه با خیلی از زن های این روزگار زیباتر و شکیل تر بود و البته ناز و عشوه اش از فرشته بیشتر نمود پیدا می کرد . همه چیز آماده ی بر پایی جشنی مفصل بود که ...  

 

ادامه دارد

 

+   سه شنبه 29 بهمن1387 / 12:22  / مجتبا | 

 

ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش

 

یا

 

 عشق در پستویی کثیف!

 

 

 

می خواهم هر چند روز یک بار برایتان داستانی بگویم که همین چند وقت پیش برای آقای "دال . بال فروش" اتفاق افتاد! داستانی حیرت انگیز که برای نوشتنش آن چنان دست و قلمم می لرزد که نمی توانم و در حقیقت نمی دانم از کجا باید شروع به تعریف کردنش بکنم! در هر صورت از آن جایی که به اصرار و القای بعضی از دوستان خوبم داستان نویس(!) هستم و از قضا خود همین آقای دال . بال فروش هم در روزگاری نه چندان دور داستان می نوشته است و اتفاقن داستان نویس خوبی هم بوده و بر فرم و محتوا و انواع ادبی هم تسلط بسیاری داشته ، نوشتن این داستان را فرصتی می دانم غنیمت ، برای شناساندن نویسنده ای که خود گرفتار داستان هایش شده است و رهایی اش سخت و البته عجیب به نظر می رسد .

و اما ماجرا ...

درست بیست و شش روز و پنج ساعت و چهل و چهار دقیقه قبل از روی وب قرار گرفتن این داستان ، آقای دال . بال فروش در خیابان شهید احمد قصیر که به میدان آرژانتین راه می یابد و در کنار کیوسک روزنامه فروشی منتظر بود تا خانمش از آرایش گاه بیاید و با هم به مهمانی دوستش آقای احمد الفیان بروند . آقای دال . بال فروش یکی از نکاتی را که در همان ابتدای آشنایی با خانمش – بگذارید همین ابتدای داستان خیالتان را راحت کنم که اسم خانم زیبا و خوش اندام (بعدن این زیبایی و خوش اندامی خیلی مهم می شود و کارکرد داستانی و واقعی بسیار مهم و البته هولناکی ایجاد می کند!) آقای دال . بال فروش فرشته اوهام منش است – گوشزد کرده بود حساسیت فوق العاده ای ست که در تاخیر ، بدقولی و سر موقع نیامدن دارد . از همین رو فرشته خانم اوهام منش در این سه سالی که از ازدواجشان و در کل از پنج سالی که از آشناییشان – آن ها دو سال قبل از ازدواج رسمی با هم دوست اجتماعی و کمی هم غیر اجتماعی بودند – می گذشت هیچ گاه دیر نکرده بود ولی ...

 

ادامه دارد  

 

+   شنبه 26 بهمن1387 / 0:35  / مجتبا | 

یادداشتی سریع بعد از اختتامیه ی بیست و هفتمین جشنواره ی فیلم فجر   *

 

درباره ی گُلی ...

 

وقتی در بین نامزدهای بهترین بازیگر زن جشنواره ی فیلم فجر امسال اسمی از "گلشیفته فراهانی" نیست ، دیگر مجبوریم به همه چیز شک کنیم! مجبوریم به یقین برسیم که سیاست بر فرهنگ آن چنان می چربد که دیگر راهی برای عدالت و حقیقت نیست. کاری به ماجراهای رفتن (بودن یا نبودن ... مسئله چه چیزی ست! ) گلشیفته از ایران ندارم اما وقتی فیلمی در رقابت قرار می گیرد و همه ی عواملش با عوامل دیگر فیلم ها مسابقه می دهند دیگر نباید به حاشیه ها و موضوعات خارج از قاعده ی سینما پرداخت . در این یادداشت کوتاه کاری به فیلم "درباره ی الی ..." ساخته ی اصغر فرهادی ندارم و نقد و بررسی آن باشد برای وقتی دیگر ؛ اما نمی دانم هیات داوران – مخصوصن داوود رشیدی و ابراهیم حاتمی کیا – چگونه توانسته اند بر یکی از بهترین بازی های این دوره و شاید این چند ساله ی سینمای ایران چشم بپوشند؟! نکته ی جالب این است که حتی گلشیفته فراهانی را بین نامزدها هم قرار ندادند دیگر چه برسد به سیمرغ ! نمی دانم چرا آقایان نگران این نیستند که شاید سوسن تسلیمی کوچکی را از دست بدهیم ؟ فکر می کنم موضوع اصلی فیلم "درباره ی الی ..." یعنی اخلاق و قضاوت های نادرست در مورد گلشیفته به حقیقت پیوسته است و سکانس آخر فیلم به خوبی نشان دهنده ی اوضاع ما – جامعه ی ایرانی و تصمیم گیرانمان – و گلشیفته (همان سپیده ی فیلم – چه فرقی می کند !؟) است . می شد درباره ی این مطلب مفصل نوشت اما به همین چند سطر بسنده می کنم و امیدوارم سرنوشت این فیلم و مخصوصن گلشیفته طوری رقم نخورد که بعدها پرونده در بیاوریم و ناباورانه تیتر بزنیم : " درباره ی گلی ... "

 

 

 

* پی نوشت : سه فیلم صداها (فرزاد موتمن) ، درباره ی الی ... (اصغر فرهادی) و تردید (واروژ کریم مسیحی) را در این دوره ی جشنواره موفق شدم ببینم . برگزیدگان جشنواره ی بیست و هفتم را در زیر مشاهده می کنید :

 

در ادامه ی مطلب ...

