![]() |
![]() |
|
| الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم! |
|
آخرین امتحانم هم تموم شد ... می خوام برم یه جایی ... به کمی استراحت کنم. جایی همین نزدیکی هاااااااااااااا
|
|
+
دوشنبه 8 تیر1388 / 18:13 / مجتبا |
|
|
باقالی پلو با محسن!
|
|
+
دوشنبه 8 تیر1388 / 0:47 / |
|
|
فکر کن ؛ این ساعت شب برای خودم چایی دم کرده ام تا بلکه کمی آرام شوم . از طرفی هم سکسه ام گرفته ! سهیل هم در رختخوابش به سکسه های من می خندد و باز فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند . می خوابد . می گوید دیشب نخوابیده و تا صبح کابوس می دیده . تمام سرم درد می کند . دیگر دارم بالا می آورم . دیگر نمی توانم این پیرامون کثیف را تحمل کنم . آن از انتخابات و دو ماه تلاش شبانه روزی ام و تلاش هم نسلانم که با یکی از بزرگترین فریبکاری های تاریخ بر باد رفت و نیش و کنایه ی بعضی ها بلندتر از قبل پتک شد سرمان ، این هم از امتحانات ترم آخرم که یکی پس از دیگری قهوه ای از آب در می آید! به همه ی این ها اضافه کنید آینده ای تیره و تار برای خودم و هم سن و سالانم ، ریاست جمهوری م – الف ، دروغ و تزویر و ریا در جامعه ، بی اعتمادی مردم به هم ، احساس فریب خوردگی و ذلت ، خس و خاشاک بودن ، نگرانی بابت آینده ی خواهر و برادرم ، نگرانی برای دغدغه ها و آرمان های از دست رفته ی پدرم ، نگرانی برای از دست رفتن امید و آمال و آرزوهای هزاران نفر مثل خودم ، سربازی ، آزمون کارشناسی ارشد و تغییر رشته ، زندگی دوستانم ، وضعیت سهیل ، محمدها ، بهنام ، خاطره ، سعیده ، زهرا ، پریا و ... ، دو ماه کارآموزی ، زندگی پس از دوران دانشجویی ، اثاث کشی و رفتن از کاشان برای همیشه ، آینده ی شغلی نامعلوم ، ازدواج و انتخاب همسر ، بازنشستگی پدرم ، بیماری های مادرم ، مشکلات اقوام و فامیل ، فکر به گذشته و مرور ایام و خاطره ها ، عکس ها و فیلم ها و تصاویر و حرف هایی که از دیگران در گوشه گوشه ی ذهنم دارم ، پیاده روهای خلوت و تاریک دلم و خیلی چیزهای دیگر . خیلی خسته ام . فکر می کنم تا دوشنبه – این امتحان آخری – نتوانم دوام بیاورم . یک ماهی هست که خانه نرفته ام . کرخت شدم . تقریبن از همه چیز بدم می آید . بی خیال . دیروقت شده . قبل از خواب ، یک چایی همراه با چند ورق شعر از دوستم – محمد مهدی نجفی – می چسبد : اگر دنیا دست من بود راه های پیراهنت را آسفالت می کردم *** چه بوی غریبی گرفته ای بوی غریبه گرفته ای بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند *** هنوز نمی دانم اگر ببوسمت تو می روی جهنم یا من؟ *** لبخند که می زنی حفره ی قلبم چند برابر دهانت باز می شود *** کاش می شد تو را بین آدم ها قسمت کرد حتمن یک مژه ات سهم من می شد *** ... شب بخیر . شاید مژه ای در خواب سهم من باشد! این را قاصدک خیال می گوید ...
|
|
+
شنبه 6 تیر1388 / 0:22 / مجتبا |
|
|
پلک روی پلک می خوابیم : در دالان های تو در تویی مقدس زمین بازی سبز نورافکن های قوی تماشاگران انبوه تبلیغات جهانی بلیط های رایگان دوربین هایی خاموش تابلویی از پیش پر شده و داور مثال فرمانده با عدالت سوت می زند. جایگاه ویژه لبریز از آدم خوران بزرگ تاریخ با دعوتی ویژه گرسنه تر از قبل نظاره گر زمانی هستند - که البته روی تابلو متوقف شده. بازیکنان این مهره های همیشه خاکستری به دنبال توپی که در میان نیست وقت، همچون کمک داوران و ناظران به استراحت نشسته و داور - نه! - فرمانده پس از شروع حکم برنده را چون کارت قرمزی به رقیب اعلام می کند! چاره چیست ؟! یا چاره کیست ؟! ه ِ چه ؟! یا که ؟! تماشاگران و بازیکنان و آدم خوران به جان هم می افتند نورافکن ها خاموش و دوربین ها روشن و داور که در میان تاریکی لبخندی به قامت تاریخ نثارشان می کند ... به راستی چه شد ؟ یا که شد ؟ این را گزارش گر می گوید نگران نباشید در تاریکی لبخندها معلوم نمی شوند و گریه ها نیز پس تا بازی بعدی سوت بزنید! |
|
+
جمعه 29 خرداد1388 / 15:21 / مجتبا |
|
|
- آرام باش! چاره ای نیست زخم که نباشد مرهم هم ... - به یادت شمع روشن کنم؟! اینجا نور سوسو می زند - فانوس که شدی دریا را نشانه بزن مثل سنجاقی بر شب ِ موهایت! - آرام بیا ... پاورچین پاورچین شهر خواب است! - دلم! ه ِ ... دلم برای نبودنت سخت گرفته بانوی خیال های من... |
|
+
جمعه 25 اردیبهشت1388 / 17:0 / مجتبا |
|
|
