تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!

  

من اعصابم خورد شده است !

لطفن برای من دام بگذارید !

                                    از شعورتان !

من فیلسوف مادر زادم !

 

روح من

         از جایی در بدنم بخار شده !

         آن جا که افکارم نشت می کند

 

من نمی فهمم :

                     این هیستی چیست ؟

باور کنید

امروز جاده حرف می زد

بخار دهانش پیدا بود

اناالحق می گفت گویا

 

                               او

                                   آبستن تاریخ بود

 

من حرفی فیلسوفانه به او زدم

جاده دهان باز کرد

ماشین ما بلعیده شد

برف می آمد

ما یخ زدیم

تاریخ سر زده ورق خورد

شعورم سر زا رفت

ما مردیم !

زمستان رفت

بهار آمد

ما شکوفه دادیم .

ما سبز شدیم .

فاسفه ی هیستی تکمیل شد

                                         و

                                            خدا

                                                 خندید !

 

 

24 / 10 / 86

 

                    

+   یکشنبه 30 دی1386 / 12:6  / مجتبا | 

با جمله ی رندان جهان هم کیشم            خیام ترانه های پر تشو یشم

 

تازگی ها با شاعری آشنا شده ام که بدجوری مغز و دلم را لرزانده و شعله بر درونم می کشد . زبردستی که استادانه و مصرانه رباعی می گوید و چه حیرت وار دهان بر انگشت بزرگان شعر و ادب پارسی گذاشته است . " ایرج زبر دست " این زاده ی خاک رازآلود شیراز متولد 1353 است . از 1374 انتشار آثارش را شروع کرده و چنان قدرتمند به رباعی سرایی می پردازد که بسیاری از بزرگان او را با خیام مقایسه می کنند . بهاءالدین خرمشاهی در این باره می گوید : " استادی به این کم سن و سالی ، آن هم در زمینه ی رباعی ، ندیده یا خبر هنرمندی اش را از کسی نشنیده ام . رباعی هایش مخاطب را غافل گیر می کند و دریا را در حجمی به اندازه شبنم تقطیر . هر رباعی اش دست کم یک شوک استتیک ( زیبایی شناختی ) به خواننده یا شنونده هدیه می کند . " خرمشاهی رباعی ای در وصف زبر دست سروده است :

 

خیام ز پشت پرده سر مست آمد             با کوزه ای از ترانه در دست آمد

بگذشت هزاره ای و ما چشم به راه                 تا نوبت ایرج زبر دست آمد

 

مرحوم منوچهر آتشی درباره ی زبردست می گفت : " رباعیات ایرج زبر دست ، با شگردهای تازه ای که در پایان بندهای زیرکانه ای که به آن ها می دهد گاه ما را غافلگیر می کند  ... "

سیمین بهبهانی و عمران صلاحی نیز استعداد ناب ایرج را به جامعه ی ادبی ایران تبریک گفته اند .

پرویز خائفی می گوید : " بدون تعارف بعد از رباعیات خیام ، باید به رباعیات زبردستانه ی ایرج زبر دست تکیه کرد . "

امین فقیری در راستای صحبت های دکتر خائفی می گوید : " حالا باید ایرج زبر دست را وارث راستین بزرگانی دانست که رباعی گفته اند ... "

" طراوت از رباعیاتش می تراود . " سیمین دانشور این گونه از ایرج تمجید کرده است .

منصور اوجی هم این گونه به زبر دست اندیشیده است : " وی چنان رباعی می سراید که از نظر استحکام به رباعیات خیام پهلو می زند . به جرات می گویم که بهترین رباعی سرای امروز ایران ایرج زبر دست است . "

از دیگر تحسین کنندگان زبر دست می توان به عطاءا... مهاجرانی ، منصور رستکارفسایی ، کامیار عابدی ، فریدون مشیری و اغلب شاعران و منتقدان حال حاضر ایران اشاره کرد .

از تعاریف که بگذریم باید سری به دنیای زبر دست بزنیم . دنیایی که سخت به دنیای بزرگان عرفان ایران چون حضرت شمس و حضرت مولانا نزدیک است و مخاطب را به دنیای پشت پرده و رازآلود آفرینش رهنمون می سازد . حتا در عاشقانه های او نیز این رنگ آمیزی دیده می شود .

