تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حالا حکایت ماست ...
ره پنهانی میخانه نداند هر کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر!
 

من بر پنجه ی اراده ام و تو در کف قدرت ...

- مگه چقدر فاصله است ؟ بین کودکی تا بزرگی ؟ بین شیطنت تو تا عاقل مندی من ؟ بین شادی کودکانه ی تو تا غم بزرگیه من ؟

- اون روز که خاطره می ساختی می دونستی یه روز خودت می شی خاطره ؟ می دونستی بزرگ می شی ؟ قاطیه آدما می شی ؟

- اگه می دونستم که هیچوقت بزرگ نمی شدم ! همونطوری می موندم ... پاک پاک . مثه تو !

- مثه مامان ، که نیستش ، که رفته ؟

- آره ، مثه مامان که تن هام گذاشت و ... تن ها ... رفت !!!

 

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:28  / مجتبا | 

رنج انسان زمانه

به مناسبت سالروز طلوع بامداد

                                            

                                                  

                                        

                       

ترجيح مي‌دهم که شعر شيپور باشد نه لالايي.
 

سخن از شاملو و جریان ذهنی او کردن کاری ست بس مشکل . که آنقدر گفته اند و شنیده ایم که دیگر جایی باقی نمی ماند . از "انسانی" گفتن که همه رنجش از محو بودن انسان و وهم آلود بودن دنیای اوست نیاز به سال ها تحقیق و مطالعه دارد . همان طور که او نیز برای عیان کردن این وهم سرگردان انسان معاصر ، سال ها کار کرد و خسته نشد . از "کوچه" که می گذشت با "آیدا در آینه" همراه شد و در "ابراهیم در آتش" شعله گرفت تا "مدایح بی صله" را بنویسد . هم او نیز چنان رنج تن هایی و انسان درد آلود را بر دوش کشید تا سرانجام در آرامشی ابدی با خاک هم بستر شود .

ا. بامداد طلوع شعر نو ایران بود . طلوعی آن قدر قدرتمند که هنوز جایگزینی پیدا نکرده است . شاعری که شعر انسان تن ها و سرگردان عصر خویش – و این سال ها – را می سرود و چنان که گویی کوهی از آگاهی را در مردم سرزمینش آرزو می کرد .

سخن کوتاه کنم . از ابتدای دوره ی دبیرستان که با شعرهایش آشنا شدم پی بردم که دنیای شاملو مرزبندی نشده و هر کس سهم خودش را بنا به آگاهی و سلیقه اش بر می دارد . هر کس در نحله ی روشنفکری خویش همیشه با شاملو مهمانی ترتیب داده و عده ای را به گرد خویش مغلوب کرده ؛ حال آن که غالبن چند سطری – با تخفیف – از او بیشتر نخوانده است ؛ اما به راستی سهم خود شاملو چه بود ؟ آیا قطعه ای با خودش برداشت ؟ او که راضی نبود برایش بزرگداشت بگیرند با دیدن جماعت روشنفکرنما که با سهم خود از او فخر می فروشند – و چه مفت می فروشند – چه حالی می شود ؟

بگذریم ... جشن طلوع بامداد است و نباید از تاریکی ها گفت !

 بهتر دیدم در سالروز طلوع او نگاهی بیاندازیم به روزگار او . باشد که روحش خسته نباشد ؛ نه مثل آن سال ها که بود .

مروری بر زندگی نامه و آثار او می کنیم و چند مطلبی از دوستانش را بازخوانی .

روح او رنج انسان زمانه ی خویش است و سخن او درد او ...

سخن من

نه از درد ایشان بود

 

خود

از دردی بود

که ایشانند ...

تهيه و تنظيم: آيدا و سیاوش شاملو

برگرفته از سایت رسمی شاملو و سایت دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار احمد شاملو

 

1304/1925

ـ احمد شاملو (ا.صبح، 1.بامداد) تولد در 21 آذر در خانه‌ي شماره‌‌ي 134 خيابان صفي‌عليشاه تهران.

