تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!
از دور می بینمت . عینک دودی بزرگی به چشم زده ای . مستقیم می روی . می ایستم . در را باز می کنی . تابی به کمرت می دهی و می نشینی . عینک را روی موهایت می گذاری و بیرون را تماشا می کنی . حتی یک لحظه هم مرا ندیده ای . خوش به حال زن ها و مرد ها و بچه ها و مغازه ها و آگهی های پیاده رو که چشمانت به دنبالشان می دود و رها می کند . می دود و رها می کند . می دود و رها می کند ...

پایم را روی پدال گاز فشار می دهم تا ببینی می توانم کاری کنم که تو آنچه را که من می خواهم ببینی .

صاف می نشینی . نگاهم می کنی و چشمانت سمت آیینه می سرد . می دزدم .

باز هم تاب می خوری و پیاده می شوی . کرایه می گیرم . حتی تعارف هم نمی کنم . خیلی عادی . مثل همه ی راننده ها . مثل همه ی مسافرها .

پایم را روی پدال گاز فشار می دهم ...

دورتر دختری با یک کیف صورتی رنگ بزرگ منتظر تاکسی ایستاده است ...

+   جمعه 27 اردیبهشت1387 / 19:16  / | 

.

پا می زنم ، پا می زنم ، سریع و یکنواخت . انگشت های بزرگم بین توده ی سرد گلی می لغزد و حالت می دهد . کم کم شکل می گیرد .

من تنها ساقی دسته ی عزاداران هستم . هر سال هفتاد و دو مرد می شویم با لباس های سفید و دستارهای سیاه به سر ، به بیابان می زنیم ، به طرفی که نمی دانیم کجاست . تا ظهر ، با پای برهنه . و وقت اش که می شود هر کجا باشیم می ایستیم به نماز و بر می گردیم و در تمام این مدت بین همه مان سکوت هست و سکوت و فقط یک کوزه ی آب به قدر هفتاد و دو جرعه . جماعت منتظر می مانند تا برگردیم و کوزه تکه تکه می شود و هر کس به تبرک می برد . فردا ظهر عاشورا است و یک کوزه ی دیگر که من باید بسازمش . دیشب خواب دیدم . آن جا همه تشنه و سرگردان بودند و یک جرعه آب هم نبود .

سرم با حرکات دوار کوزه در هوا می چرخد . با او هم آهنگ شده ام . حالت مستی دارم . دیگر کارش تمام است . باید در کوره بگذارم . ولی قبل از آن یک سوراخ ریز ته کوزه که تا نماز ظهر هر چه داریم را تلف کند . فقط خودم می دانم . نباید دینی به کسی داشته باشم . از همین الان روزه آب می گیرم .

 

+   پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 / 13:3  / | 

 

 

صدای سوت قطار می آید

    یا

       شاید جیغ ریل است

       که از درد به خود می پیچد

 

 

***

 

 

صدای سوت قطار می آید

از دور

از دلهره ی ویرانی

از هولناک ترین تاریخ بشری

 

 

***

 

 

انتظار می کشم

تا ریل های ساکت بی خبر

 خبر از وقوع قتلم دهند

و خون سرخم

بر چرخ های واژگون تاریخ بماسد

و فریادم در بی کران مکان پخش شود

 

 

***

 

 

من قاتل خویش خواهم شد

و هویتم بر سردی آهن هک خواهد شد

ولیکن

     هویت به چه کار آید ؟

                               در این زمانه ی بی ...

 

" صفحه ی اول شناسنامه ات را دور خواهند ریخت

و صفحه ی دومش را

      - یادگاری –

قاب خواهند کرد

                        برای روز مبادا

                        برای روز خطایا "

و هر انسان

برای هر انسان

زجری ست

         به طول تمام تاریخ

و به قامت آلت عشق

که این روزها فراوان است

- و تقریبن -

همه آن را چشیده اند !

 

 

***

 

قطار جیغ می کشد

چشمان بسته ام دل دل می کند

و انتظار خفه ام .

 

بدرود :

من به فرزندان تاریخ می پیوندم

و شما

         ای حسرت های همیشه

فرزندان خیال خویش را بپرورانید

که این خاک

 

سخت محتاج عشق است !

 

سخت محتاج عشق است !

 

سخت محتاج عشق است !

 

 

 

+   چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 / 19:10  / مجتبا | 

 

مطلب زیر را در کارگاه فیلم  کانون اندیشه ی جوان سپهری ارائه کردم .