در سه کتابی که زبردست به چاپ رسانده سه نوع برخورد وجود دارد :

1) عاشقانه ها :

آهم که هزار شعله در بر دارد           صد سلسله کوه را ز جا بر دارد

من رعدم و می ترسم اگر آه کشم        سرتاسر آسمان ترک بر دارد

 

*

آن روز هوا هوای بی صبری شد       خورشید ، اسیر ظلمتی جبری شد

روزی که دلم هوای باریدن داشت            تا آه کشیدم آسمان ابری شد

 

*

امشب دلم از آمدنت سرشار است        فانوس به دست کوچه ی دیدار است

آن گونه تو را در انتظارم که اگر               این چشم بخوابد آن یکی بیدار است

 

*

تا عشق تو داغ بر جبین می ریزد        چشمم همه اشک آتشین می ریزد

هجران تو را اگر شبی آه کشم                   خاکستر ماه بر زمین می ریزد

 

*

در عشق ، اگر عذاب دنیا بکشی          با اشک ، به دیده طرح دریا بکشی

تا خلوت من هزار غربت باقی است           تنها نشدی که درد تنها بکشی

 

*

در خواب چراغ تا سحر دستم بود         در خواب کلید هر چه در ، دستم بود

زیباتر از این خواب ندیدم خوابی               بیدار شدم دست تو در دستم بود

 

 

2) عارفانه ها :

ما ریشه ی لحظه های بی بنیادیم              ما خاک عبور نا کجا آبادیم

ما فلسفه ی گذشتن از خویشتنیم          بادیم و اسیر هر چه بادابادیم

 

 

 

 

بقیه ی مطلب در ادامه ...                                                                                                                                 


ادامه مطلب
+   یکشنبه 30 دی1386 / 12:5  / مجتبا | 

 

 

 

امسال برای دومین بار در تاریخ بیست و سه دوره ی برپایی جشنواره ی موسیقی فجر ، شاهد حضور موسیقی پاپ در این جشنواره بودیم که در ظاهر جای خوشحالی و امیدواری دارد . این دوره از جشنواره که دبیری آن بر عهده ی کامبیز روشن روان بود برای اولین بار رقابتی برگزار شد که باز هم جای تبریک دارد . نکته ی مسرت بخش دیگر تقدیر از بزررگانی چون شهرام ناظری ، لوریس چکناواریان و ... بود . اما در کنار همه ی این ها بگذارید همان بخش پاپ را . این جا هم مثل اکثر بخش های تحت هدایت دولت نهم ، به خصوص وزارت ارشاد این دولت ، شاهد دروغ گویی و کج فهمی مسئولان بودیم . اصلن معیار و میزان این وزارت خانه در تشخیص و اهدای مجوز مشخص نیست . از دیگر حوزه ها که بگذریم – مثل کتاب و سینما و ...که اوضاعشان رو به وخامت است – در حوزه ی موسیقی این امر نمود بارزی دارد . چطور در جشنواره ای با عنوان پاپ موسیقی های سطح پایینی چون آریان ، حمید عسگری ، گروه های کوچک شهرستانی و ... حضور دارند و با وقاحت تمام به اجرای زنده می پردازند و تازه از آن ها تقدیر هم می شود اما موزیسین های حرفه ای تر و سطح بالاتری مانند حمید حامی ، سهیل نفیسی ، رضا یزدانی ، فرشید اعرابی ، کریستف رضاعی ، پیمان یزدانیان ، کورش یغمایی ، کاوه یغمایی ، محسن چاوشی ، فریدون آسرایی ، سیروان خسروی ، فواد حجازی ، علیرضا عصار ، حسین زمان ، استاد محمد نوری ، پیمان نیکسار ، محمد اصفهانی ، فرمان فتحلیان ، محسن نامجو ، خواجه نوری ها ، گروه اوهام ، گروه کیوسک ، گروه راز شب و ... اجازه ی اجرا ندارند ؟ چرا وزیر ارشاد دم از اعطای راحت و اصولی مجوز می زند اما " آوای باربد " را به دلیل پخش آلبوم غنی " فقط نگاه می کنم " اثر حامی و ... شش ماه پلمپ می کند ؟ این اختلافات فرا موسیقیایی و غالبن سیاسی بین حوزه ی هنری و ارشاد که با آلبوم " ترنج " نامجو به اوج خود رسید از کجا آمده است ؟ چرا مجوز کنسرت های گروه " دارکوب " و  ... لغو می شود ؟ چرا محسن چاوشی ، اوهام ، کیوسک و ... مجوز نمی گیرند ؟ جای سبک های مختلف – که همگی با نام پاپ معرفی می شوند – در جشنواره و یا حده اقل دیدگاه مسئولین کجاست ؟ موسیقی تلفیقی ما جایگاهش چیست ؟ از رامین ترکان ، سعید شنبه زاده و ... کجا دعوت و حمایت می شود ؟ جز ، راک ، بلوز ، متال ، رپ ، هیپاپ و همه ی مشتقات فراوان آن ها کجای برنامه های این جشنواره قرار دارند ؟ اعلام می شود که ما تمایل بیشتری به ترانه های اجتماعی و انتقادی داریم تا ترانه های عاشقانه ! اما همگان می دانند این نیز دروغ بزرگی ست ؛ چرا که همین الان تعدادی از ترانه های یغما گلرویی ، شاهکار بینش پژوه و ... در بایگانی ارشاد دارد خاک می خورد . یا از آن بدتر توصیه هایی ست که به افراد پرنفوذی چون محمد اصفهانی و علیرضا عصار برای تغییر ترانه هایشان می شود . عصار برای آلبوم " نهان مکن " بارها پله های ارشاد را بالا و پایین رفت تا توانست مجوز ترانه ها را بگیرد ؛ تازه علیرضا عصاری که " خیابان خواب ها " را خوانده است ! مثلن ترانه " چرخ و فلک " از یغما گلرویی که رضا یزدانی چند سال پیش اجرایش کرده است هنوز هم مجوز ندارد :

