![]() |
![]() |
|
| ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر! |
|
دیشب خواب دیدم . خیلی واضح و روشن . می خواستم یه چیزی بنویسم فرقی نمی کرد که چی باشه . یه دفتر سفید و ساده بود . روی یکی از برگ های وسط های دفتر دقیقا نوشتم : " آفتاب که از پشت سرم غروب می کرد کم کم سایه ام هم مرا تنها گذاشت . " و می دونستم اینو دارم برای خودم می نویسم . برام خیلی عجیبه . خب همه ی آدما خواب می بینن و من هم مثل اونها . ولی این یکی فرق داشت . نوشتن یه متن هر چند کوتاه که وقتی بیدار شدم کلمه به کلمه به خاطر دارم و هر چه در مفهوم اش خرد می شم بیشتر و بیشتر تکونم می ده . الان خیلی گیجم و سرم مثل کره ی زمین روی تنم سنگینی می کنه . |
|
+
سه شنبه 30 بهمن1386 / 9:12 / |
|
|
باز هم صدای " تق تق " نگاهت در آشپزخانه می پیچد . دست راستت را روی کابینت می کشی و پیش می آیی . هنوز هم باور نمی کنم . یک سال دیدن هیچ و فقط صدا . بدون رنگ . بدون نور .
عصا را به دست دیگرت می دهی و لبه ی صندلی را پیدا می کنی . آن را عقب می کشی و پشت میز می نشینی . من لیوان شیرم را تا آخر سر می کشم و می ایستم . می گویی : " باز هم که شیر نخورده می خوایی بری . " ــ : " می خورم " و لیوانی را پر از آب می کنم . روبه روی آیینه می ایستم . با صدای بلند می پرسم : " مامان روسری فیروزه اییه رو سرم کنم یا مشکیه ؟ " ــ : " فیروزه اییه " پیش تر در جواب چنین سوال هایی می گفتی هرکدام که دوست داری یا فرقی نمی کند . ولی یک سال است که دیگر از کنار رنگ ها آسان نمی گذری . امروز افتتاحیه است . قرار است برای ساعت ۱۰ خودت را برسانی . اصرار داری که تنها بیایی ... ... برای روز اول استقبال خوبی است . ساعت ۱۰:۵ دقیقه است . تمام حواسم به در است که وارد می شوی . بعد از مدت ها باز هم کفش های پاشنه بلندت را پوشیده ای . ولی باز هم اشتباه شده ، یکی از جوراب هایت قهوهای و دیگری مشکی ست . عصا را روی پله ی پایینی می زنی و آرام از پله ها پایین می آیی . عینک زده ای و موهای سشوار کشیده ات را یک طرف صورتت ریخته ای . دلشوره دارم و می دانم که دوست نداری کسی دستت را بگیرد . استادم جلو می آید و به خاطر داشتن چنین دختری به تو تبریک می گوید . بعد اجازه می خواهد که راجع به نمایشگاهم کمی صحبت کند . می گوید کار نو و خلاقانه ایست . این که تمام تابلو ها راجع به یک سوژه ی منفرد است ، توانسته توانایی نقاش را در نشان دادن حس فقط روی یک سوژه ی خاص به خوبی نشان دهد . می گوید این بار تکرار ، خلاقیت آفریده است . به من اصرار می کنی که به بازدیدکنندگانم برسم . می دانم چقدر دوست داری نقاشی ها را ببینی . روی مبل های وسط نمایشگاه نشسته ای . لبخندی انباشته از رضایت و غرور بر لب داری . چشمانت پشت عینک تیره مخفی است و تمام چشم های روی دیوار خیره ی چشمانت شده اند . دو پسر بچه در گوشی حرف می زنند . به پاهایت نگاه می کنند و می خندند . |
|
+
دوشنبه 29 بهمن1386 / 14:6 / |
|
|
ــ : دست هاتو بیار جلو چشاتو ببند ... اِ ... چشماتو ببند دیگه ... ببند ... تا ۵ بشمار بعد باز کن .
ــ : ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ اِ ... دست هام ... |
|
+
دوشنبه 29 بهمن1386 / 13:24 / |
|
|
وقتی توی جستحوی عکس گوگل اسمش را سرچ می کنم عکسهای محمد رضا گلزار میآید عکسهای محمد رضا فروتن هانیه توسلی...............چی بگم
خدایش بیامرزد .............. این پست ادامه مطلب دارد. ادامه مطلب |
|
+
یکشنبه 28 بهمن1386 / 14:32 / |
|
|
آدم نمی دونه باید خوشحال باشه یا ناراحت ! از یه طرف یک سال انتظار کشیدی تا بلکه این وزارت ارشاد جبار از خر شیطون بیاد پایین ، " سنتوری " رو اکران کنه ( حتی با سانسور ) تا دیگه دلت نسوزه که منتقدا و چندتا از آدمای خوش شانس جشنواره ی سال قبل فیلم رو رو پرده دیدن ، از طرف دیگه دلت نمی خواد هزینه های فیلم رو نادیده بگیری و DVD قچاق فیلم رو بخری ؛ اما مگه می شه . مگر چندتا فیلم خوب تو این مملکت ساخته می شه که با دیدنش لذت ببری ؟
من متاسفم . هم برای خودم و هم برای سازندگان فیلم . خب ، چاره ای نبود ! شرمندم آقای مهرجویی ! به خدا شرمندم . من هر وقت تو اتوبوس های بین راهی فیلم پرده ای و قاچاق نمایش می دادند سرم رو می چرخوندم سمت پنجره و صدای فیلم رو هم قطع می کردم . اما نتونستم از سنتوری بگذرم . آدم تشنه با هیچی به غیر از آب سیراب نمی شه . داریوش خان ، منو ببخش ! تو رو خدا اگه شماره ی حسابی ، چیزی داری اعلام کن تا پول فیلم رو با کمال افتخار تقدیم کنم . می دونم ناراحتی . مزد یک سال خونه نشینیت این نبود ! بهرام جان ، تو هم ببخش . دیدن زوال و نابودی علی و بهایی که برای ایستادنش تو این مملکت خشن می پردازه فقط روی پرده ی عریض سینما عظمت پیدا می کنه . گلی تو هم ببخش ! محسن خان چاوشی تو هم ببخش ! اردوان کامکار ، محمد رضا شریفی نیا ، مسعود رایگان ، رویا تیموریان ، نادر سلیمانی ، فرامرز فرازمند ، تورج منصوری و ... همه تان ما سنتوری دزدها را ببخشید ! ای کاش می شد روی پرده سنتوری رو دید . باهاش گریه کرد . باهاش خندید . باهاش افسوس خورد . باهاش سر تکون داد . باهاش زمزمه کرد . بعد با خیال راحت نقدش کرد . گفت که شخصیت های فرعی چرا رو هوان ؟ چرا ضعف شخصیت پردازی برای بعضی از نقش ها وجود داره ؟ چرا بازی سیامک خواهانی بده ؟ چرا رادان فوق العادست ؟ و ....
راستی آقای صفار هرندی ، آقای جعفری جلوه و دیگر مسئولین فرهنگ این مملکت ، حالتان چطور است ؟ پیشانیتان عرق کرده ؟ دیدید وقتی نخواهید چیزی دیده نشود چگونه مردم تشنه ی آن می شوند ؟ این روزها سری به ورودی های ایستگاه های مترو ، پیاده روهای ولیعصر و انقلاب ، ویدئو کلوپ ها و همه ی خیابون های شهر زده اید ؟ سنتوری رسید ...بدو بدو ....فقط 1000 تومن ....بدو بدو ... آخرین فیلم مهرجویی .... سنتوری ... با صدای چاوشی ... زیر نویس اینگلیسی....کیفیت توپ ! ... بدو بدو ....بدون سانسور .... ببر گرم شی ! گرم شدید آقای هرندی ؟ حالا همه ی مردم ایران ( حتی آن ها که شاید سینما هم نمی رفتند ) دارند سنتوری را می بینند و به مملکت گل و بلبلی که ساخته اید فکر می کنند ! نه فقط به اعتیاد ، به ایمانی که دارید نابودش می کنید . مثل علی سنتوری . مثل هزاران سنتوری دیگر . می خواهید با سانسور جامعه رو اصلاح کنید ؟ متاسفم . فقط همین را می توانم بگویم . به قول علی سنتوری ، علی تن ها – علی پر غم ، " برو خودتو اصلاح کن ! " برو ! خواهشن برو ! از این مملکت برو ! از این فرهنگ ! از این ارشاد ! از میان این مردم !
خبر تکمیلی : در بخش نظرات شماره حساب سنتوری آورده شده است .
|
|
+
شنبه 27 بهمن1386 / 1:43 / مجتبا |
|
|
روی مرداب خم شده ام . در دستم چوب نازک و بلندی است و دست دیگرم در دستان تو . شاپرک هنوز هم گاهی بال هایش را تکان می دهد . این تکان ها جان دادن نیست ، فقط نشت کردن امید است . چوبم به او نمی رسد . من تلاش می کنم و تو فقط حرص می خوری . می ترسی . دست هایم را محکم می کشی و رهایم نمی کنی . من دلم می خواهد شلوارم را تا زانو بالا بزنم و وسط مرداب بروم . ولی می گویی میلیون ها پروانه در دنیا وجود دارد و دنیا به این پروانه ی کوچک نیاز ندارد . می گویی ممکن است شیشه شکسته ای کف مرداب باشد . می گویی ممکن است سنگریزه ها پاهایم را زخمی کنند .
