تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

 

 

تا چای دم بکشد

سری به پنجره می زنم

زنی

آن طرف خیابان

هااااااااااااااا

به فکر گرمای خویش

دست روی دست گذاشته .

می بندم

پنجره ی پلکانم را

قیژژژژژژژ

سر می خورم

برای من

صدای ترمز کافی ست!

 

+   پنجشنبه 28 آذر1387 / 10:29  / مجتبا | 

1)

آن روز

در کمرکش کوه

تو

محو هم آغوشی ابر و قله بودی

من

محو تو

و هر دو به یک چیز فکر می کردیم:

                                              خدا چه زیباست...

 

 

2)

برف یعنی جای پا

کوچه باغ های یخ زده را

جسورانه

به هرم نفسهامان

که طی کردیم

از دیروز تا امروز

فقط یک رد پا بجا مانده بود

نمیدانم

من در تو حل شده بودم

یا

تو با من نبودی...

 

 

3)

این روزها تنهاترم

این را سایه ام می گوید

بلندتر شده...

+   یکشنبه 24 آذر1387 / 20:49  / | 

.

تیغ را کشید جوان

آرام روی پوست

و در آیینه ی خاکی چرک گرفته

بعد چهل و یک روز صورتش را

بی ریش دید

تمیز

حالا وقت برگشتن است

بعد هفت ماه

که

کبوتر هایش تخم گذاشته اند

مادرش مرده

شکم همسرش بالاتر آمده

دو روز مرخصی هم

بین این آتش و خاک و خون ،

جنگ ،

خدا را شکر که پیش آمد

بوی تازه ی صابون از صورتش

لای خاکریز ها

 پخش می شود

پخش می شود

 فکرش

تا آن خیلی دور پیش همسرش

که فردا صبح حتما

بوسه اش روی این صورت صاف

بعد هفت ماه خوب می چسبد

و روی شکمش

دست که بگذار

همان لحظه

کسی بودنش را

لگد می زند

همان لحظه

لگد زد

 به کتف رزمنده ی دشمن

قنداق تفنگش و

تیر تند تر از عطر صابون

که پخش می شد

روی شقیقه اش  نشست

و صورت از ته تراشیده اش را

سرخ کرد

تا دیگر جنگ تمام شود

 

 

 

+   شنبه 23 آذر1387 / 18:46  / | 

http://www.hormozart.blogsky.com

http://www.loor.blogsky.com


+   چهارشنبه 20 آذر1387 / 20:55  / | 

از صبح که بیدار شده ام پای راستم خواب رفته . امروز روز تولد دخترم مریم است . آدرس یک موبایل فروشی آشنا را گرفته ام . با خودم گفتم حتی نسبت های دور هم گاهی کارسازند . ولی وقتی از مغازه اش بیرون آمدم فهمیدم تازگی ها خیلی از فکر هایم درست از آب در نمی آیند .

کارمان به فحش و دعوا نکشید . اتفاقا با یک لبخند درب مغازه را آرام پشت سرم بستم تا سر و صدا راه نیندازد . مرد فرو مایه ای بود . از به کار بردن این کلمه خوشم آمد . حس کردم هنوز هم می توانم کلمه های قدیمی را از ذهنم بیرون بکشم و به کار ببرم . کلمه  چیز خوبیست . دقیقا وقتی دیگر راهی برای ادامه نداری کلمه ها پیش می آیند . گاهی کج و کوله می شوند و می بینی که هیچ چیز جدی وجود ندارد . گاهی هم مثل الان بعد از اینکه کسی که به او اعتماد کرده ای دست کمت می گیرد ، می فهمانند که تو آنقدر هستی که بتوانی کلمه ی جدیدی را جای پست و رذل به کار ببری .

 اگر پدر زنده بود و جای من ، حتما فحشش می داد . گرچه فکر نمی کنم او هیچ وقت برای تولد من به فکر خریدن چیزی مثل گوشی موبایل می افتاد . دست آخر این بود که مقداری پول بدهد و بگوید هرچی می خوای بخر . پشت سرش هم اضافه کند که بشمار کم و زیاد نباشد ... قابل تحمل نبود ... به نظرم حداقل در زمینه ی خرید کادو ، پدر بدی نباشم . گرچه که پدرم در این زمینه از نظر خودش فوق العاده بود .