ـ گذران دوره‌ي كودكي در شهرهايي چون رشت و سميرم و اصفهان و آباده و شيراز (به خاطر شغل پدر كه افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جايي به مأموريت مي‌رفت).

ـ مادرش كوكب عراقي و پدرش حيدر.

 

1310/1931

ـ دوره‌ي دبستان در شهرهاي خاش و زاهدان و مشهد. اقدام به گردآوري سواد فرهنگ عوام.

 

41 ـ 1938/20 ـ 1317  

ـ دوره‌ي بيرستان در بيرجند، مشهد و تهران.

ـ ورود به سال اول دبيرستان صنعتي (پس از سال سوم دبيرستانِ ايرانشهرِ تهران و به شوقِ تحصيلِ دستور زبان آلماني).

  

44 ـ 1942/21 ـ 1320 

ـ انتقال پدر به گرگان و تركمن صحرا براي سر و سامان دادن به تشكيلات از هم پاشيده‌ي ژاندارمري.

ـ ادامه‌ي تحصيل كلاس سوم دبيرستان در گرگان.

ـ شركت در فعاليت‌هاي سياسي در مناطق شمالِ كشور.

ـ دستگيري در تهران و انتقال به زندان شوروي‌ها در رشت.

  

6 ـ 1945/5 ـ 1324  

ـ آزادي از زندان. عزيمت با خانواده به اروميه و ورود به كلاس چهارم دبيرستان. با آغاز حكومت پيشه‌وري و دموكرات‌ها، چريك‌ها به منزل‌شان مي‌‌ريزند و او و پدرش را نزديك به دو ساعت مقابل جوخه‌ي آتش نگه مي‌دارند تا از مقاماتِ بالا كسب تكليف كنند.

ـ بازگشت به تهران و ترك كاملِ تحصيل.

 

1326/1947

ـ ازدواجِ اول (با اشرف اسلاميه ـ دبير و معاون چند دبيرستان دخترانه در تهران)

ـ مجموعه‌ي اشعار آهنگ‌هاي فراموش شده توسطِ ابراهيم ديلمقانيان.

  

1327/1948

ـ هفته‌نامه‌ي سخن نو (پنج شماره).

 

1329/1950

- داستان زنِ پشتِ درِ مفرغي. 

ـ هفته‌نامه‌ي روزانه.

 

1330/1951

ـ سردبير چپ (در مقابل سردبيرِ راست)مجله‌ي خواندني‌ها.

ـ شعرِ بلند‌ 23.

ـ مجموعه اشعارِ قطعنامه.

 

بقیه ی مطلب و عکس ها در ادامه ی مطلب ...

 


ادامه مطلب
+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:26  / مجتبا | 
 

 دست آویز بیگانه، نا آگاه فریب خورده ، ای مخل امنیت ملی، شرور،جاسوس ، اوباش ، دانشجو روزت مبارک

این متن اس ام اسی بود که امروز 10 نفر برای من فرستادند. شما چه فکر می کند؟

آیا این یک توهین است؟

یا به طنز نوشته شده است؟

یا واقعیت را بیان کرده است؟واقعیت تفکر جماعتی......

باید این روز را به همدیگر تبریک بگوئیم ؟

یا گرامی بداریم

و یا تسلیت عرض کنیم؟

راستی من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟

آهان راست می گوئی برخاستن برای چه؟

اسم روز دانشجو که می آید عده ای که در ذهنشان سیاست بی پدر و مادر است پا پس می کشند.

اسم روز دانشجو که می آید عده ای که حوصله آشوب و بگیر و ببند را ندارند پا پس می کشند

اما من میخواهم بگویم پاس داشتن این روز نه سیاست بازی است که عده ای آنرا کثیف پندارند و نه قرار است شورشی بر پا شود که محصلینی که از دانشجو بودن تنها درس خواندن را فهمیده اند خاطرشان مکدر شود.

پاس داشتن این روز تنها بهانه ای است تا یادمان نرود وجه اشتراکی را که با خیل جوانان این مملکت داریم

بهانه ای است تا یادمان نرود که دانشجو حرمت دارد .