تو از کجا می دانی که کف این مرداب سنگریزه باشد ؟ ... کف دست هایم را رو به خورشید گرفته ام تا بال های پروانه زودتر خشک شوند . پاهایم زخمی است و خانه خیلی دور ... |
|
+
جمعه 26 بهمن1386 / 18:15 / |
|
|
قونیه ـ سماع مردم همه جمعند و کنون چرخش من زینت دیدار مرا برکن از این خاک زمین و کله و دامن و دستار می چرخد ... منم یار / منم غار / منم گردش پرگار منم یار / منم غار / منم گردش پرگار منم یار / منم غار / منم گردش پرگار می چرخد ... چرخ من و قونیه ات / همچون که تیر اندر کمان زه را رها کن ای نشان / آیم به تو آتش پران می چرخد ... دل در هوای کویت / پرپر شدست و بیمار/ درمان کن این دل ما / برکن مرا تو از جای پلکی می زند و در میان تماشاچیانی که گرداگرد روی سکوها نشسته اند ، می بیند ... وای عجب چشم سیاهی ... می چرخد . باز پلک می گشاید ... وای عجب چشم سیه / موی سیاهی ... ... ای وای من / ای وای من / چشم تو را بگشوده ام جز روی تو / جز موی تو / چشم سیه را دیده ام می چرخد و باز ... وای عجب چشم سیه / موی سیه / قامت نیکی ... می چرخد ... پلکی زدم / غافل شدم / یک لحظه ام دامن برفت سیلی بزن ای هستی ام / تیمار گردد زخم من می چرخد ... حالش نبود / جایش نبود / این چشم و حال و روز ما ؟ ایستاده و چشم ها را گشوده است... وای عجب چشم سیه / موی سیه / قامت نیکی / عجب غنچه لبی / نیک جبینی ... می اندیشد ... بی چرخ شود من برسم بر در کویش / من شانه شوم بر سر و رویش گر بگذرم از دست حریف و دو سه پله / دستم رسدم بر بر و زلف و رخ و رویش |
|
+
جمعه 26 بهمن1386 / 13:46 / |
|
|
سرش را زیر نیمکت خم کرد . آرام پایین رفت تا دو زانو روی زمین نشست . اغلب وقتی حوصله اش سر می رفت همین کار را می کرد . خانم معلم گفته بود که تا دفتر های املایشان را صحیح می کند بچه ها از روی " کلمه ها و ترکیب های تازه ی درس" دو بار بنویسند . مریم شب گذشته کلمه ها و ترکیب ها را یک بار نوشته بود . به خاطر همین کارش زودتر از بقیه ی بچه ها تمام شد و رفت زیر نیمکت . سرش را باز هم خم کرد . یک عالمه پا می دید . شلوارهای طوسی با کفش های رنگارنگ . کفش سفید با پاپیون قرمز ، کفش بندی ، کفش صورتی ...
فاطمه دو تا نیمکت عقب تر نشسته بود ، پاهایش را ضربدری گذاشته بود و بین پاهایش پاک کنی افتاده بود . مریم زیر نیمکت ها ، روی زمین خزید . خود را به او رساند و پاک کن را به او داد . فاطمه با دیدن مریم دستش را جلوی دهانش گرفت و زد زیر خنده . مریم دوباره خزید و زیر نیمکت خودش برگشت . بچه ها هنوز مشغول نوشتن بودند . مریم حوصله اش سر رفت . جیب هایش را گشت و "برگه زردآلویی" پیدا کرد . آن را فوت کرد و در دهان گذاشت . برگه سفت بود و هر بار که در دهانش می چرخید تا خیس بخورد به دندان لق اش می خورد . مریم از بین شیار موزاییک ها سوزن ته گردی پیدا کرد و آن را به شقایق که همیشه جلوی او می نشست فرو کرد . شقایق از جا پرید . خم شد و مریم را دید . سرش را از شکاف بین نیمکتش و تکیه گاه داخل کرد . مریم دندان لق را چرخاند و رها کرد . دندان چرخید و سر جایش برگشت . شقایق از این کار مریم چندشش می شد . دستش را داخل کرد و مقنعه ی مریم را توی صورتش کشید . مریم برگه ای هم به شقایق داد . هر دو با هم برگه ها را با شدت فوت می کردند که صدای معلم آمد : " بچه ها نوشتید ؟ میز به میز از ردیف اول ، بیارید ببینم ." مریم سریع از زیر میز بالا آمد و روی نیمکتش نشست . ولی شقایق بالا نیامد .مریم سرش را خم کرد و شقایق را دید که هرچه تلاش می کند نمی تواند سرش را بیرون بکشد . بغل دستی ها فهمیدند . مریم سر شقایق را با دو دست گرفت و چرخاند . ولی شقایق دردش آمد و گریه اش گرفت . "ردیف دوم مشق هاشون رو بیارن." بغل دستی شقایق هم رفت . " جعفری کجایی ؟ مشقاتو بیار ببینم ." ولی از زیر نیمکت شقایق فقط صدای تلق تلوق خوردن سرش به میز می آمد . کم کم همه ی بچه ها فهمیدند . معلم هم از نگاه بچه ها فهمید که خبرهایی است . نیمکت ها را جا به جا کرد و او را نجات داد . مشق های شقایق باز هم ناقص بود و باید فردا با مادرش به مدرسه می آمد . مریم پایین دفترش یک ستاره جایزه گرفت . |
|
+
چهارشنبه 24 بهمن1386 / 22:24 / |
|
|
چشمان ات می بینند ... و نگاهت که لبریز شد او به قلب ات می ریزد . نمی فهمی چه شد و او هم نمی فهمد . و عاشق می شوی . . . و عاشق می شود و فقط چشم هاتان راز هم را می دانند |
|
+
چهارشنبه 24 بهمن1386 / 19:37 / |
|
|
راهرو تاریک بود . فقط چند نور آبی از پنجره های قطار به صورت مایل درها را روشن کرده بودند و روی آنها سیاهی درختان و کوه های اطراف که خیلی سریع می گذشتند مانند پرده ی سینما ، فیلم صامت موزیکال یکنواخت خود را در سالن بی تماشاگر به نمایش گذاشته بودند . از انتهایی ترین نقطه ی راهرو یک نفر با هیکلی درشت و چهره ای مبهم داخل اولین نور شد و ایستاد . او خوب می دانست کسی را که می خواهد ، در یکی از همین واگن ها ست . در آستانه ی اولین کوپه خم شد . اندازه ی سیاهی چشم اش در محدوده ی کوچک روزنه ی قفل هیچ تغییری نکرد . فقط سیاهی دید . از اوایل شب که می گذشت در کنج هر کوپه ای که مسافر داشت تنها یک چراغ کوچک با نور قرمز روشن می ماند . صدای پاشنه های کفش هایش در هیاهوی حرکت قطار شنیده نمی شد . کوپه ی بعدی هم خالی بود . تمام ذهن اش مشغول کاری بود که باید انجام می داد . او به سختی رد پای "زمانی" را تا این جا دنبال کرده بود و امشب باید همه چیز تمام می شد . در گوشه ی واگن 234 ، یک پیرمرد در حال چرت زدن بود و دختری جوان سرش را روی شانه ی پیرمرد گذاشته بود . موهای بلند روی صورت اش پخش شده بودند و پشت آن پلک های بسته انگار داشت خواب شاهزاده ای جوان را می دید و چقدر هم معصوم به نظر می آمد . یکدفعه به خودش آمد . او برای هدف خیلی مهمی آمده بود و هیچ چیزی نباید مانع اش می شد . امشب بهترین فرصت بود تا حسن زمانی ، سربازرس ساواک که حالا در مرخصی بود کشته شود . فقط باید در کوپه اش را باز می کرد و ماشه را می چکاند و بعد دیگر مهم نبود که چه می شود . پرده ی کوپه ی بعدی هم افتاده بود . خم شد و خوب نگاه کرد . یک مرد بلند قد با لباس هایی مرتب و بسیار تمیز ، پشت به در ایستاده بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد . گاهی دست اش را بالا می آورد و بعد دود غلیظ پخش می شد و بیرون می رفت . کمی لاغرتر از آنی بود که باید باشد ولی شاید همانطور که خودش در این سال ها خیلی تغییر کرده بود ، او هم تغییر کرده باشد . تردید داشت و باید مطمئن می شد . همان موقع صدایی شنید . فورا خودش را به پنجره رساند و وانمود کرد دارد به بیرون نگاه می کند . دختر جوان از کوپه ی کناری بیرون آمد و خیلی آرام گذشت . مرد صورت اش را چرخاند و راه رفتن اش را تماشا کرد . دختر در تاریکی گم می شد و ناگهان در اوج نور آبی جلوه می نمود . مانند یک رقصنده ی زیبای باله که ستونی از نور دنبال اش می کند تا همه ی آن جمعیتی که در تاریکی نشسته اند حتی یک لحظه اش را هم از دست ندهند . ولی این جا تاریکی و نور در کنار هم با آن انتظار هوس انگیزشان نمایش را جذاب تر کرده بودند . نگاه مرد امتداد مسیر حرکت دختر را تا جلوی کوپه ی 238 رفت و دختر ناپدید شد . او باید کارش را تمام می کرد . چشم امید همه ی گروه به او بود . بعد از بگیر و ببند و شکنجه ها و کشتارهای فراوان ، او بود که باید مسئول سازماندهی همه ی این فجایع را از دور خارج می کرد . باز هم خم شد و نگاه کرد . آن مرد بلند قد طوری نشسته بود که فقط روزنامه ای که جلویش باز نگه داشته بود و پاهای روی هم افتاده اش دیده می شد . از جلوی در کمی خودش را عقب کشید و تکیه زد . مچ دست چپ اش را بالا آورد و در مسیر نور قرار داد . نیم ساعت دیگر تا ایستگاه مانده بود و بعد دوباره راهروها شلوغ می شدند . مدام در افکار موهوم و درهم و برهم خودش غرق می شد و تمرکز اش را از دست داده بود . عضلات بدن اش کرخت شده بودند و مغز اش درست فرمان نمی داد . باید بلند می شد . اگر می توانست کارش را تمام کند مبارزه شان در مسیر دیگری می افتاد . بلند شد . دوتای بعدی هم خالی بودند و ... حالا او جلوی 238 ایستاده . پرده اش کنار است ولی فضای قرمز درون کوپه با اشباحی که در حرکت هستند ، از پشت شیشه ی بخار گرفته اش واضح دیده نمی شوند . مرد بینی و گونه ی استخوانی اش را زیر دستگیره ی در چسباند . چشم اش رنگ خون شد . اگر واسطه ای بین چشم و نور باشد ، تو آن را سیاه می بینی و این قانون است . مثل افتادن سیب ، مثل جاذبه . و باز هم نمایش رنگ ها که فکرش را خوانده اند و بازی اش می دهند . دو سایه ی در تکاپوی در هم که مرزشان مشخص نیست با سرخ پر حرارتی که چشم اش را می سوزاند و خیس و خسته می کند . و او حتی یک پلک هم نمی زند تا این آزار لذت بخش را تجربه کند . او در همه ی زندگی اش انسان معتقدی بوده . معتقد به چیزهایی که برایش ارزش بوده اند و با آنها زندگی کرده ، ولی حالا سایه ها به گوشه ای افتاده اند و دیگر تاریک نیستند . و او با همه ی اعتقادش نمی تواند خودش را از قفل رها کند . آن دو تکان هایشان با تکان های قطار هم آهنگ شده و اوج صداشان در اصطکاک آهن ها گم می شود . او از روزنه صورت دختر را می بیند که دیگر برایش معصوم نیست و شدت سرخی اش را که در نور قرمز اتاق هم می تواند بفهمدش . ناگهان یک حرکت ، یک چرخش و این همان است . همان که دنبالش بود . تمام خطوط صورت اش را خوب شناخت . صدای صوت ممتد کشیده می شود . این جا آخر خط است . لگد محکمی به در کوپه می کوبد و خودش را داخل می اندازد . تردید نمی کند . دو شلیک پشت سر هم و همه جا قرمز می شود . حالا دیگر برای مبارز هیچ چیز مهم نیست .
