![]() |
![]() |
|
| ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر! |
|
تا عشق ، تا ترانه و لبخند می روم عید آمد ، از احوالی اسفند می روم آغوش می گشایم و آغاز می شوم مثل دریچه ای رو به سحر باز می شوم (1) سال گذشته هم گفتم که یکی از سخت ترین انواع نوشتن ، بهاریه نوشتن است . نمی دانم چرا وقتی می خواهم بهاریه بنویسم نا خودآگاه یاد گذشته می افتم . بی خودی می روم سراغ آلبوم ها و فیلم های گذشته ام . نمی دانم دقیقن دنبال چی می گردم ، اما احساسی که نمی شود گفت از کجا نشات گرفته ، می کشاندم آن جا . عکس به عکس ، فریم به فریم ، خاطره به خاطره . ریز می شوم در خطوط چهره ی آدم های ایستا در عکس ها ؛ به لبخندهایشان ، به اخم هایشان ، به حالت هایشان ، به چشم هایشان ، " چشم ها که هیچ وقت راست نمی گن ! " بعد میام جلو . از اولین عکس تا جدیدترین عکس . آدم ها تغییر می کنند . تغییر کرده اند . قیافه هایشان ، افکارشان ، اخم هایشان ، لبخندهایشان و باز هم ، چشم هایشان ؛ " چشم ها که هیچ وقت راست نمی گن ! " بغض می کنم . خم می شوم روی خاطراتم . چشم هایم را می بندم . این جاست که خاطراتم با آدم هایشان ، فضاهایشان و حس هایشان از روی پرده ی سیاه چشمانم رد می شوند ؛ امروز بیا ترانه خوانی بکنیم با سبزه و آب همزبانی بکنیم عید است و غبار گرفته است دلم ای اشک بیا خانه تکانی بکنیم (2) حالا خوب دقت می کنم . می گردم دنبال همان حس لعنتی که باز هم آمده سراغم . باز هم دست از سرم بر نمی دارد . مخصوصن در این روزهای آخر اسفند . روزهای دیوار کشی قدیم و جدید . کنار گذاشتن گذشته ها و چشم انتظار آینده ها . جدایی روزهای کهنه و نو . جدایی روزهای زمستان و باهار ، سردی و گرمی ، عشق و نفرت . روزهای آمدن بوی سیب و عیدی کودکانه .... روزهای عطر یاس و حوض حیاط خانه ی مادر بزرگ . روزهای ماچ و بوسه و دید و بازدید اقوام و دوستان . روزهای ویژه نامه های پایان سال و خرید شب عید و خستگی و ترافیک و ماهی و سبزه و پول . ... " چشم ها هیچ وقت راست نمی گن ! " حتی حالا که دارد بهار می آید . بدون بو . بدون جار زدن . حالا که می خواهم همه ی خاطراتم را مرور کنم و شاید ... شاید ... دورشان بریزیم . حتی دوست داشتنی ترین هایشان را . عکس ها ، فیلم ها ، صداها ، اسم ام اسم ها ، خنده ها ، گریه ها ، سکوت ها ، تن هایی ها ، با هم بودن ها ، بغض ها ، نگفتن ها ، گفتن ها ، دعاها ، دست ها ، موها ، ابروها ، چشم ها ؛ " چشم ها که هیچ وقت راست نمی گن ! " نمی دانم چرا بهاریه ها همیشه این گونه می شوند . تلخ می شوند . نشانی از امید و آرزو و آینده ندارند . می روند به گذشته ها . غلط می خورند در خاطره ها . دی رفته ، خیمه در نفس عید می زنیم عید است ، پنجه بر دف خورشید می زنیم (3) بگذارید مسیر را عوض کنیم . فردوس می گوید : (( امسال برویم عوض شویم . امیدوار شویم . عاشق شویم . رقیب عشقی خودمان شویم . تن ها نباشیم . بگوییم . بخندیم . افسرده نباشیم . برویم گردش . خوش باشیم . با دوستانمان . سینما ، موزه ، شعر ، داستان ، کوه ، فوتبال ، کتاب ، حلقه ی باران ، فلسفه ، هنر ، تئاتر ، موسیقی ، تاریخ ، فرهنگ و ... می بینی چقدر سرگرمی و کار نکرده مانده روی دستمان . چقدر می توانیم مشغول باشیم . خودمان را برهانیم از این رخوت ... )) بی بهانه رفتند تمام خاطرات نرفته ام از انتهای زمستان به ابتدای پاییز با نشانه های زرد و سرخ و گاهی برف و گاهی باران و گاهی اشک ! راست می گوید . آلبوم ها را می بندم . چشمان خیسم را باز می کنم . یاد این شعر می افتم : کوچ بنفشه ها در روزهای آخر اسفند کوچ بنفشه های مهاجر زیباست . در نیمروز روشن اسفند وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد در اطلس شمیم بهاران با خاک و ریشه - میهن سیارشان - در جعبه های کوچک چوبی در گوشه ی خیابان می آورند : جوی هزار زمزمه در من می جوشد : ای کاش ... ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها ( در جعبه های خاک ) یک روز می توانست همراه خویش ببرد هر کجا که خواست در روشنای باران در آفتاب پاک . (4) مثل این که ما آدم نمی شویم . بگذارید عید را تبریک بگویم و بروم . مثل خاطراتم : عیدتان مبارک ! حالمان خوب است . . . . ولی ، تو باور نکن : " چشم ها هیچ وقت راست نمی گن ! "
1 و 3 – دکتر محمود اکرامی 2 – ایرج زبردست 4 – دکتر شفیعی کدکنی |
|
+
چهارشنبه 29 اسفند1386 / 17:46 / مجتبا |
|
|
به مناسبت ولادت رسول نور به سفارش راضیه دادگر عمرم که نفس به جستجو می ریزد از چشم دو عالم آرزو می ریزد پیغمبر عاشقان دلسوخته ام گر آه کشم کعبه فرو می ریزد 1 " از وقتی خداوند آدمی را خلق کرد ، بر جهل او بیشتر از دانایی اش آگاه بود . " تفکر در عبارت فوق آدمی را ناگهان تکان داد . مگر می شود اشرف مخلوقات باشی و جهلت بیشتر از دانایی ات نمایان باشد ؟ می شد . واقعن می شد ! در روزگاری که فقط اندکی از مردمان سواد خواندن و نوشتن داشتند ، مردی تکان خورد . کسی نگفته بود برخیز ، اما او بلند شد . شروع کرد . به کوه زد . سال ها . شب ها و روزها . تن ها شد . اشک ریخت . شکوه کرد . مرثیه خواند . عاشق شد ... روزگار بد روزگاری بود . مثل حالا . که آن ها نمی دانستند و جهل می کردند ، حال که می دانند و نادانند . باید می رهانید جهل را . انحطاط را . عقب ماندگی را . انسان نبودن را . شد پیام بر . شد پرچم دار . شد جانشین . پیغام آور معشوقه اش ... خود عشق شد اصلن . زخمی کردند ، عاشق تر شد ؛ گرسنه کردند ، عاشق تر شد ؛ محبوس کردند ، عاشق تر شد ؛ جنگ کردند ، عاشق تر شد ؛ ... هر چه کردند عاشق تر می شد . آن قدر عاشق که اوج گرفت . رفت و لبان معشوقه اش را بوسید . آرام گرفت . آتش گرفت . بر جهل پیروز گشت . خدایان و جاهلان فرو ریختند . در جهان بلوا به پا کرد . و رفت ! ... رفت و جاهلان چون کرم هایی متعفن سر از خاک بر داشتند . گفتند و کشتند . دانایی را . میراث ها و یادگاران پس از او را . جاهل زائیده می شدند و جاهل می مردند . و هنوز هم . تا این جا . این زمان . که پانزده قرن از نور می گذرد . ... افسوس . افسوس که محمد نیست ! نیست تا فریاد بر آورد . تا بگوید : تا چند زنید بر طبل نادانی خویش / هان مسلمانان ، این که مسلمانی نیست !