ببینید! بیخودی گیر ندهید ؛ تقصیر شما نیست . تقصیر من است . یعنی می توانم اینگونه بگویم که تقریبن اغلب اوقات تقصیر من است . اگر شما گیج می شوید یا چیز زیادی از این نوشته ی بی سر و ته نمی فهمید تقصیر شما نیست ؛ باز هم می گویم که تقصیر من است . نویسنده ی این مطلب – که اغلب مقصر و گناه کار است – این روزها هیچ حالش خوب نیست . می دانم الان حالتان دارد به هم می خورد که این دیوانه دوباره دارد شر و ور می نویسد و حالش بد شده و همیشه ی خدا که حالش بد بوده و پس کی حالش خوب می شود و از این دست جمله ها . درست می گویید . شما همیشه درست گفته اید . خودم که اول این مطلب اعتراف کرده ام مشکل از من است . تقصیرکار من هستم . لطفن دست به گیرنده هایتان نزنید! اصلن چی داشتم می گفتم ؟! کجای کار بودم ؟! کار ؟! من که عمری سر کار بوده ام و حالا بعد از نزدیک به یک ربع قرن زنده بودن فقط – فقط! – فهمیده ام که سر کار بوده ام . باز جای شکرش باقی ست که لااقل فهمیده ام . عده ای قلیل – در حد انگشتان دست – در دنیا وجود دارند که نمی فهمند که فهمیده اند! چی را ؟! همین یک عمر نفهمیدن را ! یک عمر بازیچه بودن را ! یک عمر اعتماد و اطمینان داشتن را ! یک عمر حرمت نگه داشتن را ! و یک عمر ... هر جمله و کلمه ای خواستی بگذار ...را ! گفتم کلمه ، یاد بعضی کلمات افتادم . بعضی کلمات هستند که هر کاری که می کنی از یاد نمی روند . کلماتی که بوی مردار ازشان بلند می شود . کلماتی که آبروی هر چه کلمه را هست برده اند . نفرت ! آه ! چه حجم سنگینی از اندوه پشت این کلمه است . کلمه ای که پشت کلمات دیگر پنهان می شود و از دهان بعضی جانوران انسان گونه چنان پتک می شود که مغزت می خواهد از همه جا بپکد . جانورانی که عمری محبت ارزانیشان داشتی و می توانستی چون چهارپایان وحشی با آن ها رفتار کنی و به بردگی و خفت بکشانیشان اما ... حیف ... که ... همیشه ... می بینید ! لغات جاری نمی شوند تا عصبانیت و خشمت را روی سرش بریزی و بگی بی انصاف ، این بود جواب آن همه محبت ؟! این بود پاداش دوست داشتن ؟! این بود ثمره ی انسان بودن ؟! انسان !؟ ه ِ ... چه کلمه ی عظیمی! چه مفهوم با عظمتی! چه تمبر خوش نامی! من رسمن و علنن اعلام می کنم که دور بعضی از اینگونه ی جانوران پر افاده ، که ماسک شبه روشن فکریشان گندیده و تاریخ مصرفشان برایم به انتها رسیده است و دارم از شدت بوی درونشان که فاضلاب ها و کودهای حیوانی را از رو برده خفه می شوم ، از امشب خطی به پهنای گذشته ام می کشم و عهد می کنم و خدای خویش را – می دانید که هر کسی خدایی دارد! – گواه می گیرم که اگر روزی روزگاری گذارمان به هم خورد – آخر من هم جانوری بیش نیستم! – و کوه به کوه رسید – که می رسد – پشیزی آب دهان صرف تف انداختن نکنم ، چرا که برای خوردن یک لیوان چای داغ در عصر سردی زمستانی نیاز مند بذاقم خواهم شد . از این که تحمل کردید – واقعن ؟! – و تا همین کلمه ی آخر با من پایین آمدید سپاسگذارم . از این دست مطالب زیاد دارم ... ادامه دارد ... |
|
+
سه شنبه 22 اردیبهشت1388 / 0:31 / مجتبا |
|
|
ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش یا عشق در پستویی کثیف! وقتی که برای استقبال از آقای دال . بال فروش به فرودگاه امام رفته بودم با صحنه ای متوجه شدم که باورش سخت بود . آقای بال فروش مرا نمی شناخت! محمد مستقیمی که در طول اقامت بال فروش در انگلستان با دکترهایش در تماس بود دیرتر از من به فرودگاه رسید . همان طور که هاج و واج از نشناختن خودم توسط بال فروش بودم مستقیمی سر رسید و توضیح داد که در اثر عمل حافظه ی بال فروش دچار اشکال شده و بعضی چیزها را به خاطر نمی آورد یا دیر به خاطر می آورد! در طول مسیر فرودگاه تا منزلش آن قدر با او حرف زدم تا اعتراف کرد که یک چیزهایی از من در خاطرش مانده . برایش گفتم که قبل از تصادفش داشت داستان عجیب زندگی اش را برایم تعریف می کرد و گفتم تا کجایش را تعریف کرده . البته او نکته ای گفت جالب مبنی بر این که از گذشته ای که تعریف کرده چیزی یادش نیست و هر چه در ذهنش مانده مربوط به مهمانی آن شب در منزل آقای احمد الفیان و حوادث بعدی بوجود آمده است . حالا من درمانده ام ؛ چرا که قسمت مهم و حیاتی زندگی دوستم را از دست داده ام و نمی توانم آن را برای شما تعریف کنم . از محمد مستقیمی خواستم اگر چیزی یادش آمد که احیانن بال فروش فراموش کرده بگوید – چون او هم در آن مهمانی شرکت داشته و از ریز وقایع با خبر است – خب ، برایتان تعریف کرده بودم که همه ی حضار در حال گپ زدن در مهمانی بودند و احمد الفیان هم بعد از دریافت آن پاکت عجیب به حالت عادی در آمده بود و با مهمانان خوش و بش می کرد . آن شب مهمانی بی هیچ اتفاق عجیبی برای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش تمام شد و آن دو خسته و مست به خانه باز گشتند اما مهمانی برای احمد الفیان و مینا بهروزی انگار نمی خواست تمام شود . در حالی که آن ها گیج و پاتیل در رختخواب شخصی اشان به قله ها و دره های خیالشان دست می بردند ، بیرون منزلشان حوادثی نه چندان خوشایند رقم می خورد . نگهبان منزل آن ها به طرز مشکوکی بیهوش شده و درب های منزل کاملن باز رها شده بود . عده ای مشکوک وارد خانه ی بزرگ آقای الفیان شده و پس از مدتی به سرعت متواری شده بودند . آقای الفیان و خانم بهروزی نیمه های روز متوجه داستان دیشب شدند و بلافاصله با پلیس منطقه ی نیاوران تماس گرفتند . حدس پلیس دزدی مشکوک اما ناموفق اعلام شد . تقریبن ظهر بود که آقای دال . بال فروش و فرشته اوهام منش خودشان را برای قرار گرفتن از چند و چون ماجرا به منزل آقای الفیان رساندند ... ادامه دارد |
|
+
جمعه 18 اردیبهشت1388 / 23:59 / مجتبا |
|
|
عصر – بیرونی – پیاده رویی در هفت تیر سرد است . دست در جیب به فکر زخم هایم هستم . زخم هایی که باز در یک عصر ابری سر باز کرده اند و تا پشت چشمانم آمده اند . کمی بیشتر از عصر – بیرونی – پیاده رویی در ولی عصر(عج) نم ِ باران عطر شهر شده . یقه ی پالتوام را بالا می کشم . دوست ندارم ببینم . و دوست ندارم دیده شوم . چشمانم مثل سدی پر از آب شده که دریچه هایش به زور بسته است . کنار دکه ی روزنامه فروشی روبروی سینما آفریقا می ایستم . کلاهم را بالاتر می برم . برای عده ای که راه می روند دوربین شده ام . سیگار می گیرم . همیشه فندک همراهم است . پک که می زنم دریچه ای از گوشه ی سد باز می شود . غروب – بیرونی – انتهای ولی عصر(عج) خسته شده ام . پیاده زیاد آمدم . سد خالی شده . تاکسی می گیرم . رادیو می گوید باران امروز کمی آب پشت سدها جمع کرده . راننده می خندد . مسافر کناری می گوید : آقا نگه دارید . به خیابان و پنجره ی خیس تاکسی خیره می شوم . من همیشه کنار پنجره می نشینم . شب – داخلی – اتاق خواب باید بروم دکتر . انگار هوا بیش از حد سرد بوده . فریب خورده ام . زخم هایم احتیاج به پانسمان دارد . |
|
+
سه شنبه 15 اردیبهشت1388 / 15:46 / مجتبا |
|
|
ما خیلی چیزها می دانیم! می دانید ، یک مقدار شرح این اطلاعیه که در بردهای دانشگاه نصب شده سخت است! می دانید ، فقط از من چهار نشریه طی سه سال توقیف شده است! می دانید ، دارند التماس می کنند! می دانید ، 8 هزار دانشجو حتا یک نشریه ی دانشجویی هم ندارند! می دانید ، نشریات همسو با تفکرات آقایان امتیازات ویژه ای دارند! می دانید ، داشتن نشریات بیشتر برای هر دانشگاهی امتیاز و بودجه ی بیشتر به همراه دارد! می دانید ، ما جای عجیبی زندگی می کنیم! می دانید ، این روزها پایه های میزهای قدرت شل شده اند! می دانید ، ما هیچی نمی دانیم! فقط بعضی ها هستند که می دانند! می دانید ، نه ، شما هیچی نمی دانید!
|
|
+
شنبه 12 اردیبهشت1388 / 15:43 / مجتبا |
|
|
دوباره مثل آن روزهام مثل آن ساعت ها تخیل و تنفر - بگویم؟! نمی دانم چه می خواهم بعد از روزها بغضم گرفته گُر که چرا دیگر نیستم مثل گذشته تو و همه ی آن دوردست ها که فتح کردیمشان با نوک انگشتان یخ زده زیر دست کش های تیره ی لطافت و شرم که حاضر نبودی عریان شود مبادا دیوارمان فرو ریزد فرو افتاد و دیواری کشیدی به بلندای آسمان که دیگر امواجم هم نمی رسد به تو به همه ی آن هایی که حل کردیم مثل ضرب و تقسیم ساده بود آن روزها سخت است گریستن در نبودن یا بوئیدن با تنگی نفس که قلبم می گیرد باز برای هزارمین بار برای خندیدن هایت چند سال گذشت و چند سال دیگر هم می گذرد ...
|
|
+
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 / 15:28 / مجتبا |
|
|
ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش یا عشق در پستویی کثیف! سلام . پس از روزهای تشویش و افسوس ، مژده می دهم که به زودی ادامه ی ماجرای عجیب آقای دال . بال فروش یا عشق در پستویی کثیف را ادامه دهم ؛ چرا که بحمدالله آقای بال فروش از کما خارج و به بخش عمومی منتقل شدند . همانطور که در تصویر شماره ی 1 می بینید ایشان تخت خود را در بیمارستان ترک کرده اند و این نشانه ی خوبی ست . البته هم اکنون ایشان برای مداوای نهایی و با هزینه ی شخصی به انگلستان و شهر آنفیلد رفته اند و ادامه ی داستان را واگذار کردند به آمدنشان به ایران . در تصویر شماره ی 2 می بینید که پزشکان انگلیسی مشغول کار بر روی مغز آسیب دیده ی وی هستند . برای بهبودی اش دعا می کنم و طلب صبر دارم برای شما دنبال کنندگان داستان ایشان . به زودی در خدمتتان خواهم بود .