|
|
+
دوشنبه 22 بهمن1386 / 23:59 / |
|
|
وقوع انقلاب اسلامی ایران را نمی توان در یک بستر زمانی خاص جستجو کرد.انقلاب به عنوان فرایندی ساختارشکن عقاید علایق فرهنگی رفتارها و کنشهای اجتماعی و نظامهای سیاسی را تغییر میدهد و نمیشود یک نسل ناگهان تمام افکار و اندیشه های خود را کنار بگذارد پس نحله ی اصلی انقلاب را باید در کجا جستجو کنیم؟ تاریخ به ما نشان میدهد که در گذشته های دور هنگامی که در بسیاری از نقاط جهان زندگی بدوی جریان داشتایرانیان تمدن داشتند و از همه مهمتر متمدن بودند.پس از اسلام آوردن ایرانیان دین نیز ایرانیان را رو به جلو سوق میداد.ایرانیان با توجه به این سابقه درونشان جوششی است که آنها را رو به جلو میکشاند آنان همیشه و در تمامی تاریخ خواهان ترقی بودند خواهان استقلال و آزادی.وقوع انقلاب اسلامی ایران را باید در آنجا جستجو کرد که مردمی که جان بر کف انقلاب را پیش بردند دارای حافظه تاریخی بودند ملت ایران پیشتر از شروع نهضت نهضت جنگل نهضت مشروطه و نهضت ملی شدن صنعت نفت را از سر گزرانده بودند گر چه هر کدام از این نهضت ها به سرانجام نرسیداما این حرکتها بخوبی نشان میدهد که مردم همیشه به فکر پیشرفت استقلال و آزادی هستند. این جوشش درونی و سبقه ی تارریخی که ملت ایران را از گذشته داشتند اینبار با رهبری امام خمینی همراه شد رهبری که نه تنها رهبر یک جنبش و نهضت بود بلکه به عنوان بزرگترین مرجع دینی نیز شناخته میشد محمد رضا پهلوی: دومین پادشاه سلسله ی پهاوی که با کمک و حمایت آمریکا و انگلیس تاج و تخت را از پدرش گرفت ولی آخرین پادشاه نظام شاهنشاهی ایران بود. در جوانی قانون اساسی را تغییر داد تا بتواند با فوزیه دختر ملک فاروق پادشاه مصر ازدواج کند بعدها در سال 1344 بر خلاف قانون اساسی و ب ر خلاف سوگندی که بر حفظ تمتمیت ارضی ایران خورده بود در طی سخنرانی در دهلی بحرین را از ایران جدا کرد.انسانی تحصیل کرده غرب پادشاهی که بیشتر دلداده ی فرنگ بود و فرهنگ غربی تا وطن بگونه ای که کوچکترین مسائل نیز با آمریکا هماهنگ میشد و تنها موردی را که توانست از آمریکائیان پنهان سازد بیماری خویش بود .در حالیکه محمد رضا شاه با 37 سال سلطنت یکی از طولانی ترین دوران پادشاهی در تاریخ ایران را داشت ولی نهضت ملی شدن صنعت نفت و انقلاب که در طی حکومت وی اتفاق افتاد و دست آخر سلسله ی پهلوی و نظام شاهنشاهی ساقط شد بخوبی گواه این است که محمد رضا شاه را نیز میتوان جز حکمرانان نالایق این مملکت برشمرد.دلدادگی به غربیان و کشتار ملت خویش پرونده ی کسی را برای همیشه بست که صحبت از دروازه ی تمدن میکرد. امام خمینی:پس از فوت آیت الله بروجردی بزرگترین مرجع و رهبر دینی ایرانیان قرار گرفت طرز تلقی که وی از اسلام داشت با دیگر علمای حوزه همخوان نبود تفسیر سیاسی از اسلام که تا بحال کمتر سابقه داشت . اعتراض به لایحه ی کاپیتالاسیون سر آغاز آشنائی مردم و حکومت با این رهبر مذهبی بودگر چه بازداشت و به زندان رفت اما در مقابل لایحه ی انجمن ها ی ولایتی و ابالتی و کشتار فیضیه ساکت ننشست حضور وی در پاریس و مصاحبه های متعدد چهره ی وی را به جهانیان شناخت وی برای اولین بار ایده ی جمهوری اسلامی را در پاریس مطرح کرد استقبال از وی در 12 بهمن 57 را بزرگترین استقبال تاریخ شمرده اند.وی در عرصه ی سیاست بسیار باهوش بود مردم را ولی نعمت خود میدانست و آرای مردم را بسار محترم میشمرد با ریاکاری به شدت مخالف بود و با حرکتهای ارتجاعی در عرصه ی دین به مبارزه می پرداخت متاسفانه امروز می بینیم که نزدیکترینیاران و شاگردانمعمار انقلاب را به حاشیه کشانده اند و آرمانهای او را زیر سوال می برند.وظیفه ما چیست؟فرزندان انقلاب کجایند؟ انقلاب: گرچه در طی این 30 سال ناملایمتهای زیادی بر انقلاب وارد شده است مانند ترورهای که بهترین فرزندان این خاک را شهید کرد جنگ تحریم و ... اما باید دید با تمامی این اوصاف آیا به اندازه ی امکاناتی که در طی این مدت در اختیار داشتیم پیشرفت کرده ایم؟ گرچه همه به فعالیتها و نگرشهای و رفتارهای اول انقلاب گلایه های بسیار داریم اما باید توجه داشت که هر انقلاب به سبب ماهیتش کمی به اصطلاح تندروی دارد و این تنها اشتراک نمامی انقلاب ها ست در ضمن هر نسلی در زمینه ی انقلاب بی تجربه است تکلیف ما با این انقلاب چیست؟ میراث خور آنیم یا میراث دار آن؟ ا انقلاب را چگونه باید بشناسیم؟ از گفته ها و رفتار امام و شاگردان و یاران نزدیکش یا از .........؟؟ |
|
+
دوشنبه 22 بهمن1386 / 22:2 / |
|
|
« در این متن توجه من بیشتر به سینمای داستانی است ، سینمایی که مردم ما بیشتر به سمت آن آمده اند تا سینمای مستند » نوشتن در مورد سینمایی که بیش از صد سال از سن آن می گذرد و بعد از یک سکته ، معلوم نیست به کجا می شتابد کار چندان ساده ای نیست. برای من هم که تنها چند زمستان از عمرم بیشتر نمی گذرد ، آنقدر کار آسانی نیست که بخواهم منصفانه به تفاوتهای سینمای گذشته و آینده نگاه بکنم که چه بر سر جوان صد ساله آمده. به آمار و ارقام و اسامی منتقدین هم اعتبار چندانی نیست. (دلیلش را می گویم). بالاخره چند خطی را که می خوانید تنها حاصل نشستهای دوستانه و اسنادی بوده که در همین دو- سه سال اخیر با آنها برخورد کرده ام... همه ما سینمای متفاوت قبل از انقلاب را با فیلمهای «گاو» و «قیصر» می شناسیم. اسامی ای که هر ساله ار زبان منتقدین و کارگردانهای سینمای ایران با افتخار بیرون می آید و همیشه آنها را فیلمهای پیشروی زمانه خود می دانند. اما چرا هیچ کدام از آنها نامی از «خشت و آینه» نمی برند ؟ فیلمی که از لحاظ ساختار و محتوا می توان آن را از جمله آثاری دانست که بسیار جلو تر از فیلمهای یاد شده از سوی منتقدین است ، اثری که چهار سال جلوتر از گاو و قیصر ساخته شد. فیلمی که دو سال پیش تنها یک پلان آن در سینما فلسطین تمام تماشاچیان را به وجد آورد . مگر همان قبل از انقلاب فیلمهای : شب قوزی- اسرار گنج دره جنی – شام آخر – گوزنها- دایره مینا- کندو- تنگسیر و... نمی دانم دهها فیلم دیگر نبود ؟ مگر همان قبل از انقلاب نبود که جریان سینمای آزاد راه افتاد. جریانی که باعث ساخت فیلمهای متفاوت کوتاه و برگزاری جشنواره فیلم آزاد شد. جشنواره ای که در آن سید حسن بنی هاشمی-کارگردان هرمزگانی*،کیانوش عیاری ، عباس کیارستمی و... در آن معرفی شدند. مگر همان قبل از انقلاب نبود که فیلمهای مستندی چون يك آتش ، تپه هاي مارليك ، جواهرات سلطنتي يا جام حسنلو ساخته شد . فیلمی که محمدرضا اصلانی کارگردان آن که امسال فیلم آتش سبز را در جشنواره فجر دارد عنوان کرد ؛ این فیلم با اینکه در سال چهل و شش ساخته شده ولی در همين دو سه سال اخير بعد از اکران آن در آلمان کارشناسان آلمانی گفتند : این فیلم اگر همان سال در آلمان ساخته می شد می توانست سینمای آلمان را دگرگون کند. فیلمی که به گفته خود اصلانی به خاطر آن تحصیل در رشته نقاشی در دانشگاه را رها کرد و به سربازی رفته بود تا خاطره تلخ برخورد نا مناسب برخی از دست اندرکاران سینما (!) را به خاطر آن فراموش کند. حتی چندی پیش با دیدن فیلم تجربی «شرح حال» خسرو سینایی که در همان سالها ساخته شده بود غافلگیر شدم که فیلمهایی که امروزه به عنوان یک اثر آوانگارد تلقی می کنیم چهل و اندی سال پیش توسط جوان همان سالها تجربه شده . البته در همان قبل از انقلاب به خاطر عدم وجود افراد متخصص در سینما ، ساخت فیلمهای متفاوت حرکت بسیار کندی را دنبال می کرد . به طوری که فیلمهای مستند و داستانی متفاوت آنقدر نیست که نتوان تمامشان رابه حافظه نسپرد. ادامه ی متن در ادامه ی مطلب ... ادامه مطلب |
|
+
دوشنبه 22 بهمن1386 / 22:0 / |
|
|