چرخ و فلک می خواستیم

فلک نصیبمون شد

ساده ی ساده بودیم

کلک نصیبمون شد

دنبال یه حقیقت

تو آینه ها می گشتیم

اما تو قاب گریه

ترک نصیبمون شد

...

در کنار این ها بگذارید سنگ اندازی هایی که در راه نوآوری ها و یا سبک هی متفاوت موسیقی می شود . فکر می کنید اگر هدایت و ارشادی وجود داشت اصلن موسیقی زیرزمینی در ایران شکل می گرفت ؟ با همین عدم هدایت ها بود که سبکی مثل رپ با ترانه های مزخرف و نیز ملودی های تقلیدی و من درآوردی رو به نزول رفت و همچنان در سراشیبی به پیش می رود .

با همه ی امیدواری های جشنواره ی امسال به نظرم سر مردم را کلاه گذاشته اند و به نوعی موسیقی پاپ را دور زده اند . موسیقی های مزخرف و سطح پایین نه تنها در بازار اقتصادی و کثیف لاله زار ، بلکه دولت مردان پشت میز نشین را نیز فرا گرفته و آن ها که در آستانه ی انتخابات به هر حربه ای متوسل می شوند تا رضایت مردم ناراضی را کسب کنند دلشان به حال موسیقی نسوخته و در پی کسب قدرتی افزون شب ها خواب های شیرین می بینند .

در مورد موسیقی سنتی و ملی و بومی ایران هم حرف نزنیم بهتر است . چرا که فعلن اساتید یکی پس از دیگری ناامیدمان می کنند و همچنان به راه پر فخر و تکبر خویش ادامه می دهند . به راستی چند سال است یک تصنیف زیبا و تازه نشنیده اید ؟ تازه واژه ای ست که انگار برای گوش اساتید سنگین است و تا به حال آن را نشنیده اند ! ( البته شهرام ناظری را فاکتور بگیرید ، او حده اقل به تازه فکر می کند ! )  

 

