تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

 

 

هر وقت که نام علی بر زبان می رانم یا یاد او بر دلم می افتد، به خود می لرزم، اشک از چشمانم فرو می چکد، آتش دردناک و لذت بخشی وجودم را فرا می گیرد، در او محو می شوم، عاشقانه با او راز و نیاز می کنم، و روحم آشفته وار علی علی می گوید ...آخر چگونه می توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق نشد؟ چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولی کمال متعالی علی را ندیده گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش خداست.عجب دارم اگر کسانی قلب داشته باشند و زیبایی و عشق و انسانیت در آن ها اثر کند، ولی در مقابل آن همه لطف و کمال و عشق و انسانیت علی شیفته نگردند ...مگر ممکن است این همه لطف و عشق را فقط پدیده ای مادی دانست؟ آن احساس مرموز قلبی را که در وجود انسان ها موج می زند، چگونه می توان با فرمول های خشک و بی روح مادی توجیح کرد؟ روح علی در قالب ماده نمی گنجد و آن همه عشق و کمال نمی تواند از ماده ی سرد و بی جان بتراود.هر که را دیده ام، علی را دوست می دارد و در مقابل عظمت و انسانیت او تعظیم می کند.چرا این قدر علی علی می گوییم و دنبال او می رویم؟ چرا این قدر شیفته ی علی هستیم؟ چرا اینقدر در عشق او می سوزیم؟ چرا همه ی ما می خواهیم مثل علی باشیم، دوست داریم که در عشق و کمال به درجه ی او برسیم، خوش داریم در شجاعت، در صبر، در علم و تقوا، در سخن وری، در همه ی فضائل اخلاقی مثل او باشیم؛ ولی می دانیم که حد علی مافوق طاقت بشری است و برای ما به هیچ وجه میسر نیست که به حد علی برسیم. لذا علی تبلور آرزوهای انسان هاست که لااقل به صورت آرزو، عطش درونی و قلبی ما را تسکین می بخشد.

ما هزار گناه می کنیم و از کمال بی نهایت به دوریم؛ ولی هنگامی که تموج روح ما بر شهوات و خواسته های مادی مسلط می گردد، یک باره به سراغ علی می رویم و تمامی احساسات قلبی و آرزوهای برآورده نشده ی خود را در او مجسم می کنیم و با ذکر علی علی عشق خود را به کمال و حق، و خواسته ی خود را برای مبارزه با جهل و فساد بیان می کنیم.

علی مظهر کمال و فداکاری و عشق و تمام ارزش های عالی انسان است و با ذکر نام او به خدا نزدیک می شویم...

 

                                                                                                                                             دکتر مصطفا چمران    

از کتاب "زیباترین سروده ی هستی" 

 

 

+   شنبه 30 شهریور1387 / 0:18  / مجتبا | 
.

می بینی باز بوی ماه مهر آمد . کیف و کتاب هایت را خریده ای؟ مداد و تراش و پاک کن ؟ قمقمه ،لیوان تاشو که می آید بیرون و دوباره برمی گردد تو ، صابون کاغذی . لباس های مدرسه ایت را اتو زده اند؟ می فهمی که مامان مهربان تر شده و بابا محکم تر دست می کشد روی سرت ؟ سرت را بیار بالا ببینمت . پس چرا گریه می کنی؟ همه ی صورتت که شوره زد . بغض نکن . بگو . از حالا یاد بگیر حرف را توی دلت نگه نداری، بزنی . این دل مگر چقدر تحمل دارد؟ دستت را مشت کن . ببین . همین قدر است . به اندازه ی یک مشت حرف نگفته . بگو . اگر بماند، همیشه که بغض نمی شود، همیشه که اشک نمی شود . حالا که تو حرف نمی زنی من برات حرف دارم . گوش می کنی؟ رفتی مدرسه معلم گفت مرد گریه نمی کند، به حرفش گوش ندی ها . مرد اگر گریه نکند مرد نمی شود. رفتی مدرسه معلم گفت صد بار بنویس " بابا نان آورد " تو آخریش را بنویس "بابا دیگر نان نیاورد" بگذار برای وقتی که شاید تو مجبور شوی نان بیاوری . رفتی مدرسه سرمشقت را غلط نوشتی هیچ نترس ، پاک کن را محکم در مشتت نگه دار که گم نشود . مدرسه بهترین جای دنیاست . کارتون دوست داری؟ بچه های مدرسه ی والت را می بینی؟ فرانچی و انریکو و آقای پربونی؟ دوستشان داری؟ خوب مدرسه همین است دیگر . بهترین کلاسش هم کلاس اول است . یک چیزی برایت تعریف کنم؟ روز اول که می خواستم بروم مدرسه دیروزش مامان من را برد با روشور و کیسه افتاد به جانم هر چه زور داشت انداخت توی دستش و آب داغ داغ را خالی کرد روی سرم . بعد بابا بردم سلمانی نشاند روی تخته ی بالای صندلی گفت "مدرسه ای بزنید" و مرد ماشین شماره ی یک را انداخت زیر موهایم . دستت را بیار بالا . ببین .شد عین کف دست تو . فرداش بچه ای که یک سال زودتر می رفت مدرسه و صورتش حسابی گل انداخته و کله اش کچل بود تا رفت توی کلاس اول همه ی بچه ها زدند زیر خنده . خودش هم بعدا خندید . هان . حالا دیدی گریه ات بند آمد خندیدی . خوب حالا توی خیابان نمان بدو برو سر کلاس اول .