از آن جایی که 22 بهمن سرآغاز تحولات در ایران است ، حلقه ی باران نیز این مبدا را برای خویش نشانه گذاشته و دست به تحولاتی زده است (!) همان طور که مشاهده می کنید سه نفر از نویسندگان وبلاگ از میان ما رفتند و تعداد نویسندگان وبلاگ کمی تقلیل یافت . نکته ی جالب این که هر سه ی این عزیزان از جامعه ی نسوان بودند و با رفتنشان از غلظت زنانگی وبلاگ کاستند . خانم سهیلا میرشاهی بنا به دلایل شخصی انصراف خودشان را مدتی قبل اعلام کرده بودند . خانم نسترن علی زاده بدلیل مشغله ی فراوان و پروژه ی پایانی فوق لیسانس شان و همچنین آمادگی برای دوره ی دکترا و نیز زندگی مشترک از ادامه ی فعالیت در حلقه عذرخواهی کردند . خانم غزاله خازنی فرد هم بنا به گرفتاری و دلمشغولی های شخصی اشان نمی توانستند فعالیت پررنگی داشته باشند . ... خب ، و این چنین شد که می بینید . در هر صورت امیدواریم که این عزیزان هر جا که هستند موفق باشند و دوستانشان را در حلقه ی باران فراموش نکنند . ما نیز به یادشان هستیم و همیشه برایشان طراوتی بارانی خواستاریم . به امید روزهای با نشاط تر . |
|
+
دوشنبه 22 بهمن1386 / 16:2 / مجتبا |
|
|
قبل از هر چیز بگویم که من اصلن در اندازه ای نیستم که بخواهم ادبیات قبل و بعد از انقلاب را با هم مقایسه کنم . بیشتر از آن ، بزرگان ادبیات این مملکت هم هنوز نتوانستند تصویر جامع و روانی از این دو دوره ارائه کنند . ضمن این که اطلاعات من بسیار اندک است . پس پیشاپیش عذرخواهی مرا پذیرا باشید . ( سعی می کنم کوتاه باشد تا حوصله ی خواندنش فراهم شود ! ) بلاشک ادبیات قبل از انقلاب ایران چند پله بالاتر از ادبیات بعد از انقلاب قرار می گیرد و این یک امر طبیعی ست . از آن جهت که هر دگرگونی ای ، قبل از وقوع ، باعث تولیدات وسیع و ماندگار ( در بخش های مختلف ) می شود . حال این تولیدات می تواند به دلایل بیشماری در جامعه رخ دهد . به طور مثال چون تحولات و معادلات سیاسی در انقلاب دچار دگرگونی می شود ، لذا شاعر ، نویسنده ، هنرمند و ... در جریان مستقیم تحولات جامعه قرار می گیرد . در این بین اضافه کنید سوژه ها و مباحث نو و مطرح نشده ای که ظهور می کنند . از طرفی خفقان سیاسی و محدود بودن نشر فکر توسط هر حکومتی که در آستانه ی انقلاب است و راه کارهای اهل فکر برای رهایی و دور زدن محدودیت ها نیز باعث بروز استعداد های نابی خواهد شد . به همه ی این ها باز بیافزایید شور و شوق انقلاب کردن و دگرگونی یک حکومت ( حال چه مثبت و چه منفی ) ، ذات قهرمانی و قهرمان پروری ما ایرانیان و نیز میل به پیروزی و برتری جویی را. در قبل از انقلاب یکبار دیگر نیز این تفاوت ادبی چشمگیر می شود و آن هنگام مشروطه است . ( که به سرعت از آن می گذریم چرا که بحث مفصلی می طلبد . ) بله ، این چنین است که بهترین آثار ادبی ایران قبل از انقلاب رخ می نمایند و تا حدی به کمال خویش نزدیک می شوند . شاملو و اخوان که بهترین آثارشان مربوط به این دوره است . در کنار آن ها طلوع پر فروغ فروغ ، خلق بهترین آثار دولت آبادی ( کلیدر ، جای خالی سلوچ و ... ) ، آثار ابراهیم گلستان ، جلال آل احمد ، احمد محمود ، سیمین دانشور ، محمد علی جمالزاده و ... که جایگاه خویش را دارند . ویژگی شاخص ادبیات این دوران ( نه ویژگی غالب ) اجتماعی بودن ، انسانی بودن و سیاسی بودن آثار است . در یک کلام می توان به واژه ی " مردم " در ادبیات آن دوران نظر افکند که با روح و تن شاعر ، نویسنده و در کل هنرمند بازی می کرده است . اما در بعد از انقلاب ادبیات ما دچار نوسان ها و تحولات عظیمی می شود . دیگر همه ی بزرگان زنده مانده تخلیه ی انقلابی شده اند و جایی برای از شب و ظلمت گفتن ( حده اقل در سال های اولیه ) نیست . همان طور که هر حکومتی با خود هجمه ای از اندیشه ها و هد ف ها را به همراه دارد ، لذا ادبیاتی در سال های ابتدایی انقلاب شکل گرفت به نام ادبیات انقلاب . انسان های تازه نفس و جوان با روحیه ای انقلابی و غالبن مذهبی پا به میدان گذاشتند . قیصر امین پور ، فاطمه راکعی ، سلمان هراتی ، علی موسوی گرمارودی و ... محصول همین جریان هستند . اما در همان ابتدای شکل گرفتن این جریان ، وقوع جنگ باعث بوجود آمدن ادبیاتی جدید به نام ادبیات جنگ شد ( این ادبیات به تازگی و پس از گذشت بیست سال تازه دارد به آثار اثرگذار خود نزدیک می شود ) و باعث در هم گسیختگی ادبیات انقلاب شد . ادبیاتی که تازه داشت پا می گرفت و هنوز مفاهیم نویی را تجربه می کرد ناگهان با موضوعی به نام جنگ روبرو شد که ادبیاتی سخت ، نازک بین و پرتفکر را می طلبید . در نتیجه هر دو ی این جریان ها چون کلافی سردرگم در هم تنیده شدند و آثاری ضعیف و غالبن شعار گونه از دل آن ها زاییده شد . بعد از وقوع جنگ هم جریان های متعدد ادبی بوجود آمد که می توان به جریان های شعر دهه ی هفتاد ، مثل گلشیری نوشتن ، مثل شاملو سرودن ، ظهور احمد رضا احمدی به عنوان یک جریان تازه ، شعر ده ی هشتاد ، پست مدرن ها ، مینی مال نویسی ها ، از روی دست بزرگان کپی کردن ، هدایت نویسی و هدایت اندیشی ، تقلید از ادبیات جدید آمریکا و اروپا و ... اشاره کرد . در هر صورت به عقیده ی نگارنده نبودن چند جریان اصلی ریشه دار و بوجود آمدن جریان های جدید و تقلید گونه ، آرزوهای بزرگ دست نیافتنی و بلند پروازی های جهانی شدن ، سردرگمی و بلاتکلیفی جریان های ادبی ( و کل ادبیات ) ، وقوع جنگ و کودک ماندن ادبیات انقلاب و رشد نکردن آن ، سیاست های متناقض دولت های بعد از انقلاب در زمینه ی ادبیات و فرهنگ ( مثلن جریان معناگرا ! ) ، دولتی کردن نشر و تضعیف بخش خصوصی ، نبود لیدر و هدایت کننده ای برتر و قوی در هر دو حوزه ی داستان و شعر بیشترین ضربه ها را به ادبیات بعد از انقلاب وارد آورده و بسیاری را مایوسانه به کنج خانه هایشان تبعید کرده است . یک مشکل عمده و اساسی ادبیات ایران در کل ( و البته بیشتر بعد از انقلاب ) هم به دست مردم نرسیدن آثار ادبی بلافاصله بعد از خلق اثر است . یعنی یا آثار اجازه ی چاپ پیدا نمی کنند و یا با چند سال تاخیر و با کلی حذفیات وارد بازار می شوند که دیگر اثر گذاری زمانی خویش را ( حده اقل ) از دست داده ند. و به همین دلیل است که ما جامعه ی آماری مناسبی در اختیار نداریم و به نوعی سلیقه ی مردم زمانه ی خویش را نمی شناسیم ؛ در نتیجه نویسنده و هنرمند ما سرخورده می شود و نمی تواند آثار عمیق و تاثیر گذاری برای مردمش خلق کند . البته بحث بسیار مفصل و گسترده است که در این مجال نمی توان توضیح کاملی داد اما برای آن که حوصله امان سر نرود این چند خط را ( در مقام مقایسه ای کوچک ) همین جا تمام می کنم . |
|
+
شنبه 20 بهمن1386 / 14:32 / مجتبا |
|
|
همه جا رنگ خون داشت . با این که لرزش را درتمام اندامش حس می کرد ولی سعی داشت مثل همیشه محکم گام بردارد . دو مرد درشت هیکل و کچل که لباس های فرم پوشیده بودند با فاصله ی یک قدم پشت سرش حرکت می کردند . از اضطراب لبریز بود . فقط به جلو چشم دوخته بود و اصلا به مردمی که چسبیده به هم در دو طرف مسیر ایستاده بودند و براندازش می کردند ، نگاه نمی کرد . ولی با این حال می توانست جای تک تک اعضای خانواده اش را از میان آنها پیدا کند . او حتی می توانست اشک را در چشمانشان ببیند . هنگام بالا رفتن از پله ها احساس می کرد زانوانش دیگر توان ندارند و به زودی به پایین پرتاب خواهد شد . ولی بالاخره توانست خود را روی جایگاه بیاندازد . دو مرد هم در دو طرفش متوقف شدند . بعد از دور سر و کله ی دو مرد دیگر پیدا شد . در دستان مرد کوتاه تر پارچه ی قرمز رنگی دیده می شد . نزدیک شدند . مرد بلندتر روی پله ی دوم ایستاد ، تاج را از میان پارچه برداشت و روی سر او گذاشت . تمام جمعیت هورا کشیدند . |
|
+
جمعه 19 بهمن1386 / 21:57 / |
|
|
چند روزی است که تجمع های اعتراض آمیز کلاغ ها در باغ پشت خانه افزایش یافته است . بنا بر تحقیقاتی دریافتم که این اجتماعات در اعتراض به شیوع عقاید نژادپرستی و رنگین پوستی و تبعیضات نژادی بین کبوتران و کلاغ ها در شعر و ادبیات فارسی است . از طرف دیگر عدم حضور و واکنش کبوتران ، مخصوصا در این ساعات از شبانه روز اوضاع را کمی بودار کرده است . "از دست نوشت های سیاسی یک منتقد ادبی و مددکار اجتماعی علاقمند به پرندگان!"
