![]() |
![]() |
|
| ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر! |
|
غم کودکی کودک می گریست . از پسر همسایه باخته بود . مادرش و مادر پسر همسایه به او می خندیدند . یاد کودکی اشان افتاده بودند . کودک اما نمی فهمید که چرا کسی به فکر غم او نیست . شاید غم او زیاد از حد کوچک بود . شاید بزرگ ترها به غم های بزرگتری نمی خندیدند . در اندوه این فکر دلش بیشتر شکست . گریه اش شدیدتر شد ... مادر رنجید . نگران شد . دیگر نخندید . کمی بیشتر به یاد کودکی اش افتاد . غمش بیشتر شد ... ... کودک آرام شد . |
|
+
جمعه 30 فروردین1387 / 22:35 / مجتبا |
|
|
وقتی پس از سال ها توانستم با مدرک دکترای شرق شناسی از دانشگاه سوربن فرانسه فارغ التحصیل شوم و به هند بازگردم همه ی آنچه در کشورم دیدم با همه ی آنچه در کتاب های درسی ام خوانده بودم متفاوت بود . پس بدون معطلی برای گذراندن دوره ی فوق دکترا دوباره به سوربن رفتم . از دست نوشته های یک سیب کال / |
|
+
چهارشنبه 28 فروردین1387 / 23:19 / |
|
|
شعار مردم قم به مناسبت ورود رئیس جمهور به این شهر : رایحه ی خوش خدمت آید ز قم سفره های پر ز نفت ، راهمان را کرده گم !
|
|
+
چهارشنبه 28 فروردین1387 / 16:44 / مجتبا |
|
|
من دانشجوام در فرمهائی که پر میکنم و برایم پر میکنند جلوی شغل مینویسند :دانشجو دو روز است کامل سر کلاس میروم از کار و زندگی افتاده ام شغل من چیست؟ چه کاره ام؟ |
|
+
چهارشنبه 28 فروردین1387 / 13:0 / |
|
|
من فقط یک پیک لبریز یک نفس رفتم بالا از چشمان ات نگاه ام تا سیاهی شان دید سیاهی چشمان ام رفت سرخ شد سر ام سنگین شد سر خورد روی لب هایت نگاه ام ماند انگار مست نگاه ات شده بودم .
|
|
+
دوشنبه 26 فروردین1387 / 15:37 / |
|
|
همه ی زنانی که به عدم رعایت حقوق شان در جامعه معترضند و به این خاطر مدام تظاهرات راه می اندازند حتی در مقابل دریافت پول خیلی زیاد هم حاضر نیستند کنار بکشند تا همسرشان با زن دیگری ازدواج کند ولی به راحتی حاضر می شوند با مرد خیلی پولداری که همسر دیگری دارد ازدواج کنند . از دست نوشته های یک سیب کال / |
|
+
شنبه 24 فروردین1387 / 12:3 / |
|
|
ژان آلن ردفورد معروف در مقدمه ی کتاب خاطرات اش می نویسد : " پدرم یک قمارباز بی خیال بود . یک روز در کافه سر حساب یک بطری مشروب عالی شرط می بندد که ظرف کمتر از نه ماه اولین فرزندش دختر می شود و این بزرگترین اتفاق در زندگی من شد .حالا که فکر میکنم از این که باعث باخت پدر الکلی ام شدم خیلی احساس غرور می کنم . " توضیح نویسنده : ژان آلن ردفورد معروف فقط یک شخصیت خیالی ست . همین و بس .
از دست نوشته های یک سیب کال / |
|
+
شنبه 24 فروردین1387 / 3:33 / |
|
|
باور کنید همه ی سیاست مداران دنیا آدم های احمقی هستند . تنها مشکل این است که بقیه احمق ترند. از دست نوشته های یک سیب کال / |
|
+
شنبه 24 فروردین1387 / 2:51 / |
|
|
در واقع ازدواج کردن مثل همان دوران مجردی است . تنها تفاوت اش این است که باید مدام فکر نان درآوردن باشی تا از طلا و جواهرات زیبا و آخرین مد سال برندهای معروف و لوازم لوکس منزل برای خانه ای که چندی قبل با چند صد دلار وام بانکی آن را خریده ای وا نمانی . همین . البته اگر بانک به علت عدم پرداخت اقساط ماهانه خانه و تمام محتویاتش را یکجا قورت بدهد من هیچ تضمینی نمی دهم . راستی در همین حدود شاید کم کم پای بچه ای هم در میان بیاید که این یکی زیاد مهم نیست . از یادداشت های یک سیب کال / |
|
+
شنبه 24 فروردین1387 / 1:22 / |
|
|
وقتی مرد تازه فهمیدن کوررنگی داشته . وصیت نامه اش رو که از لای کفنش درآوردن بعد از التماس دعاها و طلب حلالیت ها ، گفته بود که از دار دنیا چیزی نداره . راست می گفت بیچاره . خب زن و بچه هم که نداشت . خودش تنها بود . فقط توی وصیت نامه اش سفارش کرده بود کت قهوه ای رنگش رو بدن به اصغر گدا و با آبپاش صورتی رنگش که توی صندوق سبزست به اطلسی های آبی گلدوناش آب بدن .