این ها را گفتم و پسر بچه شیلنگ انداخت از پیش نگاهم دور شد رفت توی مدرسه . ماشین های پشت سری شروع کردند به بوق زدن . چراغ سبز شده بود . این پارچه ی کلاس اولی به مدرسه خوش آمدیِ بالای سردر مدرسه های مهر آدم را به کجاها که نمی برد . وقتی کلاس اولی روز اول هنوز خواندن نمی داند پس حتما برای ما نصب می کنند که برویم توی خیال .

+   چهارشنبه 27 شهریور1387 / 23:26  / | 

 

نگاهی دردآور به سریال های ماه رمضان!

 

یک دنیا تعجب، یک دنیا فریب!!!

 

 

 

آدم می ماند از این همه تبحر! از این همه خلاقیت! از این همه دقت! چه توجهی به شعور(!) مخاطب شده است این ماه رمضانی! اصلن فکر کنم الطاف خداوند در این ایام پر برکت شامل حال سریال های ماه رمضان هم شده است. چرا که هر پلان و هر سکانس از آن ها عبادتی ست به جانب حق!

یک موقع فکر نکنید این جملات را از سر شوخی و فکاهی می گویم، نه، کاملن جدی و در صحت عقل و چشم و گوش و دیگر اندام ها عرض می کنم. اصلن مگر از این بهتر هم می شود!

 

استاد سری دوز سریال های تلویزیونی فقط به فاصله ی چند ماه دوباره سریالی – در حد تیم ملی – با حدود 1200 دقیقه روی آنتن فرستاده است در حالی که کارنابلدی مثل تقوایی هر 10 سالی 90 دقیقه ی ناقابل می تواند بسازد! استاد سیروس مقدم، دستیار سابق داوود میرباقری، این بار با سوژه ای نو (!)، دکوپاژهای نوآر، فیلم نامه ای دقیق(بدون حتا یک مو لای درز آن!) و نماها و بازی های متحیر کننده به میهمانی اجباری خانه های ما آمده است. (از من نشنیده بگیرید اما بزرگانی چون اسکورسیزی، لینچ، برادران کوئن، وودی آلن و ... با ارسال نمابری به رسانه ی ملی خواستار اجازه ی تدریس قاب بندی ها و نماهای عجیب و غریب و حرکات دوربین روی دست سریال "روز حسرت" در آموزشکده ها و ورک شاپ هایشان شده اند! مسئولین سازمان هم برای تکمیل تدریس آن ها یک نسخه DVD کامل از سریال های اغما و پیامک از دیار باقی استاد را نیز برایشان فرستاده اند!) از نکات بارز فیلم نامه پرداختن به موضوع بکر دو همسری - برای عدم ترویج در جامعه! - و نیز خاکستری بودن شخصیت ها در طول سریال است. البته به قول یکی از دوستان منتقد ِ(!) سایت سینمای ما، طراحی صحنه و لباس این مجموعه چون شبیه چیزی ست که ما اطرافمان می بینیم از نکات شاخص و مهم این سریال است!!!

در رنکینگ کارگردانان دنیا، استاد سیروس مقدم، به دلیل سرعت بالای فیلمبرداری مفید(18 دقیقه در 1 روز !) و نیز ساخت سه سریال با مجموع 3000 دقیقه در یک سال رتبه ی دوم را، بعد از کارگردان کره ای سریال جواهری در قصر، در اختیار دارد!

فرامرز قریبیان(که شایعه ی به خاطر پول بازی کردنش در این سریال تکذیب شده است) از مصروف واقع شدنش در این سریال ابراز رضایت کرد و گفت: بدلیل گریم فوق العاده ی خانم رایگان و بازی محشر پوریا پورسرخ تحت تاثیر بوده و اینگونه درخشیده است!

