تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

مجموعه عکس های زیر تعدادی از عکس هایی ست که به تازگی از روستای تاریخی ابیانه گرفته ام ...

امیدوارم که شما هم مثل من با دیدن این تصاویر به یاد خاطره هایی بیافتید که مثل فیلمی مصور از ذهن عبور می کنند  و مرور می شوند و در قلب می مانند ...شرح و توضیح عکس ها هم بماند برای دلمان و دلتان ...

 




 


 بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب ...


ادامه مطلب
+   شنبه 27 مهر1387 / 12:13  / مجتبا | 
 

آن مرد در باران آمد.....

 

۲۱ مهرماه تولد سید محمد خاتمی مبارک باد....

+   یکشنبه 21 مهر1387 / 20:38  / | 
.

هر چند با تاخیر ولی

تولدت مبارک

و موفقیت گروه شما و کسب مقام دوم در مسابقات عمران دانشگاه های کشور را تبریک می گویم .

بهترین آرزوهای دنیا برای تو .

( از طرف همه ی دوست های تو در حلقه ی محترم باران : )

+   شنبه 20 مهر1387 / 13:10  / | 
.

غروب سرد زمستان پیرمرد آن گوشه ی امامزاده دعا می فروخت و پیرزن این گوشه ی امامزاده فال  چشم های مردم را می گرفت . گاهی سکه ای می افتاد توی کاسه یا پیش پایشان و صدای جرینگش می پیچید در صحن . سوز سرما بیشتر شد . حیاط امامزاده خلوت شد . یک لحظه نگاهشان افتاد به نگاه هم . دل پیرمرد لرزید . از همان فاصله ی دور پیر زن فال سیاهی چشم های او را خواند و سرش را انداخت پائین . خودش را مشغول شمردن سکه ها کرد ولی خیلی زود تمام شدند . پیر مرد بعد از این همه سال دیگر نمی خواست دلش گرفتار شود . پیرزن از سرما آستین های ژاکتش را تا سرانگشت هایش کشید و دست هایش را دور شانه ها پیچید . پیر مرد دیگر نتوانست . نگاهی به گنبد امامزاده کرد و زیر لب گفت "راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست" و بلند شد . جلوی پاهای او روی زانوهایش نشست . 

- هوا عجب سوزی داره ٬ مثل شیشه میبره .

 کت اش را درآورد و با تردید انداخت روی دوش او .

-دستت درد نکنه . سردتون نشه؟

صورتش سرخ شد . نه از سرما . از خجالت... بساط شان را جمع کردند و بلند شدند . قدم که میزدند میان حرف هاشان نگاه می کرد به او و حتم داشت زیر کت الان گرم گرم است . احساس مرد بودن داشت . مرد کسی بودن . مرد عشق بودن . مرد او بودن . و سرما را هیچ نمی فهمید . و بعدش یک بلیط اتوبوس، یک نیمکت خال و یک کاسه آش داغ داغ، برای دونفر . شب شد و زیر یک درخت تکیه دادند بنا کردند به شمردن ستاره ها ... فردا آفتاب که زد، دیگر دست هاشان در دست هم مرده بودند . و حالا یک قبر خالی پیدا نمی شد برای دونفر . 

همه ی داستان عشق شان همین بود . همین .

+   پنجشنبه 11 مهر1387 / 19:30  / | 

5 دقیقه قبل از آنکه ساعتش زنگ بزند از خواب بیدار شد . صورتش را از مسیر تابش آفتاب به کنار برد و چشمانش را بست . خوابش پریده بود . کلید ساعت را زد و کنار پنجره رفت ، دو مرد را دید که روی دیوار جدیدی نشسته اند و آجر روی آجر می گذارند . پنجره را با همان شتابی که باز کرده بود بست .

هر روز صبح کاری اش را با خواندن دیوار نوشت روبه روی در خانه آغاز می کرد و این کار چیزی ورای عادت شده بود . چسبیده بود به زندگی اش ، مثل جای بعضی زخم ها که باید بماند ...

" لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد ."

در خانه را باز می کرد ، خارج می شد و همانطور که بی اختیار به نوشته زل زده بود سامسونت اش را به دست راست می داد و با دست دیگر در را پشت سرش می بست . نفسش را حبس می کرد تا از کنار مخزن زباله ای که کنار خانه تعبیه شده بود می گذشت و با این حال حس می کرد تکه ای از بو را جدا کرده و با خود به اداره می برد .

