![]() |
![]() |
|
| ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر! |
|
" و من اگر ... و تو اگر ... و ما اگر ... " . . . چقدر اگرها زیادند مثل شاید ها مثل باید ها مثل ای کاش ها که اگر بودی و - شاید - می دیدی مرا حسرت نبودنت باید ِ این روزها نمی شد ! ای کاش ... شاید ... اگر بودی ... ...
|
|
+
چهارشنبه 29 خرداد1387 / 19:29 / مجتبا |
|
|
آن روزکه که الهام با گرمکن آرمان وارد کلاس شد .همه فهمیدند که دیگر کار از کار گذشته... |
|
+
چهارشنبه 29 خرداد1387 / 11:42 / |
|
|
.
دیشب ، امیر خوابت را دیدم . لحظه ها همه می مانند . نه در فکر . یک جایی در قلب آدم . آن جا که روی دیوارش پر از تصویر های گذشته ها است . مثل آن اتاق بالا خانه ی پیر مردی که عکس های سیاه و سفید قاب گرفته ، جای دیوارش را گرفته اند و حالا یک پنجره اند رو به گذشته . یک عالمه آدم که هر کدام حرف های زیادی در تصویر صورتشان پیداست و برق نگاهشان تو را با خود می برد ، به آن جا ، به آن سال ها . چشم هایت را ببند و خوب تماشا کن . ببین آدم ها و جاهایی که روزی تو با آن ها گره خورده بودی . و حالا ذهن سر به هوای تو فراموش کرده ، گم کرده . این روزها خیلی دچار مشغله شده ام . مشغله های کم ارزش . و خودم را از دست داده ام . آن خودی که دوستش دارم . و گذشته های خوب که گاهی در بیداری ام و روز مرگی ام ، خیلی تار و محو می آیند و باز زود بر می گردند . و خواب های هر شبم که خیلی وقت است همه شان شده اند صحنه های آشفته ی همان روز . ولی بعد از هفت سال ، دیشب ، امیر خوابت را دیدم . با همان لبخند دل چسب همیشگی ات . پیرهن چار خانه ی سبزی که روی شلوار فاستونی سرمه ای رنگ می انداختی را پوشیده بودی . به من نگاه کردی و باز هم خندیدی . مثل همان موقع ها که من با حرف هایم ، تو را که خیلی محجوب بودی می توانستم بخندانم و از این که ردیف دندان هایت پیدا می شد و روی گونه هایت چال می افتاد لذت می بردم . و رفتم به آن روزها که در کلاس های کسل کننده ی درس ، تنها دل خوشی ام این بود که صندلی ام نزدیک صندلی توست . رفتم به آن روز که استاد درس می داد و ما بین ردیف ها هندوانه قاش زدیم یا در پارچ بزرگی شربت درست کردیم و با شیلنگ های چند متری به همه جای کلاس رساندیم . تو فقط می خندیدی و نگاه می کردی و من عاشق خنده هایت بودم . اولین باری که از تو خوشم آمد همان موقعی بود که فهمیدم درسهایت خیلی خوب است ولی باز هم آخر های کلاس می نشینی . یادت می آید؟ خیلی دوست داشتی خلبان شوی و فقط به عشق پرواز بود که درس می خواندی و حتی تصور غیر از این را به ذهن ات راه نمی دادی . و من مرتب برایت پیش بینی می کردم که تا موقع آزمون حتما چشمان ات حداقل بیست و پنج صدم هم که شده ضعیف می شوند و رویای آسمانی ات روی زمین می افتد و تو باز هم می خندیدی . تا وقتی که چند سال پیش اتفاقی کامران را دیدم که با لباس کار و ابزار از تیر چراغ برق آویزان شده و از تو پرسیدم ، گفت " امیر آخرش هم هوافضا قبول نشد " چشمانم سیاهی رفت و آسمانِ آن روز روی سرم خراب شد ... حالا نمی دانم کجایی و چه کار می کنی اما امیر با خودت زمزمه کن " هر کجا هستم باشم ، آسمان مال من است " / برای امیر مالکی و همه ی لحظه های گذشته/