 

در شبکه ی دو، با دیالوگ های به روز و امروزی آقای محلوجیان، دوز ادب و احترام و ادبیات و محمود دولت آبادی شدنمان بالا رفته است! شخصیت پردازی فوق العاده، عدم کلیشه پردازی، عدم کش دادن قصه ای دو خطی و .. بر قوت سریال افزوده است! "مثل هیچ کس" واقعن مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست!

 

خب، حالا به موقع رسیدیم سر "بزنگاه". سریالی که به عقیده ی بزرگانی چون هوشنگ کاووسی، بهرام بیضایی، علی معلم و امیر نادری بهترین کار رضا عطاران تا به این لحظه است! فیلم نامه و داستان فوق العاده ی بدون زیاده گویی و اتلاف وقت، عدم تکرار شوخی ها و تکراری بودن آن ها، طنز ظریف اجتماعی، لایه های پنهان فیلم نامه ای که تا کنون از چشم مخاطب دور مانده و قرار است در قسمت آخر رو شود، گفتن حرف ها و اندیشه ای نو در پس لایه های زیرین متن، شوخی های نو و دست اول، شخصیت پردازی فوق العاده، روند داستانی متناسب، کارکردهای تصویری و صوتی بالا، نگاه جامع و ریز بینانه به طبقه ی متوسط جامعه، بازی های کلامی و دیالوگ های پینگ پنگی به جا، کمدی تصویر، کمدی موقعیت، استفاده از اعتیاد به عنوان عاملی برای پیش برد داستان، انتخاب سروش صحت(کارگردان مجموعه ی بی نظیر چارخونه!) برای فیلم نامه، بازی فوق العاده ی عطاران در نقش معتاد که هر بیننده ی آگاهی(!) را به یاد بهروز وثوقی در گوزن ها می اندازد، دست بالا گرفتن شعور مخاطب، توجه به عنصر خانواده، تصویری کمیک از خانواده ی ایرانی عزادار(!) و ... از نکات بارز این سریال است! تنها اشکال کار در تیتراژ اول آن و نیز عدم خواندن محسن نامجو در پایان آن است! البته همان منتقد محترم همان سایت سینمایی از این کار به عنوان کمدی واقعی نام برده که احتمالن منظورش این است که بقیه ی سریال های کمدی تخیلی هستند! البته ایشان در هر قسمت کلی(!) سوژه برای خندیدن پیدا می کنند و از ته دل می خندند که خوش به حالشان! لااقل با صورتی خندان – نه مضحک ! – به نقد(!)نویسی می پردازند!

 

و اما آخرین سریال شادی آور(!) که برای جلوگیری از تهوع بیننده ها پس از پرخوری های شبانه ی بعد از افطار ساخته شده است سرشار از نوآوری، هم در داستان، هم در بازی ها، هم در جواد رضویان و هم در کارگردانی ست! تعجب نگارنده از بازی فوق العاده ی آقای طنابنده در این سریال است که بعد از گرفتن جایزه در آن بالا(!) به کلی متحول شده است! احسنت جناب آقای طنابنده! احسنت به شخصیت پردازی و فیلم نامه ی جهانی سریال "مامور بدرقه"!

 

سوال: کسی نمی داند ناصر تقوایی، بهرام بیضایی، بهمن فرمان آرا، امیر نادری، داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، مسعود کیمیایی، مهران مدیری و ... کدام سریال را ترجیح می دهند؟لطفن اگر می دانید به ما هم بگویید!

 

تشکر: از همه ی مسئولین و برنامه ریزان سیما کمال تشکر را دارم که به هضم غذاهایمان کمک شایانی می کنند!

 

نکته ی علمی: انسان در مواقعی که عصبی می شود، غذایش سریع تر هضم می شود!

 

تشکر ویژه: از برنامه های فوتبال برتر و 90 تشکر ویژه دارم!   