1 – ایرج زبردست |
|
+
سه شنبه 28 اسفند1386 / 20:44 / مجتبا |
|
|
سلام . گروه حلقه ی باران در نظر دارد باز هم در راستای اهداف و شعارهایش گامی هر چند کوچک بر دارد . لذا بدینوسیله همه ی گروه های دانشجویی فعال را به بحث و تبادل نظر دعوت می نماید . در کنار گفت و گوها ما به شناختن دیگران و شناساندن خودمان هم گوشه چشمی داریم . گفت و گوها در فضایی کاملن باز و دمکراتیک انجام خواهد شد . در مورد موضوعات مورد بحث توافق حاصل خواهیم کرد . از آن جایی که تعدادی از آعضا حلقه در هفته ی دوم عید در تهران حضور دارند امکان گفت و گو با گروه های ساکن در تهران بیشتر وجود دارد . لطفن متقاضیان هرچه سریع تر در همین پست اعلام آمادگی کنند . |
|
+
شنبه 25 اسفند1386 / 20:25 / مجتبا |
|
|
|
|
+
جمعه 24 اسفند1386 / 19:36 / |
|
|
. زمستان امسال آنقدر برف و یخ بندان بود که پدربزرگ مادربزرگ ها هم دهانشان مثل غاز باز ماند . ولی انگار قرار است درختان هر طوری هست شکوفه دهند و زمین ها سبز شوند و سال نو شود . شاید چون از قدیم ها رسم بر این بوده . رسم رسم است و کمتر کسی به چرا بودنش فکر می کند . باید خوب اجرا شود و باید به آن پای بند بود . مثل ماچ که این روز ها بازارش بین همه حسابی آب دار است . مامان و بابا و خواهر و برادر و عمه و دایی و خاله و عمو و دختر خاله البته اگر کم سن و سال باشد و که و که و که و این که و که و که همه شان بستگی به تربیت خانوادگی دارند . صورت لطیف باشد و گل انداخته یا ریشو باشد و زرد ، لب خوش رنگ باشد و گوشتالو یا بی رمق و پوستالو باید به هر حال تن داد . و آداب اش این است که دو نفر بازو های همدیگر را قرص ، در دست می گیرند و برای هم آغوش باز می کنند . بعد لحظه ای چهره به چهره ، رو به رو خیره می شوند و ارتباط چشمی برقرار می کنند و در یک لحظه ی خاص لب ها را به شکل قنچه در آورده و به سوی لپ های همدیگر پرتاب می کنند . این جای کار نشانه گیری خیلی اهمیت دارد و اگر حتی یک درجه خطا شود شاید لب روی بنا گوش یا خدای نکرده روی لب طرف مقابل سر بخورد و بعدش دیگر مشخص نیست چه پیش خواهد آمد . ولی اگر دو نفر کار بلد و به اصطلاح حرفه ای باشند هیچ مشکلی پیش نمی آید . در آداب ماچ مالان باید سه مرتبه از دو طرف صورت طرف ماچ گرفته شود و محکم چسبانده شود تا از صحت آن اطمینان حاصل شود و اگر این سه ، دو شود باطل است . بعضی وقت ها هم پیش می آید که از ته قلب ات می خواهی یک نفر را ماچ کنی ولی خوب نمی شود . یعنی همان تربیت خانوادگی که گفتم اجازه نمی دهد . چه می شود کرد ؟ باید سوخت و ساخت و فقط زیر لب زمزمه کرد : " لب ، لب ، لب تو گل اناره جنس تن تو باغ بهاره " |
|
+
جمعه 24 اسفند1386 / 19:2 / |
|
|
