تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

شما هم امضا کنید ... 

http://yaari.ir/

پایگاه خبری گروه یاری  

+   یکشنبه 26 آبان1387 / 9:21  / | 

...

دیشب به تناسخ رسیدم

به آغوش خدا

                چه دیر

                         اما رسیدم

من پرتاب شدم از ذهن نیوتن

مشتق شدم

در بستر نوازش های لاپلاس

هنگامی که به معشوقه اش می چربید

و تخت جیر جیر می کرد

من به تناسخ رسیدم

مرد هندو می گفت

یا علامه ای از وطن

از مشرق به مغرب

من به خدا رسیدم

در بسترم

من معادله حل کردم

در لیوانی که می نوشیدم

من ذره پرستم

کمی گیج شدم

که خدا را می پرستم؟

...

من آب می خواهم

ساحلی تن ها می خواهم

تو را کنار تنم

در خواب می خواهم

من نوازش می کنم

شرار مویت را

در باد

شانه می کنم

من مریض می شوم

در تو جاری می شوم

مثل رود در بستر رودخانه

با تو همراه می شوم

من خلاف می روم

مثل باد می روم

خیره به چشمانت

تا افق پیاده می روم

من عشق می خواهم

چه زیبا ، چه زشت

چو شراب می خواهم

من مست می شوم

با تو همدست می شوم

زیر همین باران پاییزی

در تنت پیرهن می شوم

من خرد می شوم

قطره قطره

در تو ساری می شوم

من سایه می مانم

زیر پایت

ریشه باقی می مانم

...

تناسخ ابدی ذهنم

چون آرایشی غلیظ

بر من کشیده شده!

صورتکم را بردار

من به خدا رسیدم

                       چه دیر

                                اما

                                   رسیدم ...

 

 

 

 

 

+   جمعه 24 آبان1387 / 12:3  / مجتبا | 
سلام .

جمعه ساعت ۲۰:۳۰ - سینما فلسطین- سالن شماره ۱

زمان : ۱:۲۲ ثانیه

در بیست و پنجمین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران

(قسمتی از یک نمای فیلم)

+   پنجشنبه 23 آبان1387 / 20:38  / | 

الآن ده دقیقه ای هست که اشک هایم بند نمی آیند ... تمام تصویر مانیتور تار است ... این بار نه برای خودم یا احساسم که برای تو و احساس تو گریه می کنم ... گریه می کنم بهتر از گریستن است ... صمیمی تر است ... گرم تر است ... آتش زدی من را که چند وقتی بود به خندیدن عادت کرده بودم ... فکر می کردم که احساساتم را کشته ام... بارها و بارها آمد در دهانم که بگویم قبر پدرت کجاست اما ... اما حسی نامفهوم نمی گذاشت بپرسم ... خودت هم هیچ وقت نگفتی ... هیچ وقت ! ... لبانم شور شده ... آستین تیشرت سفید بلندم خیس شده .. . باور می کنی در این شبی که کسی این جا نیست و احساس انزوا دست از سرم بر نمی دارد نمی توانم یک جا بند شوم ... مادرم که زنگ زد خیلی سعی کردم نفهمد گریه می کنم ... نشد ... بغضم نمی گذاشت حرف بزنم ... در زمانه ای که کسی به کسی نیست دارم برای تو می نویسم که با همه ی اشتباهات بزرگ و بزرگ ترت نمی توانم فراموشت کنم ... حالا که این جا نیستی ... هستی ... آب از بینی ام راه افتاده ... در همین زمانه فقط و فقط دارم برای تو می نویسم ... برای پدرت ... مادرت ... زهرا و زهره ... برای ستایش ... پرستش ... آقای دامادی ... دسته چکش ... مادرت که همیشه نگرانت بود ... و ... هست ... برای زیرشلواری راه راهت ... برای ماشین ریش تراشیت ... برای همه ی بدقولی هایت ... شیطنت هایت ... برای کوچه باغ های فین که دلم لک زده برای آن روزا ... برای جلسات حلقه ... برای این بار آخری که آمدی و انگار شکسته بودی ... خیلی .... برای کانون سپهری ... کارگاه داستان ... عینکت ... دست خط کج و ماوجت ... برای موهای فرفری ات ... مگر همیشه باید از معشوق نوشت؟! ... ای لعنت به زمانه ی ما که همه را دچار می کند ... ای لعنت به عشق های کودکانه ...

