تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

بعد از روزها نیستی ...

 

 

من به تداوم تن هایی با تو بودن عادت کرده ام !

 

 

12 ) دو استکان چای داغ ، لطفن !

 

11 )  کسی می آید ، کسی که شبیه هیچ کس نیست ...  1

 

 10 )  آن قدیم ها قصه ای بود :

یک روز عاشقی بود و معشوقی . معشوق میانه ی راه عاشق دیگری شد و عاشق قصه ی قدیمی ، دیوانه ! 

بعد از اتمام دوره ی دیوانگی ، او رفت و عاشق کس دیگری شد ! ازدواج کرد و بچه دار شد و بعد در یک روز زیبای پائیزی ، و در یک خیابان خاطره انگیز ، معشوقه ی سابقش ( شاید هم اسبقش ! ) را دید که با دوست صمیمی خودش شانه به شانه از روبروی او می آیند ؛ چشم در چشم که شدند ... جوهر خودکار قصه نویس ما خشکید ! از آن جا بود که این حکایت - از قدیم تا به الان - مدام تکرار می شود و هر کسی بنا به ذوق و سلیقه ی خودش(!) پایان آن را رقم می زند ...

 

9 )  این روزها به همه چیز می خندم . به داستان هایی که می خوانم ، شعرهایی که می شنوم ، انسان هایی که می بینم ، فیلم هایی که نقدشان را می خوانم ، به نقد منتقدها ، به خود منتقدها ، به خواننده ها و موزیسین های سراسر کشور(!) ، مطبوعات چی ها ، فوتبالی ها ، هنرمندان ، فلاسفه ، سیاستمردان ، سیاست ورزان ، متحجرین ، روشن فکران ، مدرن ها ، سنتی ها ، روحانیون ، دانش گاهی ها ، منتقدین جامعه ، منفعلین جامعه ، مصلحین جامعه ، با تقوایان ، کافران ، متدینین ، لائیک ها ، اقوام ، آشنایان ، دوستان و ... خودم !!! به خدا هم می خندم این روزها ... و حتا به خدایان ؛

فکر کنم چون زعفران سهمیه بندی نشده و احتمالن مشمول یارانه ی دولتی هم نمی شود مادر گرام بنده در طرح تنظیم اقتصاد خانواده ی ما دست برده و زیادی در خوراک من می ریزد !

 

8 )  هیچ گاه نیمه ی شعبان ها جمکران نرفته ام . از این همه جمعیت هول برم می دارد . تن هایی ام گم می شود . می ترسم . می ترسم قاطی جماعتی بشوم که ... ؛ بی خیال ! من عاشق سکوتم .

 

7 )  انتظار چیز خوبی نیست ، اما جست و جو خوب است . ماندن خوب نیست ، اما حرکت کردن خوب است . من به جست و جوی آرمان ها و انسان های مطلوبم حرکت می کنم ، منتظر نمی مانم .

 

6 )  اعتقاد و ایمان "چیزها"ی نسبتن خوبی هستند . نه به معنای مذهبی و دینی اشان . به این معنا که انسان به "چیزی"خارج از خودش وصل باشد تا تلاطم های زندگی تعادلش را بر هم نزند . مثلن به اندیشه ای ، شخصی ، مدلی ، شیئی ، برگ کاغذی و ...  . از انسان های بی اعتقاد – اعتقاد به هر چیزی – زیاد خوشم نمی آید . به آدم های حذب باد ، به آدم هایی که طی دو – سه سال به اندازه ی همه ی عمر انسان های دیگر از درون و برون تغییر می کنند شک دارم . اعتمادی ندارم . متاسفانه – از نظر من(!) – این روزها این دسته از آدم ها – و نه انسان ها ! – این حوالی زیاد می پلکند !

 

5 )  مقداری نگرانم . مشکلات دوستانم مقداری عمق پیدا کرده . پیش بینی اش سخت نبود اما می ترسم غرق شوند و این آزارم می دهد . دوست دارم همه ی انسان ها – و نه آدم ها ! – و به ویژه دوستانم بتوانند بر مشکلاتشان چیره شوند .

 

4 )  و رسالت من این خواهد بود / تا دو استکان چای داغ را / از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم / تا در شبی بارانی / آن ها را با خدای خویش / چشم در چشم نوش کنیم . 2

 

3 )  نفسم به سختی در می آید . مقداری خسته ام . جسمم برای حمل زندگی نیاز به استراحت دارد . روحم سرشار از زنده گی ست . شادی درونم قلبم موج می زند . خارج قسمتم که مقسومن علیه بر من چیره گشته ؛ بدون این که مقسومی داشته باشم !