کویر که رفتم حس کردم جلوی یک تابلوی نقاشی بزرگ هستم که انتها ندارد . زمین اش تا چشم کار می کرد شن زار بود و آسمان اش آبی آبی ، یک لکه ابر هم نداشت. به مرزشان که خیره شدم سرم گیج رفت . عمق شان پیدا نبود . بی اختیار دستم را دراز کردم تا سطح پارچه ی آغشته به رنگی را که روبروی صورتم بود با انگشتانم لمس کنم و مطمئن شوم . دستم بدون اینکه به چیزی برخورد کند رفت داخل تابلو . خنک شد . باد سردی می آمد ولی این طرف داخل سالن که من بودم همه چیز عادی بود . یک زن و مرد جوان جلوی تابلوی کناری ایستاده بودند و چیپس می خوردند . زن داشت به مرد می گفت که همیشه رنگ های گرم او را برمی انگیزند و مرد از کوبیسم و رئالیسم برایش تعریف کرد . پایم و نصف بدنم را هم عبور دادم . خنک تر شدم . با تردید به اطرافم نگاه کردم . هیچ کس متوجه من نبود . نگهبان موزه هم آنجا روی صندلی اش داشت چرت می زد . خوب همه جا را زیر نظر گرفتم و مطمئن که شدم در یک لحظه و با همه ی وجود رفتم داخل تابلو . داخل کویر . زیبای زیبای زیبا . می بینم . اینجا آسمان تا همیشه خاک را در آغوش می کشد . می شنوم . اینجا سکوت اش با من حرف می زند و آرام می کند . پیش پایم چیزی جنبید . دقت می کنم . یک مارمولک کوچک خودش را هم رنگ شن ها کرده تا دیده نشود . کویر از خود چیزی برای پنهان کردن ندارد ولی . ولی باید یک رنگ بود تا دید . باید محرم بود . قدم که بر می داری باد جا پایت را هم محو می کند تا به رازداری کویر شک نبری . حالا خوب دل داده ام . دست می گشایم و می چرخم و دیگر هیچ نمی فهمم ... باد مشتی خاک به صورتم می پاشد و بیدار می شوم . چقدر گذشته که اینجا هستم ؟ می ترسم . می ترسم موزه تعطیل شود و جا بمانم . بر می گردم . خیره می مانم . پشت سرم هم تا چشم کار می کند کویر است و گویی پایانی در کارش نیست . من در تابلوی نقاشی گم شده ام .
کویر |
|
+
جمعه 24 اسفند1386 / 12:51 / |
|
|
بزودی بهاریه ها ( بهارانه ها ) می آیند ....
( منتظر بهاریه های حلقه ی باران باشید ... ) |
|
+
جمعه 24 اسفند1386 / 0:30 / مجتبا |
|
|
کسی نمی دونه چرا بوی بهار نمی یاد ؟ چرا ما این طوری شدیم ؟ چرا هیچ کس چیزی نمی نویسه ؟ چرا ...؟ چرا ...؟ چرا... ؟
|
|
+
چهارشنبه 22 اسفند1386 / 22:20 / مجتبا |
|
|
در کویر ، میان خاک و خدا ، یک انسان فاصله است .
|
|
+
شنبه 18 اسفند1386 / 20:42 / |
|
|
به عاشقانه های فانتزی تیم برتون و داستانک هایش . مي شود قاب حقيقت شد ... - که - سلام . یه سلام معمولی از یه آدم معمولی به یه رفته ی معمولی ؛ از روزگار یه عشق معمولی . نه ، ما آسمونی نبودیم . زندگی به کامت هست ؟ خوشی ؟ با قلبت چه می کنی ؟ با چی پرش می کنی ؟ این روزا اصلن حوصله ی درست و حسابی ندارم . خودمو دوست ندارم . مغزمو که هم می کشم یه مشت خاطرات عاشقانه ، یه موقع هایی لوس – یه موقع هایی قشنگ ، می ریزن تو چشام . اصلن بگو باید از کجا شروع کنم ؟ از سنگفرش های پیاده روهای خیس آخرای پاییز ، یا از آفتاب بعد از ظهر زمستون که شونه هامونو گرم می کرد ؛ که تو صورتتو می ذاشتی رو شونه هام و می گفتی : ببین ، آسمون چه قدر بزرگه ؟ آره ، آسمون همیشه بزرگه ، اما انگار جایی برای ستاره های گمشده نداره . چقدر خوش بودیم . چقدر بچه بودیم . من دلم یه بچه ی تپل مپل مامانی می خواد . می خواستم . منم می خواستم . اما ... نخواستی . رفتی . بی بهونه . بی خداحافظی . بی اشک . بی قصه . الان کجایی ؟ چه می کنی ؟ شبا با کی حرف می زنی ؟ تو دفتر تلفنت اسم منو با کی عوض کردی ؟ چه روزگاریه . زندگیش که این باشه ، مرگش چی میشه ! راستی ، تا حالا فکر کردی به مرگ ؟ نه بابا ، تو همیشه به زنده بودن فکر می کردی . دوست دارم برم کوه و از اون بالا بالاها همه جا رو ببینم . همه جا و همه کس رو دیدی الا اونی که می خواستت . می دونم برات عجیبه که بگم می خواستم دستاتو نوازش کنم خیلی خجالت می کشیدم . صبور باش . یه روز سراغتو می گیرم . بغضی غریب سد گلوم شده . این روزا با خیالتم راضی می شم . چاره ای ندارم . همه ی سلولام تو بودی . می فهمی ، بدجوری تن هام . همه جا تار شده . این صفحه ی کاغذ ، اون کیبورد لعنتی که چقدر اسمتو باهاش نوشتم دارن خیس می شن . بیا واسه ی هم تغییر کنیم . با همه فرق داشته باشیم . با رویات لحظه ها رو زنده م . از تو و از طبیعتی که ما رو تحمل کرد معذرت می خوام . من اسیرم . اسیر ویرانه های خودساخته . رویاهایم و لحظه هام از تن هایی دغ کردن . تا وقتی کنارم بودی ، عادت شده بودی ، اما وقتی رفتی ... . زیر بار خاطره دارم می شکنم . نمی دونم تو هم مثه من دووم می یاری یا نه . چه نگاه های عاشقانه ای . تمام واژه های عاشقانه ام تار بسته . پوسیده . لحظه هام تن هان . اینو بدون . پیش خودم دل بسته بودم . من عاشق بودم و تو ... . نمی دونم . شایدم تو عاشق تر بودی . شدم دلیل خنده هات . سهم ما از عشق چی بود ؟ فقط خاطره ؟ محض رضای عاشقی ، خاطره هاتو مرور کن . چرا گذاشتی عاشقت بشم ؟ چرا بعد از این که فهمیدی چه حسی بهت دارم گذاشتی رفتی ؟ چون مثه دیگران نبودم . چون پاک بودم برات . کجا اشتباه کردم ، نمی دونم ! چی شده و کجام و از کجا اومدم ، نمی دونم ! راستی ، اونی که می گفت اگه بخوای بری من کمکت می کنم الان کجاست ؟ رستورانم داره اونجا ؟ چایی می خوری ؟ قهوه ترک چی ؟ بیا اصلن بی خیال شیم . بشینیم و بازی کنیم . شیطون خوبه ؟ نقش خوبی داره ها ! رگامو دیدی تازه گیا ؟ هِ.... مثه شیلنگ شدن . چشامو چی ؟ خون دیدی تا حالا ؟ مثه ظهرای عاشورا که نذری می دن . راستی آب می خوای ؟ اشک چی ؟ راهش آسفالته یا خاکی ؟ این ور و اون ورش جنگل داره ؟ دره که حتمن داره ، مگه نه ؟ اِ.... اونجارو نیگا کن . یکی داره میاد . مثه همیشه . تو چی ؟ تو میای ؟ نکنه شیطون شی ، رد بشی ، بری ؛ مثه همه که می رن . تشنته ؟ انگار کربلاست . فرشته خوبه ؟ اونم نقشش خوبه ها ! اه.... ابرارو نیگا کن . دلشون گرفته . آسمونو ببین . آخ که اگه دهنش باز شه و ستاره ها یکی یکی بیفتن پایین ، می تونم بگیرمت و اونقدر نوازشت کنم تا پر در بیاری و دوباره بری بالا . خورشیدو بپا ... حالش بده انگار . نکنه واسش خواستگار اومده ؟ رنگش شده مثه گچ . دریا رو دوست داری ؟ از بس نوشتم بارون ، دستام سرفه می کنند . راستی خبری نشد ؟ تو چشم می ذاری یا من ؟ بابات چی ؟ اونم می دونه ؟ می دونه اینجا گیر افتادی ؟ خوشت میاد ؟ اگه به فکر من نیستی لااقل به فکر عشق باش . داره چه بلایی سرت میاد ؟ بلدی بدویی ؟ بیا بدوییم . بیا بریم از اینجا . من آدرسشو بلدم . همش خاکیه . غذا بلدی درست کنی ؟ عمو زنجیر باف چی ؟ بلدی بازی کنی ؟ پیرهنت چه رنگ خوبی داره ! کی واست خریده ؟ صدای تار میاد . یعنی من که اینطور می شنوم . استامینوفن داری ؟ پاک باش . مثه یلدای عشق . وا... چرا می خندی ؟ لبت ترک می خوره ها ! اگه دندونات غصه دار بشن به من ربطی نداره . مژه هاتم که خیسن . با چی شستیشون ؟ ناقلا ، نگفتی بلدی بپری یا نه ؟! من درست وسط زمان خلق شدم . بعد از نیستی و قبل از هستی . از بس به مادرم گفتم ، زبونشو گاز گرفت . مستقیم یا متناوب ؟ AC یا DC ؟ منحنی بلدی بکشی ؟ اون طرف ماه رو دیدی ؟ همیشه سیاهه . دستات چقدر قشنگ شدن . دلم درد گرفته . کدئین دار نباشه ها ! خوابیدی نه ! بخواب مثه ستاره . چشمک یادت نره . حکمای این دوره زمونه پوچن ؛ واسه رو زمینن . خودم می رم . کی گفته ما قراره بمیریم ؟ غذا هم می دن . مثه زهر می مونه . یکی داره منو می کشونه اونجا . انا لالله و انا الیه... . دستتو می گیرم . بابام اما نمی دونه . نترس . تو پیچ و خم زندگی ، ترمز ، مرگه ! موهاشو... . دست تو موهاش که می کنی میری بهشت . میری سرانگشت بچه کوچولوها . چه بوهای خوبی می دی ، مثه باهار ، مثه اطلسی ، مثه اقاقی ، مثه نسترن ، مثه مجنون . یکی داره می رقصه . بارون میاد . چتر چتر ، پشت خونه ی.... . خسته نباشی . منم همینطور . عزیزم ! اصلا" مهم نیست . حقیقت تو زیرزمین خونه ی ماست . باور کن ! دوسم داری ؟ عصبانی شو . آها... . حواست نبود . بوسیدمت . ناقلا ، خسته شدم ! بعضی وقتا فکر می کنم یعنی می شه بدون خیلی چیزا زندگی کرد ؟ بدون خیلی از آدم ها که دوستشون داری یا دست کم یه روزگاری دوستشون داشتی ؛ بدون آدم هایی که وقتی در کنارتن نمی فهمی کین ، چه جوری اومدن تو زندگیت و یا حتی چه جوری از تو زندگیت می رن بیرون . خاطرات و توهماتی واست مونده که نمی دونی چه جوری یه جا نگهشون داری ، چه جوری تو مغزت جاشون بدی . ذهنت از این خاطره به اون خاطره می پره . دچار خلاء و افسردگی می شی . گیج و منگی و نمی دونی چی کار کنی . ذهنم مدام از این جا به اون جا می پره . مگه می تونی کسی رو که یه دنیا خاطره باهاش دارشتی فراموش کنی . مگه میشه پیاده روی ها ، شوخی ها ، خنده ها ، گریه ها ، بغض ها ، لوس بازی ها ، سر تکان دادن ها ، لج بازی ها ، گردش ها ، صحبت ها ، سکوت ها ، دروغ ها ، خوابیدن ها ، شب بیداری ها ، حسرت ها ، انتظارها ، توقع ها و ... فراموشت بشه ؟ مگه می شه بارون بیاد و تو یاد چیزی نیفتی ؟ مگه می شه رو نیمکتی بشینی و خاطره ای مثه پتک نکوبه تو سرت ؟ مگه می شه درختچه های کنار پیاده رو تو رو یاد چیزی نندازن ؟ مگه می شه فیلمی ببینی و بغضت نگیره ؟ مگه می شه فقط با یه ترانه پرت نشی به گذشتت ؟ مگه می شه ببینیش و داغون نشی ؟ مگه می شه آلبوم عکست رو که ورق می زنی ، چشمات خیس نشن ؟ مگه می شه عاشق نشی . نگرانم . این که فراموش کنم یا فراموش بشم . ادامه مطلب |
|
+
پنجشنبه 9 اسفند1386 / 13:48 / مجتبا |
|
|
بیا ، این گل برای تو . برای تو که می گی چرا همش بهونه می گیری ! چرا شیطونی می کنی ! فکر نکن دارم خجالت می کشما ... نه .... نمی خوام تو صورتت نیگا کنم . نمی خوام ببینم باز اخم کردی که چرا رفتم تو باغچه ... اگه بگی به بابا می گم همه ی گلا رو می کنم ... بیا بگیرشون ... بیا دیگه ... دستم خسته شدا ... خانم معلم می گفت اگه واسه مادراتون گل ببرید خوشحال می شن ... بیا دیگه ... بگیر دیگه ... بخند دیگه ... |
