![]() |
![]() |
|
| ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر! |
|
.
همه سوار شدند و من در کوپه تنها پنجره باز است و آسمان پیداست* پس حیای گربه کجاست -علامت سوال- پنجره تا باز شد قفس پرید پرنده ماند که گربه را بخورد حل این مساله مشکل شماست -نقطه- بین گربه و او که می داند -علامت سوال- شاید اختلافی بود بر سر سپید و نو یا نبود قافیه -ویرگول- ارتباطی عمودی ریشه در گذشته های دور خیلی دور دورتر بازهم دورتر نه بایست یک قدم بیا جلو انگار زیر پای تو سوسک سیاهی بود که قِرچی کرد و ریقش درآمد رد خون او تا ابد به جاست -نقطه- سر خط صوت صوت راه افتاد بین خط ریزعلی نبود قطار بیرون افتاد -نقطه- ------------------------------ *پنجره باز است / و آسمان پیداست : شروع شعری از مهدی اخوان ثالث . |
|
+
یکشنبه 30 تیر1387 / 20:22 / |
|
|
+
جمعه 28 تیر1387 / 19:23 / مجتبا |
|
|
۱-کعبه
یک مکعب سنگی زمخت درست روبروی درب آن در وجه دیگر کعبه شکافی است که حتی اهل تسنن هم برای شاید تبرک یا ثوابی به آن دست میکشند جایی نزدیک رکن یمانی ۲-تولد حضرت زهرا هم روز مادر هست هم روز زن تازه یه هفته هم هست اما تولد حضرت علی روز پدره و روز مرد نیست این یک اجحاف بزرگه تازه یه روزه و مهمتر کسی هم واسه ما هدیه نمیاره ۳-تا حالا فکرکردین چرا علی به معنای واقعی یه مرد بود ؟واسه ی تمام بشر واسه ی تمام زمانها و برای تمام انسانها؟ ۴-وقتی ساعت۵/۵ صبح میری خونه و با صدای آروم قدمهات پدرت بیدار میشه میفهمی که تمام این مدت او خواب عمیقی نداشته و منتظر اومدن تو بوده این یعنی پدر و برایم جالب است ما چگونه پدرانی خواهیم شد؟ ۵-میخواستم فرازی از نهج البلاغه رو بیارم دیدم حوصله اش نیست! ۶-پدر روزت مبارک ۷-علی که تنها زاییده شده در کعبه (خانه ی خدا)است در اعماق زمین فرو میرود و از اشکهایش چاه را سیراب میکند و آنجا فریاد میکشد تا کی میتوان مرد بود و کوه درد بو د .......؟؟؟ میلاد امام علی (ع) مبارک ............
|
|
+
چهارشنبه 26 تیر1387 / 20:45 / |
|
|
تقدیم به او که
ناخواسته بر قاب نگاهش ترک انداختم... میان تو و من فاصله به وسعت یک قطره ی باران
بود و تو دریایی
دیدی وندانستی که به
پلک زدنی دریای قطره گون
هیچ می شود اما توخیرگی را
انتخاب کردی زل زدی به نقطه
ای دور و ندیدی که در
همان یک قطره غرق شدم پلک زدی از چشمانت بر
زمین چکیدم ... |
|
+
پنجشنبه 20 تیر1387 / 18:49 / |
|
|
سلام
کم کاری این روزهایم در وبلاگ را بگذارید به حساب پرکاری ایامه بعد از امتحانات و لذت خواب بعد از ظهر زیر کولر توی این شهر تف دیده و باز لذت خواب که تو را میبرد به دنیای واهی. گویا یه ساختمون تو سعادت آباد فروریخته و ۱۹ نفس از بین رفته اند.واسه ما عمرانیها چیز غریبی نیست.بالاخره سیمان و آهن وهزینه ی زن و بچه اونقدر گرون هست که حداقل واسه ما توجیه پذیره .البته گرونی که توجیه پذیر نیست کار کار اجنه و استکبار جهانی و یک مشت روزنامه نگار فلک زده است اما خب. اگه بگم این ۱۹ نفر کارگر ساختمان نبوده اند و دانشجو بوده اند که برای گذران زندگی قلم و کاغذ و اندیشه! را کنار گذاشتند تا تیشه دست بگیرند چی؟دو تا حالت داره.یا باید راجع به گرونی حرف بزنیم که مسبب چنین چیزی شده یا باید به مسئولان دانشگاه بگم به جای این همه کارمند به درد نخور توی دانشگاه که شان دانشجو را هیچ نگه نمیدارند از دانشجویان استفاده کن و یا بگم عجب مردمی شده ایم که وقتی میفهمیم اون بینواها دانشجو بوده اند دلمان بیشتر میسوزد و ای بیداد که اگر آنها دانشجو نبودند آدم که بودند و مگر دانشجو چه دارد؟ ۱۸ تیر هم گذشت.خب که چی؟مگه چه روزیه؟مسئولان امنیتی بیایند تا من به آنها تضمین بدهم که اگه روز ۱۸ تیر دانشگاهها باز باشه و حتی امتحان برگزار بشه و .... هیچ اتفاقی نمیافتد باور کنید.میتونید به مقاله آقای آقابابایی با عنوان جنبش دانشجویی......و ویژه نامه ی روزنامه اعتماد در ۵شنبه گذشته رجوع کنید حوصله ام نمیرسد بیشتر چیزی بگویم این روزها هر کس به من میرسد دومین جمله اش این است که چه خبر؟و من میمانم که از دانشگاه فوتبال مخدر وضعیت فرهنگی اجتماعی اخلاقیت و سیاست و...کدام را بگویم اما فکر که میکنم میبینم هر کدام ۷۰ قسمت میشود و داستان هر قسمت مثنوی هفتاد من.پس میگویم خبر خاصی نیست و شاید این پر خبری را مدیونه فعالیت های رییس جمهورمان هستیم و اما بدانید از مهمترین دغدغه مرد م سوئد.یه بچه ی جغله واسه جشن تولدش به تمومه همکلاسیاش کارت دعوت میده به جز دو تا از اونها و بقیه اش بماند که میدانم حوصله تان سر رفته فقط بگم الان توی سوئد مردم و اندیشمندان به دو دسته تقسیم شده اند.دسته ای که حق را به کودک میدهند و این را مصداق آزادی میشمارند و دسته ای دیگر کارش را تقبیح مینمایند و میگویند عدم دعوت از آن دو نفر مصداق تبعیض است.فعلا که کسی توی این دعوا پیروز نشده.مانده ام یا ما زندگی نمیکنیم یا اونها با این بحرانهای مسخره! |
|
+
چهارشنبه 19 تیر1387 / 22:1 / |
|
|
که چروک مغزم صاف شده و همه ی ستاره های دنیا را ماه می بینم ! صاف صاف ... : ببین تو نخواستی ستاره بمانی خاطره بشوی رفتم و به بارانی که نیامده شک آوردم ! که تو دلگیر نباشی و با پیاز آبغوره نگیری ! که فشارم افتاده پایین و قلبش شکسته و شکسته بند نیامده و تو رفته ای ... در همین حوالی که گمنام ترین مشهور دنیا خاک برداری می کند خاطره های مدفون شده ای در اعماق زمین گنج پیدا کرده و شده توریست دوره گردی که گرد افشانی می کند ! عجب ! مگر زنبورها هم عاشق می شوند روی گلی که نیش می زنندش ؟ هر روز که می گذرد شاداب تر و عاشق تر که بدون نیش و زخم می میرد ! چه کسی بود گفت عشق یعنی مردن ؟ سهراب ؟ شقایق ؟ نه نه نه ... زادن و زاده شدن مسلخ عشق است برادر کشی نیست برادر زایی ست گرماست در عصرهای زمستان سرماست در ظهرهای تابستان - عشق ، عرق جنسیت است با عرقگیرهای سوراخ سوراخ ِ خوشبو که قبل و بعد از استحمام مصرف می شود ! برای مواضع خارجی داخل که کسی نیست چیزی نیست آب است و خون و بغضی که نیامده آمده که زخم بر گلو بگذارد و آن قدر چرک کند تا از چشمانت بیرون بریزد . حکایتی بود که روی گلیم هم می شود زندگی کرد روی حصیر بچه زایید بر فرق فقر بوسه زد و خاطره شد ... و هوا خورد و آب و نان ! مثل بچگی ها که آب ، بابا ، نان بود و نبود بابا پیش زنی دیگر بود و نبود که از درد خوشی بستری بودیم روی تخت مادری که نبود و تلفن مدام زنگ می زد و فحش بود و فحش بود و فحش ! ببین بعد از سلام من خم شو و دستم را ببوس تا لبانت آتش بگیرد من کودکی هایم بوسه بر دستانم می زدم گل می دزدیدم زنبور می کشتم و بزرگ نبودم بابا عاشق خسته ... کلاهت را بردار من به تو سلام می کنم !
|
|
+
سه شنبه 18 تیر1387 / 17:37 / مجتبا |
|
|
روزهایی که گذشت – و سخت و بی حوصله هم گذشت – لیلا آسیابانی در غم از دست دادن مادر نازنینش اندوهگین بود ؛ و ما هم .... لیلا خانم ، ما را در غم خود – هر چند اندک – شریک بدانید ... سخن دیگری بر دل های ما و زبان ما نمی آید جز آرزوی صبوری برای شما ...