وقتی مردم رفتن توی خونش و دیدن فقط همون کت بنفش رنگ همیشگی توی کمده و آبپاش زرد رنگش رو از توی صندوق قرمز درآوردن و به اطلسی های صورتی آب دادن . تازه فهمیدن که چاره اش این بوده که یکی رنگ ها رو بلند براش بخونه . آخه می گفتن از پدرش هم بهتر گره می زده . فرش هایی که آقاش می بافته یا تو کاخ پهن می شده یا می فرستادن یه راست فرنگ . قدیمی تر ها می گفتن یکی از کله گنده ها یه بار زمانی که آقاش مکه بوده سفارش یه پادری ابریشم بهش می ده . وقتی موقع تحویل می رسه داد و قال راه می افته که این یه چیز دیگه بافته و نه فرش رو تحویل گرفتن و نه حتی پول ابریشم ها رو بهش دادن . اینم که زبون نداشت بیچاره ، قالیچه رو برداشت رفت انداخت دم در مسجد . همون که پارسال پیارسالا یه مشتری خوب براش پیدا شد و مردم گفتن فرش مسجد قیمت نداره . دیگه هم کسی بهش سفارش نداد . نمی دونم شایدم خودش قبول نکرد . از وقتی هم که آقاش سرش رو گذاشت زمین که فقط کارش همین بود دیگه . هرکس توی ده می خواست داری رو سر پا کنه ، با سلام و صلوات می آوردنش تا دو طرف رو به توافق برسونه ، جنس تارو پود و تائید کنه و وسط دود اسفند و بوی گلاب گره اول رو اون بزنه و خدایی هم دستش طلا بود . |
|
+
جمعه 23 فروردین1387 / 20:58 / |
|
|
اینشتین اگر می دانست که از کشف بزرگ اش بمب اتم می سازند به جای هسته ی اتم حتما هسته ی زرد آلویی را می شکافت و دانه اش را در خاک دفن می کرد . البته من فکر می کنم آنوقت این آدم های جنگ طلب حتی از درخت زرد آلو هم بمب اتم می ساختند . از دست نوشته های یک سیب کال / |
|
+
جمعه 23 فروردین1387 / 1:29 / |
|
|
طناب را که به دور گردن ات می اندازی تنها به این فکر می کنی که هرگز دیگر نمی خواهی به زندگی شکست خورده ات برگردی و همین که صندلی از زیر پاهات افتاد تازه متوجه می شوی که اگر هم بخواهی دیگر نمی توانی به زندگی برگردی . این جاست که آدمی مغلوب اراده ی خودش و اراده اش هم مغلوب اراده ی هستی می شود تا یک اتفاق بی اهمیت بیفتد و صفحه ی روزنامه های زرد را پر کند . بدین ترتیب خیلی ها سرگرم و عده ای پولدار می شوند . من معتقدم این یک جنگ تا به آخر مغلوبه است . از دست نوشته های یک سیب کال . |
|
+
پنجشنبه 22 فروردین1387 / 14:45 / |
|
|
زن از پشت ویترین مرد را می دید . مرد به زنی می خندید . مرد زن را دید . زن سراسیمه رفت . حادثه تمام شد . مرد دیگر نخندید . به شب می اندیشید ... |
|
+
پنجشنبه 22 فروردین1387 / 13:55 / مجتبا |
|
|
گاه چیزی که ما را به حقیقت می رساند ، خود از آن عاریست . مارگوت بیکل این هم از سال نو . روز از نو ، روزی از نو . از امشب شروع شد . عید خوبی نداشتم . روزهای پر فشار و پر استرسی داشتم . گاهی ذهنم چون دیگ آب جوش داغ می شد و گاهی چون کوه یخ سرد . گاهی اوقات که حوصله ندارم گیج می شوم . می مانم وسط کارهایی که نکرده ، دوستشان ندارم . زود خسته می شوم . مدام می خواهم بخوابم . بغض خفیفی دارم . این روزها از بس فکر کرده ام سرم سنگین شده ؛ موهایم پرشتاب تر شروع کرده اند به ریزش . لبخندهایم مصنوعی شده و گریه هایم در گوشه ی تاریک اتاق می ماسد . نمی دانم جریان چیست ! ماجرا از کجا می خواهد شروع شود !؟ اصلن داستان از چه قرار است ... می خواهم استراحت کنم ، اما نمی شود . پلک هایم سنگین شده اند اما ... خوابم نمی برد . به سقف خیره می شوم این روزها . |