تمام این شهر جای پای توست ... جای پای ماست ... ما که گاهی در یک قاب می گنجیدیم ...

این بار می خواهم با هم برویم پیش پدرت ... که او زنده است و ما مردگانی متحرک ...

این متن بی در و پیکر را از من قبول کن و بدان هر وقت زنگ می زنی عکس زیر روی صفحه ی گوشی هک می شود تا دلتنگی ام کمی کم شود ...  

 

+   چهارشنبه 22 آبان1387 / 20:59  / مجتبا | 
 .

چند مدتی ست، کاغذهایم و مداد نوشتنم همرنگ شده اند. هر دو آبی. احساس می کنم دیگر نوشته هایم برای هیچ کس جز خودم خواندن ندارد. حالا دفتر بزرگم را که ورق می زنم پر از نوشته است. خط هایی که فقط به درد من می خورند. هر چه جان میکنم نمی توانم از حال و هوای دلم برای چند خطی هم که شده جدا بمانم. این آخری را هم تحمل کنید تا هر وقت دلم با حقیقت زندگیم یکرنگ شد دوباره برگردم. 

الان، نیمه شب بیست و دو آبان هشتاد و هفت، با تمام وجود تنها آرزویم این است که کاش چشمهام را می بستم و باز که می کردم می دیدم جای کریم آواز گنجشکها هستم. کاش آن زندگی با همه ی سختی هایش برای من بود ولی هانیه و حسین و آن دختر لال با معرفت بچه هایم بودند . کاش آن زندگی با همه ی سختی هایش برای من بود ولی نرجس را داشتم که داشتنش می تواند همه ی سهم خوشبخت ترین مرد دنیا از زندگی باشد. کاش این "کاش ها" همه ی زندگی ما نمی شد.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تقدیم به او که گرمای دست هایش در دست هایم جا مانده

تقدیم به او که تا آمدم بودنش را نفس بکشم، رفت.

هنوز تکه تکه جلوی چشم هایم است، آن شب زمستان که از خواب پریدم. شاید خواب بدی دیده بودم، یادم نیست. نور چراغ برق کوچه ، کم رمق از شیشه ی مات پنجره رد شده بود و اتاق را آنقدر که بتوان آدم ها را از سایه ها تشخیص داد واضح می کرد. بابا را دیدم که آن طرف، کنار کمد ایستاده و دارد کاپشن مشکی اش را می پوشد. می دانستم آن هفته شیفت شب کار است. هفته هایی که شیفت شب بود هیچ وقت نمی توانستم طاقت بیاورم که تا وقت رفتنش بیدار بمانم. آرزو داشتم برای یک شب هم که شده، قبل از آنکه برود بیدار باشم تا همان جلوی در که دارد بند کفشش را گره می زند بوسش کنم. یک آرزوی دیگر هم داشتم. این که یک روزی آنقدر بزرگ شوم که وقتی بابا می آید خانه به احترامش بلند شوم و او بیاید جلو با من دست بدهد، آن وقت مطمئن می شدم که دیگر مرد شده ام. همه تا روی صورتشان زیر لحاف گرم فرو رفته بود. مامان و زهرا و زهره. فقط من بیدار بودم. یواشکی از زیر لحاف می دیدم. بالای سرِ ما که رسید پاشنه های پاهایش رفت بالا و روی پنجه هایش شد. آرامِ آرام گذشت. یک نایلون سیاه هم دستش بود. جلوی در ایستاد، تا دکمه ی بالای کاپشنش را بست، یقه اش را هم کشید. دستگیره ی در را با احتیاط فشار داد و خیلی طولی نکشید تا سوز سرمایی که از بیرون می آمد تمام شود. بی صدا رفتم کنار پنجره. با ترس پشت سرم را نگاه کردم که مامان بیدار نشده باشد. صورتم را چسباندم به شیشه تا بیرون را ببینم. پیشانیم و نوک دماغم یخ کرد. نفسم بخار شد پیش چشم هایم و بابا تار شد. با آستینم پاک کردم. در ماشین را باز کرد و زود خودش را چپاند تو. خیلی استارت زد ولی روشن نشد. آمد بیرون. دست هایش را ها کرد و کاپوت را برداشت. کمی ور رفت. باز استارت زد. فایده نداشت. وقتی می خواست پیاده شود نایلون سیاه خورد به در ماشین و صدای برخورد آهن ها پیچید توی خلوت کوچه. حالا می فهمم که حتما همان قابلمه ی کوچک غذایش بود که مامان می گذاشت روی بخاری که تا لحظه ی آخر داغ بماند. وقت هایی که شب کار بود با ما شام نمی خورد، از غروب که می شد می خوابید. همیشه آخرین تصویری که از آن شبهای رفتن بابا در ذهن داشتم همان قابلمه ی روی بخاری بود. ولی آن شب بقیه اش را هم دیدم. تا آن جا که می توانستم. تا جایی که کوچه تمام می شد. شیشه را با آستینم پاک کردم. بابا پیاده رفت و من تا آخر کوچه ی دراز، وقتی که او به اندازه ی نوک انگشتم کوچک شده بود، هنوز نفس گرم سینه اش را می دیدم که توی هوا پخش می شود. او خیلی زود رفت و آخر حسرت ماند بر دلم که وقتی برمی گردد پیش پایش بلند شوم و او با من دست بدهد. 