برای خرید کردن ، اگر آشنایی نداشتی که فروشنده هم باشد ، به نفع ات است که فروشنده ها را دشمن انگاریم . باید از موقعیت رقابت بین دشمنان استفاده کرد . البته ابن کافی نیست . در این دریای گل آلود لازم است که ماهیگیر خوبی هم باشی .


بقیه ی مطلب در ادامه ...

 


ادامه مطلب
+   سه شنبه 19 آذر1387 / 16:1  / | 

 

به خواهرم محدثه و این کودکی های معصومانه اش

 

 

سایه

 

قدم هایت را که روی من می گذاری

انگار حجمی سبک از اندوه مرا می بوسد

در تقلایی خود کامه خود را بالا می کشم

تا

از تصویری که از خویش ساخته ایی انتزاع شوم .

 

 

کودکی

 

یاد آن سه چرخه ی آبی بخیر!

صبح بود گمانم

نه نه

عصر روزهای خیال بود

که بیست و چهار سالگی چند سال می شود ؟

شب شد

صدای انفجار از چند کوچه بالاتر آمد

و من

چند خرده شیشه بزرگتر شدم ...

 

 

مادر

 

دلم برای جوانیت تنگ می شود

آلبوم را که ورق می زنی

می بینم گوشه ی پلکت می پرد

روزها از چشمت سرازیر می شوند

و

دانه دانه خاطره ، گونه ات را می بوسد

مثل تابش مهتاب از لای پنجره

گیسوانت هر روز روشن تر می شوند .

فرزندت بزرگ شده است

مثل آرزوهایت .

 

 

رفیق

 

دایره ی بسته ای به دور خود بکش

مرا نقاشی کرده ای.

مراقب هستم از خودت عبور نکنی!

 

 

جوانی

 

این جا همه ی ممنوعه ها قرمز نیستند

گندم دیگر بهانه ی بهشت نیست

که هست هر آن چه نیست

و

نیست هر آن چه خیال هست

- البته

ریش هایمان که در می آید

سینه هایمان که نمایان می شود

یعنی بزرگ تر شده ایم

بز  رگ  تر ...

باور کن!

فهمیدن هم گاهی نفهمی ست!

 

 

پدر

 

انحنای عضلاتت روی پیشانیت چسبیده

خسته و آشفته

در گوشه ای نشسته

چای و روزنامه و سری که چهل سال تکان خورده

بی حوصله تر از جوانی

که فردین بود و قیصر و بیک

که ما نبودیم و کار و زندگی!

 

 

مرگ

 

روزی در آغوش می کشمت

روزی که سخت عجیب نزدیک است

هم بستر که شدیم

می گویمت که آرزوی دیدنت

سال هاست بی تابم کرده

مرا به من برگردان!

 

 

 

زنده گی

 

سلام!

با تو پایان بندی این شعر

یک قدم تا مرگ مانده

زیباتر از همیشه است

از چند سالگی تا هیچ سالگی

مثل بوسه از لبان هم - سری که دوستش داری

فاصله افتاده است

از عکس پرسنلی تا عکسی که دوستش داری

                                          مثل عروسی

عجیب دل تن گم ...

 

 

+   دوشنبه 18 آذر1387 / 23:7  / مجتبا | 

دانشگاه صرفا محل درس خواندن و مدرک گرفتن نیست که به تعبیر بنیان گذار نظام حضرت امام خمینی(ع) "دانشگاه کارخانه ی آدم سازی است".شرایط دانشگاه باید به نحوی پیش رود که با بی تفاوتی به دنبال یاد گرفتن دانش صرف نباشیمو در انتهای دوره ی دانشجوی که مدرک علمی گرفتیم صاحب مقداری معرفت کمال بینش و تحلیل باشیمتا بتوانیم اوضاع سیاسی اجتماعی و فرهنگی دور و برمان را درک کنیم .بی شک جنبش ها و حرکت های دانشجویی می توانند بستری لازم را برای چنین رشدی فراهم آورند.جنبش و حرکتی که اعضای آن جوانانی هستند که با خلوص نیت به فعالیت می پردازند.