 

به رویاهای تیم برتن  

تفاوت های فانتزی و سورئالیسم و بسط بیشتر فانتزی

 

سورئالیسم:

«اگر بخواهیم نوشتن واقعن خود به خود باشد، باید ذهن را از قید وسوسه های دنیای بیرون و هم چنین از دغدغه های فردی ای که ماهیت سوداگرانه یا احساساتی دارند، خلاص کنیم. این نوع فاصله گرفتن از قدیم در اندیشه شرقی وجود داشته و اندیشه غربی و ذهن آن برای این نوع فاصله گرفتن مستلزم تنش یا تلاش است.»

 

 

آندره برتون «Andre Breton» شاعر، نویسنده، روانشناس و نظریه پرداز فرانسوی (1896) نخستین بیانیه سورئالیسم «Surrealism» را در سال 1924 در پاریس منتشر کرد. وی به گونه ای از واقعیت مطلق که در آمیزه ای از رویا، و واقعیت است ایمان دشت و معتقد بود که در جهان، واقعیت برتری وجود دارد که در ضمیر ناخودآگاه انسان نهفته است.

قطعا اوتامیسم(خودکاری یا خود انگیختگی) مفهوم اصلی نظام فکری برتون را تشکیل می داد . نوعی هدایت جادویی که از ناخودآگاه هر انسان  نشات می گیرد هدف نظریات او بود . سورئالیست ها در پی آن بودند که تحت تعلیم برتون در یابند که «در اعماق ذهن انسان چه می گذرد که خود از آن بی خبر است» آنها برای مطالعه، در مورد رویا، خواب، طراحی کودکان و هنر دیوانگان تحقیق کردند .  نقاشان و مجسمه سازان نیز در ابتدا از همین نظریات در خلق دنیاهای غیرواقع گرا استفاده کردند . تا جایی که امروزه اغلب هنرها و حتی ادبیات به این مطلب گرایش دارند . فیلم سازها ، داستان نویسان و شعرای بسیاری در این زاده ی دنیای مدرن غوطه ورند و هر روز زاویه ای پنهان از این منبع سرشار را به جهان معرفی می کنند .

آندره برتون در تعریف سورئالیسم می گوید : سورئالیسم برابر است با خودکاری روانی ناب که از طریق آن، اندیشه به صورت کلام، نوشتار و یا هر فعالیت دیگری در دنیایی جدید که خلق شده است بروز پیدا می کند . از نظر برتون ، نیروهای محرکی که خود را از طریق رویاها و روند خود به خودی «اوهامی که چیزهای واقعی می آفرینند» بیان می کنند، «از ارزشی قطعی» برخوردارند .  یعنی به تنهایی دارای دنیایی مستقل ، ارزش هایی مستقل و قوانین و مقرراتی مستقل هستند که فقط در دنیای خلق شده ی خالقانشان دارای مفهوم هستند .

                                                                                            

فانتزی:

فورستر فانتزی را این گونه تعریف می کند  :

فانتزی به دو شکل اتفاق می افتد:

1-     قرار دادن اشخاص عادی در فضا و شرایط غیر عادی

2-     قرار دادن اشخاص غیرعادی در فضا و شرایط عادی

فانتزی هم در محیط و دنیاهای دیگری رخ می‌دهد ، اما در فانتزی ، این دنیاها بیشتر جادویی و اسطوره‌ای هستند . داستان‌های علمی – تخیلی که نمی دانیم آیا مبنای علمی دارند یا نه . که آیا اکنون اتفاق می افتند یا در آینده و یا در گذشته اتفاق فتاده اند .  بیشتر با حدسیاتی سر و کار داریم که با کشف قوانین خالق آن ها به یقین خواهیم رسید .

تفاوت ها:

1-      فانتزی برون گرا و سورئالیسم درون گراست .

2-      سورئالیسم منبعی خیالی و رویائی دارد اما فانتزی منبعش تخیل است و نه خیال .

3-      سورئالیسم بستر منطقی ندارد اما فانتزی هم بستر منطقی دارد و هم مکانیسم معناساز .