|
+
پنجشنبه 15 فروردین1387 / 1:2 / مجتبا |
|
|
نویسنده ای پس از اضافه کاری ها و جمع آوری پس انداز های خود و دوستانش توانست یک واحد آپارتمان قدیمی و کوچک بخرد . پس از ورود به خانه جای یک تابلوی نقاشی را روی دیوار ترک خورده ی خانه اش خالی دید . بوم و سه پایه را برداشت و به دل طبیعت رفت . سه پایه را در مقابل منظره ی زیبایی کاشت و در قسمت سمت چپ تابلو نوشت :
"دو درخت کاج مطبق که درخت کوتاه تر خشک و برگ هایش دارچینی رنگ شده ولی درخت کناری همچنان سبز است . احتمالا به خاطر سرمای سخت زمستان این بلا سر درخت کوتاه تر آمده ." و در توجیه سبز بودن درخت دیگر اضافه کرد :" این یکی جونش خوب بوده ." در بالای بوم نوشت که " دو کلاغ در حال پروازند وخورشید در حال غروب کردن در پشت کوه ها است و با آخرین انوارش ضلع چپ کلبه ی خرابی را که در سمت راست بوم قرار دارد را روشن کرده است . در پایین هم نوشت که " کل اینجا پر از علف های هرز بلند و درختچه های تمشک است . " او حتی توانست بگوید که موشی همین چند دقیقه پیش با سرعت داخل سوراخی حوالی میان تابلو پرید . و این تابلو زیبا را به دیوار اتاقش نصب کرد . بعد روی میز گرد آشپزخانه پارچه ی سفید رنگی انداخت و روی هر چهار گوشه ی رومیزی نوشت : " دو گل کوچک بنفشه با برگ های سبز رنگ " و به این فکر کرد که می تواند با هر بار شستن رومیزی طرح جدیدی را به آن اضافه کند. گونی گچی در انباری خانه یافت که احتمالا در اثر چکه ی قطرات باران از سقف انباری سفت شده بود . گونی را از روی گچ جدا کرد و با چاقو روی گچ ها نوشت : " شوالیه ی خشمگین اثر میکل آنژ " و در پایین جمله ی همیشگی برای آثار کپی برداری شده را اضافه کرد : ( اصل اثر در موزه ی لوور موجود می باشد . ) و آن را گوشه ی اتاق نشیمن گذاشت و لبخند زد زیرا از فرم بدن شوالیه خوشش آمده بود . او روی شیشه ی تلویزیون قدیمی و از کار افتاده ای خلاصه ی نمایشنامه ی " هملت" را نوشت و چسباند . او علاقه ی خاصی به نوشتن خلاصه ی نمایشنامه ها داشت و تعداد این خلاصه هایش از تعداد کانال های تلویزیون هم بیشتر بود . او از وجود این همه برنامه های دلپذیر در تلویزیون خرسند بود و تنها دغدغه اش نبود ریموت کنترل مناسب برای جا به جایی آنها بود . سپس به سراغ گرامافون رفت و بعد از ۳ روز در پایان تلاشش برای یافتن شیوه ای برای نوشتن خلاصه ی موسیقی های مورد علاقه اش به فکر جمع آوری پس انداز باقی دوستان و تهیه ی یک دستگاه پخش صوتی جدید افتاد . |
|
+
پنجشنبه 15 فروردین1387 / 0:33 / |
|
|
Burn After Reading She Hate me Nostalgia |
| Autumn Sonata |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| Caffee and Ciggarett |
|
کافه داستان دانلود متون و آثار ادبی پرده شیشه ای کلمه خبر آنلاین موسیقی ما روزنامه اعتماد سینمای ما |
| Cries and Whispers |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس و طرح |
| Some Like It Hot |
|
مجتبا |