بهانه ای است تا یادمان نرود اگر حرمت یکی را شکستند از او دفاع کنیم

گفتن بهانه ها بی شمار است

درد دلها بی شمار است

دغدغه ها چطور؟

نمی دانم باید به خود بقبولانم این نسل این جماعت دانشجو در حال هبوط است یا بیشتر باور کنم در حال سقوط است؟

این چند سوال را از خود و همکلاسیها بپرسید :

ببینید چه نتیجه ای خواهد گرفت

چه اتفاقی افتاده است که 16 آذر پدید آمد؟

اصلا 16 آذر چه اتفاقی افتاد ه است ؟

چه سالی بوده است؟

کجا بوده است؟

جنبشهای دانشجوئی چه تاثیری در تحولات معاصر داشته است؟

آیا نیاید برای صنف خود کوشا باشیم؟

راستی چه کسی میخواهد ما از هم گسسته باشیم؟

چه کسی می خواهد تنها با سرمان به درس خواندن گرم باشد؟

چه کسی می خواهد نسبت به دور و برمان بی تفاوت باشیم؟

 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:23  / | 
 

ههه...

می خندم بر تو ای دوست، که حتی ناله هایم در تو اثر ندارد.نه... اشتباه نکن، ریشخندم از برای تو نیست، 

بخاطر قلب ساده ام است. وجودم را سرما زده و تو حتی نگاهم نمی کنی،نمی خواهم آتشم باشی!فقط لبخند تو،

به آتشم خواهد کشید.

آه.......که سادگی طفل درونم اندازه ندارد.قلبم را به تو هدیه کردم!!!می دانی که چقدر شکننده است!می دانی که بغض، رفیق هر لحظه ام است؛ می دانی که درماندگی، روحم را می خورد؛ می دانی که تمام می دانم هایم به خواب نمی دانم رفته است؛ باورهایم سست تر از دیروز به منجلاب می کشاندم؛ می دانی که غم، احاطه ام کرده و من زیر آن خورد خواهم شد،خواهم مرد. سیاهی چون سایه به دنبالم است.

می دانی که نه تو ونه هیچ کس نمی تواند کابوسم را به انتها رساند؛ می دانی که امیدواریم پاره پاره شده است؛ چه کرده ای برایم ای دوست با تمام دانسته هایت؟!؟

حال آنکه من با تمام ندانسته هایم تو را از شب به طلوع رسانده ام.

می دانم زندگی تو را می فشرد؛می دانم سایه های مردمان بد تو را می ترساند؛

دست های پینه بسته ام را دراز کردم،پس زدی...

ههه...

می خندم بر تو ای دوست که مرا به یاد تمام ضرب المثل های مادر بزرگان می اندازی،به یاد تمام شعرها و سرودهای دنیا...

صبح خواهد آمد ((اندکی صبر سحر نزدیک است)) و وقت سحر مرا مبهوت زیبایی خواهی یافت؛ بی قرار شادی پایان کابوس ها؛ غرق در لطافت دستان نسیم؛ غوطه ور در سیلان نورهای ابدیت؛ در تجذر آینه ها؛

و آن روز دیر خواهد بود برای بوسه های تو، زیرا که گوش هایم نخواهد شنید و چشم هایم نخواهد دید...

و سحر خواهد آمد! اگر خدا، خدای من است

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:22  / | 
 

تقدیم به مادرم و همه ی مادرها

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:21  / | 
 

کعبه ام را به طواف برده ای

من درمانده ی چرخیدنم

زود تر برگرد ...

تقریبا یک قدم پیش از سکون

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:20  / | 

به مناسبت اولین سالمرگ بابک بیات ...

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:19  / مجتبا | 
 

چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی عشق مقابل چشمانم آب می شود،وقتی نغمه های زلالش دیگر برای لالایی کودکانه ام توانی ندارد.

وقتی هنجره اش چیزی جز سرفه های مکرر درد آلود رو به انتها،عق های ویارانه ی آب سیاه به خود نمی بیند.