+   یکشنبه 30 دی1386 / 12:3  / مجتبا | 
 

به خانه رسیده بودیم امن تر این جا کجا را می توان در جهان پیدا کرد ؟

کلید را گرفتم و بدو به داخل رفتم چکشی برداشتم و به ایوان بازگشتم.خانواده هنوز در حیاط بودند مرا دیدند در ایوان نشستم چکشی در دست وجلوی رویم هدیه . فریادی از مادر بلند شد که چه می کنی ؟ نگاه کنجکاور من به چشمان مادر دوخته شد. هنوز چکش در دستم بود وبار دیگر مادر ندا برآورد: که چه می کنی ؟ چکش برای چیست ؟مامان مال خودمه مال خوده خودمه ، می خوام ببینم توش چیه و چکش بالا رفت . با هزار خواهش وتمنا مرا منصرف کردند از چشمانشان می فهمیدم که می گفتند : کنجکاوی ات را جای دیگر خرج کن حیف این هدیه نیست ؟ وبه راستی حیف بود سوغاتی که مال خوده خودم بود ، سوغات از سرزمین مقصود و برای محمد کوچولو پسر تپل شیطان وبازیگوش.

آن سوغاتی الان کجاست  که نگاهش کنم وزار زار بگریم تقدیر است چه کارش می توان کرد. لعنت بر تقدیر که این جمله شده مسکن که هی ناراحت نباش کاری نمی توان کرد تقدیر است ، تقدیر است ، تقدیر است .

با برادرم مراوده زیادی دارم تقریباً هر روز او را می بینم یا تلفنی صحبت می کنیم تنها یک بار صدا و رفتارش را اینگونه دیده بودم تابستان بود . چندین سال پیش . حوالی ساعت 12 ظهر بود لباس بر تن کردم و از خانه خارج شدم تا در را بستم برادرم با ماشین جلوی خانه ایستاد این وقت روز ، این جا چه کار می کند ؟ سوال وجوابی کرد ؟ حرفی را نگفته قورتش داد وخداحافظی کرد و وارد خانه شد دلم واویلا شد ولی گفتم خیر است راهی شدم و ساعتی بعد بازگشتم ،آن دم بود که فهمیدم چرا دلم آشوب است ، برادر به برادر دروغ نمی گوید حتی اگر چیزی نگوید برادرم خبر فوت مادربزرگم را داشت .

سالها گذشت موبایلم به صدا درآمد برادرم بود ، اوه ، کاری را گفته بود انجام بدم ، که یادم رفته بود صحبت را آغاز کردیم ، سلام واحوال پرسی جویای کارش نشد ، عجیب بود گفت بیا خونه گفتم خونه تو یا خونه خودمان گفت : بیا خونه .تنها چیزی که فهمیدم این بود که پشت ماشینم وتخت گاز به سمت خونه می روم تاب اشک های مادرم را نداشتم ،خاله هم پرواز کرد .

 کجاست آن سوغاتی که نگاهش کنم وزار زار بگریم

 

+   چهارشنبه 12 دی1386 / 18:9  / | 
 

به نمونه های زیر توجه کنید :

-      پرویز مشرف که به عنوان ژنرال بلند پایه ارتش بود و با کودتا ردای ریاست جمهوری پاکستان را بر تن کرد اکنون تحت فشار های داخلی وخارجی ردای ژنرالی را ترک می گوید تا همچنان رئیس جمهور باقی بماند .

-      هوگو چاوس آنقدر ریاست جمهوری به دلش نشست که همه پرسی برگزار کرد تا ریيس جمهور مادام العمر شود گر چه با یک نه بزرگ از سوی مردم مواجه شد.

-      صدام حسین که در زمانه جنگ با ایران حمایت دولتهای مقتدر را پشت خود می دید تصور می کرد که می تواند هر اقدامی را انجام دهد. اما همگان سرنوشت او را دیدند .

-      جرج بوش که در راس قدرتمندترین دولت حاضر جهان قرار دارد با تکیه بر همان قدرت تمام مخالفان را دشمن پنداشته و آهنگ جنگ و نبرد با آن مخالف سر می دهد .

داشتن ثروت لذت بخش است اما چندی نمی گذرد که از میزان لذت اولیه به شدت کاسته می شود شهرت ومعروفیت بسیار احساس خوشایندی را در ابتدا همراه با خود دارد اما چندی نمی گذرد که بسیار دردسر ساز می شود اما قدرت کسی که به قدرت دست پیدا می کند در ابتدا دچار یک خودشیفتگی می شود. احساس لذت بخشی به او دست می دهد اما این احساس هیچ گاه فروکش نمی کند بلکه تشدید هم می شود.فرد دارای قدرت دوست دارد هم بر قدرت خود بیش از بیش بیافزاید هم مدت قدرتمندی او افزایش یابد اما همین دو سود سبب می شود که گاه انسان دست به کارهای ناشایست بزند و پدیده ای بسیار سیاه زشت وکثیف را به وجود بیاورد.