|
|
+
جمعه 4 اردیبهشت1388 / 22:2 / مجتبا |
|
|
چاپ شده در دوماه نامه ی "حدیث زندگی" * ، پرونده ی ویژه ی عشق – شماره ی 45 عشق در هزاره ی سوم پس از میلاد! انگار كه درد بي دوا آمده است واگير نگاه تا كجا آمده است با تيتر درشت در حوادث خواندم در كشور عشق هم وبا آمده است! 1 آن قدیم ها که ما هنوز در دوران گذار از طفولیت به جوانیت بودیم و پشت لبمان چمن زاری شده بود و عینکی از فرط دوربینی بر چشم زده بودیم و زلفی مرتب کرده بودیم که در خیابان اگر بانویی ما را دید ، دیده باشد! ، مادر بزرگ ما کنار سماور ذغالی خویش لب می گزید و از زمانه می نالید که چه بر سرمان آمده! ما را در حال میزامپیلی دیده بود . می گفتیم که عزیزجان هر دوره ای رسم و رسومات خودش را دارد و الان دیگر خبری از پشت پرده نشینی و دستمال قرمز نیست و عصر عصر انفجار است و ما ساکنان این کره ی آبکی مشغول منفجر کردن عشقیم! دستی به گیسوان سپیدش کشید و آهی کشید و گفت : عشق هم ، عشق های قدیم! و ما از آن روز فهمیدیم که عشق هم قدیم و جدید دارد! حتا بعدا فهمیدیم که زوج و فرد هم دارد! حتا بعدترها فهمیدیم که ای بابا عشق تک سرنشین و چند سرنشین هم دارد! خلاصه اینکه ... بگذریم که : عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه تموم زندگی پر از دروغه این روزا دخترا فراری می شن بنز نشد ، سوار گاری می شن دختره تازه اول بلوغه دلش شبیه ترمینال شلوغه خلاصه عاشق شدن آسون شده دلبرکا فت و فراوون شده عشق شده اینترنتی ، ایمیلی مجنون نشسته چت کنه با لیلی چت می کنن ، چت می کنن می خندن یه ریز برای همدیگه می بندن ... با کسب رخصت از جناب مجری بریم به قرن پنج و شیش هجری به روزگاری که پر از جنونه چشای عاشقا دو دبه خونه به روزگار قیس یک لا قبا همون که اصلا نمی خوابید شبا همون که پیغمبر عاشقا بود تو عشق و عاشقی یه پا خدا بود بچه مزلف و زپرتی نبود اهل ادا اصول و قرتی نبود نه اهل کافه و عرق سگی بود نه اهل شلوار مدل بگی بود فقط تو فکر لیلی خودش بود دیوونه بازی تنها موردش بود 2 ... اصولن و طبعتن عشق در مملکت ما با ممالک دیگر دنیا فرق های بنیادین و اساسی دارد. طوری که کارشناسان خبره از سراسر دنیا هنوز بر سر نظریه ی تحقیقاتیشان در یک مدت زمان کوتاه به اجماع نرسیده اند که گونه های دیگر و تازه ای از عشق در گلستان قلب های ما ایرانیان شروع به ریشه دوانی می کند و تا آن ها کلاه خود را قاضی کنند ما ته دیگ عشق را هم خورده ایم! حال هی بگوئید ما کشور در حال توسعه ای هستیم ؛ دیگر توسعه از این بیشتر که ما حتی عشق هایمان را هم صادر می کنیم! همین بغل دست خودمان در سواحل زیبای خلیج فارس و در آغوش اعراب ثروتمند! البته عشق در سرزمین پهناور ایران خیلی پهناورتر از ابعاد وجودی لغت نامه ای عشق است! هر خیابان و هر کوچه و هر محله برای خودش آداب و رسوم عشق پردازی(!) دارد . مثلا در مناطق جنوبی شهری عشق ها به خیلی چیزها ربط دارد به غیر از عاشق و معشوق! در این مناطق هنوز سیستم موتور کراس و تک چرخ و دور بازو و مرد و مردونگی و قیصر و فردین کارکرد دارد و آباجی خانم های محترم عاشقان سینه چاک موفرفری زیادی دارند! وسیله ی قالب حمل عشق در این مناطق خط یازده است اما با کلاس ها و متمولان این مناطق هرروز در فکر چرم و تودوزی و ضبط پیکان جوانان گوجه ای خود هستند! اصطلاحات عاشقانه ی این مناطق هم در نوع خود جالب انگیز(!) و گاهی اوقات ترسناک است و بوی خون و تیزی و بناگوش می دهد! عاشق : کشته ی شلوار جیرت شدم نونمو بردی نمک گیرت شدم اون نگاه با صفات نیشم زده به جونت قسم که آتیشم زده 3 معشوق : من فدای صورت خلاف تو من فدای ترمز و تیک آف تو نکن اینجا انقده عقب جلو مامانم داره می آد زودی برو! 4 چون دود خور مناطق جنوب شهری به خاطر شیب زیاد خوب است و فرض محال اگر عاشق مذکور از نوع خیالپردازان اهل دود و بافور و ... باشد و از آن بالاها کفتر بیاید و ذغال خوب پیدا شود و باقی قضایا ، فکر می کنید برون ریزی عشق چگونه است ؟ ناژ ناژی وقتی که تو ناژ می کنی بچه ی حسمو کورتاژ می کنی! 5 البته اگر سر سوزن ذوقی از ایام جوانی در ذهن های خسته ی بعضی ها در این مناطق مانده باشد ، مخصوصن اهالی بیابان و اگزوز و تنهایی ، و آن بعضی ها خاورشان یاد هندوستان افتاده باشد ، نتیجه چیزی جز این نخواهد شد : روزی به تهیه ی رطب خواهم رفت این راه به روز یا به شب خواهم رفت آن یار عزیز اگر بخواهد تا بم با خاور خود دنده عقب خواهم رفت! 6 حال بهتر است کمی از مناطق جنوب شهری برویم بالا ، البته اگر تنگی نفس بگذارد . در مناطق میانی شهری یا طبقه ی متوسط یا وسط یا بین یا همان لاماها(!) با وسیع ترین منطقه ی عشقی مواجه ایم . همان طور که در نمودارهای تفکیک عشقی در رساله ی مطبوعه ی کارشاناسان عشق درمانی وجود دارد ، نوسانات عشق گیر در این نواحی بسیار متنوع است و گاه از حد بالای شهر بالاتر و گاه از مناطق جنوب شهر پایین تر می رود . از آن جایی که روز و شب را یار تعیین می کند کام او را تلخ و شیرین می کند 7 تلخی و شیرینی عشق های این مناطق وابستگی مستقیم به عنصر یار دارد! این ارتباط در وهله ی اول به چگونگی شکل گیری رابطه و نحوه ی اتصال آن مربوط می شود . کارشناسان در این زمینه راه های متنوعی را تصور می کنند که خب، فقط تصور می کنند و تصور کردن هم بر کارشناسان عشق یاب عیب نیست! آن ها تصور می کنند که آشنایی های عشقولانه در این طبقه ی بین الهلالین از روابط خانوادگی اقوام ، فامیل ، آشنایان و همسایه ها صورت می گیرد . البته که این ها هم راه هاییست برای رسیدن به آن سرمنزل مقصود اما نکته ی مهم اینجاست که دیگر راه از اینگونه مسیرها منحرف شده است و فعلن همه از راه های خاکی و خلوت رفت و آمد می کنند که هم ترافیکش کمتر است و هم چراغ قرمز ندارد! معمولا جمله ای معروف در این میان در ذهن والدین شکل می گیرد که : پدر و مادر ، ما متخریم! 8 در مهمانی های خانوادگی هنگامی که والدین مشغول بحث های سیاسی و اقتصادی و اوبامایی هستند فرزندان خلفشان با نگاه های دزدکی دل بری می کنند و یار مبارک بادا سر می دهند و شاد و خرامان ته دلشان قنج می رود . البته پس از لحظاتی وقتی یکی از والدین از سر تجربه(!) پی به عمق ماجرا می برد و می خواهد آب رفته را به جوی برگرداند فرزندان محترم و محترمه کلاهشان را در ظاهر قاضی می کنند و رنج می برند در حد تیم ملی "ب"! با اینکه خاطرت خیلی عزیزه چشات هم واسم عشوه می ریزه ولی راستش ازت می ترسم آخه مامانم گفته این جور چیزا جیزه ! 9 بله ، جیزه دیگه ! از بچگی تا پیری همیشه جیز بوده است !!! بگذریم . از مهمانی ها و محافل این چنینی خارج شویم که ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد 10 از دیگر راه های خاکی نسل عشق پرور امروز می توان به ادوات مدرن و مرموزی مثل چت و موبایل و اس ام اس و ام ام اس و هر چیز مخفف و حقیر این چنینی اشاره کرد که اینجا تازه به قولی ، عاشق لپ مطلب را بوسیده است : به مکالمه یه خورده تن بده آدرس ایمیلتو به من بده 11 و معشوق که جوابی عطرآگین می پراکند : برو من فردا باهات چت می کنم چت باهات قد دو ساعت می کنم 12 البته درست که در این موارد مذکورات(!) همیشه پیش رو و پیش قدم بوده اند اما خب : بانوان دل نازک و کم طاقتند با کمی اکراه خنجر می زنند! 13 و معمولن هم این بانوان هستند که بعدن بویشان بلند می شود که از اساتید فن بوده و حتا برای دیگر دوستانشان هم گواهینامه پایه دو(!) صادر می کنند : توی کارش آن چنان استاد بود گوییا معشوقه ی فرهاد بود! 14 بر طبق همین منوال راه های دیگری نیز وجود دارد . خواهش های دوستانه در تعطیلی بعد از مدارس و در انظار عمومی ، در خیابان ها و پارک ها و کوچه ها بدلیل فضای تلطیف گونه(!) و شاعرانه اشان ، در تاکسی به دلیل محدودیت جا و مکان ، در دانشگاه که خود مثنوی هفتاد من است ؛ روی جزوه ، پشت جزوه ، لای جزوه ، خود جزوه ، حمال جزوه ، دوست حمال جزوه ، کپی کننده ی جزوه و هر چیزی که ارتباط اندکی به جزوه پیدا می کند ؛ مثلا داخل شیشه ی خودکاری که با آن جزوه نوشته شده است ! در طی گذار از این مراحل امکان فحش خوری عاشق در ابتدای امر زیاد است که البته به گفته ی همان کارشناسان قبلی زیاد نباید این ناسزاها را مورد توجه قرار داد ! چرا که ابزاری ظاهری هستند برای نشان دادن قدرت و صلابت و سنگینی و مقاومت در برابر متلک های پرانده شده . باز هم همان کارشناسان می گویند که شما پس از خوردن فحش های فراوان به راه خود ادامه دهید و به فکر خوراک های لذیذتر باشید؛ چرا که : گفت مجنون گر همه روی زمین هر زمان بر من کنندی آفرین من نخواهم آفرین هیچ کس مدح من دشنام لیلی باد و بس 15 البته توصیه های ایمنی و اخلاقی را در این زمینه رعایت کنید که خدای نکرده تصادفی عاشق نشوید! آن قدر گشتم دنبال لیلی نگو شب بود ، خوردم به تریلی! 