|
|
+
یکشنبه 26 خرداد1387 / 20:4 / |
|
|
چاپ شده در نشریه ی دانشجویی مجال
" جنبش دانش جویی " استحاله ، مرگ یا انزوا ؟ دانش گاه کارخانه ی آدم سازی ست . 1 مسئله این نیست که آیا باید جنبش های دانش جویی وجود داشته باشند یا خیر . مسئله این است که چه بخواهیم و چه نخواهیم جنبش های فراوان دانش جویی وجود داشته و الآن ... ؟! به راستی چه بر سر جنبش های دانش جویی آمده است ؟ اصلن جنبش کلمه ی خوبی نیست . بوی اغتشاش و آشوب و نفت و بنزین و باروت و کف و سوت می دهد . اگر هر حرکت دانش جویی را قرینه ساز جنبش دانش جویی بگیریم بهتر صحبت کرده ایم . پس این گونه بگوییم که چه بر سر فعالیت های دانش جویی آمده است ؟ فراتر از آن ، بر سر دانش جو چه آمده است ؟ کجاست ؟ چه می کند ؟ کجا می رود ؟ چه می خواند ؟ اصلن می خواند ؟ به چه چیزهایی فکر می کند ؟ آبشخور اندیشه اش از کدام چشمه سر گرفته است ؟ آیا می داند کجا آمده است ؟ آیا تعریفی از دانش گاه در ذهنش ساخته است ؟ آیا هدفی از آمدن به دانش گاه دارد ؟ من معتقدم جواب این سوال ها به تعریف "دانش جو" بر می گردد . این که تعاریف مختلفی ارائه می شود که همگی دال بر عوض شدن مفهوم دانش جو دارد عوض شدن هویت و دگرگونی پایه های اساسی دانش جو را نشان می دهد . اما در جواب این همه پرسش ، سوال کلی و اساسی تری مطرح است : چه شد که دانش جو این گونه شد ؟ (چگونه شدش را همه می دانند . دیگر نیازی به توضیح من نیست . خودمان را گول نزنیم ! نمی گویم نابود شد اما لهیده شد . تا مرز نابودی رفت و حالا در کماست ! ) فکر می کنید ریشه ی این کما رفتن کجاست ؟ بگذارید کمی به عقب برگردیم ... به تقریبن 9 سال پیش . تیر ماه 1378 تبر بر ریشه ی همه ی فعالیت ها و آینده ی دانش جوهای پس از آن زد ! دانش جویی که با باز شدن نسبی فضا بر آن بود که به "چرا"یی همه چیز بیاندیشد و از خود تا حکومتش را به نقد بکشد به یکباره و با بی فکری عده ای که به ناحق لقب اصلاح طلب - و یا هر عنوانی حول و حوش آن را - یدک می کشیدند عقب رفت و حالا در لبه ی سقوط قرار گرفته است . او مجبور به انزوا شد . در تابستان گرم 78 جنبش های دانش جویی آن قدر تب کرد که بر بستر فاجعه جز یخ سرد این روزها مرحمی نمی توانست پیدا کند . ترس ! شاید بهترین کلمه ای باشد که می توان به دوران پس از وقایع کوی اطلاق کرد . ترس ، مقدمه ی مرگ است و مرگ جنبش های دانشجویی قابل پیش بینی بود . اما این مرگ اتفاق نیفتاد تا با رویکردی که در تیر ماه پنج سال بعد از آن وقایع در بالاترین سطح سیاسی بوجود آمد استحاله ی دانشجو فرا برسد . اندیشه ها دچار دگرگونی شد . دیگر کسی به کلمه ای مثل "دانش جو" فکر نکرد و نمی کند . معنی آن عوض شد و شده است . دانش جویی که 444 روز دنیا را دست خودش گرفته بود ، دانش جویی که روزها و شب ها جنگید ، سال ها قلم زد ، انقلابی شد ، شهید شد ، اسیر شد ، مسئول شد ، وزیر شد و هزار "شدن" دیگر ، اکنون گونه ای دیگر شناخته می شود . دانش جو در نزدیکی دهه ی 90 شمسی در ایران این گونه تفسیر و معنا می شود : کسی که از دبیرستان با آزمون یا بدون آزمون (!) با کمک کتاب های گاج و قلم چی و صرف هزینه های هنگفت وارد حیاطی به نام دانش گاه می شود . در زنگ تفریح این حیاط که از قضا معمولن هم بسیار طولانی ست و هیچ گاه هم از مد نمی افتد و همه به دنبال هونگ کردن مخ های نازنین یکدیگرند تا پاسخ گوی احساسات پوچ و بی محتوای خود باشند او هم داخل بازی می شود . سرگرم می شود . البته امکانات هم در این راستا اهمیت فراوانی دارد . الحمد ا... در همه ی شهرهایی که دانش جو "می زید" امکانات حاشیه ای این بی خیالی مفرط هم فراوان است . در اغلب شهرها خیابانی وجود دارد برای گذران جوانی و پراندن متلک و دادن آمار و گرفتن شماره ! ( مثل همین خرداد خودمان ! ) کافی شاپ ها و مراکز خرید فراوان با ویترین های شیک و منشی ها و فروشندگان شیک تر که همواره لبخندی از روی انسانیت(!) تحویل مشتریان خندان تر از خودشان می دهند و ... بقیه را تو بخوان از این مجمل ! در کنار همه ی این ها اضافه کنید ماهواره ، چت ،yahoo 360 ، موزیک رپ و هیپاپ ، آنجلینا جولی و برادپیت ، استقلال و پرسپلیس و قطبی و استیلی ، پلی استیشن ، زیر ابرو ، کاشت گونه ، کشیدن پوست ، های لایت ، پلاتینه ، جزوه و پروژه و گردش و قلیان و سیگار و ولنتاین و هالوین و ... . دیگر وقتی هم برای چیزهای دیگر می ماند ؟ بهتر است بگذریم . بس است دیگر . آن قدر گفته ایم که دیگر خودمان هم خسته شده ایم . بهتر است برویم دنبال کار خودمان . تفریح کنیم . البته اگر نخواهیم هم نمی گذارند ! بی خیالی پوشال اندیشه ی این دوره است . "باید" شاد باشیم . "باید" مست باشیم . "باید" خودمان نباشیم . آقایان ، خانم ها ، برویم خوش باشیم . خرداد هست . چهار راه هست . هوا مست و یار مست و ... عاشقان مست ! 1 – امام خمینی (ره)
|
|
+
پنجشنبه 23 خرداد1387 / 17:39 / مجتبا |
|
|
صدای غریبانه ات به آتشم می کشد وقتی میان خا موشی و زمزمه های آرام به گوش می رسد
تو در میان اشک هایم از جسم یک پارچه به اشکال جدا مبدل می شوی
اشک می چکد؛یکی میشوی
و ای کاش به اندازه ی اشکال منشور اشک از تو می داشتم
نورهای منشور خیالم بزرگیت را در خود جای نمی دهد
و بزرگی مفهوم دوباره ی تو نیست
و مظلومیت در تمام نفس هایت فریاد میزند
من تو را دوست می دارم؟!یا جذبه ی وجودت عشق را تنگ به آغوش می کشد؟!
سهمم از تمام نمی دانم ها، دانستن توست
سهمم از تمام عشق ها، عشق توست
و خراب تو به خرابات ها هدایت شدم
مست از باده ی لبخند تو
تلو تلو می خورم، می خندم،عربده می زنم
تقدیم به ز .س.م عزیزتر از جانم
|
|
+
سه شنبه 21 خرداد1387 / 10:8 / |
|
|
سرت را زیر برف فرو کرده بودی و من هر چه گشتم پیدایت نکردم . آنقدر گشتم و ندیدمت تا برف ها آب شد و چشمانم را بستم تا وقتی باز فصل سرما برسد و سرت را زیر برف کنی . بگردم و پیدایت نکنم . بگردم و نبینمت .