|
+
یکشنبه 5 اسفند1386 / 23:58 / مجتبا |
|
|
از روز اول ما در منزلمان چاقو نداشتیم ! با این که مادر لیلا قبل از ازدواج گفته بود که دخترش نسبت به چاقو حساسیت دارد و با دیدن آن حالش بد می شود اما قضیه برای من چندان جدی نبود . از آن جایی که من و لیلا در دانشگاه عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم و این دوستی ختم به ازدواج شد ، من این شرط رامثل دیگر شرط های اغلب مسخره ی خانواده ی لیلا قبول کرده بودم . دوستانم همان موقع می گفتند خریت می کنی ؛ اما خب می دانید ، یک سر عاشقی به پالون خر وصل است دیگر ! تن ها یک روز بعد از عروسی بود که فهمیدم چقدر بدون چاقو زندگی کردن سخت است . نه می توانستیم بعضی از میوه ها را بخوریم و نه می توانستیم بعضی از غذاها را درست کنیم . دو – سه هفته ی اول با هر بدبختی ای بود بدون چاقو زندگی کردیم ، اما به ماه اول نرسیده از کلافه گی دیوانه شده بودیم . لیلا هم از آن جایی که در خانه ی پدری اش ، مادرش همه چیز را برایش فراهم می کرد بزرگی این مشکلش را درک نکرده بود . باید چاره ای پیدا می کردم . از آن جایی که وسعم برای به خدمت گرفتن نوکر و خدمتکار و غلام و آشپز و ... نمی رسید ، به فکر همسایه ی روبرویی امان افتادم . زنی تن ها و در آستانه ی پیری که بچه هایش به خارج رفته بودند . بعده ها بود که پیرزن برایم تعریف کرد که هر دو پسرش وکیل و تن ها دخترش پزشک است و البته مجرد . و همه ی آن ها هم برای تکمیل تحصیلاتشان به خارج کشور رفته اند . با این که همیشه اعتقاد داشتم یک آقای مهندس باید با یک خانم پزشک ازدواج کند تا خانواده از لحاظ علمی متعادل باشد اما لیلا هم برای خودش خانم مهندسی بود و برو بیایی داشت . خلاصه ، واحد پیرزن مهربان دقیقن روبروی واحد ما بود . یک شب به بهانه ی آشنایی بیشتر و طرح پیشنهادم به صرف شام دعوتش کردیم . شام را از بیرون سفارش دادم و میوه هایی را که به چاقو احتیاج چندانی نداشت خریدم . وقتی ماجرا را برایش تعریف کردیم هم می خندید و هم تعجب کرده بود . بعد از چند لحظه با دهانی کج و لحنی سرد گفت : (( خب ، من چی کار می تونم بکنم براتون ؟ )) در هر صورتی بود راضی اش کردم که تمام کارهای چاقویی ما را انجام دهد و در عوض من تمام خریدهای روزانه ی او را انجام خواهم داد . از آن جایی که زانوانش درد می کرد و مجبور بود هر روز سی و دو تا پله را بالا بیاید قبول کرد . البته بماند که به طرز غریبی احساس خوشایندی نسبت به او داشتم ؛ حتی بیشتر از مادر لیلا ! بعد از آن توافق ، لیلا هر چند شب یکبار به شوخی می گفت : (( معین ، اگه چاقو داشتیم ، یه روزی می کشتمت عزیزم ! )) بعد بوسه ای از لبانم می گرفت و به رخت خوابش می رفت . از بس این شوخی بی مزه اش را تکرار کرده بود دیگر کفری شده بودم . اولین سال گرد ازدواجمان که نزدیک می شد ، بهترین فرصت بود تا شوخی های لیلا را پس بدهم . یک چاقوی دسته نقره ای کار زنجان ، داخل یک بسته بندی قرمز رنگ با نواری صورتی – لیلا عاشق صورتی بود – که به شکل قلب تزئین شده بود آماده کردم . تکه ای کاغذ با پس زمینه ی دو قلب فرو رفته در هم که مثل کاغذهای قدیمی و سوخته درست شده بود خریدم و با خطی خوش رویش نوشتم : (( برای تو که گفته بودی می کشمت عزیزم ! )) روز قبل از سال گرد ، از طریق پست سفارشی و با این هماهنگی که فردا ظهر بسته را به خانه ام می رسانند ، هدیه ام را پست کردم . از آن جایی که دو شیفت کار بودم ، مطمئنن چاقو قبل از آمدنم به خانه به دست لیلا می رسید . تن ها آرزویی که داشتم این بود که ای کاش می توانستم قیافه ی لیلا را هنگام دیدن چاقو ببینم ! شب که برگشتم خانه ، همه ی چراغ ها خاموش بودند . فقط چراغ قرمز رنگ اتاق خواب فضای خانه را کمی قابل دیدن کرده بود . بعد از اندکی مکث ، شصتم خبردار شد که احتمالن لیلا سورپیریزی برایم دارد . البته نه از آن سورپیریزها که هر زن و مرد جوانی هر شب برای هم رو می کنند . حتمن چیز متفاوتی بود که به هیجانش می ارزید ! یعنی حس عجیبی این را می گفت . آرام آرام و بدون این که پایم به گوشه ی صندلی ها و یا میز برخورد کند به ورودی اتاق خواب رسیدم . در نگاه اول کسی درون اتاق نبود . نه هدیه ای و نه سورپیریزی ! به آرامی وارد اتاق شدم . (( لیلا ! لیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ! لیلا جان ، عزیزم ، کجایی !؟ )) ناگهان از پشت سر پرتاب شدم روی رخت خواب ! با صورت روی رخت خواب افتادم . تا آمدم به خودم بجنبم لیلا روی شکمم سوار شد . لخت بود . موهای بلندش توی صورتش پخش شده بود . به سختی توانستم چشم هایش را پیدا کنم . ترسناک شده بود یا حده اقل در آن نور قرمز رنگ این گونه به نظر می آمد . دست هایم را محکم گرفته بود و اجازه نمی داد تکان بخورم . سراسیمه و با عجله شروع کرد به در آوردن لباس های من . دیگر فهمیده بودم که سورپیریزی در کار نیست ! چشم هایم را به آرامی بستم و سعی کردم مانع تخلیه ی هیجانش نشوم . هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که فریادم همه ی همسایه ها را پشت در به صف کرد . لیلا چاقوی دسته نقره ای کار زنجان را به پهلویم فرو کرده بود و می خواست همین کار را با قلبم هم انجام دهد . با این که آن شب دست چپم هم خراش برداشت اما خدا را شکر زنده ماندم . الآن سه سالی از آن ماجرا می گذرد . لیلا به جرم کشتن همسر دومش در زندان است و من با مینا ، دختر پیر زن همسایه ، که به تازگی از خارج آمده ، ازدواج کرده ام . یک زندگی متعادل علمی و البته به شرط چاقو ! ادامه مطلب |
|
+
چهارشنبه 1 اسفند1386 / 0:29 / مجتبا |
|
|
نگین حلقه - صفحه نخست ارتباط خاک خورده ها |
| یا رفیق |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| دوست داشتنی ها |
|
کلمه روزنامه خبر موسیقی ما ++ کافه داستان ++ روزنامه اعتماد سینمای ما |
| دیدگاه |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس و طرح |
| قطره |
|
مجتبا |
| رفقای خوب |
|
پریا دربانی طیبه خاتونی بهنام شریفی زهرا دری عیسا سامان بیگدلی سیب کال محمدصادق امینیان روبان قرمز منا پیشی عباس جمالی میثم خیرخواه متروی متروک حامد صابر آرام قاسمی سید اصغر صالحی |