تو چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی نگاه عشق درخشندگی روزهایی که در پناهش آرام می گرفتم و  قصه ی پریان و دیوان را برایم می گفت ندارد.

تو چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی تنها آغوش بی پناهیهایت حال به دنبال آغوش پر حرارت تو می گردد،وقتی تن کوچکت روح بزرگش را باید گرما دهد.

تو چه می دانی چه می گویم؟!تو چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی به تن بغض های سیاهت رخت لبخند سفید می پوشانی تا عشق غمگین بلورهای چشم تو نشود؛چه چیزی بر تو می گذرد.وقتی برای چسباندن چند نفس بیشتر به نفس هایش تمام زشتی ها را زیبایی،تمام بدها را خوبی به هزار ترفند مبدل می کنی؛با دل خون لباس دلقک های هزار چهره را به تن می کنی.

تو چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی برای زاده ی عشق باید بسان مادری دلسوز باشی،وقتی امید تو را به بازی قایم موشک فرا می خواند.

تو چه می دانی چه می گویم؟!

که خنده های مستانه ام صدای سازی است برای نشنیدن مرثیه ی دل

تو چه می دانی چه می گویم؟!

که هر دوری از عشق دلم را نا آرام ترسها و اتفاقات نگفتنی می کند،با هر صدای زنگی منتظر آوای غم هستم.

تو چه می دانی چه می گویم؟!

وقتی بوی عطر عشق بوی اطلسی بیمارستان هاست،وقتی هر لحظه برایت ارزش قرن را دارد.

تو چه می دانی چه می گویم؟! تو چه می دانی چه می گویم؟! تو چه می دانی چه می گویم؟!

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:18  / | 
 

حاج اکبر زد ، حاج فتح الله زد ، حاج امیر زد ، حاج کامبیز زد ، حاجیه خانم منیر السادات هم زد . همه زدند و الحق والانصاف هم تمام سعی شان را کردند که خوب بزنند . اگر یکی خطا می رفت زیر لب چیزی می گفتند و دوباره می زدند و آنقدر می زدند تا بخورد و حساب شود .

حاج نصیر که دفعه ی سیزدهم اش بود می آمد هیچ اضطرابی در چهره اش پیدا نبود . دهانش را می گذاشت نوک نی قوطی آب میوه و می مکید و راحت می زد : " یکی ، دوتا ، سه تا ، چارتا ، پنش تا ، شیش تا ، هف تا " اما حاج عزیز اله عطار انگار که آب در هاون می کوبید ، بیچاره هر چه زد نخورد . کم کم شک برش داشت که نکند هنوز یک جای کارش می لنگد و در یک لحظه همه ی آن هفتاد و سه سال که از خدا عمر گرفته بود آمد جلوی نظرش . حاجیه خانم شهلا هم که مچ دست راستش در تمرین ایروبیک در رفته بود یک نایب عرب خوش قامت و قوی برای خودش گرفته بود و با هر ضربه که به هدف می خورد حسابی هیجان زده می شد و جیغ می کشید و می خندید و دو انگشتی تشویقش می کرد . حاج کریم هم که از امامزاده محله شان هفت تا قلوه سنگ به تبرک آورده بود و همانجا با خدا قرار گذاشته بود که اگر هر هفت تا یکراست بخورد و هیچ کدام هدر نرود نشان به آن نشان است که حج اش قبول شده است ، چشم هایش را بست و خوب که توکل کرد همه ی سنگ ها را انداخت و به غیر از دو حاجی پاکستانی که کله ی تراشیده شان مثل هندوانه قاش خورد بقیه سالم ماندند . خلاصه آنجا بساطی به راه افتاده بود که بیا و تماشا کن .

باور کنید این بار من هم زیاد گربه نرقصاندم . خودشان نزده می رقصیدند . من فقط یک گوشه نشسته بودم و به احوال خلق الله می خندیدم و چرتکه می انداختم که از بین این همه حاجی که آمده اند و دارند به ما سنگ می اندازند ، گوش خودمان کر چند نفرشان درست و حسابی حاجی بر خواهند گشت .

