تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

.

آن روز انگار سرمای بدی خورده بود باغ. درونش راه که می رفتم سینه اش خس خس، سرفه های خشک کرد. کبود شد. محکم زدم پشتش. یک دنیا برگ ریخت. روی زانو هاش شد. خون بالا آورد.  از یقه ام گرفت کشید. پیش گوشم آرام گفت "لانه ی کلا " . مرد. مردنش از زمستان نه، داستانش چیز دیگری بود. در چشم هاش اضطراب ماند. با نوک انگشتم، آرام پلک هاش را بستم. کلاغ ها غار غار، هر کدام طرفی پراکنده می شدند که هیچ نمی دانستند سوی کجاست .

+   شنبه 28 دی1387 / 22:44  / | 

اگر یادتان بود و باران گرفت

دعایی به حال بیابان کنید

+   جمعه 27 دی1387 / 2:0  / | 

 

این قصه ی من بود

- سلام

 

 

 

 

 

- خداحافظ

.

 

+   چهارشنبه 25 دی1387 / 22:35  / مجتبا | 

 

نه !

کار من امشب تمام است

بیا قدم بزنیم ...

 

 

+   سه شنبه 24 دی1387 / 23:24  / مجتبا | 

.

صورتت را جلو بیار

نزدیکِ نزدیک

-------------------------------تا اینجا

 کنار صورتم

تا چشم هایم را نبینی

تا چشم هات را نبینم

شاید

کمی کمتر نفسم بند بیاید

کمی کمتر صورتم سرخ شود

تا این حرف که مدتی ست در دلم نگه داشته ام را

نه که سنگینی کند

مال امروز و دیروز که نیست

حرف همه ی شبها و روزهاییست که هنوز نیامده

چطور بگویم

 

ببین

انگار که یک دسته گل نرگس برات چیده باشم ولی هر وقت که می بینمت فوری پشتم قایم می کنم

نه

از این هم خیلی بیشتر خجالت می کشم

خوب حالا بیا

گفتم بیا کنار صورتم

برای اینکه بیشتر مطمئن باشم چشمهات را هم ببند

 

 

 

بستی؟

قول بده باز نکنی

 

می خواستم بگویم

 

 

 

 

ببین

این خجالت نمی گذارد بگویم دوستت دارم

باشد برای فردا؟

 

 

 

 

 

 

-------------------------------------

این نه شعر است نه نثر، همین است که می بینید . 

 

+   سه شنبه 24 دی1387 / 21:0  / | 
 

خاتمي: من يا ميرحسين مي آييم.

...

http://www.etemaad.ir/Released/87-10-24/150.htm

و

...

 

+   سه شنبه 24 دی1387 / 15:35  / | 

 

آن روز که رفتی

باد دیوانه شد

سر به سرم گذاشت .

 

 

+   دوشنبه 23 دی1387 / 21:20  / مجتبا | 

 

یک فلش بکش

به چپ

یا راست

به من

یا به خودت

...

بیا

یک فنجان چای بخوریم !

 

 

+   یکشنبه 22 دی1387 / 22:14  / مجتبا | 
 

نگاه ها و قصه ها رو ما می سازیم 

یه روز به قصه هامون نگاه می کنیم می بینیم چقدر به گذشته ها نگاه کردیم و واسشون قصه ساختیم...

و حالا موندیم با یه عالمه نگاه که پشت هر کدومشون هزار تا قصه است

 

 

+   شنبه 21 دی1387 / 21:45  / | 

 

خفه شدم

میکرفون را بردارید

دیگر صدایم

به بوش نمی رسد!

 

+   شنبه 21 دی1387 / 21:17  / مجتبا | 

 

از جمعه که بگذریم

تمام هفته را

باید نقاشی کرد

 

+   جمعه 20 دی1387 / 13:1  / مجتبا | 

 

یک ورق کاغذ سپید

یک قلم و بوم سپید

یک آسمان صاف و سپید

یک غزل شعر سپید

یک تار گیسوی سپید

همگی با پودر لکه بر سپید .

 

 

+   پنجشنبه 19 دی1387 / 12:17  / مجتبا | 

 

ز وصفش ناتوان دست و دلم                  خاک بر فرق من و فرق قلم

      چه کنم که درد او آب نبود                      قامتی که خم شده زیر الم     

 

            

 

+   چهارشنبه 18 دی1387 / 14:37  / مجتبا | 

 

چشم ما مشک پر اشک غم است،باز بیا              از سمت فراتی که چنان تشنه تر است،باز بیا

 ای ماه فرو ریخته از دست دو عالم                       آبروی آب هم ریخته است ، باز بیا

 

 

+   سه شنبه 17 دی1387 / 12:52  / مجتبا | 
 به م.ر که تا آمدم ببینمش دیدم در من حلول کرده

 

اولش

من،من بودم

تو،تو بودی

 و خدا او بود

نزدیک که آمدی

دست راستت را به طرف من دراز کردی

و لابد

من هم

می بایست

دست راستم را دراز میکردم

اما من

همیشه

دوست داشتم

دست راستت را 

با دست چپم بگیرم

بالاخره

این کار را کردم

و ناگاه

سنگدانه نگاهم

در چاه پیچاپیچ چشمهات افتاد 

و من

به اعماق تو سقوط کردم

آن لحظه

دیگر

نه من،من بودم

نه تو،تو بودی

شده بودیم "ما"

و فقط خدا بود

که هم چنان

سوم شخص مفرد

مانده بود.