|
|
+
جمعه 19 بهمن1386 / 21:40 / |
|
|
با الهام از روح سرد زمستان ، فروغ فرخزاد و پیشکش به شهرام فرهنگی " و این منم " مردی تن ها در آستانه ی زخمی عمیق در ابتدای درک فرسودگی در سکون سرد سکوت در انجماد افکار مردم زمانه ام مردم پوک مردم پوچ پوک ! پنجره را باز می کنم سرما بوسه ای بی رحمانه بر گونه هایم می زند در کوچه برف می آید من به نمک محتاجم و سوزش زخم هایم نوسان دارد مثل هوای این روزها که تیغ بر استخوان می کشد در کوچه برف می آید و شعله های آتش زوزه می کشند حوالی سقف آرزو که می رسم سایه ام به خیالی سرازیر می شود درست مثل چند سال پیش چند سال پیش که به عشقی گفتم : تارهای موی دختران و سینه های برآمده ی پسران دریچه ی تحول آدمی ست و شعله ی مغز و دلش بر باروت نم زده ی هوس ! چه خیال سردی داشتم ! چه احساس دردی داشتم ! در کوچه برف می آید پنجره را می بندم روزنامه ورق می خورد در صفحه ی حوادث نوشته اند : افسوس ... این روزها احساسی نیست اعتمادی نیست ساده ننگرید ! اعتماد نقطه ی تلاقی احساس است بین مرد و زنی که عشق یا چیزی شبیه به آن را - آگاهانه - بر قلب خود حک می کنند ! روزنامه را می بندم مغزم لیز شده و خاطراتم سراسیمه سر می خورند من اعتماد کرده بودم از سردی واپسین نگاه های نگران اولین روز تا یغمای آبروی رفته به جوی دوست ! " ای یار ، ای یگانه ترین یار " این چنین است روزگار من ! روزگار وهن و تخیل روزگار قصه های نا تمام خط خطی روزگار مسیرهای منفرد بن بست !
بقیه ی شعر در ادامه ی مطلب ... ادامه مطلب |
|
+
پنجشنبه 18 بهمن1386 / 22:15 / مجتبا |
|
|
سلام . اگر چند روز ننوشتم به این دلیل بود که دو- سه روز رفته بودم قم و استراحت می کردم و البته قصد هم ندارم که هر روز بنویسم . قبل از هر چیز بگم که از بین 4 فیلمی که چند شب قبل قرار بود ببینیم ، " ادوارد دست قیچی " ساخته ی تیم برتون رو دیدیم که خیلی چسبید . فیلمی فانتزی با پس زمینه ی فلسفی – عرفانی که بسیار خلاقانه ساخته شده بود . البته از تیم برتون " کارخانه ی شکلات سازی " و " ماهی بزرگ " رو هم دیده بودم که از بین این سه تا فیلم " ماهی بزرگ " بهترین انتخابه . جشنواره ی فیلم فجر هم که با همه ی حواشی داره پیش می ره . دورادور در جریان جشنواره هستم . خیلی دوست دارم " به همین سادگی " از رضا میرکریمی رو ببینم . 4 تا از نمره هام تا الان اومده که خدارو شکر همش پاس شده . امروز که با سهیل می رفتیم دانشگاه ، راننده ی تاکسی سر صحبت رو باز کرد و از واقعه ای گفت که غصه ام گرفت . می گفت داییش قصاب بوده و یه گوساله ی حامله رو سر بریده ؛ هرچی هم که گوساله ی بیچاره تقلا می کنه فایده ای نداشته و در آخر صحبت های دیگران هم کار ساز نمی شه . گوساله با یه بچه ی مرده و یه بچه ی نیمه جون کشته می شه تا انسان دوپا شکمش رو پر کنه . البته دنیا دار مکافاته و این آدم تقاص این عملش رو پس داده . بگذریم .... امروز با ریاست دانشگاه ملاقاتی داشتم که نتایج خوبی حاصل شد . سر ظهر هم برقهای خونمون رفت و نتونستیم بازی تیم ملی رو ببینیم . البته انگار چیز زیادی هم از دست ندادیم . این روزا خیلی برهوتم . فقط تازگیا یه داستان نوشتم به نام " زندگی به شرط چاقو ! " که بعدن تقدیمتون می شه . غروبی کلافه زدم تو شهر و بی هدف خیابونا رو طی کردم . تو راه فردوس رو دیدم . می گفت : پیاده رو ها چقدر خلوت شدن . دیدی؟! گفتم : بابا هوا سرده . کسی نمی یاد بیرون . گفت : تو نمی دونی ، این روزا دیگه کسی نمی یاد پیاده رو قدم بزنه ! گفتم : مگه نمی بینی این همه آدم میان و می رن . همه دست در دست هم ، لبخند زنون . شاد و خندون ! گفت : آره ، اما کسی نیست تن هایی بیاد قدم بزنه . همه دنبال بهونن . وقتی هم شب شد می رن خونه هاشون . قدیما پیاده رو ها شلوغ تر بود . آدمای تک نفره ی بیشتری قدم می زدن . قبول نداری ؟ گفتم : چرا ، اما خودت که می دونی ، بهشت رو به بها نمی دن ، به بهونه می دن ! گفت : آره ، ولش کن . هوا سرد شده دیگه . باید بریم خونه هامون . هر کدوم تن هایی ! ... و ما رفتیم . هر کدوم به تن هایی . تو راه به این فکر می کردم این همه آدم که شاد و خندون تو پیاده رو ها بالا و پایین می رن آیا واقعن از ته دل شادن ؟ از ته ته دلشون می خندن ؟ پس غصه هاشونو کجا قایم می کنن ؟ اصلن وقتی از هم جدا می شن ، تن ها می شن ، چی کار می کنن ؟ آیا اونموقع هم می خندن ؟ آیا اونموقع هم احساس خوشبختی می کنن ؟ فردوس این جور موقع ها می گه : بی خیال ، این روزا کسی دیگه تن ها نیس ! تازشم ، خوشبختی که تن هایی و با هم بودن نداره . آدم تن هام می تونه خوشبخت باشه ، نمی تونه ؟ آره .... می تونه .... خوووووووووشبخت باشه هر کی که تن هاست .... بیچاره گوساله حامله .... بیچاره آدم گرسنه ... |
|
+
چهارشنبه 17 بهمن1386 / 22:51 / مجتبا |
|
|
اگه همه ی چیزهایی که تا حالا خوندیم چرت و همه ی چیزهایی که تا حالا نوشتیم مزخرف باشه ، چی ؟ اگه یه روز واقعا بفهمیم همه ی اون لحظه هایی که مردمک چشمامون از "الف" لیلا بالا می رفت و سر می خورد وسط کاسه ی "ن" مجنون ، فقط داشتیم وقتمون رو هدر می دادیم چی ؟ اصلا چه فرقی کرد این همه خوندیم ، این همه نوشتیم ؟ کی می دونه ؟ شاید اگه جز کتابای درسی مون چیز دیگه ای نخونده بودیم الان آدم درست حسابی تری بودیم . بوف کور رو سه بار تا حالا خونده باشی فایده اش برات بیشتره یا "سیستم عامل" رو یک بار ؟ اصلا کی گفته کتاب دوست ماست ؟ اگه کسی که این حرفو زده خودش دشمن باشه چی ؟ به نظرت می شه دیگه نخوند ؟ دیگه ننوشت ؟ |
|
+
سه شنبه 16 بهمن1386 / 19:29 / |
|
|
حتما حتما همه ی شما در طی دوران تحصیل خود ، خاطرات فراوانی از محیط درسی و هم کلاسی ها و اساتید و امتحانات پایان سال و خیلی مسائل دیگر دارید که گاهی یاد آوری آنها برایتان بسیار لذت بخش و شیرین است . من دیروز امتحان ریاضیات گسسته داشتم و به علت مشکلاتی که داشتم طبق معمول با توشه ای تقریبا خالی از علم ، در جلسه ی امتحان حاضر شدم . پس از گذشت حدود نیم ساعت از شروع آزمون به جز یک سوال که نصفه نیمه و به یاری نفر جلویی نوشتم تقریبا هیچ کاری جز نگاه به اطراف و چانه زنی با مراقبین نداشتم . مثل همیشه که در موقعیت های بسیار حساس و خاص ، فکر های عجیب و غریبی به ذهنم خطور می کند این بار هم ایده ای به ذهنم رسید و در حالی که فقط صفحه ی اول از چهار صفحه ی برگه ام پر شده بود ، در ادامه این ها را برای استادم ( آقای علایی ) نوشتم : .............. X+ xy + xyz = t …………………… ……………... سلام . نه ، اشتباه فکر نکنید . این نوشته ها به هیچ وجه ذکر مصبت هایم برای آسمان به ریسمان بافتن و گرفتن چند نمره ی اضافی نیست که مثلا سنگ از آسمان بارید و زمین دهان باز کرد و صور فلکی خوب نیفتاد و بخت و اقبال یار نبود که بتوانم درس بخوانم و حال لطفی و کرمی نمائید و بر این برگه ی خالی نمره ای قبولی فرود آرید . نه . قضیه این است که چون تمام دانش من از درس ریاضیات گسسته همان بود که نوشتم و حال بقیه ی برگه ی امتحانی ام سفید مانده است خوب که فکر کردم دیدم دولت محترم نهم که بنزین سهمیه بندی می کند و طرح حقوق مادام العمر وکلای مجلس را لغو می کند و بر سفره ی هیات دولت به جای میوه های رنگارنگ و تشریفات فراوان ، خرما می گذارد و اینقدر تلاش می کند تا ریال ریال به بودجه ی جار مملکت بیفزاید ، خوب من هم به عنوان یک ایرانی غیور حداقل کاری که می توانم بکنم این است که نگذارم ذره ای از برگه امتحانم سفید بماند و هدر رود . از این گذشته من که نویسنده هستم چرا نباید از فرصت استفاده کنم و چند خطی برای استادم بنویسم . ما که همیشه سر کلاس های درس آنقدر مشغول درس بودیم که هیچ وقت فرصت نمی شد چند کلام راجع به مسائل دیگر حرف بزنیم . این همه شما گفتید و من خواندم ، این بار من چند خطی می نویسم و شما بخوان . این که راه دوری نمی رود . البته آن گفتن کجا و این یکی کجا . راستی ، استاد بودن خیلی سخت است ؟ استاد که بشوی آنوقت همه از تو توقع دارند . باید مثل یک استاد صحبت کنی و مثل یک استاد معاشرت کنی و مثل یک استاد راه بروی . استاد که باشی باید ساعت ات همیشه میزان باشد . استاد که باشی نباید نوشابه را با شیشه بنوشی و بستنی قیفی را در ملاء عام لیس بزنی . استاد که باشی حتی وقتی زیاد خسته می شوی نمی توانی روی جدول کنار پیاده رو بنشینی . استاد که باشی ماشین ات بیشتر از بقیه ی ماشین ها پنچر می شود . استاد که باشی شاید حقوق ات تا آخر ماه کم بیاید ... تازه این ها همه اش حواشی استادی بود . اصل اش خیلی مهم تر از این حرف هاست . استاد که باشی باید هم درس ریاضی بدهی و هم درس زندگی . این جاست که شان استاد متمایز از بقیه می شود . برای همین استاد که باشی زودتر موهایت سفید می شوند و زودتر به صورتت چین و چروک می افتد . این که همه اش شد ذکر مصیبت استادی ! حالا که تا اینجا را خواندید کمی هم از مصیبت های شاگردی بشنوید . مثلا خود من ، از بس ریاضیات گسسته گرفته ام و پاس نکرده ام حساب اش از شماره در رفته . کمی تقصیر خودم بوده و کمی هم تقصیر روزگار . از آسمان که برف فراوان ببارد و جاده ها که مسدود شوند و قبل از امتحان کتف دست چپ ات که بشکند و چند چک در معرض برگشتی در بانک داشته باشی و حساب جاری ات مثل قلب مومن پاک پاک باشد و بخواهی به امور مادر و خواهرت هم برسی و برای تمدید مجوز شرکت درب و داغانت یک پایت در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی باشد ، این وسط یک مشکل عاطفی (؟) هم برایت پیش بیاید دیگر رستم هم باشی نمی توانی برگه ای بهتر از این تحویل استاد بدهی . اصلا ای کاش شما استاد ادبیات من بودید نه ریاضیات گسسته . آن وقت حداقل می توانستید به این داستان بی سر و ته من نمره ی قبولی بدهید . البته الان هم شاید بتوانید . راه دوری که نمی رود . --------------------------------------------------------------------------------
|
|
+
سه شنبه 16 بهمن1386 / 17:31 / |
|
|
یار دبستانی
|
|
+
سه شنبه 16 بهمن1386 / 16:35 / |
|
|
همیشه از در کلاس که می آمد تو خنده ای بر لب داشت . روزی تصمیم گرفتم به او بگویم که اگر می خواهد با خانواده اش بیاید منزلمان . اگر همینطوری پیش می رفت آبرویم در دانشکده رفته بود . یک روز که مثل همه ی روزها ، همان طور خندان وارد کلاس شد صدایش زدم تا بیرون کلاس با هم صحبت کنیم . بچه ها تا فهمیدند زدند زیر خنده . از آنجایی که من تازه به این دانشگاه انتقالی گرفته بودم ، برایشان حسابی غریبه بودم و خب غریبه هم عزیز است دیگر ! رفتیم بیرون . همان طور می خندید و لحظه ای دهانش بسته نمی شد . وقتی ماجرای با خانواده آمدنش را تعریف می کردم بازهم می خندید . انگار نه انگار که در کنار معشوقه اش ایستاده بود . درست که من عاشق همین خنده های او شده بودم اما دیگر شورش را در آورده بود . کفری شدم و بلند سرش داد زدم . بچه ها که پشت در گوش ایستاده بودند ساکت شدند . عصبانی وارد کلاس شدم ؛ او نیز خندان تر از قبل وارد کلاس شد . تفاوت صورت های ما باعث انفجار خنده ی دسته جمعی کلاس شد . من هاج و واج و در عین حال با ناراحتی تمام سر جایم نشستم . بچه ها با موبایل هایشان تمامی این وقایع را مثل دیدن صحنه ای از حیات وحش با دقت فیلم برداری می کردند . من که فکر نمی کردم از زور متلک های بقیه گریه ام بگیرد یک هفته دانشگاه نرفتم . وقتی برگشتم آقای خندان نبود . سراغش را که گرفتم ، گفتند : (( دوباره بردنش . الآن بستریه . )) منظورشان را نمی فهمیدم . بستری برای چه ؟ پیش خودم فکر کردم شاید تصادف کرده باشد . بیشتر که پرس و جو کردم یکی از بچه ها گفت : (( به توصیه ی دکتر روان کاوش ، یک ماه امتحانی اومده بود دانشکده تا شاید حالش بهتر بشه . دیگه نخنده . آخه قبل از مریضیش دو ترم این جا درس خونده بود . تو چطور نمی دونستی ؟ ولی خودمونیم ؛ چقدر خندیدیم . فیلمشو دیدی ؟ خیلی خندس دختر . خوب باهاش بازی کردی . )) خنده ام گرفته بود . نمی دانم ، شاید هم گریه ام گرفته بود . با این که می خندیدم اما چشمانم خیس بودند . آن روز اصلن نفهمیدم استادها چی می گویند . از آن روز به بعد ، که با گریه برگشته بودم خانه ، دیگر نرفتم سر کلاس . الآن دو سالی می شود . دیگر چشمانم درد گرفته . دکتر آسایشگاه اصرار دارد که یک ماهی امتحانی بروم دانشگاه . شاید حالم بهتر شود . شاید گریه ام بند بیاید . می گوید : (( باید بخندی ، خیلی زیاد ! )) 26 / 10 / 86 |
|
+
پنجشنبه 11 بهمن1386 / 23:55 / مجتبا |
|
|
بالاخره امتحانات این ترمم هم تموم شد . دوباره روز از نو ، روزی از نو ! فقط خدا کنه که نمره هام خوب بشن . 6 تا امتحان دادم که 5 تاشو خوب بود . با بچه های هلال احمر برای دور جدید " اتاق اندیشه " به توافق رسیدم . البته چندان مایل به این کار نبودم اما خب ... !!! امروز قرار بود با رئیس دانشگاه هم ملاقاتی داشته باشم که نشد . از پشت پرده ی این ملاقات ها بعدن خواهم گفت . روزنامه ها هم طبق معمول چرت و پرت نوشته بودند ولی خبر مهمشون دستور هاشمی شاهرودی برای عدم اعدام در ملاء عام بود . عصر امروز داستان " خنده " رو هم در کانون اندیشه جوان سپهری خوندم که نقد شد . این داستان رو بعد از این پست می توانید ملاحظه کنید . دیشب هم بحث عمیقی در مورد وبلاگ و ادامه ی فعالیت های حلقه ی باران بین چند تن از اعضا در گرفت که خالی از لطف نبود ! امشب هم قرار بود با چندتا از بچه های حلقه شام بیرون باشیم که بنا به دلایل نامعلومی این قضیه کنسل شد . الان هم احتمالن یک فیلم از بین فیلم های پنهان ، گاو خشمگین ، 21 گرم و ادوارد دست قیچی را خواهیم دید . جای همه تان خالی !!! |
|
+
پنجشنبه 11 بهمن1386 / 23:54 / مجتبا |
|
|
سلام . امروز خیلی روز خوبی نبود . خیلی حال و حوصله نداشتم ؛ گرچه امتحان خوبی دادم . فردا 8 صبح آخرین امتحان این ترمم برگزار می شه و بعدش خلاص . خبر خیلی خاصی هم نبود جز این که خاتمی دیشب با رهبر در مورد رد صلاحیت های مجلس صحبت کرده . یکی از بچه ها هم می گفت دانشجوها تو تهرون ریختند بیرون و شلوغ شده دوباره . راست و دروغش با خودش . فردا هم با بچه های هلال احمر دانشگاه می خوام در مورد ادامه ی برگزاری " اتاق اندیشه " صحبت کنم . فردا عصری هم می خوام داستان آخرم رو که اسمش هست " خنده " تو کانون سپهری بخونم . دیگه حوصله ندارم . خداحافظ . |
|
+
چهارشنبه 10 بهمن1386 / 23:20 / مجتبا |
|
|