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:12  / | 

من « ف » می گویم و تو تا فرحزاد می روی

ولی فقط تو یک قدم بیا جلو

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:11  / | 

به علت ضعیف بودن نرم افزار آپلود کیفیت تصویر حفظ نشده ( باز هم با کمال شجاعت به خاطر این همه نبوغ و استعداد هنری خودم به خودم تبریک می گویم - مشکرم )

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:9  / | 

پیرمردی زوار در رفته با چهره ای رنگ پریده و اندامی نحیف  در حالی که یک دست کت و شلوار سورمه ای با راه های سفید که از چند جا نخ نما شده بود به تن داشت با پاکتی حاوی حدود یک کیلوگرم هویج فرنگی در دست وارد اتاق شد و با تردید به مسئولی که آنجا پشت میز نشسته بود نزدیک شد ، کمی دست دست کرد و بالاخره با صدایی ضعیف و رنجور پرسید : " ببخشید آقا ، همینجا سهام عدالت می دن ؟ " آقای مسئول جواب داد : " بله " . چند نفر که اتفاقی از آن حوالی می گذشتند این را شنیدند و یکیشان فریاد زد : " سهام عدالت ، سهام عدالت " و در چشم به هم زدنی جماعت مثل قحطی زده ها ریختند داخل اتاق تا سهام عدالت بگیرند . آقای مسئول به همه فرمی را داد که پر کنند و فرمشان در صف دریافت سهام عدالت قرار بگیرد . یک پسر بچه ی دوره گرد هم آن وسط تا توانست خودکار آبی و لاک غلط گیر فروخت .

-در پای فرم نوشته بودند : " ذکر شماره تلفن برای اطلاع از چگونگی دریافت سهام عدالت الزامیست " - خانم میان سالی با خجالت از آقای مسئول پرسید " آقا ما که تلفن نداریم چه کار کنیم ؟ " آقای مسئول نگاهی به خانم انداخت و آرام جواب داد " خوب شما شماره ی تلفن همراه من را یادداشت بفرمائید و هر از گاهی تماسی بگیرید تا ببینیم چه پیش می آید " یک آقایی از بین جمعیت فریاد زد " ما هم تلفن نداریم " آقای مسئول با ناراحتی گفت " شما دیگر از اخبار مطلع شوید ، نمی بینید ما هم اینجا سرمان شلوغ است " .

خلاصه تا آخر وقت اداری مردم آمدند فرم پر کردند و رفتند . آخر سر هم یک آمبولانس درب و داغان آمد و جنازه ی پیر مرد را از زیر دست و پاها بیرون کشید و برد قبرستان .

+   چهارشنبه 28 آذر1386 / 22:7  / | 
 
نگین حلقه - صفحه نخست
ارتباط
خاک خورده ها
یا رفیق
...............................................

آخرین برگ سفر نامه ی باران،
این است:
که زمین چرکین است.

(شفیعی کدکنی)

...............................................


مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ...


...............................................


نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام !



دوست داشتنی ها
کلمه
روزنامه خبر
موسیقی ما
++ کافه داستان ++
روزنامه اعتماد
سینمای ما
نوستالوژی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دیدگاه
عمومی
ادب و فرهنگ
داستان
شعر
طنز
اجتماع
سیاست
روزنوشت
همینجوری !
سینما و tv
موسیقی
هنر
خبر
دین و آئین
ورزش
اندیشه و فلسفه
علم
تاریخ
تفریح و سرگرمی
عکس و طرح
قطره

مجتبا
رفقای خوب
پریا دربانی
طیبه خاتونی
بهنام شریفی
زهرا دری
عیسا
سامان بیگدلی
سیب کال
محمدصادق امینیان
روبان قرمز
منا پیشی
عباس جمالی
میثم خیرخواه
متروی متروک
حامد صابر
آرام قاسمی
سید اصغر صالحی





 

 RSS