16 در عشق مدرن امروز به نسوان هم توصیه هایی کرده اند مثل این که : بهداشت را رعایت کنند و مسواک بزنند! این هم از عجایب مدرنیته است که عشق و بهداشت را مستقیمن به هم مربوط می سازد!!! چه دندان های براق و سفیدی، مرحبا، به به تو می خندی و در رویای من، دلدار می خندد! 17 در این طبقه قضیه ی دو شرطی وجود دارد به نام قالب کردن! به این صورت که طرفین از اشکالات فنی در عشق استفاده کرده و خود را قالب طرف می کنند! البته اصطلاحات هم ردیف آویزان کردن، انداختن و ... هم کاربرد فراوانی دارند . این انداختن ها و آویزان بازی ها هم دلایلی چون پول و موقعیت اجتماعی و زیبایی و خانواده ی اسم و رسم دار و از این قبیل موارد بی اهمیت است که البته اصلن و ابدن در بین جوانان ما دیده نمی شود و برای ممالک خارجی صحت دارد ؛ جاهایی که معنویت مرده است و مردم دچار صناعات دل خوش کنک هستند! این قضیه ی نقاب زدن و قالب کردن گاهی شکل ظاهری اش در یک عینک آفتابی ناقابل سیصد هزار تومانی و رنگ موی و رژ لب و میک آپ و ریمل و فلان مارک و برند معروف مشاهده می شود. تا چشم تو پشت عینک دودی رفت عشقم ز دل آمد و به نابودی رفت آن زلف پریشان و سیاهت، ای دوست در وادی رنگ موی و بیگودی رفت! 18 و گاهی هم اینگونه: به او گفتم که تصویر تو ماه است به من خندید ، یعنی روبراه است ولی وقتی که عینک را زدم، آخ یقین کردم که حرفم اشتباه است! 19 البته داستان عشق های وسط گونه به همین جاها ختم نمی شود . این قصه چنان سر دراز دارد که یک سرش در انقلاب و جمهوری و سر دیگرش در آزادی ست! گاه هم یک سر در جردن و سر دیگر در ایران زمین! البته گاهی هم از روی مستحبات رخ می دهد که ... دل من عاشق کشک و رطب بود اگر یکدنده هم ... دنده عقب بود اگر خطاط ...خطش ، خط لب بود گمانم کارهایش مستحب بود ! 20 در این میانه باید نظری هم بیافکنیم به جامعه ی آماری ایران که طبق گفته ی مسئولین هم اکنون تعداد دوشیزگان آماده به ازدواج بیشتر از پسران همین عرصه است! خدا وکیلی غصه از این بیشتر که ما در کنار فقرهای اقتصادی و فرهنگی و ورزشی و تبعیضی ، فقر شوهر هم داشته باشیم! آن هم در شرایطی که کشورهای اروپای شرقی و شرق آسیا به مردان مجرد پذیرش می دهند!!! لااقل باید فکری کرد که علاوه بر فرار مغزها ، فرار نرها صورت نپذیرد! البته همان کارشناسان قبلی می گویند که دختران ایرانی از این منظر مشکلی ندارند و معمولا تعداد زیادی از مردها را زیر سر نگه داشته اند و اعداد آن ها را فقط خودشان می دانند و بس! ((عاشقي را شرط تنها ناله و فرياد نيست)) هرچه شيرين مي زنم يا رب يكي فرهاد نيست عشق هاي بي شماري داشتم در زندگي عشق اصلاًَ يا اصولاً تابع اعداد نيست! 21 البته در همین بی شوهری هستند عاشقان خل مشنگی که یک طرفه به سمت قلب یار اتوبان باز کرده اند و از گاو شیطان پیاده نمی شوند . چنان که در ادامه می آید اینگونه عشق خود را می ابرازند! با هر نفس ز عشق تو لبریز می شوم بر خاطرات زلف تو آویز می شوم دیگ حلیم هستم و اما از آتشت آخر به جوش آمده ، سر ریز می شوم شیرین من شوی ، مگست می شوم عزیز پر ویز ویز گشته و پرویز می شوم گفتی که می روم سفر قندهار ، لیک یکهو ز در درآمده سورپریز می شوم گفتم برو به گور ، ولی از غمت حقیر اخراج از اداره و بی میز می شوم کی کرد توصیه که شوم عاشق و نگفت آخر سرش به آتش غم جیز می شوم با این همه ، دوباره اگر عاشقم شوی من نیز چیز... چیز... بله ...چیز می شوم رویم نمی شود که بگویم ، ولی بدان عا...عا...