 

+   شنبه 23 شهریور1387 / 17:1  / مجتبا | 

آن چه به یادگار

مانده

تسبیح خاطرات تو

و تصویری مبهم

از آخرین نگاه توست

وقتی فاتحانه

پل میان دل هامان را

نابود می کردی

هر دانه

که از میان انگشتانم

می لغزد

پلکی نمناک

بدرقه اش می کنم

و خاطره ای را

به بایگانی قلبم وصله

بیا

بیا و ببین

به کوه خورده ام

جز پژواک خویش

صدایی برایم نمانده

بیا و ببین

کمتر از صد دانه

تا سقوط فاصله دارم

ماه من

مگر روزه سکوت گرفته ای؟

بید سکوتت

نخ این تسبیح را

حریصانه می جود

لحظه ای سرت را

بالا بگیر

در آینه چشمانم بنگر

تا ببینی

بلال حبشی

در چشمان تو خانه دارد

اما

بانگ اذانش

از التماس چشمان من

به گوش می رسد

روزه ات را افطار کن

 

 

 

 

+   شنبه 23 شهریور1387 / 12:14  / | 

آینه در برابر آینه به توان ابدیت

 

اما فکر من و تو بالاتر از مرز یک نگاه نمی رود

 

چنگ می زنی؟نوازش کن روح عریانم را

 

تکیه گاه  باش برای دل غریب و درد آلودم

 

فردا برای عشق دیر است  وبرای تر کردن گلوی تشنه ی احساس

 

فراتر از مرز وجودت ببین نگاره های رقصان اشک را

 

فراموش نکن رنج همیشگی آدم را

 

+   پنجشنبه 21 شهریور1387 / 4:23  / | 
.

کاغذ شعرم را گم کرده ام

جان من

قدم که برمی داری مواظب باش

بین کلماتش

پرنده ای خوابیده بود .

+   دوشنبه 18 شهریور1387 / 19:48  / | 

در راستای فرمایشات رئیس جمهور محترم مبنی بر ایجاد فضاهای شادی آور  و زدودن روح افسرده ناشی از بار تورم و مشکلات عدیده ی مملکت که البته همگی کار اجانب و دشمنان بی شمار و بلکه هم ناشمار ایران اسلامی ست، ما هم بر این شدیم تا در این فضای مجازی و اجاره ای دست به دست خودمان یا دیگران بکوبیم و بعد با لرزش سینه ها و قر و قمیش کمر که نه فنرهای آماده امان به اهداف دولت محترم جامه عمل بپوشانیم! البته جامه عمل این روزها زیاد هم گران نیست و در دسترس اطفال هم هست! در چپرای همین راستا از چنی تند از دوستان و رفقای طناز شاعر کمک که نه دق و دلی گرفتیم تا بر بی نمکی کار بیافزاییم . البته دوستان از ترس شهرت و نام و نشان و امضا نخواستند که نامی ازشان برده شود! انشاءا... که غم شما باعث شادی آن رئیس و این دولت شود!

برای شروع دست ها را با روغن"خر کج"چرب کنید و با شروع اخبارهای تلویزیون(مخصوصن 20:30) و یا مطالعه ی روزنامه های کیهان و ایران و رسالت آن ها را محکم به صورتتان سیلی کنید تا همیشه سرخ و شاداب و بشاش باشید! (لطفن بشاش را درست تلفظ کنید !)

 

حتمن طرح تنظیم خانواده (شاید هم تکریم خانواده ، تقسیم خانواده ، تنفیذ خانواده ، تخمین خانواده ، تندیس خانواده ، تحریم خانواده و شایدهای دیگر) را شنیده اید. این طرح هم در راستای پخش و گسترش شادی از یک مرد به چند زن و در نتیجه شادمانی چندین خانواده تنظیم شده است! البته طرح دو شرطی نیست که اگر بود دیگر حرف نداشت. یعنی یک زن می توانست چند مرد را به طور رسمی و شرعی(!) خوشحال کند! حالا هی بگویید دولت به فکر ما جوان ها نیست! ببروید زن بگیرید و شاد باشید که دنیا به کامتان است...به قول دوستی:

 

خوشا چشمی که در دام تو باشه                   اسیر چشم بادام تو باشه

    شناسنامه ش زمانی کامله که                       تو برگ دومش نام تو باشه!

 

  

در خبرهایsms  ی داشتیم که بنده ی خدایی گفته که از این بعد برق ها نمی رود، فقط گاهی اوقات می آید! :

 

      یک کله خر این حدیث می فرماید:                    صد شکر که ماده گاوتان می زاید

چون برق از این به بعد، جای رفتن                  گه گاه، به دیدن شما می آید!

  

و باز در همین راستا در کنفرانس خبری الهام (آقای الهام!) ایشان در جواب این که آیا این بود دستمریزاد آن همه رای و حمایت، ایشان با لبخندی از روی آرامش که احیانن برای تحویل دادن فرم های اقتصادی خانوار و نیز به فکر تجدید فراش افتادن و هوو آوردن بر سر یکی از معجزات هزاره ی سوم بوده با انگشت اشاره بینی خود را به دو دهک چپ و راست تقسیم کردند که یعنی: هیس!  