+   چهارشنبه 22 آبان1387 / 11:3  / | 

این روزها

میان بود و نبود

جایی درست وسط نیستی

بر سطح این گوی شناور تب دار

به سرگرم شدن سرگرم می شوم

تکرار می کنم

                 تکرار می شوم

این همه را به اسم ِ

استحاله

           تغییر

                 جوانی

                          تولدی دیگر

به اسم زندگی

               بر خویش تحمیل می کنم...

 

 

 


ادامه مطلب
+   دوشنبه 20 آبان1387 / 13:47  / | 

این مطلب یک روزنوشت کاملن سیاسی ست!!!

 

 

صندلی خالی و نخ تسبیح و شلغم!

 

 

0 – مطالب زیر به هیچ وجه به هم مربوط نمی شوند. بی خودی دنبال نخ تسبیح و ... نگردید. اعداد برای زیبایی آورده شده اند و جنبه ی تزئینی دارند!

 

 

1 - می دانید، همیشه قرار نیست آن گونه که برنامه ریزی کرده ای پیش برود! حتا پیش بینی هایت هم درست از آب در نمی آیند! دوستانت هم اغلب نمی دانند چه بر سرت آمده یا بهتر بگویم اصلن به آن ها مربوط نمی شود که بدانند یا ندانند. وقتی تو ناراحتی و می توانی از پس مشکلاتت بر بیایی، لزومی ندارد که چهره ات را ناراحت نشان دهی. بهتر است بخندی و دیگران را هم بخندانی.

 

2 – من اصولن و ذاتن هنر را دوست دارم. بعضی هنرها را بیشتر. سینما و موسیقی را عمیق تر. موسیقی را درونن(!) دوست دارم و لذت می برم. کمی هم در آن سعی می کنم سخت سلیقه باشم. شاید هر موسیقی را گوش کنم اما از هر ملودی و سبکی خوشم نمی آید. خیلی ها را دوست دارم که یکی از آن ها رضا یزدانی ست. به کسی هم مربوط نیست که چرا او را می پسندم. دوستان نزدیک ام هم از شدت علاقه ام در مورد او می دانند. در تمام این شب هایی که او کنسرت دارد از خدا می خواستم که آن جا باشم. اما نشد. و نمی شود. به هزار و یک دلیل ناخواسته. دیشب تعدادی از دوستانم آن جا بودند و من اینجا. پشت همین عینک بی فریمم که گاهی تار می شد. فکر می کنم آن یک صندلی خالی حق من بود که خالی باشد!