|
|
+
پنجشنبه 16 خرداد1387 / 11:46 / |
|
|
چاپ شده در نشریه ی دانشجویی مجال
برای 14 خرداد و آن هنگام که امام رفت ... من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم می خواهم بگویم اما چه بگویم ؟ چگونه درد دل کنم ؟ بگویم تنها او را در یک قاب عکس بالای اتاقمان زندانی کرده ایم ؟ بگویم یک واحد درسی در دانشگاه آزاد را به وصایایش اختصاص داده ایم و بس ؟ بگویم چرا برای ما چه گوارا و لنین و گاندی بیشتر شناس هستند تا او ؟ این ها را بگویم سانسور نمیشود ؟ به که بگویم که این حرفها حتی اگر به مذاق خیلی ها خوش نیاید از سر درد است و دلسوزی . براستی چه شده است که کم کم او را امام هم صدایش نمی کنند ؟ چه کرده ایم ؟ چه کرده اند که اینگونه است ؟ برایتان بگویم که در همین شهر خودمان با صدها هیئت مذهبی و چندین دانشگاه معتبر تنها یک هئیت مذهبی که از نظر دسته بندی جز نیروهای پیرو خط امام طبقه بندی میشود تنها و تنها هر ساله برای 14 خرداد مراسم میگیرد !؟ بقیه در چه خوابی هستند ؟ برایتان بگویم که اندیشه هایش را کنار گذاشتیم و راحت از وصیت نامه اش عبور کردیم و از تکلیف الهی برای حمایت از گروهی در انتخابات سخن سر دادیم و وقتی نوه اش اعتراض میکند برایش از راز لپ های گل انداخته می نویسیم ! وقتی داستان به اینجا میرسد حالا میفهمیم به کجایمان خورده است و ای وای ! دیگر دامنه هتک حرمتها به بیت بنیان گذار همین نظام کشیده شده است و شده ایم کاسه داغ تر از آش . وقتی یار دیرین امام ، آیت ا... توسلی ، در راه دفاع از آرمانها و اندیشه های آن عزیز جان می بازد سکوت پیشه میکنیم ! مگر میتوانیم حرفی بزنیم ؟ یارانش را رانده ایم و خود بوق دفاع از اندیشه هایش را در دست گرفته ایم . وقتی داستان راز لپ های گل انداخته برایمان گران تمام میشود دست به دامان داستان انتصاب محمدی عراقی می شویم و آنرا واقعیت جلوه میدهیم و آنان را که این را قبول نمی کنند ناآگاه و تحریف کننده آرا و اندیشه های امام می پنداریم و خود بر سکوی دفاع از او می نشینیم ! اما از خود پرسیده ایم یاران و نزدیکان و شاگردان امام کجایند ؟ توسلی ها ، خوئینی ها ، بجنوردی ها ، موسوی ها ،خاتمی ها هاشمی ها اشراقی ها و.... کجایند ؟ چه می کنند ؟ شاید آن ها نیز وقتی می بینند که با سید حسن خمینی چنین کردند و دیگر نوه اش-علی اشراقی- را در انتخابات رد صلاحیت ، کار را به لقاءا.. سپرده اند ! درد دل بسیار است اما متاسفانه در این "مجال" نه مجالی هست نه توان قلمی نه اجازه نوشتاری اما این را میگویم که از دکتر حسن حبیبی بپرسید هنگامی که در پاریس پیش نویس قانون اساسی را به آن امام راحل دادند و امام در پائین پیش نویس "حکومت اسلامی" را مشاهده کردند چه گفتند ؟ لکن این روزها بیشتر یا "دولت اسلامی" را میشنوم و یا از قول فامیل محمدی عراقی "حکومت اسلامی" ! این روزها بیشتر فقط روی صندوق های رای است که "میزان رای ملت است" و بس . راستی اندیشیده ایم که ما چه کاره ایم ؟ از زاویه قاب عکس بالای دیوار او را بشناسیم یا از واحد درسی ؟ همفکران و یارانش را خودمان پیدا کنیم یا برایمان پیدا کنند و به ما معرفی کنند ؟ راستی اگر آن سفر کرده امروز به کشتکار خویش نگاه کند حرفش چه خواهد بود ؟ آیا شعر زیر را زمزمه نخواهد کرد ؟ بهتر است از خود و از خانواده مان بپرسیم ؟
نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ای دریغا به برم میشکند و ما توفیقی الا بالله |
|
+
سه شنبه 14 خرداد1387 / 20:47 / |
|
|
نمی دونم تو درست میگی که اونجا روی صندلیت نشستی یا من که پشت این قاب ایستادم؟شایدم هر دو،کی میدونه که کی چی میدونه؟یه نگاه کن؛این بالا ،شایدم اون پایین،یه نفر ایستاده،دست به سینه،نه میره نه میاد فقط نگاه میکنه؛شایدم منتظر یک حسه یه سلامه؛ولی چه فرقی میکنه؟!نه عقب میره نه جلو،نه پایین میره نه بالا...
دیروز خیلی دویدم اما سرعتم از پریروز بیشتر نبود،شایدم کمتر بود؛ولی امروز و فردا و فرداهای دیگر و هم میدوم.
کسی چه می دونه شاید سرعتم از دیروز بیشتر بشه.اصلن راه میرم،میدوم که بشه...