 

 

 

بسط بیشتر فانتزی

 

 

دنیایی فانتزی دنیایی ست به دور از واقعیات که در آن تخیلات نویسنده و شاخ و برگ دادن به آن، دارای منطق روایی منحصر به

 فرد     و شخصیت پردازی مستقل است . افسانه ها و داستان های کهن در تمام کشورها می تواند منبع این دنیای خیالی باشد . اسطوره سازی در خلق شخصیت های فانتزی از وجوه دراماتیک این ژانر است . هزار و یک شب ، کلیله و دمنه  ،

 موش و گربه ، پینوکیو> اثر کارلو کلودی <، آلیس در سرزمین عجایب ، هری پاتر> نوشته جی.کی رولینگ  <، داستان عجیب

 اشلمیل> نوشته آدلبرت فنشامیو <، خانواده کالدرا> اثر گودرون پازاونگ <، قویترین کلاغ دنیا> اثر هلمه هانیه> و تعداد زیادی از رمانهای ژول ورن و هانس کریستین آندرسن از نمونه های ایرانی و خارجی دنیای فانتزی هستند . نظریه فروید درباره ی دنیایفانتزی دیدگاه دیگری به ما می دهد . وی فانتزی را فرآیندی بنیادی می داند که تصاویر منحصر به فردی را براساس قواعد جانشین سازی، جابه جایی و ... تولید می کند.

 

 

در واقع فانتزی با در نظر گرفتن کشمکش های زبانی با پیچیدگی دنیا ، امری اجتناب ناپذیر است. فانتزی و واقعیت سالیان سال است که هم پای یک دیگر حرکت کرده اند ؛ اما شاید بتوان هویت آن را در افسانه ها، داستان های فولکلوریک و اساس قصه گویی ها دانست  .به گفته فروید ، فانتزی به نوعی با جهان واقعی ، اشیا و اندیشه ها ارتباطی اندک دارد و از سویی دیگر با دنیای خیالی پری ها، جن ها، غول ها، کوتوله هاو دیگر پدیده های غیرواقعی سر و کار می یابد تا جهانی رویاگونه و در عین حال به دور از واقعیت را ترسیم کند. در واقع ادبیات فانتزی در جهان به نام ناکجاآباد میگذرد و غالب شخصیت ها غیرواقعی و باورنکردنی اند . در این دنیا  فیزیک و قوانین زمانی و مکانی برای جذابیت بخشیدن به اثر نادیده گرفته میشوند . نویسنده در خلق داستان های فانتزی نمی تواند به بهانه فانتزی بودن یک اثر ، تمام معیارهای زیباشناختی موجود در ادبیات را نادیده بگیرد ، آسمان ریسمان به هم ببافد و برخلاف معیارهای معمول رفتار کند. پس دنیای فانتزی چه در ادبیات و چه در هنرهای مدرن تر مثل سینما دارای قوانین گاه نوشته و گاه ننوشته ی مربوط به خویش است که گاهی به راحتی درک می شوند و گاهی هم به سختی قابل ادراک نیستند . کوچکترین و بی اهمیت ترین جزئیات در این دنیا می تواند مفهومی بزرگ و عمیق داشته باشد و به عکس . فروید فانتزی را گونه ای میداند که مرزهای مشخصی برای خود قائل نمی شود و در عین حال به واسطه داشتن جذابیت های بصری ، کوچک و بزرگ را به خود جذب می کند ؛ مشروط بر این که منطق روایی حاکم در اثر از هر حیث قابل قبول باشد .

 

+   دوشنبه 23 اردیبهشت1387 / 17:51  / مجتبا | 
باد که زیر مقنعه ام می زند همه ی سر ها به طرفم برمی گردد . سرم را پایین می اندازم ، مقنعه ام را محکم می گیرم و به خودم می چسبانم . دو روزی می شود که موهایم را شانه نکرده ام .

+   شنبه 21 اردیبهشت1387 / 12:34  / | 
قلاده ی زیبایی را به گردنش بسته بود و زنجیرش را می کشید . همه با تعجب نگاه می کردند . هنگام تولدش یکی شان فرار کرده بود . حالا با این قلاده دیگر هیچ کروموزومی فکر فرار به سرش نمی زند .
+   شنبه 21 اردیبهشت1387 / 11:34  / | 

 

1 )

 

گفتم این بغض آخر

شاید کار دستم دهد

.

.

.

روزها گذشت

                و

                   - هنوز -

که خالی جایت

بغضی دوباره پر کند

به یاد توام

.

.

.

آخرین نفس های عاشه قانه ام ...

.

.

.