سلام . از اونجایی که به روز نویسی ( روزنوشت ها ) و وقایع نگاری های روزانه یکی از اولین دلایل شکل گیری وبلاگ هاست ، تصمیم گرفتم از امشب روز نویسی کنم (!) . البته معمولن وقت هایی که کاشان هستم بیشتر این کار را خواهم کرد ، چون کامپیوترم کاشانه ! امروز صبح در به در دنبال مترجم بودم تا پروژه ی سیالات 2 رو ترجمه کنم . از اونجایی که من در این پروژه با دو تا از دوستانم همکاری داشتم و مسئولیت پذیری اون ها در حد تیم ملی این روزها بود ، 9 روز بعد از پایان مهلت پروژه به من اطلاع دادند که فقط تا فردا وقت مجدد داده اند ! خب ، طبیعی ست که هیچ مترجمی نمی توانست نصف روزه کار را تحویل دهد . لذا بی خیال 2 نمره ی حیاتی اون شدیم !!! فردا 8 صبح امتحان دارم و کاملن آماده ام . البته از امتحان پس فردا 8 صبحم نگرانم . امروز یه نیگا به روزنامه ها انداختم و هنوزم بحث رد صلاحیت ها داغ داغ بود . شهروند این هفته رو نخریدم چون وقتش رو نداشتم . قسمت آخر سریال ساعت شنی هم خوب تموم شد ؛ مخصوصن اذان آخرش . راستی ، برفا یواش یواش داره آب می شه . یعنی باید خوشحال باشیم ؟ اصلن بی خیال . فقط یاد یه شعر افتادم و تمام : مراعات پر و بالت نکردیم نظر بر لطف هر سالت نکردیم سلام تازه ات از چیست ای برف مگر صد سال پا مالت نکردیم ! مگر صد سال ... صد سال ... سال ... ... شب خوش !!! |
|
+
چهارشنبه 10 بهمن1386 / 0:37 / مجتبا |
|
|
|
|
+
دوشنبه 8 بهمن1386 / 15:43 / مجتبا |
|
|
سلام در آستانه ی سی امین فجر انقلاب قرار داریم . به نظرم رسید در این رابطه یک پرونده تشکیل بدیم و از زاویه ی دیدگاههای متفاوت به بررسی انقلاب و تاثیرات آن بپردازیم . در این راستا از کلیه دوستان درخواست می کنم که ما را در انجام این مهم یاری رسانند. آقای شریفی شما میتوانید در مورد شعر ما را یاری کنید؟ آقای آقابابائی در مورد ادبیات و داستان میتوانید کمکمان کنید؟ آقای آقابیگی و خانم دربانی در زمینه ی طنز همراهیمان میکنید؟ خانم علیزاده آیا میتوانید از کنشهای رفتاری جامعه برایمان بنویسید؟ خانمها خدادادی و آسیابانی در زمینه ی حقوق زنان میتوانید دست یاریمان را بفشارید؟ آقای آبروشن در موضوع سینما و تلویزیون ما را مدد میکنید؟ توضیح: 1- برای نوشتن متن هایتان در نظر داشته باشید که 30 سال بعد از انقلاب را با 30 سال قبل از اتقلاب در نظر داشته باشید تا مطالعه ی تطبیقی درستی داشته باشیم . 2- اخطار میکنم عواقب نوشته هایتان با خودتان است پس حواستان را جمع کنید 3- در نظر داشته باشید که متنهایتان برای دهه ی فجر آماده شود 4- گر چه از کلیه دوستان خواهش کردیم ولی سعی کنید رویمان را زمین نیندازید 5- از خانمها میر شاهی و خازنی فرد فراوان عذر می خواهم که مانند دیگران موضوعی رابرای آنها مشخص نکردم علت را فقط در عدم شناخت بنده جستجو کنید به شدت پذیرای نوشته های شما هستیم 6- میتوانید در مورد موضوعاتی چون دین ، موسیقی ، آزادی بیان ، نحوه پوشش و .... نیز بررسی تطبیقی داشته باشید 7- تا 10 / 11 / 86 آمادگی خود را برای نوشتن مطالب ارائه دهید . نکته ی روز: داستان رد صلاحیت کاندیداهای نمایندگی مجلس....... بگذریم حالمان خوب است اما تو باور نکن ! |
|
+
یکشنبه 7 بهمن1386 / 2:24 / |
|
|
((تند تند میگم زود تموم شه سرتون درد نیاد))
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این نوشته احتمالاً باید دو سال پیش ، زمانی که سامان سالور فیلم خودش را با نام ((آرامش با دیازپام ده)) را ساخت نوشته می شد ، ولی به هر حال الان آن را می خوانید و شاید خواندش زیاد . نمی دانم ....
((آرامش با دیازپام ده)) فیلمی است مستند در مورد زندگی و آثارمحسن نامجو... برای افرادی که کاری همچون ((چند کیلو خرما برای مراسم تدفین)) را دیده اند ، شایدکمی غیر قابل باور باشد که سامان سالور به این شیوه هم می تواند فیلم بسازد. فیلمی که به جرات می توان گفت که هم در ساختار و هم در محتوا ضعیف است...
حضور محسن نامجو در سینما با فیلم ((چند کیلو خرما برای مراسم تدفین)) پر رنگ می شود ، او با بازی در نقش یک پستچی ساده و تا قسمتی زیرک ، توانایی خود را در زمینه بازیگری نیز به رخ می کشد. شاید برای او بازی در همچین نقشی آنقدر هم سخت نبود ، او تا قسمتی از خودش را در این فیلم نشان داد.
لازم به ذکر است که او ابتدا در رشته بازیگری تئاتر وارد دانشگاه هنر شد و سپس بازیگری را رها کرده و موسیقی مورد علاقه اش را در دانشگاه ادامه داد.
فیلم ((آرامش با دیازپام ده)) از لحاظ تکنیک صدا برداری و صداگذاری هنوز دچار اشکالاتی است که به وضوح می توان صداهای اضافه و تصحیح نشده را روی بعضی از پلانها شنید. همان طور که واضح است این فیلم به زندگی یک آهنگساز و خواننده جوان پرداخته ولی در اصلی ترین قسمت آن یعنی صدا برداری و صداگذاری هیچ توجهی نشده . این بی توجهی را در تصویر برداری کار نیز می توان دید.
کادر بندی ها (که اکثراً به سلیقه کارگردان بوده است) و حرکت های دوربین بسیار آماتوری است. به طوری که اصلاً نمی توان پذیرفت این حرکاتِ بد به عمد بوده و از پیش تعریف شده است. در فیلم ((فریدا)) که در مورد زندگی ((فریدا کالو)) نقاش مکزیکی ساخته شده است. تمام اجزای فیلم ارتباط تنگاتنگی با روحیات ، شخصیت و زندگی این نقاش دارد. چه در فیلمبرداری و چه در طراحی لباس و صحنه و... این تنها مثال کوچکی است برای فیلمی که در مورد یک هنرمند ساخته شده و چقدر کمک می کند به مخاطبی که قرار است در مورد زندگی یک چهره هنری اطلاعات کافی کسب کند ، با اینکه این فیلم یک فیلم داستانی بود. چندی پیش یکی از دوستان اقدام به ساخت فیلمی مستند در رابطه با زندگی یک نقاش هرمزگانی نمود ،که حاصل کارش فیلمی با زمان قریب به پنجاه دقیقه شد . اگر چه این فیلم در اکثر بخش ها بسیار خوب و قوی است ؛ چه صدا برداری ، تصویر برداری ، تدوین و فیلمنامه و...
اما او هم مثل اکثر فیلمسازانی که در ایران فیلم می سازند از عهده یک کار به خوبی بر نیامد و آن هم نشان دادن شخصیت و درونیات هنرمند بود ، در غیر این صورت یک فیلم مستند یا بهتراست بگویم مستند بیوگرافی چه تفاوتی با یک مقاله یا یک مقدمه در ابتدای یک کتاب خواهد داشت.
در فیلم ((آرامش با دیازپام ده)) ، محسن نامجو به خوبی توانسته تا قسمتی از روحیات و شخصیت خود را به بیننده نشان دهد اما کارگردان تا حدودی از شخصیت اصلی فیلم عقب مانده. یعنی این محسن نامجو است که خود را به بیننده معرفی می کند نه تلاش کارگردان برای هر چه بهتر نشان دادن این امر. البته تا قسمتی از این معرفی را در کارهای خودِ محسن نامجو می توان دید . محسن نامجو خودش را در آثارش معرفی کرده.
تلاش کارگردان تنها در ترکیب بندی ها و قاب بندی هاست که به چشم می خورد و آن هم طوری که در بک گراند اشخاص ما شاهد عناصری در تصویر هستیم که تا قسمتی قصد نشان دادن پیشینه اعتقادی آن افراد را دارد ، اتفاقی که چند دهد پیش در سینما آمد و رفت و البته هیچ عیبی هم ندارد ، حتی در فیلم ((چشمان کاملاً بسته)) نیز شاهد این نوع برخورد در شخصیت پردازی هستیم ، صحنه ای که دختر جوان بیهوش روی مبل اتاق زایگلر افتاده بود دقیقاً نقاشی همان صحنه به دیوارِ پشت سرش نصب شده بود . حالا ما در این فیلم با تسبیح ، ساعت ، قالیچه ، عکس چه گوارا و ... روبرو هستیم.
جمله (( تدوین کردن فیلم توسط خود کارگردان لطمه زیادی به آن می زند)) هم در مورد این فیلم کاملاً صدق می کند و سامان سالور با برشهای بی دلیلی که تنها می توان آن را بازی با گفتار کارکترهای فیلم دانست ، خواسته به نوعی طنز برسد که همین ضربه زیادی به کلیت فیلم زده یا حداقل تنها تا چند دقیقه ابتدایی فیلم می توان شاهد این شوخی بود. فیلم پر از پلانها یی است که حضورشان هیچ کمکی به پیشبرد فیلم ندارد و انگار تا قسمتی به حرافی نزدیک شده تا روایتی غیر خطی. البته خطی بودن روایت هم هیچ کمکی به این تصاویر نمی کرد ، اما شاید تدوین کردن فیلم توسط شخص دیگری باعث نجات این فیلم می شد .