بهش گفتم اینی که میگی ازش بدم میاد با منم بد بود،بدی کرد؛خندید و رفت باهاش دوست شد.خیلی جون جونی و خودمونی؛تو میدونی کیا با هم خودمونی می شند؟
بچگیامونم همین طوری بود،تا سه نشه بازی نشه ولی حالا سه که هیچی تا چهلم بشمری بازی نمیشه،خنده دار
نه؟ یعنی واسه بعضیا نمیشه،شایدم میشه و ما نمی بینیم ولی حتمن خودشون می بینند...
دیروز هر چهارتامون خوابیدیم تو برفا،بهم گوله گوله برف زدیم،عکس گرفتیم،خیس شدیم،سردمون شد،ولی خندیدم خیلی خندیدم سردم بود ولی روحم گرمش شده بود گرم گرم...
امروز گفتم من خیلی مهمم خیلی کارا میکنم ،ببین حالا که هیچ کاری نکردم گرسنته غذا نداری که بخوری،لباس نداری که بپوشی...باز خندید و گقت تو هیچ کاری نمی کنی.گرمم بود و روحم سرد سردش بود...
هذیون؟نه دیگه واسه هذیون گفتن ما خیلی دیر شده؛ همه چی جدیه!جدیه جدی؛هیچ وقت هیچی انقدر جدی نبوده حالا با خودت که چه رنگایی رو بیشتر ببینی،پر رنگایی که دوست داری یا پر رنگایی که دوست نداری...
|
|
+
جمعه 10 خرداد1387 / 17:22 / |
|
|
همچون نخی از تاریخ آویزانیم این روزها ... نخی که طناب دارمان خواهد شد !
|
|
+
جمعه 10 خرداد1387 / 15:57 / مجتبا |
|
|
کلاس اول که بودم خانم معلممان چشم هاش سبز بود و من همیشه فکر می کردم تمام دنیا را سبز می بیند و به همین خاطر هم بود که همیشه تا سر چهارراه پشتش می رفتم ، می ترسیدم چراغ قرمز را سبز ببیند .
وقتی درس می داد توی سبزی چشم هاش ولو می شدم و غلت می خوردم . به موزائیک و نیمکت و میز و تخته و پنجره هاشور سبز می زدم و نگاه می کردم تا ببینم او چطور می بیند . سر میوه ها دلم برایش می سوخت . چون مطمئن بودم که من سیب و پرتقال و دانه های انار را خوش رنگ تر از خانم معلم می بینم و می گشتم میان میوه ها . خیار به دلم نمی چسبید و آخر پیدا می کردم ـ گوجه سبز ـ من گوجه سبز را همان رنگی که خانم معلم می دید می دیدم و این بود که مدام هوس گوجه سبز می کردم . اغلب به همین جاها که می رسیدم خانم معلم می گفت :« حواست کجاست ؟ » من می گفتم : « حواسم پیش شماست . » و راست می گفتم . آن موقع مادر بازنشسته نشده بود . روزی از بین برگه ها و پوشه ها و دفتر نمره هایش تلق سبز رنگی را پیدا کردم و جلوی چشم هام گرفتم . اول خودم را در آیینه برانداز کردم و بعد دفترم را باز کردم و همه ی مشق هام را از صفحه ی اول تا آخر نگاه کردم و بعد نمره هایم را دیدم و از بیست هام بیشتر از همیشه خوشم آمد و پایین یکی از آنها که یادش رفته بود "آفرین" بنویسد ، نوشتم و از شکل گرفتن کلمه ی " آفرین " زیر یک هاله ی سبز کیف کردم . همان موقع ها بود که امتحانات ثلث سوم را دادیم و جشن گرفتیم . همان موقع ها بود که شب ها گریه می کردم . همان موقع ها بود که مادر تمام اسباب خانه را داخل کارتن ها چید . همان موقع ها بود که برای آخرین بار چیزی از دستش گرفتم و از پشت تلق سبز رنگ کارنامه ام را دیدم و اشکم لیز خورد روی تلق و بیست هام تار شد . * حالا بهار که می شود یادش همه جا می ریزد . توی شکوفه ها ، کنار پیاده رو ، توی جیب هام ، روی چرخ دستی سر کوچه . بهار فصل گوجه سبز است . بهار فصل اوست . |
|
+
سه شنبه 7 خرداد1387 / 21:17 / |
|
|