کشور شرایط خوبی ندارد دقیقاً توجه کنید گفتم شرایط خوبی ندارد منظورم کاملاً واضح است حتی اگر دولتمردان و حامیانشان چنین تصوری نداشته باشند کشور در سیاست خارجی به بن بست رسیده است گر چه حمایت دولتهای روسیه و چین را پشت سر خود می بیند اما بیشتر ایران برای دو کشور حکم ورق بازی است که آنها دارند با آمریکایی ها بازی می کنند وآن هنگام که موقع اش باشد و پای منافع هر کدام وسط بیاید ورق بازی را خرج می کند وآن وقت خر بیارو .......... شرایط اقتصادی هم خوب نیستند در حالی که دولت جدید به اندازه  تمام مدت دولت قبلی (هشت سال )درآمد  کسب کرده است آنها هم تنها در مدت 5/2 سال تغییر شگرفی در اوضاع اقتصادی شاهد نیستیم .

با تعطیل روزنامه های هم میهن وشرق ومجله های نامه ومدرسه همچنین پلمپ ایلنا وعدم مجوز روزنامه احزاب رسمی وقانونی کشور مشاهده می کنیم که در سال اتحاد ملی آزادی بیان بسیار محدود شده است .

آنگاه که صحبت از گرانی گوجه فرنگی است باید برویم نارمک تهران گوجه بخریم . آن هنگام که صحبت از گرانی است گناه بر گردن دلالان پشت پرده می افتد اگر در مساله هسته ای پیشرفتی نداشتیم حتماً جاسوسی در کار بوده است اگر جریان فدراسیون فوتبالمان پیچ خورده است به خاطر عناد خارجیان وبهره برداری یک گروه سیاسی که منافع ملی را در نظر نگرفته اند  است واگر کار ها به مشکل بر می خورد به سبب عملکرد دولتهای سابق واسبق است. و آن هنگام که صحبت از نقد و انتقاد بر عملکرد ها است پای دشمن به میان آید و منتقد خوب آن است که از او تقدیر شد همان که بزرگترین حامی رسانه ای دولت است .

بس است لطفاً بس کنید

در تمامی موارد به دنبال دست های پشت پرده دلالان ویا جاسوسان نگردید همه را دشمن قسم خورده خود نپندارید به جای نقد عملکرد دولتهای گذشته وایستادن بر شانه ی آنان نگاهی به عملکرد خودبیاندازید.

این همه توهم دشمن نداشته باشید.آنقدر توهم نداشته باشید که کسانی برای شکست شما تلاش می کنند.این همه وقت خود را به کنکاش دولتهای گذشته ونقد آن اختصاص ندهید.فرصت خود را برای بهبود شرایط به کار ببندید شما دولتمردان تمام ملت ایران هستید نه تنها دولتمردان حامیان خود لطفاً این توهم را کنار بگذارید و واقعاً برای مردم خدمت کنید ،

لطفاً.

+   چهارشنبه 12 دی1386 / 18:8  / | 
 

من سردم است

بوی گند نا مشروعی می آید

لبان کسی

            و دستان دیگری

دستان کسی

           و لبان دیگری

در کشاکش یک شب تاریک

                              به میهمانی هم رفته اند

و دیگران

بی خبر از عشقی که خیال می گیرد

به تماشای فیلمی بی سر و ته نشسته اند

آن چنان که من

                به تماشای آسمان .

 

نفس تند پیرمردان

استفراغ بچه ای نااهل

بزک دختران نوبالغ

و عرق مردان هیز

میدان نبرد ذرات هواست

 

اتوبوس بر مسیری پرتلاطم حمله می کند

من سردم است

همسایه ی من خوابیده

                   و کسی آن طرف تر .

 

دوباره بو ...بو ...بو ...این بوی لعنتی می آید

آمیخته با هوسی نامشروع

                                 چه فرقی می کند ؟ مشروع ؛

سرم گیج رفته ...

دستان کسی حلقه بر کمر یار

در پی بازیگوشی دگمه ی پیراهنی ست که از قبل رام شده

 

 

 

هِ...