متاسفانه در شرایط کنونی دیگر ئانشجو شدن به نوعی زندگی آینده تو را چیدمان نمیکند.بلکه امروزه دانشجو بودن و دانشجو شدن یکی از مراحل زندگی استکه همگان باید آنرا طی کنند.رک میگویم:این روزها دانشجو بودن و دانشجو شدن را میتوان تنها با خدمت سربازی مقایسه کرد.می ماند چند دانشگاه بزرگ و مرجع که همچنان دانشجویانی میپذیرند که برای مفهومی دیگر دانشجو شده اند.و در این دانشگاهها هنوز جنبش دانشجویی و حرکت دانشجویی برپاست.

 

 

"از اول انقلاب به دلیل حماسه های دانشجویی که خلق میشد می شد کاری کرد که 16 آذر اصلا فراموش شود.اما مسئولان کشور مایلند خاطره ی این روز بماند چرا؟ چون آنروز به دلیل سخن حقی اتفاقی در دانشگاه افتاد که به کشته شدن سه نفر انجامید.الان هم از آن واقعه تقریبا 50 سال میگذرد اما هنوز 16 آذر هست"

اینان قسمتی از سخنان مقام رهبری بود که در سال 78 در دانشگاه صنعتی شریف بیان داشتند.

من سرم درد میگیرد چون اگر همین الان که پاسی از 16 آذر گذشته است و یکسری از روزنامه ها و مجلات برای این روز مطلب نوشته اند و احتمالا در صدا و سیما هم چند باری گفته شده است که امروز چه روزیست اگر بپرسید هی فلانی امروز چه روزیست؟باور کنید بسیارند کسانی که نتوانند پاسخ 16 آذر را به سوال شما بدهند.

به راستی چرا باید چنین باشد ؟ پزشکان مهندسان کارگران معلمان و شغلهای متفاوت همه و همه برای خود صنف دارند. دانشجوی ما که البته باید مقداری شرایط را هم دخیل دانستصنف و جنبش و حرکتش پیشکش باور کنید خیلی ها نمیدانندکه چه روزی از سال به نام آنهاست.

این بیتفاوتی و ناآگاهی را چگونه باید فریاد زد؟برای کسانی که چندی دیگر بر سر شغل و کاری میروند ازدواج میکنند پدر یا مادر میشوندباید نسلی دیگر را تربیت کنندو خود بر مناصب حساس کشوری بنشینند.آنوقت دریغ از دریغ...

امروزه روز دانشجوی ما نمیداند که روز دانشجو را تبریک بگوید؟تسلیت بگوید؟یا گرامی بدارد؟

متاسفم که امروز برایم چنین اس ام اسی می آید:

دست آویز بیگانه

آشوبگر

ناآگاه فریب خورده

ای مخل امنیت ملی

شرور

جاسوس

اوباش

دانشجو روزت مبارک

متاسفم که باید از سوی دیگران چنین تصوری از من و دوستانم شود.واقعا چرا هر حرکت دانشجویی شرارت تعبیر میشود؟؟؟؟؟

میتوان امید داشت که دانشجویان آگاه دست دیگر دوستانم را یگیرند.میتوان امید داشت که مسئولان شرایط و بسترهای لازم را برای آگاهی بخشی و فعالیت در زمینه های سیاسی اجتماعی فرهنگی فراهم کنند. میتوان امید داشت.میتوان آرزو کرد که روز دانشجو را از دانشجو نگیرند و مصادره ی دولتی نکنند.

و میتوان باور داشت که برای قطار حرکت و جنبش دانشجویی توقف و بازگشتی متصور نیست.

یاردبستانی من

با من همراه منی

چوب الف بر سر ما

 بغض من و آه منی....

 

+   شنبه 16 آذر1387 / 18:20  / | 

 

غربت یعنی چه ؟یعن سر دو راهی آشنا شدن؟

غربت رو واسه کی تعریف میکنیم؟

ولش کن بگذار از بقیه اش بگذریم

.

.

.

.

.

.

.

.