به یاد من باش

به یاد آن روزها

که لیلی وار مجنونت بودم

 

 

2 )

 

گفتم برکه ی دلم محتاج سنگی ست

- تا آشفته ات شوم -

نه از دل

که بر دل

            لاجرم

                     تا بنشیند

                     کنار بغضی که می خندد

                     و لم داده به گلویم

که سخت خشک است

و محتاج چکه ی آبی

                        درخشان

                                    زیبا

                                          و پاک !

 

3 )

 

گفتم ؟

.

.

.

نه

...

نگفتم !

 

+   جمعه 20 اردیبهشت1387 / 21:40  / مجتبا | 

اگر این جا نبودم ، پس کجا بودم ؟

این پرسشی ست که این روزها در مورد خودم و جای گاهم برایم پیش آمده . این که آیا سر جایم خودم هستم یا نقش دیگران رو – به خوبی یا بدی – ایفا میکنم ؟!

بگذریم ... که می دونم حوصله ی این حرف ها رو ندارید . از احوالات این روزها این که مشغول امتحانات میان ترمم و اگر فرصتی باشه کمی هم کتاب می خونم . حدود 70 صفحه از رمان همسایه ها از احمد محمود رو خوندم و کتاب مبانی داستان کوتاه مصطفی مستور رو هم تموم کردم . یه رباعی کار کردم که روی وزنش مشکل داره که رفعش می کنم و یه داستان هم دارم می نویسم که تا نیمه ها پیش رفته . اتاق اندیشه هم یه جلسه ی دیگه در این ترم تموم می شه و خوشحالم که یه حرکت عملی دیگه به طور کامل و منظم انجام دادیم و ایشاا... راهی رو برای بقیه ی دانشجوها باز کرده باشیم . در مورد موضوعاتی گفت و گو کردیم که یکی از مسئولین دانشگاه این گونه در موردشون توضیح داده بود : " ما در خواب هم نمی دیدیم که این موضوعات حتی مطرح شود ! "

کارگاه فیلم هم با مدیریت جدید آغاز به کار کرده و با طبقه بندی ژانرها پیش می ریم . 3 هفته ایست که در مورد سینمای فانتزی کار می کنیم و روی این فیلم ها بحث کردیم : سوئینی تاد و ماهی بزرگ هر دو از تیم برتن . به همت بچه های کارگاه جمعه ی این هفته در خدمت آقای سعید عقیقی ، منتقد و فیلم نامه نویس بودیم ( نویسنده ی فیلم نامه های شب های روشن و هفت پرده ) که 5 ساعت ورک شاپی در مورد ساختارهای فنی سینما و شناخت و تحلیل فیلم داشت که خیلی آموزنده بود . وبلاگ کارگاه رو اینجا می تونید ببینید .

کارگاه داستان هم یک ماهی از شروع فعالیتش تو سال جدید می گذره . با تحلیل داستان های آقای ساطع و خانم فاطری پیش رفتیم . ضمنن پژوهشی در مورد ساختارهای داستانی اشعار مولانا رو در جلسات می خونم که مورد استقبال واقع شده .

نمایش گاه کتاب هم نرفتم و اونقدر اوضاع نشر و کلن فرهنگ خر تو خره که بهتره در موردش اصلن صحبت نکنیم .

البته کلی موسیقی بی کلام خریدم که آرامش خاصی تو ذهنم ایجاد کردن . از ویوالدی بگیرید تا کارینا کیمیایی .

از حلقه باران هم همین بس که فکر کنم از بس بچه ها مطالب قوی نوشتند دیگه این وبلاگ رو در قد و اندازه های خودشون نمی بینند و مطالبشون رو جای دیگه عرضه می کنند ! خوش به حالشون ! ما که فقط همین جا رو داریم ! مثله این که فقط بچه ها سرشون شلوغه و کار دارند . و الا ما که هم بی کاریم و هم بی عار .  با این اوضاع و احوال فکر می کنم که انگار زیادی به این جا اهمیت می دادم . انگار زیادی روی بچه ها حساب کردم . انگار برا کسی مهم نیست که شاید اینجا هم راهی رو ، هدفی رو ، داشتیم که کم کم داره فراموش می شه . اصلن یادمون رفته واسه چی دور هم جمع شدیم . انگار ... ولش کن . انگار هیچ . انگار پوچ . کی به این حرف ها توجه می کنه ؟ بذار تفریح کنیم . بذار مال خودمون باشیم . بذار امید داشته باشیم . بذار زندگی مون رو بکنیم . بذار بخندیم ...       