 

بو می آید

و من سردم است

سردتر از برفی که بر پنجره به گریه نشسته

...

 

مرا امشب سرمائی ست

                             می دانید ؟

+   چهارشنبه 12 دی1386 / 18:7  / مجتبا | 

-          به مناسبت دعوت فیفا از او به عنوان آقای گل در تمامی ادوار مقدماتی جام جهانی فوتبال برای مراسم قرعه کشی این بازی ها

-          و به مناسبت افتخار آفرینی های او برای فوتبال ایران

-          و همه ی حواشی مربوط به او

 

+   دوشنبه 3 دی1386 / 10:57  / مجتبا | 
 

مامان سلیمه آن روز آفتاب بالا نیامده چادر چاقشول کرد و بقچه ی جقه دوزی شده اش را برداشت و رفت حمام نمره محل . کتیرای نازک به سرش خیس کرد و حنای خوب به دستانش بست . بخار آب همه جا را گرفته بود و مامان سلیمه مست عطر صابون و سدر انگار که روی ابرها داشت پرواز می کرد .

وقتی برگشت هنوز هوا تاریک بود . ایستاد به نماز خواندن و همه را یک به یک دعا کرد .سماور را که روشن کرد آقاجان هم بیدار شده بود . از کنار دیوار راه افتاده بود و با انگشتان دست چپ اش می کشید به دیوار سیمانی تا راه اش را گم نکند . یک سالی بود که دیگر چشمانش سوی زیادی نداشت . از حوض مشتی آب یخ به صورتش پاشید و همان مسیر را با انگشتان دست راست اش کشید و برگشت . مامان سلیمه یک لیوان چای پر رنگ ریخت و با نان سنگک آب زده و پنیر تبریزی برایش برد . آقاجان دست کرد در صندوقچه ی کنارش و یک دسته اسکناس داد که برود خرید کند .

آن روز بازار طور دیگری دیده می شد . پر از شلوغی ، پر از نشاط ، پر از قشنگی و مامان سلیمه با زنبیل حصیری اش میان آن همه رنگ گم شده بود . بعضی دکان دارها که می شناختنش سلام می کردند و احترام خاصی می گذاشتند . با اینکه پاهایش ناراحت بودند با وسواس خرید می کرد و از هر چیز خوبش را جدا می کرد .

بارش خیلی سنگین شده بود . در راه هر جا خسته می شد جلوی خانه ای یا روی سکویی می نشست و نفس تازه می کرد . قلب اش تند تند می زد و در سینه اش درد می انداخت . هر طور بود به خانه رسید . اقدس خانم ، همسایه روبرویی و مونس چندین ساله مامان سلیمه داخل درگاه خانه اش نشسته بود . نگاهشان که به هم افتاد هر دوشان خیلی خوشحال شدند . اقدس خانم گفت : " سلیمه خانم چقد خرید کردی . حتما امشب همه بچه ها میان . زنده باشن به لطف خدا " . مامان سلیمه لبخندی زد و سرش را انداخت پایین و داخل خانه خودش شد . دلش برای اقدس خانم آب شد . هر سه فرزندش خارج بودند و خیلی وقت می شد از آنها خبری نداشت . همه ی میوه ها را ریخت داخل حوض . آخر پاییز بود و حیاط پر از برگ های درخت ون . شروع کرد به آب و جارو کردن حیاط و دالان ها و اتاق ها و ایوان . باغچه را آب داد و کمی با گلدان و گل سبزی که نوه اش از محلات آورده بود حرف زد . پشقاب های گل سرخ و پارچ و لیوان های بلور فرانسوی و همه ی ظرف های کناری اش را از گنجه در آورد و با مراقبت دستمال کشید .