 

3 – دیشب عجیب بود! با پدر و مادر و خواهرم رفته بودیم زیارت اهل قبور و بعد هم سری به حرم حضرت معصومه بزنیم و عصر جمعه ای داشته باشیم کنار هم. تا اینجایش مشکلی نبود؛ اما وقتی بیایی خانه و ببینی در دوساعتی که نبوده ای همه ی خانه به هم ریخته است و قافله را دزد زده ، کمی نگران می شوی! خسارت های مالی اش مهم نیست، مهم فشار روحی و نگرانی های آینده ای ست که در ذهن خواهرم – کوچک ترین فرد خانواده – شکل گرفت و هزار پرسش بی پاسخ که ذهن مرا هم مشغول کرد! که به راستی در مملکت ما دزد کیست؟

 

4 – تنوع خیلی گزینه ی خوبی ست برای ادامه ی زنده گی. دیشب برای ما تنوعی بود در سبک زنده گی کردنمان. نشستیم کنار بخاری و شلغم خوردیم و در مورد زنده گی و سلامتی صحبت کردیم. با گذشت شب بهتر دیدیم به جای غصه خوردن به مسائل دیگری بپردازیم و برای تنوع مثلن نارگیل بخوریم! لازم نیست برای تنوع زیاد سخت بگیریم. عوض کردن جای مبل ها و یا مدل مو و هزاران جزء کوچک زندگی می تواند روحیه بخش باشد. دوستی می گفت: در عشق هم باید تنوع ایجاد کرد! این یکی را نمی دانم.   

 

5 – احمدی نژاد به اوباما تبریک گفت!!! فکر می کنم نام این موجود در کتاب های تاریخ در بخش شگفت انگیزها ثبت شود!

 

6 – چند عکس از وقایع بالا در ادامه می بینید! (عکس های حرم را از شبستان امام خمینی که با معماری مدرن تری ساخته شده گرفته ام)

 

7 – سلام شیخ عیسا ابوزید!

 

8 – میلاد امام رضا (ع) مبارک.


 


 


 


 


 



 


و ...

+   شنبه 18 آبان1387 / 14:25  / مجتبا | 
نفتمان که بشود نان
برای باقی قضایا صنعت می خواهیم
میان صنایع صادراتی مان
جان بخشی به اشیا
سودآور است.
+   شنبه 11 آبان1387 / 10:26  / | 

به سهیل بیگدلی

 

باران در پاییزی ...

 

 

از انحنای برگ زرد پاییز

که می چکد باران

خاطره ای از چشم من فرو می افتد

در سراشیبی نمناک ِ سرخ  ِ گونه.

 

تن ام

در عصر جمعه های خیابان

در عصرهای دلگیر خیال

خش خش کنان

روی پیاده روهای خیس کشیده می شود ؛

دیگر از برم

تمام سنگفرش های نرسیده به تو را

تمام راه های بی مسیر دنیا را

تمام تاریخ را .

غبار گرفته ترین دفتر خاطره ام

مرا ورق بزن ...

شاید اشکی از خاک بروید

 

تصویر مضاعفم

در آلبومی که هر روز ورق می زنی

خاک می چکد از اشکت

    که غبار زمان بر قلبت نشانده

بیا ...

بیا قلب تکانی بکنیم

                          از روزگار رفته

                                          با باران

من به تمنای دستانت

می خواهم یک دست شوم

 

فراموش که نکرده ای!

پیر نشده ، تمام جوانی ام

       در همین بانو خلاصه می شود :

باران،

      که نیامده

                 جاری ست ...

 

+   سه شنبه 7 آبان1387 / 19:8  / مجتبا | 

به سفارش روزنامه ی جام جم – ضمیمه ی نسل سوم

 

دروغ و دربی!

 

 

قبل از خواندن این مطلب چند نکته را دقت داشته باشید :

1 – اصلا مهم نیست که شما طرفدار چه تیمی هستید یا نگارنده طرفدار چه تیمی ست! آنچه مشخص است هر دو طرف(هم شما و هم من) بالاخره طرفدار تیمی هستند!

2 – آنچه مشخص است اینکه ما همگی فوتبال را دوست داریم؛ حال چه این فوتبال و اجزای تشکیل دهنده اش کثیف باشند و چه تمیز!

3 – به هر حال فوتبال همین است که می بینید!