 

+   دوشنبه 16 دی1387 / 14:10  / | 

 

سیگار ...

سیگار ...

سیگار ...

این دود که در هوا می چرخد

از کنده ی من بلند شده !

 

 

+   دوشنبه 16 دی1387 / 10:33  / مجتبا | 

سردکم

دستت را به من بده

گرم که شدی

شعله ام را کم کن !

 

+   یکشنبه 15 دی1387 / 12:1  / مجتبا | 

 

تمام شد

دیگر آرام بخواب

کودک من

مگر چند سال از تو گذشت که اینقدر شکسته ای؟

سهم تو از خوشبختی

گلوله ای بود

یکی شده با تن تو

اگر خدا را دیدی

به او بگو:

             شرم باد تو را...

 


 غزه

+   پنجشنبه 12 دی1387 / 21:26  / | 
هواها ابریست. شالگردنم را تا بینی ام بالا می کشم، شاید نفس هایم گرمم کند. بوی مرطوب و کهنه ی ابر صندلی، ماشین را پر کرده و به گلو چنگ می زند. مرد مسافر،سیگاری آتش می زند. دودش تنم را می سوزاند. خسته می شوم. پیشانی داغم را به پنجره می چسبانم. گریه می کند.  زنی کنار خیابان ایستاده و بی پروا می خندد. من را می بیند و لبخندش را می دزدد. پیاده می شوم. باقی پولم را پس نمی دهد. پرایدی پابه پایم می آید و نگاه می کند. شاید هم چیزی می گوید. تاب نگاه ندارم. خرد می شوم. دوست دارم به کسی فکر کنم.کسی را پیدا نمی کنم. صدای گوشی بلند می شود. می گویند باید بنویسی،زیاد. با خودم فکر می کنم چه می تواند خوشحالم کند؟...بزرگ می شوم.
+   یکشنبه 8 دی1387 / 14:39  / | 

اردی بهشت ماه همین امسال بود در کشاکش سیاست و فرهنگ و اجتماع و درس و رفاقت خبری به گوش رسید....

موسسه گل آقا انتشار ماهنامه و بچه ها گل آقا را متوقف ساخت تا از خردادماه بار دیگر هفته نامه ی گل آقا منتشر شود.

فاصله ی بهار تا زمستان چقدر است؟شاید به اندازه ی 20 شماره

شماره ی 20ام هفته نامه ی گل آقا پوپک صابری فومنی در نوشته ای بابت توقف انتشار هفته نامه گل آقا عذر خواست و گفت که دیگر نمیتواند و تاب و تحمل ندارد.دلیلش را شاید به همان علت که هیچ وقت پدرش هم نگفت بیان نکرد.اما آیا بیان چیزی که عیان است لازم است؟؟

خانم پوپک صابری فومنی به شما چیزی نمیگویم.بهرحال یک روز طاقت آدم تمام میشود.مگر چقدر میتوان رنج کشید صبر کرد تحمل نمود؟گرچه تنها ارتباط با موسسه گل آقا به همان سایت اینترنتی محدود شد اما ما منتظر طلوع صبحی دیگر می مانیم.

و اما وزیر محترم ارشاد و فرهنگ سیاسی جناب آقای صفار هرندی

فسقل بودیم.اما متاسفانه یا خوشبختانه یادمان می آید که نشر کاریکاتور رجل سیاسی در صفحه  ی اول گل آقا به نوعی ژست و پز تبدیل شده بود.آیا میدانید پوپک صابری طاقتش از چه تمام شده و یا چه رنجی را تحمل میکند؟

چراغ آن آبدارخانه همیشه برای مردم روشن خواهد بود و سماورش همیشه چاق

چه روزگار غریبی است در این زمستان سرد...

 

+   شنبه 7 دی1387 / 22:15  / | 
.

.

  پنجره ات را به من بده . وقتی که از پایش دختری کودکی اش را لی لی زد . پنجره ات را به من بده

وقتی که همه خوابند . و هنوز تو بیداری ... پنجره ات را به من بده . وقتی که زمستان شد . وقتی که برف

 بارید .

 

*امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

 -------------------------------

*فروغ فرخزاد

+   دوشنبه 2 دی1387 / 23:41  / | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیست)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی





 

 RSS