 

 

 

 


ادامه مطلب
+   سه شنبه 22 بهمن1387 / 23:26  / مجتبا | 

 





 

+   دوشنبه 7 بهمن1387 / 16:25  / مجتبا | 

وقتی که من نگاه کردم تو هم نگاه کرده بودی

من سکوت و آرامش را میدیدم

و اضطراب و بی قراری را تو

من روزهای بی خیالی

و روزهای تکراری را تو

من صداقت را

و خیانت را تو

ما هر دو به چشمان هم خیره شده بودیم...

+   شنبه 5 بهمن1387 / 13:1  / | 

 

نگاه کن!

این سیم های لاغر برق

چگونه آسمان را گرفته اند

.

.

.

رنگ آسمان هم پریده

از ترس پروازت

تا سیم برق

تا آن بالاها

تا دور دست ها

تا ابرها

تا

تا ...

تا کودکی ِ من!

و بادبادکی که هوا می کردم

در خال آسمان

مثل خال گلویت

مثل آن قدیم ها

که دیگر نیست

...

نگاه نکن!

 

پلک بزن

پلک بزن

 

بلکه باران بیاید!

 

 

+   چهارشنبه 2 بهمن1387 / 0:48  / مجتبا | 
.

پشت صحنه برنامه نود

عادل ، زیر تیغ -

------------------------------------------

همین چند لحظه پیش بهترین برنامه ی تلوزیونی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تمام شد! عادل فردوسی پور خدا حافظی کرد. از آن خداحافظی ها که هیچ رنگ برگشتن نداشت. لحن نگاهش که همین را گفت. گفت " اگه عمری باقی باشه و بشه روی این صندلی از حق دفاع کرد تا هفته ی آینده شما رو به خدا می سپارم " . همین را گفت و رفت.

در همین یک هفته انگار چند سال پیر شده بود. خستگی، بی حوصلگی، ناراحتی، دل زدگی از سر و رویش می بارید... شاد ترین و مسلط ترین و حرفه ای ترین مجری ما امشب حالش خیلی بدتر از آنی بود که بشود توصیف کرد. شوی تلوزیونی او امشب غرق در سکوت بود . سکوتی که لبریز از حرف های نگفته ماند.

امروز صبح اول وقت، روی صفحه اول اکثر روزنامه ها حتی آن سیاسی ها ،حرف از عادل فردوسی پور، برنامه نود امشب و فدراسیون فوتبال بود. این که فدراسیون و بالاتر از آن سازمان تربیت بدنی از برنامه ی نود به سطوح آمده اند. اینکه این برنامه را یک ناهنجار بزرگ سد راه پیشرفت فوتبال ایران می بینند . این که آقایان! اصلا ادامه ی آن را به مصلحت نمی بینند! و اینکه همه منتظر بودند ببینند نود امشب روی آنتن خواهد رفت؟ و در آن چه خواهد گذشت... شاید بعضی ها پیش بینی می کردند در ساعت مقرر پخش نود به طور ناگهانی تغییری در کونداکتور پخش شبکه سه سیما پیش بیاید . و خیلی های دیگر برای تماشای یک برنامه ی بسیار جنجالی کم نظیر و نفس گیر خودشان را آماده کرده بودند ولی. ولی همه چیز آن طور پیش رفت که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد.

تیتراژ آغازین برنامه که رفت، عادل نشسته بود روی صندلی اش. همه چیز ظاهرا خیلی عادی بود. مثل همیشه پخش مسابقات برگزار شده هفته جاری و کارشناسی و ... حتی از برخی برنامه های به ندرت ساکن نود هم آرام تر بود. انگار روی این دریا یک نسیم هم نمی وزید. ولی آب بدجوری گل آلود بود. از رنگ اش و عمقش پیدا بود. سیستم اس ام اس برنامه هم از همان اغاز یکدفعه قطع شد و تا پایان هم وصل نشد. برنامه ی نود و عادل فردوسی پور در سکوت خفه کننده ای گذشتند. ولی نگاه های او خیلی حرف ها داشتند.

تنها در پایان برنامه عادل گفت از برخی روزنامه ها و محافل شنیده شده "فدراسیون فوتبال به همه ی اهالی فوتبال دستور داده برای حاضر شدن در رسانه باید حتما از آن سازمان مجوز دریافت کنند" ولی چون به صحت آن مطمئن نیست حرفی هم در این مورد نمی زند تا در روزهای آینده همه چیز معلوم شود. آخر سر هم " اگه عمری باقی باشه و بشه روی این صندلی از حق دفاع کرد تا هفته ی آینده شما رو به خدا می سپارم " . و تیتراژ پایانی رفت. حالا فقط باید چشم انتظار سرنوشت "حق" بود .

+   سه شنبه 1 بهمن1387 / 1:12  / | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا پیشی
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی





 

 RSS