شـ ... عاشق «تو» ی دلریز می شوم با یاد چشم مست بهار است بی گمان کاین گونه خلمشنگ به پاییز می شوم! 22 در مناطق بالای شهر اوضاع زیاد متفاوت نیست اما بعضی از المان ها و چشمک زن ها فرق می کند . مثلا کادوی اولین ماه گرد(!) عاشقی اگر کمتر از پرادو باشد متاسفانه تفاهم حاصل نشده است! البته این کمترین حد ممکن است . جنس عاشقیت در عالم بالا کاملن با زمین فرق دارد . آن جا حقوق بشر جهانی نفوذ بسیاری داشته و زنان و مردان از دمکراسی بیشتری برخوردارند . مثلا یک فرد در عین اینکه عاشق کسی است می تواند عاشق دیگری هم باشد و به اصطلاح مهندسی توزیع عشق داشته باشد . این امر در همان اولین مکالمه ذکر می شود تا خدایی نکرده نکته نگفته باقی نماند . در این بین والدین تمامی نقش تربیتی خود را برعهده ی فرزندانشان گذاشته اند تا آن ها مستقل بار بیاییند و بار این زندگی را تنهایی به دوش بکشند! روز و شب در این نوع عشق ها محلی از اعراب ندارد و در حقیقت از فرط عشق روز و شب عاشق و معشوق یکی ست! دیدارها از پارک و قهوه خانه و کافی شاپ های درجه ی چندم به رستوران ها و باغ های با صفا کشیده می شود که البته صرفه ی اقتصادی و بار فرهنگی زیادی هم دارد. چرا که فرض کنید شما در باغ شخصی اتان قرار گذاشته اید ؛ این گونه دیگر مزاحم مردم در پارک ها و خیابان ها نمی شوید و هم خیال خود را راحت می کنید و هم خیال آن ها را و هم خیال عزیزان زحمت کش نیروی انتظامی را! بار فرهنگی اش هم این است که به هر حال یک آهنگی یا فیلمی این وسط درست می شود که عزیزان بلوتوث باز بی نصیب نمانند و ملتی از غصه رهایی یابند! در این عشق ها چون ازدواج امر خیلی مقدسی است و عزیزان داخل عشق اعتقاد دارند که به آن تقدس هیچ گاه نمی رسند لذا هیچ گاه وصلی اتفاق نمی افتد و عشق و عاشقی جنبه ی تفریح و سرگرمی دارد! البته فراق حرف اول و آخر را می زند که زیاد نکته ی مهمی هم نیست! عاشق اینجا هست دائم در وصال عشق بازی می کند در طول سال دلبران هستند همچون پادشا عاشق بیچاره کمتر از گدا دائما از هجر صحبت می کنند الغرض خیلی اذیت می کنند پیر عاشق تا در آید روز و شب وعده ی دیدار می افتد عقب عاشقان هر چند نرمی می کنند دلبران بازار گرمی می کنند ناگهان یار از میان گم می شود می رود معشوق مردم می شود وصل اینجا اتفاقی نادر است گر بیفتد در خیال شاعر است 23 خلاصه این عشق در هزاره ی سوم پس از میلاد شده قوز بالا قوز! هر کسی یک تعبیر و تفسیری دارد ! شاعران ، فیلم سازان ، ترانه گویان و اهالی موسیقی هر روز با تولیدات بیشمارشان این نکته را ثابت می کنند . فقط کافی ست با رعایت مسائل اخلاقی گوش بایستید کنار ماشین هایی که در کار حمل عشق هستند و از موسیقی آن ها و حرکات دست و گردن آن ها لذت ببرید : می خوام صدای قلبمو من سایلنت کنم می خوام دلمو روی دل تو دایورت کنم! 24 راضی نشدید؟ شاهکار عشقی زیر را ملاحظه بفرمائید : انگار که نه انگار یه کسی تو دل تو هستش پاشو صبح شده منم می خوام که بکنم تو دل تو ورزش! یه میلیارد و دیویست ملیونو صد وبیست و دو ارتش اگه جمع بشن بازم نمی تونن منو بگیرن از قلبش! 25 باز هم هست ... بیا پیشم بمون عشقم ، آره کار دیگه بسه تو چشات خوشگله خودت می دونی خوراکه آتلیه عکسه وقتی کنارمی انگار جولیا رابرتز پیشم نشسته من پیر عشقتم و هیچ وقت نمیشم بازنشسته! 26 البته ما بازماندگان حافظ و سعدی به شاعران این دست از ترانه ها افتخار می کنیم که همچنان چراغ ادبیات ما را روشن نگاه داشته و هر روز بر اعتلای آن می افزایند! در هر حال اگر گذرتان به عشق خورد و پیچیدید در کوی عشق ورزان مواظب خودتان باشید! ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید که دل عاشقان عجیب دلی ست و فقط : یه چیز می گم ، ایشالا دلخور نشین قربون اون دلای تک سرنشین ! این روزا عمر عاشقی دو روزه ایشالا پیر عاشقی بسوزه بلا به دور از این دلای عاشق که جمعه عاشقند و شنبه فارغ ! گذشت دوره ای که "ما" یکی بود "خدا" و "عشق" آدما، یکی بود ! 27 پانوشت ها : 1، 21 – نسیم عرب امیری 2 – سعید نوری 3 ، 4 ، 5 ، 11 ، 12 – همایون حسینیان 6 ، 7 ، 23- ناصر فیض 8 – متخریم بر وزن متهمیم - خریم - اشاره به عنوان کتابی از دکتر شریعتی 9 ، 18 – مهدی استاد احمد 10 – باباطاهر 13 – مرحوم سید حسن حسینی 14 – راشد انصاری 15 – عطار 16 – کامیون نوشته 17 – اسماعیل امینی 19 ، 20 – زهرا دری 22 – رضا رفیع 24 ، 25 ، 26 – از ترانه(!) های رپ شیش و هشت 27 – ابولفضل زرویی نصرآباد * متن چاپ شده در مجله بدون اطلاع من و طبق قوانین مجموعه دچار حذفیاتی شده است .