 

    گفتیم: چرا کشورمان، خاموشیست؟              از هر طرفی، به هر کران، خاموشیست؟

این است جواب آن همه رای و نظر؟                 گفتند: جواب ابلهان خاموشیست!

 

در راستای باز کردن حلقه ی بسته ی مدیران در دولت نهم، شاعر می فرماید:

 

 آن کس که بداند و بداند که بداند                          باید برود غاز به کنجی بچراند

                   آن کس که بداند و نداند که بداند                         بهتر که رود خویش به گوری بتپاند

       آن کس که نداند و بداند که نداند                          با پارتی و پولش خرک خویش براند

    آن کس که نداند و نداند که نداند                          بر پست ریاست ابدالدهر بماند !

 

از آن جا که موفقیت های دولت مهرورز ما فقط در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و ... خلاصه نمی شود، در ورزش هم – به خصوص المپیک پکن – کارنامه ی پر باری داشتیم که بعد از سه سال این گونه می درخشد!

 

   نه تیمی مطمئن روی چمن رفت                          نه دست پهلوانی سوی فن رفت

   تمام آبروی ورزشی مان                                      چه زیبا در المپیک پکن رفت!

 

در یادداشت های شخصی ام نوشته ام که در روز 3 تیر 83 و هفته ی بعد از آن بنده بدون عینک در انظار حاضر می شده ام. همین!

 

به او گفتم که تصویر تو ماه است                           به من خندید ، یعنی روبراه است

     ولی وقتی که عینک را زدم، آخ                               یقین کردم که حرفم اشتباه است!

 

و در پایان مجلس شادی آور و برای حسن ختام، همان روزها بود که عاشق شدم!

 

تا چشم تو پشت عینک دودی رفت                       عشقم ز دل آمد ، به نابودی رفت

 آن زلف پریشان و سیاهت، ای دوست                   در وادی رنگ موی و بیگودی رفت!

 


+   دوشنبه 18 شهریور1387 / 15:15  / مجتبا | 

به همین مناسبت فردا مطلبی در این مورد در ادامه ی این مطلب نصب خواهد شد . لطفا آشغال نریزید .

-----------------------------------------------

اولین بار

 اولین بار ، آخر شب انتهای راهروی زیرزمین خوابگاه دانشگاه کاشان دیدمت . نزدیک دستشویی ها . تو داشتی می آمدی و من کارم تمام شده بود داشتم می رفتم . زیر لب زمزمه می کردی ، شاید یک ترانه . تو زیرپیرهنی سفید رکابی و من زیرپیرهنی سفید آستین دار با شلوار های راحتی گشاد . اگر حواسم برود پیش طرف مقابلم اول به چشم هایش نگاه می کنم . حرف زدن با چشم ها را دوست دارم . اما توی عینکت چراغ های زرد سقف ، ردیف شده بود . انگار ریسه بسته بودند .  از کنارت که می گذشتم پیش خودم گفتم " اینو نگا ، همه یه جوری درگیرن ، مثل یه شخصیت کارتونی بچه گیامه " . چند قدم که رفتم سرم برگشت و راه رفتنت را نگاه کردم تا دم اتاقم  . نمی دانم چرا . من از کنار همه خیلی بی تفاوت می گذرم و چهره ها را نمی بینم . همه خواب بودند . همین که  پتو را می کشیدم صدای شِلخ شِلخ دمپایی هایت پیچید توی گوشم تا تمام شد . یک بار دیگر آخر شب همانجا دیدمت . مثل یک فیلم که روی تصویر می کشی عقب و باز . باز همان نگاه و همان احساس . احساسی که نه خوب بود و نه بد به پسری که هیچ نمی شناختمش و علاقه ای هم برایش نداشتم .

...

شد ترم دو . چند وقتی بود بهنام هر روز ساعتی گم بود . پرسیدم . گفت " می ره پیش یکی که بارشه از سینما و موسیقی و کتاب و این چیزها حرف می زنند" . گفت " تو این زیرزمین اینجور آدمی هم بوده و ما نمی دونستیم" . در آن زیرزمین همه جور آدمی بود . یک برش خوب که جان می داد برای کار روان شناس ها و جامعه شناس ها و آزمایشگاه های ژنتیک . ما هم بودیم . تا این که یک شب بهنام امد اتاق دستم را کشید ببرد ایوان آشپزخانه ی طبقه ی بالای بالا تا با او آشنایم کند . آن ایوان محل کشیدن همه چیز بود . همه می دانستند غیر از نگهبان ها . شب ها بعضی وقت ها می شد تنها می رفتم آن جا . پیپ می کشیدم با توتون کاپتان بلاک طلایی . طلایی از همه سنگین تر است و من خیلی منطقی با سنگین شروع کردم . اول به نیت هفته ای یک بار ولی به هفته نرسیده شد روزی ده دوازده نوبت . به قول یکی " برای ترک عادتهای بد انگیزه های خوب لازمه " که من نداشتم . وارد ایوان که شدم صورتت را توی باریکه ی نوری که از لای در می آمد شناختم . نشستیم شروع کردیم به معرفی خودمان . به من که رسید گفتم بچه ی تهرانم ،بهنام زد زیر خنده و آتش کشیدم به بار توتون ، دود غلیظ را کشیدم تو .