دوستانتان در حلقه ی باران |
|
+
سه شنبه 18 تیر1387 / 17:36 / مجتبا |
|
|
از صبح که به دانشگاه آمده ام مدام در فکر تو ام . از کنار دانشجوها و همکاران و سلام هایشان می گذرم بدون آنکه چیزی ببینم .
چند دقیقه ای از کلاس گذشته . می دانم که به جای منحنی ها و اعداد جز چشمان بیمار تو چیزی نمی بینم و خس خس سینه ات کلاس را آنقدر انباشته خواهد کرد که سوال ها را نشنوم . کوئیز بهترین راه است . می گیرم و کلاس را تعطیل می کنم . قدم هایم را سریع بر می دارم . دویدن در دانشگاه برای یک استاد آن هم زن ! کار درستی نیست . تاکسی می گیرم و خودم را به خانه می رسانم . هنوز بی حالی . تو را در آغوش می کشم . ژاکت سفید با دکمه های جوجه ای شکلش را تنت می کنم . از کلاه بدت می آید ولی امروز نای چنگ زدن به کلاهت را هم نداری . چشمانت بسته است و فقط گاهی نیمه باز می کنی تا ببینی که هستم ، بر خلاف خیلی از اوقات! محکم در آغوشت می گیرم و چادرم را دورت می پیچم . از خیابان می گذریم و مرد موتور سواری حرف نا مربوطی می زند . دستانم را دور سر و گوش هایش گره می زنم تا مجبور نباشی بشنوی . به مطب دکتر می رسیم . آرام روی تختی با ملحفه ی سفید می خوابانمت . دکتر دکمه های جوجه ای شکل ژاکتت را باز می کند و لباس صورتی رنگت را بالا می زند . شکم برامده ی سپیدت تند وتند بالا و پایین می رود . گوشی را روی شکمت می گذارد و تکانی می خوری . بغض گلویم را می گیرد .دکتر برایت نسخه می نویسد و پرستار را صدا میزند تا آمپولت را همینجا بزنند . نوازشت می کنم . پرستار سرنگ را جلوی چشمانش می گیرد و فشاری می دهد . زیر گریه می زنی . بند دلم پاره می شود . پنبه ی آغشته به الکل را روی پاهایت می کشد . طاقت ندارم . بغلت می کنم و می گویم بعدا می آییم . تو هنوز گریه می کنی و مردم در تاکسی نق می زنند . چادرم لای در گیر کرده است . ماشین ها ی کناری بوق می زنند و اشاره می کنند . گرمای نفس های داغت گوشم را تب دار کرده است . با یک دستم تو را نگه می دارم و با دست دیگرم کلید را می چرخانم . روی تخت می خوابانمت و کلاه را از سرت می کشم . موهای خرمایی رنگ نازک و به هم ریخته ات را با دست آرام مرتب می کنم . لب هایم را به پیشانی داغت می چسبانم . چشمانت را نمی بندی . می دانی منتظرم که بخوابی تا مثل همیشه بروم . چادرم را سرم می کنم . می روم . تو گریه می کنی و دست هایت را با التماس به سمت من دراز می کنی . دلم زار می زند . باز هم چند دقیقه ای از شروع کلاس گذشته . وارد میشوم . سلام می کنم و عذر خواهی .می پرسم تا کجا درس داده ام ؟ کتاب را دست می گیرم وشروع می کنم . کلاس غرق سکوت است و فقط صدای مبهمی از من در کلاس می پیچد . به جای نمودار ها و منحنی ها فقط چشمان تو را می بینم و صدای خس خس نفس های بیمارت مدام در گوشم تکرار می شود . |
|
+
سه شنبه 11 تیر1387 / 12:49 / |
|
|