آقاجان نزدیکی های ظهر که شد مامان سلیمه را صدا زد که برود دنبال حسن قصاب ، یکی از دو بوقلمونی که در سردآب نگه می دارند را ببرد حلال کند و پاک کند و بیاورد . مامان سلیمه هم همان موقع این کار را کرد . آقاجان نباید یک حرف را دوبار می زد . آقاجان اخلاق خاص خودش را داشت . خیلی به رسم و رسوم پایبند بود . اگر عیدی یا جشنی یا حتی محرم و صفر بود و خلاصه به هر بهانه دیگر باید همه ی دختران و پسران و عروس ها و داماد ها و نوه نتیجه ها می آمدند و بساط میهمانی و نهار یا شام مفصلی را بر پا می شد . پیر مرد نود و هشت سالش بود و دلش به همین خوش بود و هیچ دلخوشی دیگری نداشت . مامان سلیمه دستان پیر و چروک خورده اش را داخل آب سرد حوض فرو کرد و میوه ها را خوب شست و در سبد ریخت و با دستمال تمیز خشک کرد و با دقت داخل دیس چید . سیب سرخ ، پرتقال شمال ، خیار سبز جالیزی و خوشه های انگور . پسته و فندق و بادام و نخودچی و کشمش ریخت داخل کاسه ها و گندم و شاه دانه بو داد . انارهای یاقوتی را خوب دانه کرد و هندوانه بزرگ را انداخت داخل حوض . آشپزخانه پر از عطر پلو شده بود و بوقلمون در آب و روغن و آلو و گردو روی اجاق می غلتید .

غروب که شد همه ی سور و سات شب چله حاضر شده بود . آقاجان پیراهن سفید اتو کشیده و کت و شلوار قهوه ای اش را پوشید . مامان سلیمه هم موهایش را از فرق سر به دو طرف باز کرد و بافت و بلوز دامن آبی گلدارش را به تن کرد و هر دو نشستند زیر کرسی تا بچه ها بیایند و مثل همیشه خانه شان پر از صدا و خنده و شادی شود .

آخر های شب شده بود و آقاجان همان جا خوابش برد اما مامان سلیمه هنوز نگاهش به در بود . سور و سات شب یلدا همانطور زیبا ماند .

.

+   یکشنبه 2 دی1386 / 10:10  / | 
 

مادر سفارش کرده بود که تا آمدنش کسی به خوراکی ها دست نزند . دانه های قرمز رنگ که از میان شکاف های انار بیرون زده بود ، دهان احمد و علی و نرگس را آب می انداخت . آنها دو زانو دور سفره ی یلدا نشسته بودند و مواظب بودند که دیگری به چیزی دست نزند . دیگر تحملشان داشت تمام می شد که احمد پیشنهاد داد :

« بچه ها ! بیایید چی ؟ از کجا ؟ بازی »

علی فورا فریاد کشید : « اول »

احمد و نرگس گفتند : « دوم »

ولی چون علی هم معتقد بود که احمد « دوم » را کمی زودتر گفته ، نرگس با کمی غرولند نفر سوم شد .

اول نوبت علی بود .

علی : « اینا انار قرمزهای باغچه باریکه ی خونه ی حاج کریم نساجه »

احمد و نرگس تایید کردند و او یک امتیاز گرفت .

احمد گفت : « اینا برگه سوخته های نوبر خانم ، زن ماشاالله قصابه »

و یک امتیاز گرفت .

نوبت نرگس بود . نگاهی روی سفره انداخت و گفت : « نامردای جرزن . من که گفتم نمی خوام سوم باشم . پس حالا من چی رو بگم از کجا اومده ؟ » و شروع به نق زدن کرد .

احمد و علی گفتند : « حتما که نباید خوراکی باشه . یه چیز دیگه رو بگو . مثلا همین لباستو که پوشیدی بگو . »

نرگس نگاهی به لباسش ـ که مادر آن را دیروز تنش کرده بود ـ انداخت و با کمی حرص گفت : « این لباس نوی خودمه . »

احمد و علی در حالی که می خندیدند و می گفتند که تا به حال لباس نوی وصله دار ندیده بودند ، نرگس را بازنده اعلام کردند .

+   یکشنبه 2 دی1386 / 10:9  / | 
 
Burn After Reading
She Hate me
Nostalgia
Autumn Sonata
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



Caffee and Ciggarett
کافه داستان
دانلود متون و آثار ادبی
پرده شیشه ای
کلمه
خبر آنلاین
موسیقی ما
روزنامه اعتماد
سینمای ما
It Happened On Night
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
Cries and Whispers
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
Some Like It Hot

مجتبا
Broken Flowers
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا (مینیمالیسم)
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
سید اصغر صالحی
محمدحسین عباسی
محسن آزرم
شهاب آبروشن
محمد دلکش
نازنین فراهانی





 

 RSS