1- پارسال اواخر اردی بهشت بود. خیلی دیر فهمیدم 2- در طول زندگی بر اساس سن و علاقمندیها قهرمانهای مختلفی داریم. فوتبالیستها بازیگران نویسنده ها سیاستمداران پولدارها هر کدام در دوره ای قهرمانهای زندگی ما بوده اند. قهرمان زندگی من بوده اند. 3- سخن گفتن من از عشق شاید کمی خنده دار باشد مخصوصا برای آنها که مرا می شناسند. نه در این زمینه مطالعه ای داشته ام و نه شاید تجربه ای .اما پارسال اواخر اردی بهشت... 4- درست دم دستم کنارم کسانی زندگی می کردند و می کنند که مدتها از آنان غافل بودم .سرگرم کار خویش بودم و آنان سرگرم من.پارسال اواخر اردی بهشت بود که فهمیدم تازه قهرمان هایی را یافته ام که برایم از تمامی قهرمانان و ستارگان قبلی و بعدیم ارزشمندتر هستند.پارسال اواخر اردی بهشت بود که فهمیدم بر ابن دل صاحب مرده عشق سرازیر شده است و من عاشق شده ام. پدر و مادرم قهرمانهایی هستند که تازه کشفشان کرده ام و چه دیر به این مهم رسیدم.پدر و مادرم عشقی هستند که مرا عاشق کرده اند. آنها که هر بار گریه کردم شتابان به سویم شتافتند. هر بار مشکلی داشتم از کارها و مشکلاتشان این مهم تر بود و هر بار که ناراحت بودم چه بیش از من گرفته بودند و هر بار که خوشحال آنان خوشحال. چه بسیار مریض شدم و آنان نگران شدند. چه بسار شب بیداری کشیدند تا من راحت بخوابم و هزاران هزار لطف و صفایی دیگر حذر از عشق حذر از عشق نتوان کرد.گذاشتم تا در یک سالگی این عاشقی بنویسم و بگویم پدر مادر شما قهرمانان زندگی من هستند شما عشق من هستید گرچه من قدر نمیدانم.پارسال اواخر اردی بهشت بود خیلی دیر فهمیدم اما خدای را شاکرم که فهمیدم .
|
|
+
سه شنبه 7 خرداد1387 / 19:19 / |
|
|
در روز سه وعده نون و پنیر و چایی خوردن و سه بار کافی میکس خوردن وپنج بار گز خوردن و خود رابه کوچه علی چپ زدن و به فکر فردا بودن و باز نون و پنیر و چایی خوردن و گز خوردن و به کوچه علی چپ فکر کردن و علی و کوچه و دستان پر از نان و بابا و مامان و چایی و به هیچ چیز فکر نکردن و ...
ادامه مطلب |
|
+
شنبه 4 خرداد1387 / 22:1 / |
|
|
بعد از چند روز نیستی ...
باران سیاه هر دو خیزیدیم روی فرش . گلوله بود یا باران ، نمی دانم ! فقط می دانم آن قدر زیاد بود که خانه خراب شدیم . کم نفس گردن بند نقره ای رنگم را باز کردم و دادم به زهره . مات مانده بود که این چه وقت این کارهاست ! منگ شده بود . بی رمق گفتم : " خودت گفتی وصیت کن بعد از مرگت بدنش به من ! " از جواب شوخی سال های پیشش جا خورده بود . وقتی متوجه تیزی یکی از همین باران ها روی سینه ام شد تصویرم در چشمانش رو به تاری رفت . مات شدم . با بغضی نمناک و بریده بریده گفت : " همیشه به مامان دروغ می گفتم زهرا اذیتم می کنه ؛ اما این دفعه اگه بیاد خونه بهش می گم راستی راستی اذیتم می کنی . می گم تو این فلاکت شوخیت گرفته . می گم .... " ... دنیا شتاب سیاهتری می گرفت . صدای مادر از دور دورتر می شد ... |
|
+
جمعه 3 خرداد1387 / 16:22 / مجتبا |
|
|
نگین حلقه - صفحه نخست ارتباط خاک خورده ها |
| یا رفیق |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| دوست داشتنی ها |
|
کلمه روزنامه خبر موسیقی ما ++ کافه داستان ++ روزنامه اعتماد سینمای ما |
| دیدگاه |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس و طرح |
| قطره |
|
مجتبا |