. . . از آخرین مراسم عقد کنان دو کبوتر سپید بال و دو قنچه ی خندان باغ زندگی شنیده شده که در عقد نامه ی تنظیمی اداره ی ثبت یک بند جدید اضافه شده مبنی بر این که آقا داماد می تواند با اجازه ی همسر اش حتی اگر وسع مالی و وضع اجتماعی مناسبی نداشت ازدواج مجدد نماید *۱ . این شاید در راستای همان شعار " فرزند بیشتر = زندگی بهتر " نهمی ها باشد که حالا می خواهند آن را به مرحله ی عمل برسد . اما در این میان شنیدن سخنان طرفین دخیل در ماجرا حائز اهمیت است . آقای میم گاف رئیس انجمن مجردهای سن بالا در اجلاس ویژه ی بررسی راه کارهای موجود فراروی مردها برای تجدید فراش که عصر امروز برگذار شد معتقد بود : " حالا شرایط اولین ازدواج جور بشود ما کلاهمان را می اندازیم بالا . ما تو جفت و جور کردن یکیش موندیم چه برسه به دومی . یکی از سرمان هم زیادی خواهد بود..." با شنیدن این اظهار نظر آقای غین الف مشاور برنامه های راهبردی نهمی ها*۲ تلویحا از آقای میم گاف پرسید : " چرا یکی ؟ " و آقای میم گاف پاسخ داد : " پس چن تا ؟ " و آقای غین الف با اطمینان گفت : " سه چار تا " و آقای میم گاف با کمی مکث و با تردید جواب داد " دوازده تا " . آقای غین الف رو به حضار کرد و با تمسخر گفت " جمله ی من که سوالی نبود بلکه خبری بود " و همه سالن به ریش آقای میم گاف خندیدند . از سویی دیگر خانم جیم به ( تذکر مهم : خوانده نشود جیم بو ) در بیانیه ای صریح الحن و بسیار کوتاه خطاب به جامعه ی مرد سالاران -دینی؟-*۲ نوشت : " تا فردا صبح مهلت می دهیم این بند کذایی از عقد نامه ها حذف شود . کارتان را از اینی که هست سخت تر نکنید " . مفسر ما در بخش ویژه ی گفتگوی خبری به هم جنسهای خود هشدار داد این پیام را جدی بگیرند چون قدرت ادبیات اش خیلی روشن است . یک بی احتیاطی کافی است تا بلا دامن همه مان را بگیرد *۳. در نهایت فقط باید منتظر نشست تا تکلیف این موضوع و بحران روز کشور مشخص شود . توجه شما را به خبری که الان به دستم رسید جَلد می کنم . سخنگوی اتحادیه ی مرده شورهای کشور در اطلاعیه ای اعلام کرد : " به علت چند برابر شدن قیمت و به دنبال آن نایاب شدن پودر رخت شویی تا اطلاع ثانوی جنازه ی عزیزانتان را با مایع ظرف شویی آنتی باکتریال ضد حساسیت پوست فقط شست و شوی معمولی می دهیم . به علت افت شدید ولتاژ برق در طی روز از برق انداختن مرده هایتان پیشاپیش معذوریم . " خوانندگان عزیز هم اکنون تماس تلفنی مستقیمی برقرار شده با آقای غین الف تا از ایشان در مورد مشکل برق سوال کنیم . - آقای غین الف سلام و بفرمائید . - سلام . ضمن تشکر به مردم به خاطر شکیبایی شان در تاریکی های اخیر از بقیه مردم خواهشمندم مصرف برق خودشون رو خیلی کم کنند تا همه رو برق بگیره نه ببخشید به همه برق برسه . - آقای غین الف شما که تا حالا می گفتید هر چی بیشتر بهتر . چطور الان می گید هر چی کمتر بهتر ؟ جریان چیه ؟ -کدوم جریان ؟ جریانی وجود نداره ؟ ما کلا با جریان مخالفیم . اوضاع خیلی هم خوبه . شما می تونید اینو از خود مردم هم بپرسید . البته مشکلات اندکی وجود دارد که مال گذشته ها است و نه الان . - آقای غین الف در مورد بحران بی آبی و خشک سالی کمی توضیح بدید . بوق ... بوق ... بو بوق بوق . بوق بو بو بوق بوق . --------------------------------------------------- پاورقی / *۱ : راست یا دروغ اش پای کسی که گفت . *۲ : این یکی از چندین مسئولیت آقای غین الف در دستگاه نهمی ها است . ایشان معتقد به نظریه ی "هرچی بیشتر بهتر " هستند . *۳ : راستی بالاخره خاتمی میاد یا این که آخرش نهمی ها دهمی ها می شن ؟ ( پاسخ های خود را به آدرس صندوق پستی ما بفرستید تا به قید قرعه اسم هایتان را در سایت رسمی مان چاپ کنیم .) *۴ : آقای مفسر همسر خانم جیم به و از آن زن ذلیل های روزگار است . |