 

شاید کمی عجیب باشد و شاید هم اصلا عجیب نباشد اما "دربی" یا به قول بعضی ها "داربی" یا به قول بعضی ترها "شهرآورد" رابطه ای مستقیم با دروغ دارد! این نکته را هم می دانید که دروغ از بدترین نوع گناهان است؛ البته متاسفانه! نکته ای که این وسط جالب به نظر می رسد دو طرفه بودن این رابطه است. یعنی تا دروغ ها نباشند مسلما دربی ، دربی نمی شود و از آن طرف دربی ای دربی درست و حسابی ست که سرشار از دروغ ها و لاف های بی اساس باشد!

بگذارید دیگر حاشیه نروم و یک راست بروم سراغ اصل مطلب. این دروغ ها چندین مرحله دارد. مرحله ی اول این رابطه ی دوطرفه هفته ها قبل از دربی شروع می شود. فرض کنید تقریبا اوایل فصل هستیم و مشخص شده است که در فلان هفته موعد بازی ست. رئیس یکی از دو باشگاه دربی ساز با هفتاد روزنامه و چندین شبکه مصاحبه می کند که ما از همین الان کاملا آماده ی بازی با حریف سنتی خود هستیم؛ اما این ادعای دروغین با باخت های شروع فصل و باخت مقابل حریف برملا می شود! نکته ی جالب این است که رئیس محترم بعد از باخت، دروغ اوایل فصل را به توان می رساند و دروغی دیگر تحویل مردم می دهد: " من هیچ وقت چنین مصاحبه هایی نکرده ام . من همه را تکذیب می کنم و ...!!! "

از آن طرف، رئیس آن یکی تیم پایتخت می گوید: "بدلیل چند میلیارد(!) بدهی اصلا قادر به حضور در لیگ نیستیم چه برسد بازی در دربی!" اما فوتبال دوستان محترم هر روز از ارقام نجومی قرارداد بازیکنان، جشن ها و ولخرجی ها، افتتاح ساختمان های شیک و مجلل و ... شگفت زده می شوند! البته دروغ های نوع دیگر نیز در این مرحله وجود دارند که بیشتر به منظور فریب مردم صادر می شوند و هیچ ارزش قانونی دیگری نیز ندارند! مثل اردوهای درجه ی یک(!) در کمپ های درجه یک تر بین المللی(!) در بهترین نقاط آب و هوایی اروپا، استخدام روانشناس و جامعه شناس(!) و ...

مرحله ی دوم جذاب ترین مرحله ی دروغ پراکنی هاست که در یک هفته مانده به شروع مسابقه شروع می شود. مرحله ای سراسر هیجان با انواع و اقسام دروغ های شاخدار که هدفی جز سرکار گذاشتن مردم و مشغول کردن آن ها و افزایش تیراژ روزنامه ها ندارد. در مصاحبه ای، رئیس یکی از دو باشگاه چنان با اطمینان از زدن 6گل به حریف می گوید که خدایی نکرده انگار وحی بر ایشان نازل شده است! از آن طرف رئیس آن یکی باشگاه ِ علی الظاهر بدبخت و بی پول، ناگهان چند میلیاردی رو می کند(حال از کجا بماند!) و تمام چک های برگشتی و حتا نرسیده ی بازیکنان و عوامل را به راحتی پاس می کند! به علاوه ی وعده ی پاداش های چند میلیونی که بعضی از مردم همین سرزمین حتا خواب آن ها را نیز نمی توانند ببینند!

در ادامه ی همین ماجراها، مربی های هر دو تیم از شناخت کامل سیستم و نحوه ی بیان بازی طرفین حرف می زنند و وعده ی پیروزی پر گل را می دهند. غافل از آنکه در اغلب اوقات هر دوی آن ها دروغ گفته اند(تساوی های این چند ساله را یک مروری بکنید) و در اندک مواردی پیدا می شود که یکی از طرفین کمی راست گفته باشد!

می بینید؛ هنوز بازی شروع نشده است و این همه دروغ در بین مردم دهان به دهان می چرخد! عوامل انتقال دهنده ی این دروغ ها هم ناخواسته رسانه ها هستند. از همه ی این ها که بگذریم این دروغ ها سوای دروغ ها و لاف هاییست که طرفداران دو تیم نثار یکدیگر می کنند! البته در کنار همه ی این ها نباید از نقش شایعه پردازان دو تیم که معمولا استخدامی خود باشگاه ها هستند هم گذشت!