تا جایی که می توانست از کوچه پس کوچه ها می گذشت و از ابتدا وارد خیابان نمی شد . اولین پیچ کوچه را که پیچید به دنبال نگاه دختری ، متوجه رد قرمز رنگی بر یقه ی پیرهن سفید با راه های آبی رنگش شد . کمی مکث کرد ، رد قرمزی که ناشیانه بر یقه اش افتاده بود شبیه رنگ رژلب دختر بود . به راهش ادامه داد . کم کم مسیرش را از کوچه ها به سمت خیابان تغییر داد . از نگاه ها خوشش آمد . اغلب اول به یقه اش نگاه می کردند و بعد به چهره اش خیره می شدند . سعی کرد نگاه ها را بخواند .

خوب بود اگر فکر می کردند که کسی که این رنگ را به لب هایش مالیده بوده موهای صاف و بلوندی هم داشته باشد . شاید گریه کرده ، بغلش کرده بود و لب هایش بی اختیار به گوشه ی یقه اش کشیده شده ...یا شاید موهایی تاب دار مشکی به رنگ ... به رنگ اسپریی که با آن روی دیوار نوشته بودند "لعنت بر پدر و مادر کسی که ... "

...از اداره بازگشت . داخل خانه شد . پیرهنش را درآورد و مثل همیشه پرت کرد روی کاناپه ، آستین لباس افتاد روی تکه پیتزای باقی مانده از شب پیش و رد قرمز رنگی بر آستین نشست . ایستاد و کمی پیراهن را نگاه کرد .

انگشتش را روی سس ها کشید و روی میز چوبی نوشت " لعنت بر ... " . کف دستش را روی میز کشید و نوشته را به هم ریخت . سس و گرد و خاک روی میز با هم مخلوط شد . جعبه ی پیتزا را داخل سطل کوچک کنار میز فرو کرد . به اتاق رفت . پنجره را گشود . جز ردیف های منظم آجر چیزی ندید ...

+   جمعه 5 مهر1387 / 16:15  / | 

صدای ایران متولد شد...

استاد شجریان
 
 

دست نفست ستاره ها را چیده ست                                     شب با دف ماه تا سحر رقصیده است

همچون سحر از عطر اذان سرشاری                                       انگار   لب   تو  را خدا   بوسیده است

 

و صدای ایران متولد شد...

برای من از تو سخن گفتن چه سخت و چه سهل است.سخت از جایی که نمی توانم شکوه صدای تو وعظمت جایگاه تو در کهکشان موسیقی را وصف کنم و سهل است زیرا سال هاست که با نوای ملکوتی تو سر کرده ام.

"محمد رضا شجریان" نامی آشنا و جاودانه که هیچ گاه از اذهان ایرانیان پاک نخواهد شد.او که سال هاست نوایش در تن و جانمان پیچیده است.اویی که عمریست غم و شادیمان را با طنین آواز او همراه کرده ایم.او که نگاهدار میراث موسیقی اصیل ما در این دوران است.دوران فراموشی فرهنگ و تمدن ایرانی.دورانی که هر فرد بی صلاحیتی به خودش اجازه می دهد اسطوره ها و قهرمانان بی بدیل این مرز و بوم کهن را به تاریانه نقد مغرضانه بگیرد.آنانی که برای سرپوش نهادن به ضعف های خود دیگران را میکوبند.آنانی که توان رقابت ندارند.آنانی که منافع شخصی را به منافع ملی ارجح میدانند.آنانی که نمی دانند اگر مفاخر ملی را از بین ببرند دیگر می خواهند به چه افتخار کنند؟

همین "استاد آواز ایران" با سال ها مشقت در میان بزرگانی چون شهیدی،خوانساری،ایرج،گلپا و استاد غلام حسین بنان خود را مطرح میکند و به اعتقاد بعضی از همه آنان پیشی میگیرد.

آقایان خودتان را خسته نکنید "سیاوش شجریان"جاودانه است شما را توان مقابله با جاودانه ها نیست...

 


ادامه مطلب
+   دوشنبه 1 مهر1387 / 18:25  / | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیست)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی





 

 RSS