|
+
دوشنبه 10 تیر1387 / 15:27 / |
|
|
دیر زمانیست به قدر تمام ساعت های خواب مانده دنیا که سکوت پیشه کرده ام و می ترسم که لغت نامه ها تجدید چاپ نشوند و در انبوه آدم های کوتاه این عصر به دنبال لبخند می گردم چه کودکانه ام من! میان این دلالان حتی دروغ ناب نیز نایاب است... و حسرت این فراوان ترین حس این روزهای ما چون فریاد در میان خلاء چون تکاپوی پرنده ای برای رهایی از قفس است و سکوت التیام بخش زخم های کهنه روحی است خسته و آرزوی هر دم من برای بازگشت به خویش رجعت به غار این امن ترین خلوت گاه این پاک ترین منزلگاه انسان من فکر می کنم که تمدن یعنی عشق گر چه این روزها عشق به قیمت سیمان ترازو می شود سردی نفس های به شماره افتاده ام به من می فهماند که گاهی زنده ام کسی حرف مرا می فهمد که نگاهم را بخواند نه زبانم را... 20/3/87- کاشان
|
|
+
دوشنبه 10 تیر1387 / 14:18 / |
|
|
انجمن فارغ و تحصیلان دانشگاه آزاد اسلامی .... یا .... تشکیل حذبی بزرگ ... ؟؟؟
به زودی بیشتر خواهم نوشت ! |
|
+
جمعه 7 تیر1387 / 16:36 / مجتبا |
|
|
دقت کردین توی این بی آبی هیچکس جرات خوندن نماز بارون نداره ؟ |
|
+
جمعه 7 تیر1387 / 12:27 / |
|
|
خداوندا این همه دست بالا شده به سویت . هر بار دست کدام دو نفر را می گیری ؟ و اگر روزی دستی را اشتباه بگیری هیچ وقت خودت را می بخشی؟ تو چطور -با دیدن این همه- شب ها راحت سر بر بالین می گذاری ؟ من اگر جای تو خدا بودم ... بگذریم . |
|
+
پنجشنبه 6 تیر1387 / 21:39 / |
|
|
این روزها همه برای تاریکی هورا می کشند حتا کوری که نور را ندیده خورشید را ماه را آسمان تیره و تار را و ابر را . مثل خروس کور محله ی ما - نگه بان بی چاره - که زمان از دستش در رفته و نزدیکی های غروب می خواند ! گر چه دیگر مهم نیست که نور هست یا نیست ! آخر ما هم ساعات خواب مان را فراموش چشم هایمان را کور گوش هایمان را کر دست هایمان را قتل (خاص) و قلب هایمان را پر از آب کرده ایم و زمان را به دار زده ایم و تاریخ را به باد داده ایم و خروس بی محل را - در محله امان – نکُشته ایم ! و کِشته ایم هر آن چه نکِشته ایم و برده ایم هر آن چه نخورده ایم و کرده ایم هر آن چه نکرده ایم و شده ایم هر آن چه نبوده ایم و شده ایم ... هر آن چه نشده ایم ! 3 تیر 1387 |
|
+
سه شنبه 4 تیر1387 / 20:53 / مجتبا |
|
|
.
دست های گرم ات را نفس می کشم . چشم های روشن ات ترانه ی من است . آغوش امن ات را زمزمه می کنم . بودنت بهانه ی من است . بهانه ی بودنم . و من هنوز چه کوچکم . تو را -تنها برای خودم- می خواهم . روز مادر
|
|
+
سه شنبه 4 تیر1387 / 13:41 / |
|
|
تا لباس هایم روی دیوار هنوز خشک نشده خدا کند کسی گذرش این طرف ها نیفتد . |
|
+
دوشنبه 3 تیر1387 / 21:23 / |
|
|
نگین حلقه - صفحه نخست ارتباط خاک خورده ها |
| یا رفیق |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| دوست داشتنی ها |
|
کلمه روزنامه خبر موسیقی ما ++ کافه داستان ++ روزنامه اعتماد سینمای ما |
| دیدگاه |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس و طرح |
| قطره |
|
مجتبا |