+   سه شنبه 17 اردیبهشت1387 / 23:42  / مجتبا | 
 

تیتر روزنامه ی صبح: گل آقای ملت ایران خندید و رفت.............در کنار عکسی از او همراه با لبخند

هر کس روزنامه رو دید تاملی کرد و اینبار خنده بر لبهایش محو شد مگر باور کردنی بود ابنبار هیچ کس نمیخندد بعضی ها باور ندارند و میگویند این شوخی جدید گل آقا است اما...............

سالها پیش که ما رسما فینگیل بودیم پنجشنبه ها غروب رو سر هر چی مطبوعاتچی بود آوار میشدیم تا هفته گل آقا بخریم و در کنار خانواده به مهمانی آبدارخانه برویم. هنوز نگاه متعجب کسانی را که در آن سالها مجله را دست من میدیدند یادم هست آخر مگر خندیدن جرم است.......

۵۶۴ ۵۶۴ ۵۶۴ ۵۶۴ ۵۶۴وناگهان شماره ی ۵۶۴ ستون دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا خواندم که کسی نوشته بود ۵۶۴ بار دو کمه حرف حساب را خواندم ولی نفهمیدم حرف حسابش چیست؟؟حرف حسابش چی بود؟

فقط میشد فهمید که دیگر پنجشنبه ها کسی در کیوسک منتظرمان نیست

هنوز داغمان تازه بود که آنروز تیتر روزنامه صبح..............

بعد از عید امسال بود که فهمیدم ماهنامه گل آقا هم آخرین شماره اش را شب عید منتشر کرد این دیگه یعنی چی ؟یعنی تمام؟ دارم خواب میبینم؟

توی این بساط فرهنگی و مطالعاتی که یا نشریات بسته میشوند و یا مشکلات مالی آنها را به محاق فرو میبرد چه خبری مینونه خوشحال کننده باشه ؟آیا خبر خوشحال کننده ای هست؟آیا هست؟

از روز ۲۶ اردیبهشت گل آقا بار دیگر منتشر میشود.

گرچه نه خبری از صابری فونی است نه از عمران صلاحی اما هستند شاغلام غضنفر گلنسا آبدارخانه و ...........هستند آنها که قرار پنجشنبه ها یادشون مونده

قرار ما پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت پای دکه های مطبوعاتی

شاید اگر آنروز به آسمان نگاه کنیم لبخند گل آقا و عمران صلاحی رو ببینیم

 گل آقا!

+   یکشنبه 15 اردیبهشت1387 / 21:54  / | 

 

 

 

 

روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت .

 

 

*

 

روزی که کمترین سرود

                             بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست .

.

.

.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .

.

.

.

روزی که هر لب ترانه ئی ست

تا کم ترین سرود

                      بوسه باشد .

روزی که تو بیائی برای همیشه بیائی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

 

روزی که ما دوباره برای کبوتر های مان دانه بریزیم ...

 

 

*

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتا روزی

که دیگر

نباشم .

 

 

الف . بامداد

 

+   چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 / 11:0  / مجتبا | 

+   جمعه 6 اردیبهشت1387 / 8:14  / مجتبا | 

داستانک 4

 

ترس

 

دو نفر بودیم . شانه به شانه ی هم دیگر . رفتیم . در سکوت . بن بست بود . تاریک تاریک . اولین بارمان حساب می شد . هر دو . می ترسیدیم . آرام دستش را گرفتم . نبضش به تندی می زد . نگاهش کردم . به لبانم خیره مانده بود .

 

+   سه شنبه 3 اردیبهشت1387 / 23:2  / مجتبا | 
 

باید امشب بروم....

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و ..................

 

                                                             

                                                         

سنگ مزار سپهری

 

به بهانه ی ۲۷ امین سالمرگ شاعر و نقاش معاصر ..................................سهراب سپهری

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد

         

+   دوشنبه 2 اردیبهشت1387 / 12:26  / | 
 
Burn After Reading
She Hate me
Nostalgia
Autumn Sonata
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



Caffee and Ciggarett
کافه داستان
دانلود متون و آثار ادبی
پرده شیشه ای
کلمه
خبر آنلاین
موسیقی ما
روزنامه اعتماد
سینمای ما
It Happened On Night
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
Cries and Whispers
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
Some Like It Hot

مجتبا
Broken Flowers
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیسم)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی
محسن آزرم
شهاب آبروشن
محمد دلکش
نازنین فراهانی





 

 RSS