- البته هجده سال قم زندگی کردم

و سه تایی تا آخر شب خندیدیم .

تو ، سهیل ، بهنام ، محمد ش ، من

 شدیم چندتا رفیق . رفیق با دوست توفیر داره . یکی داشته باشی برای همه عمرت بسه ، بیشتر که شد هر کدوم یه دنیاست . بین ما رفقا حکم شد دل . شاید یه وقتایی دستمون خالی شد ولی بالاخره کم نیاوردیم . چه روزهایی با درس، انجمن، آزادراه، حلقه، خندیدیم، رفتیم و اومدیم . چه شبهایی با پرسه زدن، هم آواز شدن، درد دل گفتن و شنیدن، گریه کردن گریه کردن گریه کردن گذشت ... گذشت 

حالا

حالا دیگر خیلی چیزها تغییر کرده . حالا دیگر تو فکرهایت عوض شده ، من فکرهایم عوض شده . حالا دیگر قدر رفیق را بیشتر می دانیم . حالا دیگر به چشم هم که خیره شویم حرف دلش را خوب می فهمیم . حالا دیگر من پیپ نمی کشم ، به جایش روزی ده دوازده نوبت بغضم می گیرد . حالا دیگر تنها دلخوشی مان حرف های شبانه است . حالا دیگر یکسال بزرگ تر شدی . حالا هنوز صدای شِلخ شِلخ دمپایی هایت از وسط فلبم می آید که می روی و می آیی . حالا تولدت مبارک مجتبا .

+   یکشنبه 17 شهریور1387 / 18:19  / | 






+   پنجشنبه 14 شهریور1387 / 21:4  / مجتبا | 
از اول ، حتی قبل از آنکه اولین نخ سیگار را بکشم بوی سیگار می دادم . ولی ترنج این را باور نمی کند . صورتش را پس می کشد و می گوید بوی سیگار می دهی . من هم اصراری نمی کنم .

اینکه تازگی ها این بهانه را می آورد تقصیر من یا سیگارم نیست . چیزی درونش افتاده که درست نمی دانم چیست . من ترنجی را که بگوید بوی سیگار می دهی نمی شناسم .

سعی می کنم بیشتر فاصله بگیرم . رابطه مان می شود در حد احوالپرسی و بعد من زنگ می زنم که در همین حد هم نباشد و می گوید با کسی آشنا شده . خوشحال می شوم که سرش گرم است .

اینجا اغلب باران می بارد . هوا شرجی است و دم دارد . من متصاعد نمی شوم . سگ ها با دیدنم نه پارس می کنند و نه دم تکان می دهند . گربه ها از من نمی ترسند و بی تفارت با فاصله ی کمی از من عبور می کنند . بارها دیده ام که کودکان ابتدا مدتی در چشمانم خیره می شوند و بعد به جای دیگری نگاه می کنند . نه خنده ای ، نه گریه ای ، نه اخمی ... هر روز اینها را که می بینیم مطمئن می شوم که من متصاعد نمی شوم .

یاد ترنج می افتم . مردش هر که هست حتما بو می دهد . ولی ترنج حداقل تا ۳ هفته ی اول چیزی نمی فهمد .

من در بانک کار می کنم .  ساعت کاری ام از ۷ صبح تا ۵/۲ بعداز ظهر است .میز کارم نزدیک ترین میز به آبدارخانه است و فکر می کنم این بزرگترین شانس زندگی ام تا به امروز باشد .

به طرز احمقانه ای با دختری آشنا شده ام . نامش رهاست . یک آدم جدید است . آدم جدید قصه دارد . راز دارد . وقتی sms می زنیم سرخوشی ام شبیه وقتی است که داستان کوتاه می خوانم .