|
|
+
دوشنبه 31 فروردین1388 / 23:19 / |
|
|
کمی هوا لطفن ! چهار شنبه شب گذشته ، بین دو نیمه ی بازی منچستر و پورتو ، آگهی مضحک و طولانی پخش شد که حرف کلی اش پیش درآمدی برای جایگزینی خودروهای دیزلی به جای بنزینی بود . جدای از ساخت بد و ابتدایی آگهی ، تعجب کردم که چطور سازمان بهینه سازی مصرف سوخت پیشنهاد تولید و استفاده ی خودروهای دیزل را می دهد . درست است که تقریبن اکثر کشورهای صنعتی و پیشرفته ی دنیا از سوخت گازوئیل به جای بنزین استفاده می کنند و از هر مدل تولیدی اتوموبیل در این کشورها تقریبن چهار تیپ دیزلی و فقط یک تیپ بنزینی ست اما باید بررسی کرد که چرا آن ها سالیان زیادی ست موتورهای دیزل را جایگزین موتورهای بنزینی خود کرده اند . نمی خواهم بحث تخصصی کنم اما خلاصه بگویم که گازوئیل هم کارکرد (توان) بهتری نسبت به بنزین دارد ، هم ارزان تر است ، هم تولید پالایشگاهی اش راحت تر است و هم بدلیل احتراق مناسب تر آلایندگی کمتری دارد . خصوصیات دیگری هم دارد که این جا محل بحثش نیست ؛ اما دلیل تعجب کردنم این است که گازوئیل تولیدی در ایران از بدترین گازوئیل های موجود است و طبق بررسی سازمان محیط زیست آلایندگی گازوئیل تولیدی در ایران 100 برابر بیشتر از استانداردهای سوختی دنیاست ! نکته ی دیگر این که تکنولوژی ساختن موتورهای دیزل در ایران که 50 سال است موتور بنزینی تولید می کند هنوز کامل نشده و فقط مونتاژ موتورهای دیزلی سنگین را انجام می دهد . نمی دانم چرا سازمان بهینه سازی مصرف سوخت در شرایطی که تهران و شهرهای بزرگ دیگر ایران دارند از دود و آلاینده ها خفه می شوند پیشنهاد اتوموبیل های دیزلی را می دهد . آن هم با این گازوئیل و این تکنولوژی ! وقتی داشتیم درس موتورهای احتراق داخلی را می خواندیم پیش خودم محاسبه می کردم که اگر ما از الان بجنبیم و همه ی شرایط را فراهم کنیم شاید سالیان زیادی طول بکشد تا بتوانیم تعدادی خودروی مناسب دیزلی تولید کنیم ! اما خبرهایی که از ایران خودرو و سایپا به عنوان دو قطب بزرگ خودروسازی ما این روزها بیرون می آید شاید این زمان را هم به تاخیر بیاندازد ! خودروسازی که به جای افزایش کیفیت محصولات خود دست به انتشار روزنامه می زند و در تعویض و سر کار آوردن مربیان فوتبال دست دارد کجا می تواند به ارتقای خودروسازی مملکت فکر کند ؟ بگذریم . امیدوارم این جانشینی خودروهای دیزلی تا درست شدن همه ی شرایط اتفاق نیافتد . فقط پیش خودتان حساب کنید که اگر در حال حاضر چهار و نیم میلیون اتومبیل ِ شخصی تهران به جای بنزین گازوئیل ایرانی بسوزانند دیگر موجودی هم زنده می ماند ؟! بیچاره فرزندان ما !
|
|
+
شنبه 29 فروردین1388 / 11:59 / مجتبا |
|
|
+
جمعه 28 فروردین1388 / 18:3 / مجتبا |
|
|
جمعه بعد از ظهر بود که با سهیل رفتیم برای تماشای فیلم " وقتی همه خوابیم " ساخته ی بهرام بیضایی . البته من یک مرتبه در تعطیلات عید فیلم را دیده ام اما مشتاق بودم برای دومین بار و در فراغ بال به تماشای فیلم بنشینم . برای سانس 18:30 برنامه ریزی کردیم . به مجتمع سینمایی کاشان که رسیدیم طبق معمول این چند وقت صف طول و درازی برای فیلم " اخراجی ها 2 " کشیده شده بود و ملت مشتاق برای تهیه ی بلیط سانس های آخر شب سر و دست می شکستند . من نمی دانم کدام شیر پاک نخورده ای از دهانش در رفته که ایرانی جماعت سخت می خندد ؟ یا خنداندن ایرانی جماعت دشوارترین کار عالم است ؟ جماعتی که به کارهای چاپلین و نورمن و کیتون و آلن و ... فحش می دهد و هنوز فرق هجو و هزل و کمدی و طنز و سیرک و ... را نمی داند ، کجا خنداندنش سخت است ؟ اصلن دور رابطه ی فکر کردن و خندیدن را خط قرمز کشیده است و به قول سهیل که از سامان نقل می کرد در قم عده ای با شیپور رفته اند اخراجی ها 2 ببینند ! این هم از فرهنگ بالای ایرانی برای دیدن فیلمی ملی(!) . بگذریم . رفتیم بلیط بخریم و توی دلمان گفتیم حتمن این جماعت سرخوش دارند ته دلشان به ما می خندند که این دیوانگان می خواهند فیلمی غیر از اخراجی ها 2 ببینند . آقای بلیط فروش در کمال پررویی و در حالی که وقت سر خاراندن نداشت گفت : فیلم های دیگه فقط سانس ساعت 3 بعدازظهر! بقیه ی سانس ها اخراجی ها پخش میشه! یعنی سه سالن و فقط یک فیلم ؟! اولش فکر کردم اشتباه می شنوم . رفتم از مدیر سینما پرسیدم که ایشان هم همان حرف ها را زد ! بهتر است از ادامه اش نگویم که داستان هم چنان ادامه دارد . وقتی همه خوابیم چه می شود کرد ؟! رفتیم بازار قدیم کاشان و قدم زدیم و جگر خوردیم و خندیدیم .
|
|
+
سه شنبه 25 فروردین1388 / 0:35 / مجتبا |
|
|
نگین حلقه - صفحه نخست ارتباط خاک خورده ها |
| یا رفیق |
...............................................
آخرین برگ سفر نامه ی باران، این است: که زمین چرکین است. (شفیعی کدکنی) ............................................... مجتبا آقابابایی هستم . متولد زمین ... ............................................... نکته ی مهم : ایرانیان چون احمقند در مورد هر چیزی نظر می دهند . من یک ایرانی ام ! |
| دوست داشتنی ها |
|
facebook قلم نیوز کلمه موسیقی ما ++ کافه داستان ++ روزنامه ی اعتماد سینمای ما |
| دیدگاه |
|
عمومی ادب و فرهنگ داستان شعر طنز اجتماع سیاست روزنوشت همینجوری ! سینما و tv موسیقی هنر خبر دین و آئین ورزش اندیشه و فلسفه علم تاریخ تفریح و سرگرمی عکس |
| قطره |
|
مجتبا |
| رفقای خوب |
|
پریا دربانی طیبه خاتونی بهنام شریفی زهرا دری عیسا سامان بیگدلی سیب کال محمدصادق امینیان روبان قرمز |