|
|
+
شنبه 6 بهمن1386 / 2:36 / |
|
|
ایده ی اولیه ی داستان زیر مربوط به خرداد ماه 86 است و در پاییز همین سال نوشته شده . ویرایش زیر به تازگی صورت گرفته و در این ایام تقدیم می شود . " شهادت یزید " بعد از این که شام را خوردیم ، آقاجون هوس قلیان کرد و رفت تو ایوان نشست . نسیم خنکی عطر گل های باغچه را از روی آب حوض می گذراند و تازه و نرم تو ایوان پخش می کرد . غلام و علی اصغر مثل همیشه مامور درست کردن ذغال و تنگ و تنباکو بودند . آقا جلال با دقت مراحل آماده کردن قلیان را زیر نظر داشت . هر وقت هم که یکی از پسرانش کم کاری می کرد می گفت : " پسر ! حواستو کی دزدیده !؟ " مامان اعظم سینی چایی را داد دستم تا ببرم برای آقام . صدای قل قل قلیان ، روی صدای لغزیدن لیوان های سینی سوار بود و نمی گذاشت آقاجون حساسیتش عود کند . سینی چایی را که گذاشتم کنار پای درازشده ی آقا جون ، با صدایی گرفته و صورتی که دود مانع دیده شدنش می شد گفت: " بشین دختر ! " آرام دامن چین دارم را زیر پاهایم جمع کردم و نشستم . هیچ وقت نمی توانستم بیشتر از چند ثانیه در چشمانش نگاه کنم . نگاه برنده اش حرف را در گلویم ابتر می کرد . همان طور که می کشید گفت : " این پسره ، عباس ، دوباره دم غروبی اومده بود دست بوسی . می گفت خیلی وقته خاطر خواته . حتی قبل از این دوسالی که خواستگاریت اومده . می گفت یه چند میلیونی جمع کرده تا خونه بخره . مرتب لق لقه می کرد رو سفیدت می کنم آقا جلال ؛ نمی ذارم قند تو دلش آب شه . مثه همیشه کلی کم محلیش کردم . با اخم و تخم بهش گفتم : فعلن که تو محرم و صفر نمی شه . حرمت نگه دار ، بذار برا بعد صفر . تا اون وقتم من مریمو راضیش می کنم . " چند لحظه سکوت کرد . سرم پایین بود . با شصت پایم ور می رفتم . مامان اعظم با بشقاب میوه آمد پیش ما . آقا جون فوت محکمی به ذغال ها کرد و با همان لحن قبلی گفت : " ببین دختر ! یواش یواش دیگه باید خودتو آماده کنی . لج بازی رو بزار کنار . جوون خوبیه . مهرش به دلم نشسته . مرده ؛ جُر بُزه داره . مثه این جوونای علاف تو کوچه ها نیست . مرد زندگیه . " مامان اعظم ساکت نشسته بود و لام تا کام حرف نمی زد . یعنی جراتش را نداشت . آقاجون که مشغول پوست کندن سیب شد نتوانستم جلوی خودم را بگیرم . بغضم ترکید و زدم زیر گریه . آقاجون بی تفاوت به پوست کندن ادامه داد . برایش گریه ی هیچ زنی مهم نبود . علی اصغر که داخل زیرزمین بود با صدای گریه های من سراسیمه آمد تو حیاط و از پایین پله ها پرسید : " چی شده مریم ؟ " من که منتظر این سوال بودم با صدایی دورگه و لرزان ، همان طور که سرم پایین بود ، گفتم : " پس اکبر چی ؟ اکبر چی می شه ؟ " لحظه ای سکوت شد . آقاجون چاقو را ول کرد تو بشقاب و رو به مامان اعظم گفت : " اکبر که هنوز بچس . اصلن نمی فهمه زن یعنی چی . مگه نه اعظم ؟ " پریدم وسط حرف آقام و قبل از این که مامان اعظم تایید کنه گفتم : " خودتون همیشه می گفتید اکبر مال مریمه . از وقتی اون خدا بیامرز – آقا مصطفی – رفت به رحمت خدا ، خودتون گفتید خودم اکبرُ بزرگ می کنم ؛ مثه پسرم . مگه نگفتید ؟ " بلافاصله گفتم : " من نمی خوام زن این عباس گوشتی بشم . درسته که وضش خوبه و داره خونه می گیره ، اما نسرین خانم می گفت یه لات عرق خوره . شبا معلوم نیس کجاها می ره . تازه ، دم بازار دیدنش وقتی داشته خط می نداخته رو صورت اکبر . اونم به خاطر من . اون می دونه اکبر منو می خواد واسه همینم مدام خط و نشون می کشه . " آقاجون که عصبانی تر از قبل به نظر می آمد با صدایی که گرمای مردانه ای داشت و بلندتر از همیشه بود گفت : " اهل محل گُه خوردن پشت سر مردم حرف می زنن . ببین پشت عباس بیچاره که لیچار بار می کنن پشت سر ما چی کار می کنن ؟ عباس هر چی باشه از اکبر مردتره . می فهمی ؟ مرد زندگیه . اکبر اصلن نمی تونه تو رو جمت کُنه ، چه برسه به این که بخواد نونت بده . اون فعلن باید نیفشو بکشه بالا. بی خودیم گریه زاری نکن . اکبر ادای عاشقا رو در می یاره . تازشم ، چه عشقی – چه کشکی ! اینو بکن تو گوشت : تمام عاشقای دنیا یه جورن ! البت به ضمیمه ی معشوقه هاشون ! " با صدایی فروکش کرده و محکم ادامه داد : " پاشو خودتو جمع کن . اینقدرم ننه من غریب بازی در نیار . آب غوره هم نگیر که حوصله ندارم . " بعد زیر لب گفت : " بی خود نیست اسمتونو گذاشتن ضعیفه . عین این چینی قلابیا می مونید که تو شوش می سازن . با یه فوت می شکنید . پاشو ، اینارم جمع کن می خوام بکپم ! " آنشب تا صبح نخوابیدم . مامان اعظم که فهمیده بود من خوابم نمی برد ، زیر چشمی نگاهم می کرد . هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم . رفتم لب حوض نشستم . بغضم گرفته بود اما گریه ام نمی گرفت . علی اصغر رفته بود مسجد . غلام هم مثل همیشه حساب و کتاب های آقاجون را درست می کرد . دمدمای صبح که شد چشمانم شروع کردند به سوزش . خوابیدم . کنار مامان اعظم ؛ که چقدر مضطرب خوابیده بود . طرف های ظهر بود که علی اصغر آمد . سلام کرد و رفت تو زیرزمین . اون جا مثل اتاقش بود . تلفن را برداشت و با محسن که هم بچه محلمان بود و هم رفیق گرمابه و حمامش صحبت کرد . زیاد مفهوم نبود اما انگار در مورد مراسم ظهر عاشورا و آماده کردن وسایل و هماهنگی با هیئت صحبت می کردند . از حرف های طولانی علی اصغر و گرفتاری های این چند روزه اش معلوم بود که امسال قضیه خیلی مفصل تر از همیشه است . " این روزا مردم تو هر چی که کم بذارن ، واسه امام حسین می میرن " این حرف را نسرین خانم می گفت . می گفت : " من تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم ، از بچگی تا حالا ، هر سال دیدم که چه جوری مردم برا تاسوعا و عاشورا آماده می شن . اصلن یه شوق و ذوق خاصی باعث می شه هر سال بهتر از پارسال مراسم بگیرن . پیر و جوونم نداره . مادرجون من اینارو می گفت ، الانم که خودت داری می بینی . " علی اصغر که آمد بیرون گفتم : " خان داداش ، امسال کی امام حسین می شه ؟ " وقتی سوالم تمام شد ، انگار بو برد که می خواهم بدانم اکبر نقش امام حسین را بازی می کند یا نه . آخر پارسال اکبر بازی کرده بود . لبخند کم رنگ و تیزی زد و در حالی که زیرکانه گوشه ی ابروی چپش را بالا انداخته بود گفت : " هنوز معلوم نیس. " می دانست من اکبر را دوست دارم . برای همین زیاد پاپیچم نمی شد . اما غلام ، مثل آقا جلالم مخالف بود . نه این که عباس گوشتی از رفقایش بود ، دوست داشت من زنش بشوم . جرات نمی کردم جلوی غلام حرفی از اکبر بزنم .
ادامه ی داستان در http://cafe-dastan.blogfa.com/post-6.aspx |
|
+
جمعه 5 بهمن1386 / 14:36 / مجتبا |
|
|
به همه ی عاشقانه های کافه نادری به ساختمان مریض این روزهای کافه نادری به همه ی آن هایی که می خواهند کافه نادری را ببندند به پیاده روهای خیس منتهی به کافه نادری به یغما گلرویی و همسرش و به رضا یزدانی و گیتارش !
اگر " جمعه " ، " سقف " ، " نیاز " ، " قوزک پا " و ... ترانه های نسل های قبل از ما بوده اند ، " کافه نادری " ، " لاله زار " ، " شمال " ، " برج " ، " دنیای وارونه " و ... ترانه های نسل های ما هستند . و پررنگ ترین آن ها ، " کافه نادری " ، که ترانه ی خاطره های عاشقانه و نوستالوژیک نسل من است . راستش ، اول که با بهنام مطرح کردیم که دو نفری " کافه نادری " را بنویسیم و من کسب اجازه کردم ، فکر نمی کردم کار سختی پیش رو داشته باشم . وقتی قرار است درباره ی بهترین و خاطره انگیزترین ترانه ی عمرت بنویسی ، هجمه ای از الفاظ و واژگان خودنمایی می کنند و آسایش و آرامش را از تو می گیرند و تازه در کنار همه ی آن ها متن قوی ترانه قرار دارد که نوشتن را به سخت ترین کار دنیا مبدل می سازد . وقتی شروع به نوشتن کردم و ده ها سطر با فرم های مختلف نقش بست ، تن ها چیزی که مدام جلوی چشمانم بود ، تصاویر به شدت شخصی و دوست داشتنی بر آمده از متن خود ترانه بود . ذات ترانه ی کافه نادری به شدت برای من تصویری و کامل است و هیچ جایی برای خاطره پردازی ، عشق بازی ، و داستان سرایی باقی نمی گذارد . به راستی من چه بنویسم ؟ چه چیزی فرا تر از این واژگانی که یغما قرار داده می تواند آن حس ها و تصاویر را بازگو کند ؟ یک اعتراف بزرگ هم باید بکنم . می ترسم . می ترسم بنویسم و همه ی تصاویر و رویاهایی که با این ترانه داشته ام بر باد برود . و این مسلمن از ناتوانی من می آید . ناتوانی تصویر کردن تابلویی که به شدت زیباست . ولی چنان چه می بینید بهنام مجددن این تابلو را به زیبایی ترسیم کرده است . فقط برای این که با محبوب ترین ترانه ی زندگیم ، که شب ها و روزهای بی شماری را با آن گریسته ام ، هم آغوش شوم متن ترانه را با دست خط خودم برایتان می گذارم . یادگاری این روزگار نا تمام خط خطی ... کافه نادری ........................................... صدا / رضا یزدانی لغات / یغما گلرویی ملودی / رضا یزدانی تنظیم / حمید رضا صدری دکلمه / یغما گلرویی مدت / 42 : 5 تولید / دارینوش تاریخ / اردیبهشت 1382
برای دیدن عکس هایی در این رابطه به ادامه ی مطلب بروید ... ادامه مطلب |
|
+
چهارشنبه 3 بهمن1386 / 18:32 / مجتبا |
|
|
نگین حلقه - صفحه نخست ارتباط خاک خورده ها |
| یا رفیق |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| دوست داشتنی ها |
|
کلمه روزنامه خبر موسیقی ما ++ کافه داستان ++ روزنامه اعتماد سینمای ما |
| دیدگاه |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس و طرح |
| قطره |
|
مجتبا |