ساعت ۵/۸ که برای صبحانه به آبدارخانه می روم . اغلب وقتی دومین لقمه ی نان و پنیر را در دهانم می گذارم برای رها sms می زنم . حدود ۱۲ هم sms دیگری می زنم . ۵/۲ به خانه می روم . ناهار می خورم . قبلا هنگام خواب بعداز ظهر هم برای رها sms می دادم که مدتی است این وعده را حذف کرده ام . رها می رود تا شب ، هنگام خواب .

تقریبا هفته ای یک بار با هم تلفنی حرف می زنیم . مدام می خندد و چیزهایی می بافد . مثلا روزی گفت تو ۳ حالت داری . یا سر کاری ، یا استراحت می کنی ، یا سیگار می کشی . گفتم تو چی ؟ گفت آدم خودش را که نمی داند ولی یکی از دوستانش هم ۳ حالت دارد یا با پسری دوست است ، یا حوصله اش سر رفته ، یا چیز جدیدی خریده است و دوست دیگری دارد که یا سرش درد می کند یا نمی کند .

آدم به کسی احتیاج دارد که مزخرف بگوید . همین که یک لحظه به مزخرفاتش فکر کنی و عقیده و فکر و عقل و شخصیت و باورت در همین یک لحظه درگیر شود خوب است . به نظرم ما به درگیری و شک احتیاج داریم .

عکس رها را دیده ام . به عکس خیره می شوم . سرش را کمی کج کرده و احتمالا دارد به این فکر می کند که موهایش را از صورتش کنار بزند ولی می ترسد تا دستش را سمت صورتش ببرد عکاس دکمه را فشار دهد . این است که با لبخندی ، صبورانه موی روی صورتش را تحمل می کند .

حس می کنم از آن دسته آدم هایی است که عکسشان شبیه خودشان نیست .از بس به رها گفته ام درس بخوان خودم تصمیم گرفته ام که برای ارشد بخوانم .می گوید خدا را چه دیدی ؟ شاید یک دانشگاه قبول شدیم و تو یک دل نه صد دل عاشق من شدی و آمدی خواستگاری من و بعد سر مهریه دعوامان شد و عروسی به هم خورد . گفته بودم که مزخرف زیاد می گوید !

امروز وضع خط ها خراب است . sms ها نمی رسد . کلافه ام . شب هنگام خواب کمبود رها را در کنارم به شدت احساس می کنم . به خودم می گویم : " عادت کرده ای . " باید رهایش کرد . اگر بماند یا دوست داشتنی می شود که مکافات دارد . یا کم کم از نظر می افتد که آنوقت هم کندنش مکافات است .با این حال باز هم ادامه می دهم . با صدایش سیگار می چسبد . شیرینی ملایمی دارد . مثل وقتی به قهوه شیر اضافه کنی نه شکر !

ترنج e-mail زده . می گوید تنهاست و دلش گرفته . احتمالا منظورش این است که حاضر است بوی سیگارم را تحمل کند .

ترنج به رها اضافه می شود . برای رها کمتر sms می زنم . ترنج مدام زنگ می زند . کلافه می شوم . از بانک که بر می گردم به رها می گویم که دیگر کافیست . می گوید که او هم مدتی است که می خواهد همین را بگوید و فکر می کند که کافی است . دروغ می گوید . او به این چیز ها اصلا فکر نمی کند . دختر مغرور و با هوشی است . شماره اش را از گوشی پاک می کنم تا مطمئن باشم که دیگر نیست .

ترنج زنگ می زند و می گوید فرق کرده ای . بهانه هایش عصبی ام می کند . می گویم وقت او را ندارم . با دختری آشنا شده ام که نامش رهاست . ترنج هم دیگر زنگ نمی زند .از سید سیگار و روزنامه می خرم . نام کتابی را که رها اصرار داشت بخوانم به خاطر نمی آورم . روی نیمکت کنار پیاده رو می نشینم . سگ سیاهی آن طرف خیابان جلوی در خانه ای نشسته . کمی نگاهم می کند و بعد سرش را روی دستانش می گذارد تا بخوابد .سیگارم تلخ است . هوس رها می کنم . شاید الان موهایش را از پیشانی اش کنار زده . یکی از پاهایش را تکان می دهد و بستنی می خورد . صدایش در گوشم می پیچد . سینه ام طوری می شود . دلم می خواهد رها را به قلبم فشار دهم .

سگ سرش را از دستش بر می دارد . می ایستد . پارس می کند و به طرفم می دود . قلاده اش که به میله های آهنی در خانه ای قفل شده ، او را به عقب می کشد .

+   پنجشنبه 14 شهریور1387 / 15:25  / | 
"خوش بختی فاصله ی یک بد بختی تا بدبختی دیگر است."