 

2 )  حالا که بعد از مدت ها ننوشتن ، قلم را روی کاغذ می گردانم ، انگار خشک شده است . نمی رقصد . شاید او هم نمی داند چه می خواهد ! شاید دلش نمی خواهد بنویسد ! شاید دوباره دلش گرفته ... بغضش نمی گذارد جوهر روان شود ...

 

1 )  دو استکان چای داغ ، لطفن ! 

 


1 – فروغ فرخ زاد

2 – حسین پناهی

 

 

 

+   یکشنبه 27 مرداد1387 / 16:44  / مجتبا | 
 

مهدی جان قربونت بروم.ابن تنها کاری ست که میتوانم حداقا بصورت کلامی و نوشتاری انجام بدهم.

میگویند همه جا هستی.همه جا میآیی.نمیدونم به آیین میلادت هم در کشور امام زمان(ع) میایی ؟سر میزنی؟

آیین که....؟

ملغمه ای از ایستگاههای صلواتی و پخش شربت و آش و ترافیک و لودگی و چشم چرانی و چراغانیهای زیاد توی این بی برقی......

نمیدانم چقدر راضی هستی که اگر شلوغی آیین میلادت بیماری را در خانه معذب کند .چقدر برق چراغانیهای میلادت روشنایی رو از بنده هایی بگیرد......

من هیچ چیز نمیدانم .واقعا نمیدانم چگونه باید منتظر تو باشم.جمکران را پاتوق کنم آنوقت معنی این شعر چه میشود که میگوید:کعبه یک سنگ سیاه است که ره گم نشود    حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست.موقع غذا خوردن ظرفی رو به یاد شما سر سفره بذارم؟دعای ندبه ام ترک نشود یا در این ور و اون ور دنبال هاله ی نور شما باشم؟

اگر همه ی این کارها را بکنم آنوقت نقصهای رفتاری و عملکرد و کارایی ام را به زمین و زمان نسبت بدهم اگر ریا و دروغ را مباح پندارم و هزاران چیز دیگر آنوقت منتظر خوبی هستم؟

روزی تو خواهی آمد از مکه یا اورشلیم نمیدانم اما میآیی و آنروز چه باشکوه است که انسان یادش میافتد میتواند آدم باشد

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران

مهدی جان قربانت بروم

+   شنبه 26 مرداد1387 / 13:19  / | 
.

آخرین روز بود خانه ی قدیم بودیم . فرداش می خواستند خراب کنند و از نو بسازند . روی تخت چوبی نشسته بودم و به باغچه نگاه می کردم . آخرین تکه ی نان سنگک داغ را  گذاشتم دهانم و رفتم کنار حوض وسط حیاط . همین که انگشتم را کردم توی آب، ماهی ها به هوای نان جمع شدند دورش . وقتی فهمیدند چیزی نیست بی رمق ، گلی، گلی پخش شدند قاطی آبی کاشی های حوض . حالا هنوز هم دستم بوی نان می دهد .

+   سه شنبه 22 مرداد1387 / 20:23  / | 

خزیدم زیر مبل ، کمی ایستادم و مطمئن شدم که کسی مرا نمی بیند . با خودم گفتم شاید امروز فرصت نکرده غذا را بکشد و برایم بگذارد . بعد آرام از میان در نیمه باز آشپزخانه گذشتم . ماهیتابه ی بزرگی انباشته از کباب سینی روی اجاق بود . کباب ها را خوردم و باز از لای در گذشتم و رفتم حیاط . پریدم روی دیوار و منتظر ماندم تا صاحب خانه از سر کار باز گردد و تشکر کنم .

از وقتی به دنیا آمدم می خواستم با بقیه فرق داشته باشم . از انسانیت چبزهایی می دانستم و دلم می خواست با شرافت زندگی کنم . زن آمد . تشکر کردم . آفتاب خوبی بود . همانجا نشستم و سرم را روی دست هایم گذاشتم . زن داخل خانه رفت و خیلی سریع بازگشت . دمپایی اش را به سمتم پرتاب کرد و من وقتی سه خانه آن طرف تر با شتاب از درخت کاج باغچه بالا می رفتم . صدایش را می شنیدم که فریاد میزد : " بی چشم و رو "

+   یکشنبه 20 مرداد1387 / 9:41  / | 






+   شنبه 12 مرداد1387 / 22:56  / مجتبا | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا پیشی
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی





 

 RSS