عجله نکنید! هنوز وارد مرحله ی سوم و شروع بازی نشده ایم! حالا باید سری به مسئولین محترم بزنیم که همیشه وعده ی بازی پرگل، جذاب، تماشاگر پسند و جوانمردانه را می دهند! اما خب، مستحضرید که غالبا همه ی گفته هایشان دروغ از آب در می آید. البته آن ها در راستای استحکام این وعده هایشان مهمانی ها و جشن های قبل از بازی هم برگزار می کنند که از قضا همان مهمانی ها محفل دروغ گویی و دروغ پردازی و دروغ نمایی دوستان می شوند. از لبخندهای دروغین، مصاحبه های دروغین و خیالی، وعده های دروغین، دست دادن ها و در آغوش گرفتن های دروغین بگیرید تا وعده ی بازی جوانمردانه و عدم وجود حساسیت در این بازی!

صبر کنید؛ هنوز هم بازی شروع نشده است! هنوز به دروغ پردازی های بازیکنان نرسیده ایم! در همین هین هم دروغ ها و شایعه های زیادی حول و حوش مبلغ تیم داوری، مبلغ تبلیغات و اسپانسر ها و ... می چرخد!

بازیکنان دو تیم، هر لحظه که به موعد بازی نزدیک تر می شوند، مثل یک درام هیجان انگیز و خیالی چنان شومن بازی در می آورند که روی دروغ های سیزده بدر را کم می کنند! از زدن 3 گل به تن هایی به تیم حریف بگیرید تا دیدن خواب گل که هر شب آن ها را هیجان زده از خواب می پراند! کری خوانی های جذاب اما مردم فریب و دروغین که صفحات زرد و رنگین روزنامه ها را پر می کنند تا نوید یک بازی هیجان انگیز اما چون طبلی توخالی پوچ را بدهند!

در مرحله ی سوم هم که دروغ ها کاملا مشخص و واضح است. فقط کافی ست یک بار استادیوم رفته باشید تا بازار سیاه بلیط ها – که مسئولین همیشه منکر آن ها هستند - ، قیمت های چند برابر اقلام خوراکی، فحش های بی ربط و دروغین خانوادگی و ... را مشاهده کنید. در طول بازی هم فحش های زیر لب و عصبیت های فروخفته بازیکنان، علی رغم ظاهر خندان و کمک های جوانمردانه، نفرتی عمیق اما ناخواسته در دل شما ایجاد می کند. ناراحتی از تعویض ها در عین اینکه ادعای دوستی و رفاقت با سرمربی از سر و روی بازیکن می بارد، خطاها و تکل های خشن در عین دوستی های خیالی قبل از بازی، برای تماشاگر بازی کردن که ادعایی بزرگ و اغلب دروغ است، برای پول بازی نکردن که این یکی از آن دروغ های شاخدار است که با عقب افتادن یکی از چک ها رونمایی می شود، به زمین انداختن ها و پنالتی گرفتن های دروغین و هزاران دوز و کلک فنی و غیر فنی دیگر حال آدم را دگرگون می کند.

در مرحله ی چهارم هم این داستان ادامه دارد. مرحله ی پس از بازی که همه ادعای بازی بهتر، جوانمردانگی بیشتر، خسارت های ناچیز و بی چیز، مصاحبه ها و رفاقت ها و عکس های دروغین و ... را ارائه می دهند.

فکر کنم حوصله ی شما هم سر رفته است؛ که اگر می خواستم ادامه ی ماجرا را هم بنویسم مثنوی هفتاد من می شد. یک بازی و این همه دروغ و دوز و کلک!

اگر حرف های مرا قبول ندارید، فقط یکبار برنامه ی 90 را کامل ببینید و قضاوت کنید که چگونه دروغ مثل آب خوردن در فوتبال ما – و نه فقط دربی ما – جاری ست و کک کسی هم نمی گزد!  

 


+   چهارشنبه 1 آبان1387 / 23:12  / مجتبا | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا پیشی
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی





 

 RSS