آن روزها مزه ی آهن می داد . مزه ی رنگ پریدگی . آب دهانم که جاری شد روی نرده های آبی رنگ ، مادر که توی شکاف باریک در نشسته بود چادرش را روی صورتش کشید و من دیدم که لب هایش اول به هم فشرده شد و بعد لرزید .

اولین بار وقتی قاشق پلاستیکی سفید را توی قابلمه ی کوچک پلاستیکی گرداندم و به مریم همسایه گفتم که از مادر یادگرفته ام بی صدا گریه کنم ... ناگهان فهمیدم مادر گریه می کند ... بی صدا ...

مادر ایستاد و از کسی که حتما لباس سفید بلندی پوشیده بود خداحافظی کرد و بعد از همان شکاف باریک در نشت کرد توی سالن و دستانم را از بین نرده ها بیرون کشید . در آغوشم گرفت و من آخر نفهمیدم که او به جلو می رود و من پشت سرم را می بینم یا او عقب عقب می رود و جلو از من دور می شود ... ولی بازتاب اشک مادر در چشمان کسانی که از کنارمان می گذشتند چشمانم را سوزاند . گونه ام را به شانه اش تکیه دادم و آن موقع یاد گرفتم که بی صدا ... با صدا ... گریه نکنم ...

من نباید می دانستم و حالا که خودم دانسته بودم نباید می گفتم که می دانم و همه ی این نباید ها را هم خودم آموخته بودم مثل همان بی صدا گریه نکردن ها را ...

تا کمتر از یک سال باز هم باد می زد و رخت ها را می ریخت میان خاک و برگ و مادر در همان کمتر از یک سال هم مدام چنگ می زد و من حالا دلم می خواهد خودم همه ی رخت هایش را پهن کنم روی بند سرم پسرم و به همه ی لباس ها یک گیره ی رنگی بزنم تا تند باد نفس نفس زدن هیچ پسر بچه ای آن هارا ولو نکند روی این باغچه ی بی خاک گل های پژمرده . دلم می خواهد انگشتم سر بخورد روی تاسی سر پسرم و بعد روی لب هایش تاب بازی کند . دلم می خواهد بادبادکم را رها کنم توی آبی پیراهن بلندش ، با صدا بخندم و بعد برگردم و ببینم که او هم می خندد ...

حالا که لب هایم را گذاشته ام روی نرده های تخت پسرم می بینم که این روزها هم بوی آهن می دهد . بوی رنگ پریدگی .

+   سه شنبه 12 شهریور1387 / 13:39  / | 

وسردو سردو سرد لحظه همان است که بود

 

موج به تنهایی یک گام از سر آبی بی منتها گذشت

 

تو او را فراموش خواهی کرد

 

و او از کنار تو  خواهد گذشت

 

باز در طلب  آغوشش به او چنگ میزنی

 

او تو را رها خواهد کرد

 

 

اینست رسم میان موج وساحل

 

و باد تا هم آغوشی آنها جنگ خواهد کرد

 

و من تا بوسیدن نگاه تو

همان خاطره ی عظیمی که در گوشت به نجوا می خوانمش

+   شنبه 9 شهریور1387 / 14:50  / | 
.

       لبهایت چه اناری شده .

       چند دانه ی درشت هم ریخته روی دامنت .

       برشان می دارم آرام آرام نخ می کنم، می اندازم گردنت .

  دختران همسایه اگر پرسیدند ، بگو

             "درخت باغچه مان، امسال به جای انار سینه ریز داده"

. /همینجوری/

+   دوشنبه 4 شهریور1387 / 20:55  / | 

عکس هایت را

دور خود می چینم

دنیایی بر پا میکنم

مرز میان من و دنیای دیگران

همین عکس ها باشد

اما

این بار دنیا نمی چرخد

من به گرد عکس ها می دوم

و به سان دوره گردی پیر

به هر کدام که می رسم

خاطره ای

آرزویی

و اشکی را

بساط میکنم...

 

 

 31/ 5 /87

+   جمعه 1 شهریور1387 / 1:52  / | 
 
Burn After Reading
She Hate me
Nostalgia
Autumn Sonata
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



Caffee and Ciggarett
کافه داستان
دانلود متون و آثار ادبی
پرده شیشه ای
کلمه
خبر آنلاین
موسیقی ما
روزنامه اعتماد
سینمای ما
It Happened On Night
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
Cries and Whispers
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
Some Like It Hot

مجتبا
Broken Flowers
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیسم)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی
محسن آزرم
شهاب آبروشن
محمد دلکش
نازنین فراهانی





 

 RSS