از خود تا بحال پرسیده ایم چرا واسه ی بزرگان غربت رو تعریف میکنیم؟

چرا اینقدر واسه امام رضا (ع) میگیم غریب؟

فکر میکنم بیشتر واسه ی این باشد که چون آن عزیزان رو محترم میشمریم و بزرگ.نمیتوانیم کوچکترین بی احترامی رو به آنان تحمل کنیم.واسه اینه شاید.واسه دلمون که غربت رو تعریف میکنیم.

اما یه غربت هست که بدجور تو دلت چنگ میندازه. حتی بیشتر از غربت امام رضا(ع).

تو ذی الحجه شهادت امام محمد باقر(ع) هیچ کی تو مدینه نیست که حتی از پشت پنجره های بقیع غربت رو فریاد کنه.همه عازم مکه و عرفات شده اند.هیچ کی نیست که تو شهادت اونجا باشه .این یعنی غربت.همه رفتند.لبیکی درراه است.لبیک......

السلام علیک یا محمد بن علی (ع)

 

 

 

 

 

 

 

 

+   جمعه 15 آذر1387 / 21:7  / | 

آن قدر میان حرف من و ماه می پری

که شب تمام می شود

و پرسشی ناتمام

نشانی ستاره ام کجاست؟!

 

***

گفت: این حوالی

همه شبیه ترند

باید از دیوار ابر پرید

از عقاب ها بپرس!

 

***

من در تکاپو گم شدم

چون کلاغی – به اشتباه –

که به نشانه ی تایید

در دل ابری گم شد

        یا

           به آن طرف

                         پرتاب شد!

 

***

اکنون

من در بستر رویا

 

 

آن طرف گیسوان تو

و

این طرف،

دستان من

که به فتح تو

از دیوار گریخته است.

 

***

سال ها به اشتباه

لبان خشکیده ام را

بوسه باران کردم

و تو

نمی دانستی

که

هیچ طعمی ندارد!

 

***

امشب بیا

و در خاطره ی بستر جاری شو

با عِطری دگر

طعمی دگر

نامی دگر

 

 

 

می خواهم در تو غرق شوم!

 

 

+   چهارشنبه 13 آذر1387 / 17:58  / مجتبا | 

 

+   دوشنبه 11 آذر1387 / 0:9  / مجتبا | 
.

صدای مشت سه بار کوبیده شد . مجسمه نزدیک تر از همیشه درست روبرویم بود. هر روز از جلوی ویترین که می گذشتم خیلی ارزشمند نشان می داد . ولی حالا نگاه خریدار که کردم دوزار هم نیرزید . یک . دو . سه . و من هیچ نگفتم و تمام شد . وقتی بیرون آمدم دیگر همه چیز ارزان شده بود . یک بطر پپسی خریدم به هشتصد تومن و با خیال آرام سرکشیدم . تنها شرکت کننده ی حراج آن شب فقط خودم بودم . حتی به رفتنش هم نمی ارزید.

+   دوشنبه 4 آذر1387 / 9:41  / | 

لطفن با تصورات قبلی اتان سراغم نیایید !

من دفن شده ام

باورش کمی سخت است

                             شاید

اما روزی خود را به قتل رساندم !

سه وعده

بدون آب و غذا و نان .

 

مرگ ، بهتر از محکومی ابدیت

زندگی ، بهتر از مرگ با ذلت

 

 

 

 

 

کجا را باید امضا کنم ؟

یا

انگشتم را به کجا اشاره کنم ؟

تن ها صد و هفت قدم مانده ...

 

 

 

 

 

 

ممنون!

 

لطفن با تصورات قبلی اتان بر مزارم حاضر شوید

فاتحه نه !

درود نه !

هیچ چیز نمی خواهم

جز عطر گلی

که روزهای عاشقانه ام را

استشمام کنم!

+   یکشنبه 3 آذر1387 / 10:55  / مجتبا | 
 
Burn After Reading
She Hate me
Nostalgia
Autumn Sonata
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



Caffee and Ciggarett
کافه داستان
دانلود متون و آثار ادبی
پرده شیشه ای
کلمه
خبر آنلاین
موسیقی ما
روزنامه اعتماد
سینمای ما
It Happened On Night
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
Cries and Whispers
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
Some Like It Hot

مجتبا
Broken Flowers
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیسم)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی
محسن آزرم
شهاب آبروشن
محمد دلکش
نازنین فراهانی





 

 RSS